Wordpress Themes

این روزها بدجوری به تناقض رسیده ام انگار همه ی دنیا دارن بهم دروغ می گن ! اینکه یه جنس چینی ارزون بگیرم که همه بهم بگن اونو نخر و بهترین خرید عمرم می شه ! اینکه می رم یه آدم رو توی فیسبوک ادد می کنم که ۶ هزار تا رفیق داره و همه قربون صدقه اش می رن و من حالم ازش به هم می خوره ! اینکه می رم توی بهترین رستوران شهر غذا می خورم و مسموم می شم ! اینکه یه آهنگ مزخرف دمبل اوفینا رو می زارم و باهاش گریه ام می گیره ! اینکه می رم خونه ی یه رفیق میلیاردرم و بد ترین شب زندگیم رو باهاش می گذرونم ! اینکه ماشین بنز مدل ۲۰۱۱ رفیقم وسط همت خراب می شه ! اینکه احساس می کنم ایران که سگ دونی قدیمی خودمه بهشت بی بدیل دنیاست ! اینکه درآمدم کافی شده و اینکه با دختری دوست شده ام که هیچ کس ازش خوشش نمیاد .  یعنی من انقدر داغوون بودم ؟ اصلاً سلیقاً کمپلت با تموم مردم دنیا فرق داره ! یه آب مغز و پپسی توی کله پزی سر کوچمون به اندازه ی صبحونه ی تاپ هتل QUEEN ELIZABETH آنتالیا بهم حال داد !

نمی دونم احساس بهتری دارم . همه چی داره رو به راه می شه . دنیا داره میاد به وفق مراد و بهتر از این هم دیگه نمی شه . نه اینکه بخوام خودم رو راضی کنم ولی انگار در درون به یه رضایت دائمی رسیدم . اینکه احساس کنی هیچ چیزی نمی مونه و تو بعد از مرگ نابود می شی خیلی تاثیرش بهتره تا اینکه احساس کنی یه مشت موجود قرمساق توی درگاه به اصطلاح ملکوتی واستادن تا حسابت رو برسن ! اصلاً کی گفته اعتقاد به ابدیت آرامش میاره ؟ هیچ چیزی جز اعتقاد به پایان انسان به بشر آرامش قلبی و فکری نمی ده . اینکه فقط به سلایق خودت بپردازی و فقط با اون چیزی که خود دوس داری حال کنی و مدیا و تبلیغات رو از هر رسانه ای نفی کنی و بزرگترین رسانه ی تو احساسات خودت باشه .

همه چی در تناقضه . تناقض یعنی اینکه یکی بهت بگه نفس بعد نتونی اصلاً یه لحظه حضورش رو تحمل کنی و حتی راضی نباشی بهش برای منافعت دروغ بگی ! یعنی می شه . تا به حال شده از کسی اونقدر بیزار باشید که حتی دروغ هم نخواهید بهش بگین ؟

این روزا تموم زندگیم شدن زیبایی های شهرم . دوستای با صفا و مشتی خودم . این روزا من به عنوان یک نیمچه عضو از این جامعه ی درب و داغون خودم لذتی بی انتها از زندگی ام می برم . شادابی زایدالوصل . شاید احمدی نژآدی که انقدر از رئیس جمهور شدنش حرص خورده بودم الان که فکر می کنم می بینم تا به حال هیچ رجل سیاسی در تاریخ ایران به هوش و زکاوتش ندیده بودم . این مرد حتی حماقت هاش هم هوشمندانه است !

اونقدر خنده ام می گیره از آدمایی که دنبال یه زندگی ایده آل در به در از این کشور و این شهر به اون شهر می رن ؟ من شدم یه چوپون داهاتی که نی می گیره دستش می ره وسط بیابون تک و تنها با یه مشت گوسفند بدون تکنولوژی و بلوتوث و ماهواره و من و تو ۱ و پی ام سی و سیمای خانواده و شبکه ی یک سیما و رادیو قرآن و معارف و مسجد و امام زاده بدون اپلی کردن برای کیس مهاجرت و دریافت فاند هاروارد و ام آی تی و مقام معظم رهبری و فیلم های مستهجن و مبتذل و سیگار و در و داف و ولنجک داره با یه مشت گوسفند حال می کنه و خوشه !

خوش یعنی پدر یزرگ خدابیامرز خودم توی دهات ! که بلد نبود حتی ساعت رو بخونه ! فقط می گفت الان شبه ! الان ظهره ! الان صبحه ! یه مشت قرار داد درست کردیم دنیا ی به این بزرگی رو فشار دادیم توی ۱۱۴ تا عنصر ! چند تا رنگ با چند تا کلمه که معنی خودمون رو بفهمونیم ! یعنی لایک ! یه شصت که اصلاً نمی گه قلقلکم اومد … خندم ام گرفت … نیشخند زدم یا حال اساسی کردم ؟!!!

آدمایی که الواتی رو می گن رفاه و دروغ گفتن به خودشون رو می گن ایمان ! بعد با ایمان به دنبال رفاه دنیا راه میفتن و آخرش هم احساس رضایت می کنن ! دقیقاً با تموم حرفای مردم مخالفم ! یعنی به نظر من آدمیزاد توی قرن ۲۱ کلمه ای از دهانش بیرون نمیاد مگر دروغ ! … اینکه یه مشت ملت ناله می کنن بدون اوضاعشون توپه … اینکه دارن گریه می کنن بدون از ته دل به ریشتون می خندن …

این روزا کلی ار رفقا مهاجرت کردن رفتن ! یه سری رفقا از ایران فرار کردن ! همه دارن فرار می کنن ! چه خوب … جا برای من زیاد می شه اما دلم واسشون تنگ می شه … با هر رفیقی که فرارش موفقیت آمیز تره من خوشحال ترم چون هم اون به هدفش می رسه و هم منابع و امکانات می مونه واسه ی من که اینجا موندم !

من مثل یه زندانی ام ! تو هم زندانی هستی رفیق آمریکایی من … و تویی که توی آلمان و تایلند و انگلستان هستی . تو هم زندونی هستی بیشتر دقت کن ! … تا زمانیکه بخواهی اوضاع حال خودت رو به امید آینده ی بهتر تحمل کنی زندونی هستی ! هیچ وقت آینده ای که دنبالش هستی نخواهد اومد و اگر هم بیاد اونوقت تو دیگه دنبالش نیستی .

هوس کردم یه شعر بنویسم … نمی دونم … هوس کردم یه کتاب خوب برم از نمایشگاه کتاب امسال بخرم . پارسال فقط ۳ تا کتاب خریدم هر ۳ تا رو هم خوندم و لذت بردم . امسال اگر بتونم از این نمایشگاه ۳ تا کتاب با میل خودم سازگار گیر بیارم حتماً می خرم و می خونم .

دیدی تمووم شد ؟

امسال واسه عید هیچی ننوشتم … نه تبریکی نه حرفی نه آرزویی !!! امسال عید من هم مثل یه مشت مرده ی متحرک مثل یه گوسفند در پیراهن انسان خوردم و چرخیدم و عشق و حال کردم . میدونین نهایت فهم و درک انسانهای دور و برم که بشه حرف قشنگ زدن توی فیس بوک و شامورتی بازی و لومپن گری دیگه از خودت هم بدت میاد .
امسال عید فقط چرخیدم و خوردم و حال و هول کردم ! و دیگه هیچ چیزی ازم نموند … هیچی … یکی از دوستام سوار موتور سیکلت زمین می خوره انگشتش له شد بهش گفتم وای چه دردی می کشی گفت اتفاقاً هیچ دردی نبود توش کلاً دستم اعصابش از بین رفته بود مثل یه تیکه پلاستیک شده بود !!! وای … یاد مرده شور خونه افتادم که مرده ها رو از توی بسته های پلاستیکی در میارن آدما انگار صد ساله جون نداشتن خشک و بی حرکت عین پلاستیک تلپ می اندازنشون روی سنگ غسالخونه بعد شلنگ آب یخ می گیرن روشون تو دماغشون پنبه می زارن و روی آلتشون هم پنبه می زارن و کافور می ریزن و می پیچن واسه زمین !!!
اصلاً نه دردی نه حرکتی ! آدما همه جای دنیا می میرن ! اصلاً طول عمر اونقدر کوتاهه که در مقایسه با کل تاریخ انگار ما تصویر کوتاه بین دو پلک زدن بودیم … ما خوابی هستیم که دنیا دارد می بیند ! ما با تمام خوبی ها و زشتی هامون هیچ سهمی از تاریخ نداریم … بزرگترین و قدرتمند ترین افراد الان فقط چن تا جمله ی در پیتی یا شایدم زیبا ازشون باقی مونده از بین میلیاردها میلیارد آدمی که رفته به خاک فقط شاید ۱۰۰ نفر اسم رو یادمون بیاد …
ببین خواننده ی عزیز من تو هیچی نیستی … تو نه برای من نه برای خودت نه برای کل تاریخ به اندازه ی بادی ارزش داری که الان داره برگای خونه تون رو تکون می ده ! ما هیچ ارزشی نداریم با کت و شلوار پیر کاردین و عطر و ادکلن و صورت تراشیده و چهره ی زیبامون ! ما فرصتی داریم به اندازه ی حتی آه که بکشیم و کوله بارمون رو ببندیم … ما مسافرانی هستیم که وقت حرکتمون بشه در جای خودمون بهمون وقت کوله بار بستن هم نمی دن ! … نمی خوام بگی اه اه … انقدر از مرگ نگو بابا زندگی رو خوشه ! … من اعتقاد دارم دقیقاً دین از جایی شروع می شه که علم تموم می شه ! یعنی دین بدلیل اینکه هیچ ابزاری واسه ی ادامه ی این داستان مزخرف زندگی واسه سکس بعد از مرگ و بساط لهو و لعب برنامه ریزی قوی داره !
یه مشت روضه و ادا و مسخره بازی سر مرده ها در میارن تا راحت تر پلاستیک بودن خودشون رو تجربه کنن !
امروز عید تموم شد … ۱۳ روز انگار مثل لذت شاشیدن گذشت ! اولش با سرعت و اشتیاق آخرش کند و خسته کننده و امروز یه روز تکراری دیگه … از فردا یه مشت آدم به دنیا میان یه سری می میرن یه سری زن می گیرن یه سری عاشق می شن و یه سری جدا می شن یه سری می رن سفر یه سری بر می گردن و کار و بیکاری و از زیر کار در رفتن و امید به آینده و نا امیدی !
زندگی هیچ فرصتی نیست ! هیچ ! نه به تو فرصت کاری می ده نه به من … فقط میتونی یه خورده وول بخوری تا بهت سخت نگذره ! همین …

یک مسیر مسخره و تکراری ! … هر روز با شامورتی جدیدی سر گرم می شی آخرش هم لخت مادر زاد می ری تو شکم خاک … همیشه این جمله تو ذهنمه می خوای بهت بگم بعد از مرگ به کجا می ری ؟ اول بگو قبل از تولدت کجا بودی ؟
امیدوارم این دیواری که جلوش چشمامون زود تر منفجر بشه … بتونیم یه روزی به پشت دیوار برسیم … به پشت دیوار ارضاء … روزی بشه بدونی همه ی دنیا با تمام خونه و ویلاها و قصر ها و نوشیدنی ها و زن هاش رو با دیدن خوابی از بهترین عزیزت عوض نمی کنی … وسط تموم اون مسکرات یه چرتی بزنی و عشقی رو در رویاهات ببینی که وقتی بعدش پلاستیک شدی و به خاک فراموشی سپرده شدی بگی گور پدر همه ی شما مزخرف های این نمایش نامه ی بی کارگردان و احمقانه … من شنگولم !!!
کاش بفهمی چی می نویسم … کاش بفهمی واقعاً منظورم چیه … کاش بفهمی که پنجره و بارون و خیس شدن و عاشق شدن فقط شر و وره ! کاش بفهمی که لذتی که در موافقت دنیا با تو هست در هیچ نیست … کاش همیشه همه چی موافق میل همه باشه … ما هم بریم شاید قسمت شد پلاستیک شدیم … محو شدیم رفت …

آی آزادی

آی آزادی!
اگر روزی به سرزمین من رسیدی،
در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه با لهجه ای غریب و فرهنگی عرب و چشمهایی سرد وترسناک نیا.
برای مان از مرگ نگو.
به گورستان نرو ،
گورستان پایان است ،
نباید آغاز باشد.
این بار توی دهان هیچ کس نزن،
وعده ی توخالی نده،
نفت را بر سر سفره ها نیار،
نان مان را بر سر سفره ها یمان باقی بگذار.
از آب و برق مجانی نگو. از تلاش انسانی بگو،
از سازندگی و آبادانی بگو.
از تعهد کور نگو ،
از تخصص و دانش و شور بگو.

آی آزادی!
اگر روزی به سرزمین من رسیدی،
با شادی بیا ,
با چادر سیاه و تحجر و ریش نیا،
با مارش نظامی و جنگ نیا ،
با آواز و موسیقی و رنگ بیا.
با تفنگ های بزرگ در دست کودکان کوچک نیا،
با گل و بوسه و کتاب بیا.
از تقوا و جنگ و شهادت نگو،
از انسانیت و صلح و شهامت بگو. برایمان از زندگی بگو،
از پنجره های باز بگو،
دلهای ما را با نسیم آشتی بده،
با دوستی و عشق آشنایمان کن.
به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم،……..
چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت.
به ما شان انسان بودن را بیاموز،…..
به خدا ” خود” خواهیم رسید.

آی آزادی ،
اگر به سر زمین من رسیدی ،
بر قلبهای عاشق ما قدم بگذار ،
مهرت را در دلهای ما بیفکن تا آزادگی در درون ما بجوشد و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم.
با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیز تری!
بدانیم که آزادی یک نعمت نیست،
یک مسئولیت است .
به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است! ما را با خودت آشنا کن، ما از تو چیز زیادی نمی دانیم.
ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم.
ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم.
ای نادیده ترین !
اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم ..

هان !آی آزادی ، اگر به سرزمین ما آمدی ، با آگاهی بیا .
تا بر دروازه های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم ،
تا در حافظه ی کند تاریخ نگذاریم که تو را از ما بدزدند ،
تا تو را با بی بند و باری و هیچ بدل دیگری اشتباه نگیریم.

آخر می دانی ؟

بهای قدمهای تو بر این خاک خون های خوب ترین فرزندان این سرزمین بوده است.
بهای تو سنگین ترین بهای دنیاست .
پس این بار با آگاهی بیا. با آگاهی. با آگاهی

جعبه ی مرگ

از دهانت بوی مرگ می آید

یخ بسته بر پلک و انگشتانت

شاخه ی خشک روی آخرین قطره ی رو به رخوت آب

چشمانت بهت سپید دایره ی تاریکی رو به راه مهتاب

وقت آن هزیان و صرع و رعشه که با مشت هایت

به سینه ی من کوبیدی !

سر من درد دارد !

نیچه در مغز من انگار دارد

ناخنک می زند به کشک خشک داخل جمجمه ام

پایان فیلسوفانه ی عارفانه ی عاشقانه ام نزدیک است !

و پایان همه نکبت با تو بودن !

همان که بارها گفتم در حلزون گوش تو گره خورد ! نخورد !

تو تمام ! مثل همه پایان ها

دوست ندارم که بگویم مرگ پایان کبوتر ها نیست

دقیقاً  با مرگ یک قمری می میرد

مرگ با انصاف ترین قاضی توست

هدیه ی امسال کریسمس بابا نوئل

یک جعبه ی با ربان سرخی

با دلی پر از خون

و چشمانی که تار و گوشی که بدهکارت نیست !

و دگر مردی که بیمارت نیست .

جعبه ی مرگ !

با ربان سرخی با دلی خون آلود و یه نفرت کوچک

جعبه ی مرگ و دو برگ کاغذ کاهی و خودم می دانم

خوب هم می دانم

از با من بودن دقیقاً چی می خواهی

جعبه ی مرگ !

بهترین هدیه به توست وقتی که مرا کردی تو ترک  .. .

از مکافات عمل غافل مشو !!!

بعد از شنیدن مرگ قزافی اون هم بدین شکل ذلیل و خار و کثیف جریانی در ذهنم گردش کرد . اولش فکر کردم این که عدالت و جریاناتی برقرار می شه تا همیشه ظالم حقش بیاد کف دستش کار سازمان ملل و آمریکا و کشورهای مدرن و پیشرفته است ! اما بعدش دیدم نه ! انگار اینجوری هم نیست . می دونین وقتی تاریخ سرنوشت تمام خونخواران و دیکتاتور ها و خودکامه گان و خودپرستان و خود خدا بینان را به ترور و مرگ و فلاکت گره زده هیچ شکی باقی نخواهد ماند که اگر قرار بود یک آدم تا انقلاب مهدی سرنوشت تموم دنیا رو با زور و تزویر به سلیقه ی خودش بچینه دیگه این همه رژیم عوض نمی شد !
وقتی سخنان هیتلر رو خوندم که خودش رو منتقم خون مسیح می خوند ! صدام که بازخواست احترام اعراب رو توی کله اش داشت ! وقتی خوندم که نادر قلی افشار که از بس می ترسید حکومتش بباد بره حتی پسر خودش رو کور کرد اینگونه شبانه دستش رو قطع کردند و مثله شد ! نادر شاه افشار که ناپلئون ایران بود و خودش رو با کوروش هخامنشی می سنجید ! یا آغا محمد خان خون آشام که سر یه قارچ خربزه سرش رو زیر آب کردند !!!
از استالین و پینوشه نمی نویسم که استالین مرگش هنوز در پرده ای اما و اگر و سئوال خوابیده و پینوشه که سر پیری خودش و خانواده اش رو به خاک سیاه نشوندن !
حتی یکی !!! حتی یک دیکتاتور که خون بیگناهی رو ریخته باشد تا به حال جان سالم به در نبرده ! حتی یکی !!!! … این یعنی اینکه قدرت مانند تریاک و افیون شیرینی خودش رو آرام آرام وارد بدن انسان می کند ! انسان خودش رو در بین موجی از چاپلوسی ها می بیند و وقتی احساس می کند تا ابد و آخر عمر این وضعیت برایش مهیاست و به هیچ کسی و هیچ جایی پاسخگو نیست برای نگه داشتن این وضعیت از هیچ عمل نفرت انگیزی فروگذاری نخواهد کرد !
جریاناتی که در دنیا در حال اتفاق است نه بهار عربیست نه خیزش اسلامی و نه اینکه چهارتا آدم خور دور هم جمع بشن بگن اینا برای اینکه من بشم صاحب مملکتشون داره خودشون رو به کشتن می دن ! نه !!! جریانات دنیا از آمریکا و اروپا تا بحرین و سوریه همه یک حرف رو می زنن و اون اینه من حق خودم رو می خوام . در اروپا و کشورهای مدرن و صنعتی چون پول وجود داره و علوم روانشناسی و تربیتی به روز و مدرن هستش این موضوع خیلی راحت کنترل می شه . یعنی خود مردم صاحب خودشونن همین . اما در جاهاییکه قراره یه آقابالاسر برای یه ملت تصمیم بگیره و به هیچ کسی جوابی پس نده از توی سوراخ موش می کشنش بیرون و می شه درس عبرت همه ی اونایی که خودشون رو پشت نام و نشون و اعتقادات و ایمان یه ملت قایم کردن !
به نظر من دیکتاتوری مثل یه بیماری می مونه ! بیماری که اولش خوشاینده ! بیماری که تمایل پیدا می کنی هر کاری بکنی تا حرفت قانون بشه ! بعدش تمایل پیدا می کنی آدم بخوری ! البته اصولاً دیکتاتور ها آدم هایی هستن که در دنیا هیچ نمونه ی دیگری نداشته و ندارند . دیکتاتور آیینه ندارد . اصولاً آیینه سم دیکتاتوری ست . دیکتاتور ها قیافه هاشون با آدمای معمولی فرق می کنه ! همیشه یه لباس می پوشن ! حرفاشون تکراری و کلیشه ایست و با مدل سبیل (هیتلر) ، لباس (قزافی ، صدام ) ، حالت و قیافه و شکل عینک و بازوبند و مجسمه و عکس (استالین ، پینوشه و … ) خودشون رو از آدمای معمولی جدا می کنن . دیکتاتور رو نمی تونی با اسم کوچیک صدا کنی ! البته اون بیمار دیکتاتوری اولش سالم بوده آدمی بوده معمولی بعد از اینکه ویروس قدرت طلبی و خود قشنگ بینی رفت توی تنش دیگه احساس می کنه اگر دزدی کنه همون مصلحت هستش و اگر آدم بکشه اسمش می شه جهاد !!! البته ترس اینکه اطرافیانش در موردش خیانت کنن همیشه با اون خواهد بود و بنابراین آدمای احمق و بی ارزش همیشه مثل کپک دور دیکتاتور ها شکل می گیرند و تشکیل کلونی می دهند ! آدمایی که با پیشنهادات و دلسوزی های احمقانه شون باعث مرگ دیکتاتور خواهند شد.
این نظر من نیست بلکه یک حقیقت طبیعیه که تمام طبیعت به سمت انرژی در حال حرکته یعنی تلاش می کنه انرژی بدست بیاره حالا اگر این انرژی رو اسمش رو بزاریم قدرت می شه گفت همه دنبال قدرت هستن ! قدرت یعنی اینکه اراده ات به عمل تبدیل شود . یعنی داشتن توانایی حالا اگر تمام قدرت در یک جا تمرکز پیدا کنه چه اتفاقی می افته اینه که مثل بیگ بنگ انفجار می شه ! خیلی راحت یعنی اول همه چیز تمرکز پیدا می کنه بعد خودش در خودش فعالیت درونی انجام می ده هرج و مرج و بی بند و باری زیاد می شه و بنگ !!! صاحب قدرت تام یعنی همون دیکتاتور ۲ نوع آدم رو کنار خودش داره یکی دشمن و دیگری چاپلوس ! در واقع این ها از یک جنس هستن دشمن احساس می کنه توانایی مقابله رو داره و با زور و درگیری می خواد قدرت رو از چنگ دیکتاتور بکشه بیرون چاپلوس هم کم از دشمن نداره حتی خطرناک تره چون زبان نرم و گفتار ملایم وشیرین چاپلوس می تونه برنده تر و موثر تر از دشمنی باشه که شمشیرش رو از رو بسته ! در واقع دیکتاتور حرف می زند و به ترتیب ارکان نظام قدرت اون رو اکو می کنن ! تکرار !
خلاصه از مکافات عمل غافل نشو برادر من هر چه کنی به خود کنی … اصلاً این خاصیت خون بیگناه هستش . خون بی گناه از هر دین و ایمونی که باشه . دیکتاتور رو ذلیل کردند جبر غیر قابل تغییر تاریخه !!! مثل قانون جمع و تفریق از ازل تا ابد در تمام جاهای دنیا ثابت می مونه … پس دوستان عزیز من عجله نکنید اتفاقی که بارها افتاده دوباره تکرار خواهد شد !!!

پی نوشت : دوستان من هیچ وقت دیکتاتور ها رو نصیحت نکنین چون تیشه به ریشه ی خودتون می زنین ! حتی دیکتاتور ها رو نقد هم نکنین خیلی دوستانه عاشق دیکتاتور خودتون شین و بعدش یه کاسه شربت بهارنارنج خنک و دلچسب بدین بخوره راحت بخوابه ! توصیه های ایمنی رو جدی بگیرین ! …

سلام …

سلام ای آفتاب صبح
سلام ای روشنی بخش امید ای عشق می دانستم که می آیی
سلام باران سلام سبزه سلام ای نازنین ته مانده ی قهوه
سلام بر تو سپید پوش و سپید افکار سپید رفتار سپید دنیای من
سلام ای خاک باران خورده ی باغچه ی همسایه چه خوبه با مایی
من اینجا بالهایم باز شده رنگ آسمون هستم
من اینجا معروفم من اینجا بی نشون هستم !!!
سلام پروانه ی رنگین نمای روی گل میخک
یادم باشد با هم عکس یادگاری بندازیم !!!
سلام دلقک !!!
سلام ای تنبل همیشه خواب مونده !!! سلام مهتاب
دیشب راستی ستاره ات می گفت بی تو بی شراب مانده سلام ای خواب
سلام ای رد پای تنهایی در روز آشنایی
سلام بر تو خون آشام باز هم از من بوسه می خواهی ؟
سلام بر تو که زخمت هنوز در قلبم نشان داد به همه دنیا من و صبرم
سلام ای دوست سلام دشمن سلام برگرد قول می دم که برگردم
سلام ای طفل خفته در آغوش مادر… سلام شیر پر چرب گرم
سلام صف های ایستگاه ، اولین روز دانشگاه
سلام ای عینک خسته سلام بر کتاب سلام بر نگاه
سلام ای باخته برده سلام ای حق من خورده
سلام ای مرد تنها سلام ای خواب افسرده
سلام بر دل که خاطرم امروز دوباره یادت کرد
سلامی مثل آن روزی صدا لرزید و خجل از دل سلامت کرد
سلامی مثل آشنایی ها مثل گرمی ها
سلامی هم می دم اینجا حتی از دور به جدایی ها !!!

خزان من

امسال هوا داره زود تر سرد می شه … پاییز دوباره داره می رسه … من هم هنوز اینجام … قصه ی روزای رفته و داستان های تکراری !!! خوبی پاییز به اینه که از اون نور لعنتی خورشید یه کمی خلاص می شی . بارونی می زنه و می ری توی خودت . پاییز فصلی هستش که می تونی قدمی بزنی می تونی آروم آروم بری توی خودت . همیشه همینجوری بوده . خوب دیدیم که هیچی عوض نشده . فصل ها همینطوری میان می رن مثل آدمایی که توی زندگی ت هستن . آدمایی که نمی تونن تو رو اسیر محبت هاشون کنن !!! بطور کلی یک روند تکراری در زندگیت اتفاق میفته . تنها می شی !!! توی تنهایی خودت اونقدر تلاش می کنی که به یک میلی متری موفقیت می رسی . یه آدم فرصت طلب خودت رو به زور می چسبونه بهت !!! تنهاییت رو به هم می زنه … می بازی … بهت سرکوفت می زنه و گورشو گم می کنه و می ره … می گن باید به زندگی عشق بدی تا ازش انرژی مثبت بگیری ! یه نفر رو می شناسم اونقدر به زندگیش عشق داد زنش یا همدستی مادر زنش به خاک سیاه نشوندنش ! به قول صادق هدایت همون لکاته و ننش !!! … خیلی وقته یه آدم خوشبخت ندیدم !!! چرا … چن روز پیش یه آدم خوشبخت کلی پول از از چند تا بانک اختلاس کردن به هم انرژی مثبت دادن و عاشق زندگی شدن ! … به هر حال روی هیچ کسی حساب نمی کنم . نه روی خوندن تو نه روی موندن تو ! روی هیچ کسی اصلاً نباید حسابی باز کنی زندگی درسته که در گرو فعالیت های گروهی هستش ولی این آدمایی که من دور و بر خودم می بینم تا زمانیکه منافع خودشون تامین نشه هرگز هرگز اگر ضربه ای بهت نزنن هرگز انرژی و عشقی ازشون بهت نمی رسه . اگر به کسی ضرر نزنین بزرگترین لطف رو بهش کردین خواهشاً دلتون واسه ی هیچ کسی نمی خواد بسوزه …
خلاصه پاییز فرصت خوبیه … فرصت خوبیه که از دست همه راحت شد … همینطوری حال خوبی پیدا می کنی … موسیقی مزه ی بهتری پیدا می کنه … خواب شیرین تره … همه چی خلاصه جفت و جور تره … پاییز اگر چه بغض مدرسه رفتن و جا نموندن از اتوبوس و دیر رسیدن رو داری ولی این باز به تموم بوی برگ های در حال تجزیه ی زیر پات که نم بارون بهشون خورده می ارزه . سرما و تاریکی و تنهایی … شاید بعضی ها بخاطر باکلاس بودنش دوسش دارن ولی تلخی و سرما و تاریکی و تنهایی تمام ذره ذره ی بدنم رو تشکیل می ده من هم باهاش عشق می کنم …

بازهم فصل خزان می اید
راه پر خاطره مدرسه ام تو را به یادم آورد
ایستگاه پر از عابرها
تاریکی زود رس پنجره ها
لرزش و سوزوسرما
درگیری چشم تورا به یادم آورد
توقف ثانیه ها
سقوط برگ برگ زندگی ام
لبریز شدن از رنگ ها
وقت رسیدن تورابه یادم آورد
بعد از آن فرعی ها
بید مجنون شده و زردوبلند
کوچه بر جا مانده با خاطره ها
آدرس قدیمی تورا به یادم آورد
نیمکت پر از خط خطی عاطفه ها
هجم به یک باره واژه
لرزش حنجره ها
حرف های صمیمی تو را به یادم آورد
تر شدن و نم نم ها
جفت شدن زیر یه چتر
محو شدن توی تماس دستها
گرمی عشق تو را به یادم آورد
وحشت از فرداها
دست خالی
زیادی فاصله ها
هنگامه پر زدن تو را به یادم آورد

خود سانسوری …

باورتون نمی شه ، اینکه هیچ کس نمیاد زل بزنه تو چشات بگه من پست فطرت ترین آدم روی زمین هستم . اصولاً اینکه کسی پست فطرت باشه نیازمندی های خاصی نداره . فقط کافیه مقداری خود خواه باشی و حاضر باشی واسه ی خود خواهی خودت کره ی زمین رو به آتیش بکشی .
می دونی آدمای عوضی به نسبت قشنگ صحبت کردنشون تقسیم بندی می شن . آدمایی که از اول می فهمی عوضی هستن با آدمایی که بعداً متوجه می شی عوضی هستن و یا آدمایی که هیچ وقت نمی فهمی عوضی هستن ولی واقعاً عوضی هستن . تو می شی ابزار دست آدمای از خود راضی . آدمایی که براشون احترام خواصی قائلی ولی در واقع ابزار دستشون شدی . آدمایی که بازیچه ی خودخواهی و عقده های درونی شون شدی . اونا از احترام فقط این برداشت رو دارن . من هرچی می گم قبول کن !!!
برای اینکه یه آدم مزخرف رو بتونی بشناسی فقط کافیه رفتارش و گفتارش رو با هم مقایسه کنی . هرچی فاصله ی رفتار و گفتار یه آدم بیشتر باشه میزان بی شرف بودن اون کاملاً معلوم می شه .
نمی دونم . چرا وبلاگ نویسی شده وسیله ای وا سه ی پیدا کردن ابزار . اینکه بگردی تو ی جامعه یه خری پیدا کنی و مفت سوارش شی . اینکه در دیزی رو باز بذاری تا گربه ی بی حیا تمام زندگیت رو زیر رو رو کنه .
اینکه تو نمی خوای کسی رو ببینی و راحت بهش بگی : من امروز آمادگی ملاقاتت رو ندارم . بزرگترین نعمت روی زمینه . اینکه تمام قدرتت رو به کار ببندی تا به یکی بگی بابا جان غلط کردم بی خیال من شو !!!
اینکه کسی بهت هیچ محبتی نکرده و منت سرت بذاره یا کسی تمام شخصیتت رو به لجن بکشه و ادعا کنه تو باید بهش احترام بزاری !!!
اینکه آدم بی برنامه ای وارد بساط زندگیت بشه و فقط واست مشکلات درست کنه یا یه آدم مفت خور از خود راضی که هرجا بهش بگن می ره و کسی رو توی خونه اش راه نمی ده ! آره باور کن با خود خودت هستم .
ببخشید توهین نه ! ببخشید ! … باور کنید عوضی بودن و مثل یه حیوون رفتار کردن کار سختی نیست . باور کنید . اینکه هر وقت خرتون توی گل گیر می کنه و یاد رفیق تون می افتید . هر وقت یه چیزی می خواین شروع می کنین به چاپلوسی و دروغ و دونگ . اینکه هر کی که زورتون بهش می رسه زور می گین و هرکی توی سرتون می زنه بهش می گین جناب آقای استاد دکتر …
مرد باشین … حتی اگر نامردین نامرد باشین !!!
کاش می شد برای یه بار هم که شده تکلیفمون رو با خودمون لااقل روشن می کردیم . اینکه کسی اینجا رو می خونه یا نمی خونه اصلاً برای من ارزش نداره . اینکه می نویسم و تا زنده ام می نویسم نه واسه ی خوش خوشان تو و نه واسه ی فراغ دیدار تو .
اینکه از تو متنفر باشم یا عاشق باشم یا اینکه بقیه چی در موردمون فکر می کنم اصلاً برای من معنی نداره . اینکه چشای قشنگ و دماغ و باسن و رژ لب و عطر و بغل و بوس و فشار و اسمش رو بزاری عاشقی !!! یا اینکه ماشین مدل بالای بوی فرندت و بنز و بی ام و و آئودی و هلی کوپتر و هواپیمای شخصی اون کسی که سمبل زندگیت شده همیشه توی ذهنت مونده و تموم دست و پات رو می زنی که با عوضی بازی به اونجا برسی … قطعاً می رسی … شک نکن می رسی !!!
دنیا دنیای عوضی هاس . دنیای آدمای عوضی که یه قهرمان رو تیغ می کشن زیر گلوش بعدش می گن ببخشید ما عوضی نکردیم اشتباه کردیم و مردای روزگار از گناهشون بگذرن !!!.
فقط یه لحظه فکر کن !!! اگر همه ی آدمایی که باهاشون این رفتار رو می کنی یه روز از قدرت و اختیارشون استفاده کنن تا تو رو آدم کنن اونوقت دیگه جایی برای برگشت هر دو طرف نخواهی داشت .

چطور شد که تقویم قمری شروع کرد به چرخیدن !!!

چطور شد که ربیع الاول (یعنی اول بهار) افتاد وسط پاییز ؟ یا کاری که پیامبراسلام با تقویم قمری کرد

می دونستین که سال قمری یک ماه سیزدهم هم بصورت کبیسه (هر سه سال یکبار داشته) به اسم نسی ؟ با داشتن این ماه ( که هر سه سال یکبار، این ده روز کمبود سال قمری نسبت به سال شمسی رو جبران می کرده) ماه های سال قمری همیشه سر جاشون بودن و مثل الان نمی چرخیدن.
سال ده هجری تو سوره توبه آیات ۳۶ و ۳۷ میاد که این ماه باید حذف بشه سال همیشه ۱۲ ماهه باشه و در نتیجه سال قمری شروع می کنه به چرخیدن.

قبل از اینکه سال قمری بچرخه ، ماه ربیع ال اول و ربیع الثانی می افتادند در بهار و بعد ماه جمادی الاول و جمادی الثانی بوده (یعنی ماه خشکسالی اول و دوم) بعدش ماه رجب و بعد شعبان بوده (یعنی ماه جدایی و موضوع این جدایی این بوده که قبیله ها از هم جدا می شدند و هر کدام به یک سمت راه می افتادند توی بیابان به دنبال آب) بعد رمضان می رسیده که دیگه به کل از آب و غذا خبری نبوده و چاره ای نداشتند جز صرفه جویی مطلق ( یا همین روزه خودمان) تا اینکه ماه شوال برسه (یعنی ماه جفت گیری شتران) و دوباره بارش شروع بشه ودوباره غذا پیدا بشه. و ادامه سال…
اگه به تقویم بارش در شبه جزیره عربستان نگاه کنید هم این وضعیت رو توش می بینید که پنج ماه تابستان توش خشکسالی مطلق هست.
خلاصه اش اینکه این از ماجرای رمضان که چرا توش روزه می گیرند و اینکه چطور ممکنه ماهی که اسمش ربیع الاوله (یعنی اول بهار) بیفته وسط پاییز.

عزیزم

عزیزم !!!

ای شبنمِ گیسو تو را باران نوازش کرد
اسیر داغ عشقی دور از تو افتاده چه محتاج و گرفتاره
از من یه خواهش کرد
عزیز روشنِ در بند خوابم کن
به عریانی به گریانی به زجر و خواهش یک مرد عصیانی خرابم کن
خرابم کن ببین تا به کجا همراه تو بودم ببین از زخم های روزگار خونابه آلودم
من اینگونه نبودم پیش تر ها انقدر راحت نمی شکستم
هنوزم گیجم از آن ضربه ای خوردم از آن عهدی که با دلم بستم
من از دلم آواره گشتم نه از عشق های معمولی نه از دنیای مغروری
عزیزم تو عزیزی راهنمایی کن مرا مردم من از کوری
عزیزم حرف من را تنها تو می فهمی تو می دانی چه می گویم
تو تنها می فهمی چرا من این روزا این همه بدخویم
عزیزم من برای بودن با تو با باران حرفم شد
من برف را زیر پاهایم لگد کردم
صورتم را با آب جوش شستم
عزیزم نمی تونم دیگه کاری از من ساخته نیست نگو سستم
برای حرف زدن با تو هنوز زبانم می گیرد
نمی فهمی یا می فهمی مرا !!! دلم سراغ می گیرد !!!