جعبه ی مرگ
از دهانت بوی مرگ می آید
یخ بسته بر پلک و انگشتانت
شاخه ی خشک روی آخرین قطره ی رو به رخوت آب
چشمانت بهت سپید دایره ی تاریکی رو به راه مهتاب
وقت آن هزیان و صرع و رعشه که با مشت هایت
به سینه ی من کوبیدی !
سر من درد دارد !
نیچه در مغز من انگار دارد
ناخنک می زند به کشک خشک داخل جمجمه ام
پایان فیلسوفانه ی عارفانه ی عاشقانه ام نزدیک است !
و پایان همه نکبت با تو بودن !
همان که بارها گفتم در حلزون گوش تو گره خورد ! نخورد !
تو تمام ! مثل همه پایان ها
دوست ندارم که بگویم مرگ پایان کبوتر ها نیست
دقیقاً با مرگ یک قمری می میرد
مرگ با انصاف ترین قاضی توست
هدیه ی امسال کریسمس بابا نوئل
یک جعبه ی با ربان سرخی
با دلی پر از خون
و چشمانی که تار و گوشی که بدهکارت نیست !
و دگر مردی که بیمارت نیست .
جعبه ی مرگ !
با ربان سرخی با دلی خون آلود و یه نفرت کوچک
جعبه ی مرگ و دو برگ کاغذ کاهی و خودم می دانم
خوب هم می دانم
از با من بودن دقیقاً چی می خواهی
جعبه ی مرگ !
بهترین هدیه به توست وقتی که مرا کردی تو ترک .. .







