Wordpress Themes

غرق خاطره

غرق خاطره

وقت آن است که پیراهن خود را بکنم
لخت شوم و تنی بر آب زنم
زخم هایم در دریا شعرهایم را تکرار کنند
شعرهایم ماسه های کف دریا را آزاد کند
وقت پرواز است در آب
وقت غرق در هوای شرجی شالیزار است
من بی حرف بی جای دل سپردن حتی تنها مردن
مرگ بر آنهایی که رفتند آنهایی که بی ما مردند
ننگ بر قانون لخت شدن ننگ بر هرچه لباس
ننگ بر هرچه ناجی ننگ و مرگ بر هرچه غواص
من شعرم دریاست شرابم رود است مستی ام را از بوی نم می گیرم
هرکه رفته رفته من بی امید به بی آسمانی می میرم
اگر نمی فهمی چون اهل کتاب خواندن هستی
چون اهل عشق یابی اهل در خانه ماندن هستی
چون انگشتانت هنوز موقع شعر خواندن بی حس نشده
چون بوسیدن لوج لذت توست عشق پایان تو بود
سرنوشتت تا بجال مثل من مثل یک شعر نشده

شبها بسر کردم از عشق گذر کردم
از فشردن دستان آزادت ای یار من چند حذر کردم
این عاقبت ما شد این پایبند ویرانی
تا چند از من تو ای نشنیده دردم را تا چند گریزانی ؟
از برگ رفته تا مرگ از شب همراه شیشه های رنگارنگ
من مست مست مست تا خرخره گیجم بالا آوردم بر یک سرانجام قشنگ
زندگی این است یکی آمد
زندگی این است یکی هم رفت
زندگی این است روزی از هفت
عاقبت مال من است من پیروزم
من که هنوز و هر لحظه در لذت شادیهای گذشته ی دیروزم

eramf

وقت خوابیدن !!!

وقت خوابیدن نیست

عشق ها افزودند
کمرها از شیارهای عصب خمودند
دختران لب هایشان قرمز گشت
گل ها روییدند و هی چیدند
شعر ناب شاعران دزدیدند
مردمان از فریاد نه از زمزمه نه حتی از آروغ زدن ترسیدند
خون ها را با چشمان خشک بی تفاوت دیدند
رنگ ها باخته بوی گند تهفن از تجربه ها ماسیدند
اساتید بر زندگی ما ریدند
لیلی را جلوی چشمان مجنون …ائیدند
تور های عروس و نطفه ی دامادان تن بر دیوار ها ساییدند
خدایان با فاحشگان لاسیدند
هذل و هجو و هذیان بر خط تلخ دیدگان تلقیدند
مومنان از داروخانه ها کاندوم با احساس مذهب خریدند
سوراخ ها آسفالت شد دست انداز بر دست انداز سینه دخترکان
همه ی عاشقان دست مالیدند
چراغ ها باز خاموش شد
عاشقان باز خوابیدند
fugitive

چشمان کاملاً باز

چشمان کاملاً باز

بسان پر رسیده ی قوی سپیدی به وقت پرواز
قصه ی گنگی شده ام قصه ای که حتی نگشته آغاز
بر موج رها گشته بی آزار ترین سرگردان و آواره ی بر آبم
شعرنمی گویم از بی قافیه گی بی بارانی بی عشقی بی خاطره گی آزادم
سطح آغوش من هم ارتفاع اقیانوس اما قلبم منزل مرجان هاست
وقتی مشت کنم فریادم را اندازه ی دلهای انسانهاست
سخاوت را از باران آموزم و با نی نوش پروانه آمیزم
تا که بر آغوش هر گلی که تجربه ی مرگ چشد اشک ریزم
خاک را دیدی که مرگ خرید زندگانی را با گلی هدیه ی شبنم می داد
و پروانه را می دیدی که از گذشته ی کرم وارش چه بی غل و غش روایت می داد
کاج ماده را دیدی که میوه اش را به سختی زمستان عادت می داد
سبزه را اما در برف روایت می داد
پیله را خوابیدی ؟ از تار زن بیوه ی * باغ انگور ترسیدی ؟
دیدی که مجازات همخوابگی با ماه چیست ؟ راستی دیدی ؟
دیدی که برگه ی تقویم بغض کارنامه ی ماهانه ی ماست
دیدی که از آن دور دست هنوز سایه ی مردی پیداست ؟
دیدی عاشق از بس در خیال خامش بود جواب سلامت را فراموش کرد
دیدی دختر همسایه حجله ی عشق کوچه ی خاطره را خاموش کرد!!!
کاه را دیدی همرنگ دفتر من … چه ارزان بود
اما خورا ک بره ها اعدامی فهمیده تر از انسان بود

بیوه ی سیاه . سمی ترین عنکبوت دنیا به شعر بیوه ی سیاه از نصرت رحمانی نگاه کنید
20080214235650p

سال 89 سال دوباره زاییده شدن

تو حالی بین امید و نا امیدی هستم . در وضعیت پلاسما !!! گیج و خنگ و بی تکلیف !!! امید دارم ولی نمی دونم به چی … چه راحت خیلی آرزوهای دیروزت بر آورده می شه و تو رو شاد نمی کنه … چه راحت همه چیز برات بی رنگ و چرک می شه …
هی مدام عکسای گذشته رو مرور می کنم … خاطرات میان و می رن … فیلم عروسی 23 سال پیش دختر خاله ام رو می ذارم .. ببینم … خدابیامرز عزیز .. خدابیامرز دایی … خدابیامرز داماد … خدا بیامرز پدر عروس …
ای مرده شور محمود رو ببرن کلاهبردار کثافت !!! اینم آقا حجازی به چه فلاکتی افتاد … آآآ خوش بحال نیما الان آمریکا دکتر متخصص شده دیگه … لیلا هم که ترشید …
من چی شدم ؟!!! نمی دونم … توی سالن عروسی می دوم این ور و اون ور از صندلی ها بالا پایین می پرم … بعدش با مشت می زنم تو صورت یه دختره !!! دختره گریه می کنه … ننش میاد من رو دعوا می کنه … یه خیار می گیرم دستم و می دوم اون ور سالن … صدای ویگن میاد از فیلم عروسی (( رو جاهازش سینه ی بازش آیینه ی رازش مر مر یه …. خوش بحال شا دوماد )) شادومااااد … الان دیگه تبدیل به درخت کاج شده خدابیامرز !!! … ویگن هم همینطور … من هم همینطور !!!
من هم کاج شدم !!! هیچ فکر کردی اگر یه روز مردی می خوای تبدیل به چه گیاهی بشی ؟ … ا گر تو بهشت زهرا باشی که احتمالاً یا خرزهره می شی یا کاج !!! شایدم کلم !!! …
در آینده خودم رو می بینم … پول از سر و صورتم می ریزه … پول پول پول … سفر به تمام جاهای دنیا بعید نیست … سفر به تانزانیا … پاریس … سائوپائولو … سنت پترزبورگ … لاس وگاس … تور شب عید بین یخ های آلاسکا … س ک س با دختر اسکیمو توی خونه ی یخی سیبری … شاشیدن شبانه پشت درب بیت المقدس … فاتحه برای رامسس دوم در مصر … یا گدایی کردن توی تاج محل … وقتی که توی ژاپن سوشی تند و گه مزه رو می بلعی یا توی چین مواد مخدر قاچاق کنی !!! … بیای ایرون تو روزنامه فحش ناموس به ولی فقیه بدی … یا بری عربستان سیگار دزدی کنی !!! … خیلی دلم می خواد بدونم یه عرب در امارات متحده ی عربی که توی طبقه ی 78 ام برج العرب توی جکوزیش 3 تا دختر روس با 3 تا دختر ایرونی از سرو گوشش بالا می رن بیشتر احساس خوشبختی می کنه یا یه آدم خیری که شبانه می ره در خونه ی یتیم ها واسشون لباس و پول می بره ؟ … خیلی دوست دارم بدونم از اون اول وبلاگ نویسی تا الان کیا اومدن کیا رفتن چی گفتن به هم ؟ … مردم موزی ایران !!! … ایران با مردم موزی و دروغ گویی که داره … دروغ و فقر و تظاهر … نماز بی وضو و چشم چرونی و جلق و خایه مالی !!! … زیر زیرکی کرم ریختن و معصوم نمایی کردن … اشک و دعا و نذر و اهل بیت و عرفان و روضه خونی با یه دنیا چاپلوسی و ادا اصول برای آدم خوب جلوه دادن !!! … مردم موزی ایران … آدمایی که 70 میلیون دزد از صبح تا شب دست در جیب هم آخر شب هم همه خدا رو شکر می کنن بخاطر روزی حلال !!! … مردم موزی ایران … همه سوار ماشین مدل بالا از سیستم موجود ناراضی هستند … همه غر غر می کنن و وقتی می ری هایپر مارکت از گوش و نافشون مواد غذایی و کرم و PS 3 آویزونه … مردم موزی ایران … اهل جنبش سبز و قرمز و سفید فقط میبینن خر مراد رو کی سواره تا واسش نعل بزنن !!! … مردم موزی ایران … راحت گریه می کنن … زود سرطان می گیرن … زود سکته می کنن و غیرتشون زود بجوش میاد …
مردم موزی ایران توی مجلس عروسی نشستن خیلی هاشون بزودی مرحوم می شن … خیلی هاشون پریود هستند … خیلی هاشون یه چیزایی می دونن و بیشتر از اونا آدمایی که هیچ چیز نمی دونن … مردم موزی مثل پدر مثل دوست مثل رئیس مثل هنرمند مورد علاقه ی تو و مثل امام جمعه و مثل بازیکن فوتبال …
… ببخشید شما ایرونی هستید ؟ … اینجا عروسیه !!! عروسیه به سبک ایرونیا !!! … محل چسان فسان … محل احساساتی شدن … محل عرق سگی و جانی والکر خوردن … محل دعای خیر کردن … محل قر دادن محل خوردن به میز و ریختن تمام آنچه که روشه … ما رو نمی شه پیش بینی کرد … ما رو نمی شه اصلاً فهمید … ما آدمای موزی !!! ما آدمای دلسوز …
ما مردم ایران جای هر روی پیشونی داریم . در دست تسبیح داریم و فاطمه الزهرا رو قسم می خوریم و راحت گریه می کنیم ولی اگر ما رو ول کنن همدیگه رو تیکه پاره می کنیم …
داره عید می شه … داره باز هم یه سال می گذره … عید و روزهای خسته کننده اش … عید فقط انتظارش قشنگه … آدمایی که آب می شن جلوت و تویی که هر روز کینه ی بیشتری از روزگار به دل می گیری … بیایید باهم لحظه ی تحویل سال با دل پاک و خلوص فقط یک دعا کنیم ” مردشور این مملکت و صاحابش رو توی سال جدید ببرن ” الهی آمین ….
سالی پر از پول … پر از بوسه … پر از شادی و دلخوشی و عشق و سلامتی و ثروت و سفر برای دوستان عزیزم و خانواده شان آرزو مندم.

پرواز از خرابات

پرواز از خرابات

پابرهنه در برف

20071020195152p

پابرهنه در برف
لب شیارش گیسوانش
همه شعر شب بود
قطره های اشک پشت سر هم در صف بود
آب از احساس می چکد بر مهتاب
حسرتش آهسته می برد مرد غم را در خواب
او و این پای برهنه در برف
از گزمه ی گرمایش خویش تا انتها رفته در ژرف
وقتی که نفس مه می شد ماه پشت مه له می شد
وجودش در جاده جنس هاله می شد
پایش برهنه بود بر برف راه طولانی
قول گرفت از دانه ی برف
که بر مژگان یخ زده ام می مانی
همه رفتند تو بگو می مانی
همه دروغ می گفتند
تویی که از حقیقت از سرما میخوانی
پا برهنه در برف
تنها بود تنهای تنها در
اضطراب طوفانی

آخرین زمان

:: دانلود آهنگ آخرین زمان ::

آخرین زمان

658518004

یه آینه از لجن پر از چهره‌های طاعونی
یه سبد چشای کنده شده تو دستایی خونی

بدن ها بی سر و گردن و هق هق فواره
شلاق داغ و چماق و بند و استفراغ خونی

یه ستاره آویزون به داره دوباره
یه خورشید که خاموش میشه با حکمی آسمونی

زنایی که آویزونن ازسینه هاشون به سقف
مردایی با بیضه‌هایی بریده شده تو جوونی

بوی حشیش و شیره پخشه از حاشیه های شهر
صدای ضجه زنجیر آدمای زندونی

و رهبری که خطبه میخونه از دنیایی بهتر!!
و مردمی خیره به آسمون با صورتایی استخونی

کمرها خمیده، رنگ صورتاشون پریده
پدری گریونه، کی سینه ی دخترشو دریده؟!!

تموم محله های شهر جلجتا شدن
مسیح در نام پدر آدما رو به صلیب کشیده!!

میدون شهر پر از دست و پاهای بریده
حاکم هر چی اوباش و جانی و قاتل رو خریده!!!

نفسا حبسه تو سینه از ترس شقه شدن
کسی اینجا کسی رو جز جلاد آزاد ندیده!

ولی من خط بطلانم ببین زبون سرخ و
سرم سبز و مثل سرو و ببین تنم سفیده

ببین معجونی از کوه و عقاب و آهن و سنگم
این آخرین زمانه، زمان آخرم رسیده

توی شهر ما قلبا رو دارن
توی شهر ما خنجر می کارن!

تو وجودت نجس می کنه زمین و هوا رو
صورتت سیاه میکنه تموم آینه ها رو

بکشم وسط مثل تو بازم پای خدا رو؟!!
به گوه میکشی تو شعر و کلمه ها رو!!!

تو کوتاهی با قد خودت می سنجی آدما رو
با خط کش شکستت می گیری فاصله ها رو!

که از چاله به چاه میبری قافله ها رو
عفونت لزجی که میسوزونه لاپا رو

خشم حمق بی عمقی که داره میکنه ما رو
نماد موش و دم و سوراخ و دسته ی جارو

تو تو خلسه ای نشئه از قدرتی و می خندی
منم اونکه میخواد جر بده چرت قصه ها رو!

این یه سیله که آروم نمیشه چشاتو وا کن
ببین رد خط میلیونی خاشاک و خارو!!

بگیر و ببند و بزن، بپاش، بدر و بدزد
ببین میشه بازم پاک کنی حافظه ها رو

تنها رسم تو و تبار تو سهراب کشیه
زمین چطور از یاد ببره خون ندا رو

تا وقتی خون تو رگامونه نعرمون بلنده
تا کی میشه آخه خفه کنی حنجره ها رو

که از هر قطره خون یه زن و هر کلمه یه مرد
جاریه ساریه کاریه؛ بگو آقا رو،

که مملکت با کفر می مونه اما نه با ستم
این اول کاره، بشین بشمُر حادثه ها رو

:: دانلود آهنگ آخرین زمان ::

خزان من


دوباره مهر شد اول مهر !!!

شروع پاییز … بچه تر که بودم همیشه از اول مهر بدم میومد … تعطیلات که تموم می شد خستگی خاصی توی تنم می موند که شروع مدرسه اون رو تشدید می کرد .

کلاس بندی جدید و تلاش برای اول شدن سر صف و دعا خوندن با بلند گو !!! … کلاس ها چندان شیک نبود و کتاب هامون رو که می گرفتیم شب می بردیم جلد می کردیم . بوی کتاب ها رو دقیقاً یادمه . نارنگی تازه نوبر می شد صبح ها دو تا می انداختیم توی کیف کوله مون بوی نارنگی سبز وقتی زیپ کیف رو می کشیدم تموم کلاس رو پر می کرد . اولش روی هر میز 3 نفره می شستیم . بعداً 2 نفره شد . نباید با بغل دستی خودت حرف می زدی !!! … کلاس اول دبستان وحدت خانوم چیت ساز … دقیقاً یادمه !!! همین که وارد حیاط می شدیم کیفیمون رو پرت می کردیم یه گوشه دنبال هم می دویدیم !!! الکی فقط می دویدیم … بپر بپر می کردیم و می خوردیم زمین !!! ناظم ها که همیشه آدم های منفوری بودند با خط کش می زدند کف دست بچه ها ! صبح ها از جلو نظام ! … قلعه بازی می کردیم ! خر پلیس ! … همیشه باند درست می کردیم آخر مدرسه کتک کاری می کردیم !!! چه حالی می داد ! … همش می خندیدیم … به هر چیزی می خندیدیم … فقط وقتی کتک می خوردیم گریه می کردیم … حتی دعوا کردن هم گریه مون رو در نمیاورد … زمانی که مدرسه می رفتم جنگ بود … ساعت 5 برنامه کودک بود … یه پسره هی راه می رفت از این ور به اون ور آخرش بپر بپر می کرد … !!! کافی بود کانال 2 سرنتی پیتی بده تا خر کیف شیم !!! … یه نیکمت کوچولو کنار بخاری نفتی بود … می شستیم روش مشق می نوشتیم !!! مداد هامون هم نوکش باید تیز تیز می بود … دورانی بود … دورانی بود …

 

۱

 

۲

 

۴

 

۳

 

 

۵

 

 

۶

 

۷

 

۸

 

۹

 

۱۰

 

۱۱

 

۱۲

 

۱۳

 

۱۴

۱۵

۱۶

 

۱۷

 

۱۸

 

۱۹

۲۰

۲۱

۲۲

 

۲۳

 

۲۴

 

۲۵

 

۲۶

 

خزان من

 

 

بازهم فصل خزان می اید
راه پر خاطره مدرسه ام تو را به یادم آورد
ایستگاه پر از عابرها
تاریکی زود رس پنجره ها
لرزش و سوزوسرما
درگیری چشم تورا به یادم آورد
توقف ثانیه ها
سقوط برگ برگ زندگی ام
لبریز شدن از رنگ ها
وقت رسیدن تورابه یادم آورد
بعد از آن فرعی ها
بید مجنون شده و زردوبلند
کوچه بر جا مانده با خاطره ها
آدرس قدیمی تورا به یادم آورد
نیمکت پر از خط خطی عاطفه ها
هجم به یک باره واژه
لرزش حنجره ها
حرف های صمیمی تو را به یادم آورد
تر شدن و نم نم ها
جفت شدن زیر یه چتر
محو شدن توی تماس دستها
گرمی عشق تو را به یادم آورد
وحشت از فرداها
دست خالی
زیادی فاصله ها
هنگامه پر زدن تو را به یادم آورد
 

 

 

تشنج

تشنج …

 

تشنج

شب از خون است تو از مهتاب می گویی

شبی فاجعه مضمون است فقط از خواب می گویی

شب از زخم از فتنه از تهمت خورشید مجرم شد

به پشت مغرب فردا

درخت بید عاشق شد !!!

نخواهد دید دگر مشرق

خواب ناز دختر شرق را

قمر در عقرب عشق است

ابر و شب می برد درد را

گمان مب ور که سر عشق

شب بوها نگه دارند

دگر از باد دلگیر

 هر ابر در آسمان پاره شده قلبش

برای یک نسیم از یاس

دگر هر پرده پاگیر است

شبیه آب جاری شد

هر اشک از زخم یک باور

در این مهتاب چه می خواهی

از این شب پره ی پر پر

از این درد به هم ریخته

از این خونه از این آواره ی سوخته

از این مرد همیشه درد

از این یاغی که رگ دوخته

ببار ای ابر ببار دیر است

برای ریزش این سقف

ببار این قصه پیگیر است

شب رسوایی من در عذاب خاطره حسرت

شبیه مرگ تنها قوی ز تیر عقده و عادت

ببار بر پنجره بر پشت خواب سبز تنها گل  

بکوب احساس من مشت را … کلید سل !

کلید خانه ی گریه گم است در ساز تنهایی

کلید آشیان گم شد در این گم ها تو با مایی

در این گم گشدگی کوری و مجبوری

کجاست دورها که من دورم تو هم دوری ؟

دور جای توست ای دور ای مغرور

دور جای من نیست دگر هرگز نیست

گرچه خفته ام در گور

گرچه من رفتم

رفتم …

 رفتن رسیدن بود و من رفتم

رفتنم دیدن بود و من رفتم

رفتم تو گویی که من رفتم

درد گفتم هبچ نشنفتم و من رفتم

 

ببار ای ابر ببار شب شد

لب شب مرگی فردا

تنم  دوباره پر تب شد

 

 

از شراب تا سراب

 

از شراب تا سراب


من بودم و شب و شراب
تنهایی و دل خراب
سکوت یک شب غمین
شراره های پر شرر
نفس نفس نقش زمین
سکون یک لحظه ی درد
آب شدن قطعه ی یخ
جهنم زمونه رو
برام می کرد
چه سرد و سرد
تن به صلابه ی ما
کشیده روبروی هم
آتش اولین نگاه
در طی لرزش سکون
لبهای سرخ دخترک
چراغ قرمز شگون
مستی لحظه های من
خاموشی در ترانه داد
ترانه های تلخ ما
غم رو به لرزه وا میداد
وقتی صدای داد باد
با رقص پرده ی اتاق
ما رو به هم وا می گذاشت
حرارت سرد شراب
تو دل ما گرمایی داشت
بستن خون رو گونه ها
چشم خمار از گناه
لذت بی وقفه ی ما
جنجال داغ بوسه بود
نوشیدن هستی هم
افطار یک عمر روزه بود
لمس کردن تیغ چشات
چشیدن زهر لبات
لرزش اوج توی صدات
برام همیشه تازه بود
امشب شراب تلخ من
برای کنار تو بودن
اندازه ی اندازه بود
من بودم و شب و شراب
تنهایی و دل خراب
رفع عطش های دلم
مثل همیشه از سراب

 

پاییز 83

سقوطی دیگر 3


سقوطی دیگر 3:

 

Plane

 

جو مملکت خیلی امنیتی شده !!! می گیرن می برن می کشن !!! گاهی وقتا می کشن می برن می گیرن !!! گاهی وقتا می برن می کشن می گیرن !!! … گرفتن و کشتن و بردن مثل صبحانه نهار و شام شده !!! … خوب حالا ما این وسط چه کاره ایم ؟ وبلاگ نویس ! وبلاگ نویس تو این مملکت مثل مرغ مرغدونی شده که بگیرن ببرن بکشنش !!! ولی جدا از هر مسئله ای می خوام بدونم آیا سیاست واقعاً علمه ؟ یعنی ما علمی به اسم سیاست داریم ؟ واصلاً کار سیاست چیه ؟ سیاست به درد چی می خوره ؟ چطور بعضی آدما دکترای علوم سیاسی می گیرن ؟ آیا سیاسی بودن یعنی به راحتی نبینی و نشنوی  ؟ یا چیزایی که دوست داری ببینی و چیزایی که دوست داری بشنوی ؟ … چیزی که مهمه اینه که سیاست درست شده که آدما با ترفند خواسته های خودشون رو بگیرن یعنی حیله بکار ببرند تا با کمترین خسارت به نتیجه برسند .

من از سیاست چیزی سر در نمیارم ولی اگر سیاست علم باشه می تونم جامعه رو به یک هواپیما تشبیه کنم !!!

فرض کنید شما می خواهید سوار هواپیمایی شوید که 4 سال پرواز خواهد داشت . در ابتدا باید مدل هواپیما رو بدونید یعنی بدونید ساخت کدوم کشوره ؟ هواپیمای امروز ما ساخت کشورهای چین و روسیه است خوب پس باید بشینیم سوابق پروازی این هواپیما رو بررسی کنیم . اصولاً حکومت هایی که بااین مدل هواپیما پریدند در گذشته سقوط های دردناکی داشتند . محمد علی شاه قاجار ، صدام حسین ، میلوشویچ ، کلاً بلوک شرق   … پس نباید انتظار پروازی کاملاً مطمئنی داشت . در ضمن رابطه ی خراب ما با بقیه دنیا ما رو منزوی کرده که به قولی روی پای خودمون ایستاده ایم .

خوب حالا بپردازیم به زمان پرواز . زمان این پرواز دقیقاً بعد از 4 سال پرواز نه چندان دلچسب بود . یعنی فراز و نشیب اقتصادی بسیار بالا ، کم کردن و افزایش بار ( کابینه قبلی ) ، نبودن مهمانداران مناسب ( گشت ارشاد ، بسیج ، نیروهای عقیدتی و … ) عدم اطلاع رسانی در حین پرواز از سوی رسانه ی ملی . از طرفی مسافرین از این شرایط ناراحت می شوند چرا که دارند برای پروازشون هزینه می کنند . برای این پرواز برنامه ریزی آینده دارند ولی شرایط پروازی مناسب نیست . هواپیما بدون هیچ توقفی باید 4 سال دیگه پرواز کنه ولی اینبار شرایط فرق می کنه .

بدون شک کاپیتان این پرواز مقام رهبری هستش یعنی کسی که سکان جامعه توی دستش هست . پس باید بار و اندازه گیری وزن وآب و هوا و مسیر پروازی رو قبلاً مرور کرده باشه . کسی که ساعت های پروازی مختلفی رو در شرایط بد و خوب آب و هوایی داشته و گاهی وقتا این هواپیما رو با یک موتور نشونده حالا غرور و به قولی افتخار پروندن هر هواپیمایی رو داره . از شرکت های هواپیما سازی خارجی خبر می دهند که این هواپیما کهنه و فرسوده شده و زنگ زدگی نیازمند بازنگری و اصلاحات اساسی داره اما کاپیتان رهبر ادعا می کند که بنده چند دهه با همین هواپیما این ملت رو به مقصدشون رسوندم پس اینبار هم به حول و قوه ی الهی به مقصود خواهیم رسید . در ضمن خارجی ها همیشه استکبار بوده اند و برای وابستگی جامعه به هواپیماهای خودشون که توالت فرنگی دارند و نمی شه توش رفع حاجت به روش سنتی کرد همیشه دشمن بودند .

کاپیتان دستور می ده کسانی که جو رو متشنج کرده اند و ایشون رو قبل از پرواز عصبی کرده اند تخطئه کنند و از شرکت هواپیمایی بیرون کنند چرا که به صلاح نیست افرادی که تشنه ی وابستگی به تکنولوژی آمریکا و فرانسه هستند در این مورد اظهار نظر کنند . پس اون افراد رو زندانی می کنند . بعضی ها رو به جرم اینکه ممکنه در هواپیما خرابکاری کنند اعدام می کنند . اما یکی نیست بگه بابا استاد خلبان تو که معمار انقلاب اسلامی باشه با بوئینگ آمریکایی و با شرکت هواپیمایی فرانسوی AIRFRANCE وارد این خاک شد.  

در ضمن بعضی افراد برای اینکه گرفتار عاقبت تلخ دوستانشون نشن تصمیم می گیرند فقط تایید کنند و گاهی چاپلوسی هم می کنند . بنابراین هنگام بارگیری در حالیکه ظرفیت واقعی هواپیمای روسی ما 5 میلیون تن بود برای اینکه مقام کاپیتان به توانایی کنترل پروازی خودش افتخار کنه اون رو 24 میلیون تن اعلام می کنند یعنی اضافه بار بیش از حد در حالیکه موتور های اون هواپیما تا حداکثر 6 میلیون تن بار اون هم در شرایطی که هوا و موقعیت مناسب باشه تدارک دیدند .

کمک خلبان به خلبان رهبر می گه کاپیتان بار اضافه زدی سخت بتونی بلند شی ولی خلبان رهبر می گه بنده نظراتم به نظرات سرمیهماندار نزدیکتره !!! راستی یادم رفت بگم سر میهماندار که با خوراک و جای مسافران رابطه ی مستقیم داره مسافرانی که به نوع هواپیما اعتراض کردند تا سر حد مرگ کتک زده !!! در ضمن گارد پروازی هم که چیزی از علوم هوانوردی نمی دونن و بیشتر برای امنیت آموزش دیدند اینبار دارند مردم عادی رو زندانی و دادگاهی می کنند !!!

خوب خلبان کاری به کار کمک خلبانش نداره . از برج مراقبت اطلاع می دن کاپیتان رهبر سر میهماندار درسته که پرواز زیاد کرده ولی هواپیمای ما اینبار با دفعه ی گذشته فرق داره . از طرف دیگه هم قسمت بارگیری که مقدار 5 میلیون بار توان بار رو می دونسته برای اینکه نکنه به حال مقام معظم کاپیتان بر بخوره اعلام کرده کاپیتان هواپیمای محکم متعلق به دولت دوست و برادر روسیه مطمئن و محکم .راستی یادم رفت بگم کاپیتان اصلاً خودش ولایت مطلقه ی مدیریت عامل شرکت هواپیمایی رو داره یعنی کادر فنی پرواز مستقیم زیر نظر وی انتخاب می شوند که البته باعث می شود وفاداری به نظام شرکت بالاتر رود .

 پرسنل فنی که خودشان می دانند اوضاع از چه قراره خیلی هاشون سکوت کرده اند و خیلی های دیگه مرخصی گرفته اند و بعضی هاشون هم چشماشون رو بستند گفتند به درک خودشون می خواهند پرواز کنند دیگه ما که جونمون سالمه تو دنیا هم بعد از مرگ اینا کسی نیست از ما بازخواست کنه . این همه هواپیما افتاد این هم روش !!!  در ضمن برای ماکه فرقی نداره مگه هواپیمای قبلی افتاد خلبانش مرد فرقی برای ما کرد ؟ نه … خوب چه دردیه ما می بینم کی خر رو سواره ماهم تیمار و افسار می کنیم یه لقمه نون می خوریم ازش !!! خلاصه … علاوه بر اینکه هواپیمای این مملکت هنگام بلند شدن بشدت تکون خورده اوضاع بعد از حالت پرواز مستقیم هم چندان مناسب نیست . من از سیاست چیزی سر در نمیارم !

ولی اگر این تشبیهاتی که کردم درست باشه این هواپیما مطمئناً سالم به زمین نخواهد نشست . البته این به معنای سقوط مطلق نیست بلکه به این معناست که طبق رسم هواپیماهای ایرونی تخت حکومتی ایران به احتمال بسیار بسیار بالا اگر چه در مرحله ی اولیه ی حرکت با تکان و برخورد شدید مواجه شد و سیستم های اضطراری با تمام قوی شرایط رو کنترل کردند ولی کمترین هزینه ی این برخواستن خارج شدن از باند در هنگام نشستن و احتمال بسیار بسیار بالا ضربه ی اساسی به بنیان این هواپیمای سی ساله است به طوری که بعد از این پرواز باید به فکر خرید هواپیماهای جدیدتر از کشورهای مدرن تر باشیم . یعنی بطور کلی سیستم ناوبری و کنترل و پرواز رو تغییر دهیم .