Wordpress Themes

وقت خوابیدن !!!

وقت خوابیدن نیست

عشق ها افزودند
کمرها از شیارهای عصب خمودند
دختران لب هایشان قرمز گشت
گل ها روییدند و هی چیدند
شعر ناب شاعران دزدیدند
مردمان از فریاد نه از زمزمه نه حتی از آروغ زدن ترسیدند
خون ها را با چشمان خشک بی تفاوت دیدند
رنگ ها باخته بوی گند تهفن از تجربه ها ماسیدند
اساتید بر زندگی ما ریدند
لیلی را جلوی چشمان مجنون …ائیدند
تور های عروس و نطفه ی دامادان تن بر دیوار ها ساییدند
خدایان با فاحشگان لاسیدند
هذل و هجو و هذیان بر خط تلخ دیدگان تلقیدند
مومنان از داروخانه ها کاندوم با احساس مذهب خریدند
سوراخ ها آسفالت شد دست انداز بر دست انداز سینه دخترکان
همه ی عاشقان دست مالیدند
چراغ ها باز خاموش شد
عاشقان باز خوابیدند
fugitive

پابرهنه در برف

20071020195152p

پابرهنه در برف
لب شیارش گیسوانش
همه شعر شب بود
قطره های اشک پشت سر هم در صف بود
آب از احساس می چکد بر مهتاب
حسرتش آهسته می برد مرد غم را در خواب
او و این پای برهنه در برف
از گزمه ی گرمایش خویش تا انتها رفته در ژرف
وقتی که نفس مه می شد ماه پشت مه له می شد
وجودش در جاده جنس هاله می شد
پایش برهنه بود بر برف راه طولانی
قول گرفت از دانه ی برف
که بر مژگان یخ زده ام می مانی
همه رفتند تو بگو می مانی
همه دروغ می گفتند
تویی که از حقیقت از سرما میخوانی
پا برهنه در برف
تنها بود تنهای تنها در
اضطراب طوفانی

آخرین زمان

:: دانلود آهنگ آخرین زمان ::

آخرین زمان

658518004

یه آینه از لجن پر از چهره‌های طاعونی
یه سبد چشای کنده شده تو دستایی خونی

بدن ها بی سر و گردن و هق هق فواره
شلاق داغ و چماق و بند و استفراغ خونی

یه ستاره آویزون به داره دوباره
یه خورشید که خاموش میشه با حکمی آسمونی

زنایی که آویزونن ازسینه هاشون به سقف
مردایی با بیضه‌هایی بریده شده تو جوونی

بوی حشیش و شیره پخشه از حاشیه های شهر
صدای ضجه زنجیر آدمای زندونی

و رهبری که خطبه میخونه از دنیایی بهتر!!
و مردمی خیره به آسمون با صورتایی استخونی

کمرها خمیده، رنگ صورتاشون پریده
پدری گریونه، کی سینه ی دخترشو دریده؟!!

تموم محله های شهر جلجتا شدن
مسیح در نام پدر آدما رو به صلیب کشیده!!

میدون شهر پر از دست و پاهای بریده
حاکم هر چی اوباش و جانی و قاتل رو خریده!!!

نفسا حبسه تو سینه از ترس شقه شدن
کسی اینجا کسی رو جز جلاد آزاد ندیده!

ولی من خط بطلانم ببین زبون سرخ و
سرم سبز و مثل سرو و ببین تنم سفیده

ببین معجونی از کوه و عقاب و آهن و سنگم
این آخرین زمانه، زمان آخرم رسیده

توی شهر ما قلبا رو دارن
توی شهر ما خنجر می کارن!

تو وجودت نجس می کنه زمین و هوا رو
صورتت سیاه میکنه تموم آینه ها رو

بکشم وسط مثل تو بازم پای خدا رو؟!!
به گوه میکشی تو شعر و کلمه ها رو!!!

تو کوتاهی با قد خودت می سنجی آدما رو
با خط کش شکستت می گیری فاصله ها رو!

که از چاله به چاه میبری قافله ها رو
عفونت لزجی که میسوزونه لاپا رو

خشم حمق بی عمقی که داره میکنه ما رو
نماد موش و دم و سوراخ و دسته ی جارو

تو تو خلسه ای نشئه از قدرتی و می خندی
منم اونکه میخواد جر بده چرت قصه ها رو!

این یه سیله که آروم نمیشه چشاتو وا کن
ببین رد خط میلیونی خاشاک و خارو!!

بگیر و ببند و بزن، بپاش، بدر و بدزد
ببین میشه بازم پاک کنی حافظه ها رو

تنها رسم تو و تبار تو سهراب کشیه
زمین چطور از یاد ببره خون ندا رو

تا وقتی خون تو رگامونه نعرمون بلنده
تا کی میشه آخه خفه کنی حنجره ها رو

که از هر قطره خون یه زن و هر کلمه یه مرد
جاریه ساریه کاریه؛ بگو آقا رو،

که مملکت با کفر می مونه اما نه با ستم
این اول کاره، بشین بشمُر حادثه ها رو

:: دانلود آهنگ آخرین زمان ::

تشنج

تشنج …

 

تشنج

شب از خون است تو از مهتاب می گویی

شبی فاجعه مضمون است فقط از خواب می گویی

شب از زخم از فتنه از تهمت خورشید مجرم شد

به پشت مغرب فردا

درخت بید عاشق شد !!!

نخواهد دید دگر مشرق

خواب ناز دختر شرق را

قمر در عقرب عشق است

ابر و شب می برد درد را

گمان مب ور که سر عشق

شب بوها نگه دارند

دگر از باد دلگیر

 هر ابر در آسمان پاره شده قلبش

برای یک نسیم از یاس

دگر هر پرده پاگیر است

شبیه آب جاری شد

هر اشک از زخم یک باور

در این مهتاب چه می خواهی

از این شب پره ی پر پر

از این درد به هم ریخته

از این خونه از این آواره ی سوخته

از این مرد همیشه درد

از این یاغی که رگ دوخته

ببار ای ابر ببار دیر است

برای ریزش این سقف

ببار این قصه پیگیر است

شب رسوایی من در عذاب خاطره حسرت

شبیه مرگ تنها قوی ز تیر عقده و عادت

ببار بر پنجره بر پشت خواب سبز تنها گل  

بکوب احساس من مشت را … کلید سل !

کلید خانه ی گریه گم است در ساز تنهایی

کلید آشیان گم شد در این گم ها تو با مایی

در این گم گشدگی کوری و مجبوری

کجاست دورها که من دورم تو هم دوری ؟

دور جای توست ای دور ای مغرور

دور جای من نیست دگر هرگز نیست

گرچه خفته ام در گور

گرچه من رفتم

رفتم …

 رفتن رسیدن بود و من رفتم

رفتنم دیدن بود و من رفتم

رفتم تو گویی که من رفتم

درد گفتم هبچ نشنفتم و من رفتم

 

ببار ای ابر ببار شب شد

لب شب مرگی فردا

تنم  دوباره پر تب شد

 

 

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت نهم آغاز

صبح شد !!! بلاخره روز آخر شد !!! ساعت ۸ صبح با صدای ALARM موبایل بیدار شدم . این اولین روزی بود در این یک هفته که در این ساعت بیدار شده بودم . چمدون ها رو بستم . می دونستم که باید تا ساعت ۵ بعد از ظهر فرودگاه باشم . می دونستم که امروز باید ته مانده ی تفریح رو انجام بدم و برگردم . در همین افکار چمدون هام رو می بستم . باطری دوربین رو گذاشتم شارژ شه و تا رفتم رستوران هتل صبحانه بخورم همه چیز آماده باشه تا هتل رو ترک کنم . از پذیرش هتل به من تماس گرفتن که ماشین ون توریستی اومده دنبالم … رفتم جلوی پذیرش … Watch out کردم . و البته هزینه ی یک شیشه آب معدنی اضافه که نوش جان شده بود !!! خلاصه سوار شدم و ماشین رفت به سمت هتل علی و احسان یعنی Grand hotel … علی و احسان در رستوران هتل تا سر حد مرگ داشتن می خوردند !!! وقتی رسیدم احسان با لپای ورم کرده گفت مصی عجب هتلیه اینجا هر چی بخوای می دن بخوری !!! سیب زمینی سرخ کرده با ماست و پنیر و آب پرتقال همراه مقدار زیادی سالاد و هندوونه و آناناس و موز و مرغ و سوسیس و کالباس بعلاوه ی ژله و کارامل !!! به احسان گفتم آخه این همه ریختی تو بشقاب چطور می تونی همه اش رو بخوری ؟ در ضمن ما وقت نداریم باید سریع سوار شیم بریم Safari وگرنه جا می مونیم . گفت مصی جون نگان نباش تا همراهانمون بیان من دلی از عزا در بیارم . با اجازتون من هم یک بشقاب سیب زمینی و با سس زدم !! … خلاصه همراهان ما شده بودند یک خانوم و آقای تازه عروس دوماد اصفهانی . یک آقای تاجر ایرونی با همسرشون با حجاب کامل اسلامی و دو نفر آقای میانسال ایرونی که برای نمایشگاه گوانجوی چین یک روزی در بانکوک اقامت گرفته بودند !!! … موقع رفتن تلفن علی زنگ زد !!! علی گوشیش رو داد به من !!! گفتم این کیه ؟ گفت بگو علی نیست … بگو علی نیست !!! گفتم کیه خوب ؟ گفت ساراست دهنم رو سرویس کرده بلند شده از پاتایا اومده اینجا دنبال من … بهش گفتم خوب گناه داره جوابش رو خودت درست بده ! گفت : حوصله اش رو ندارم می خواد بلند شه باهام بیاد ولش کن !!! … گوشی رو برداشتم و گفتم علی نیست ! صبح رفته بیرون و من ازش خبر ندارم … از نوع صحبت کردن سارا فهمیدم که می دونه دارم بهش دروغ می گم ! … سارا پیچیده شد !!! … با علی و احسان و همراهان دیگه راهی Safari world شدیم از بانکوک تا اونجا نیم ساعتی راه بود … در راه علی بهم گفت اشتباه کردم با زنم نیومدم !!! بهش گفتم با زنت ؟ مگه تو ازدواج کردی ؟ احسان گفت آره بابا داش علی مون یه بچه هم داره … بهش گفتم مگه چند سالته علی گفت ۲۸ سال و بچه ام ۸ سالشه !!! … تقریباً داشتیم می رسیدیم به SAFARI

safari world

یک محوطه ی بسیار شلوغ … صفی طولانی که به سرعت جلو می رفت .. آدمایی که بدون هیچ دلیل ازت عکس می گرفتند … هوای گرم و لوله هایی که آب از سوراخ های بسیار ریزش بصورت پودر اسپری می شد . یه طرف طوطیان رنگارنگ نشسته بر روی یک تنه ی درخت و یک طرف یه نفر یه بچه ببر رو گرفته بود دستش برای عکاسی میدادش دست آدم و اون آدم .

parrot

یه نفر هم روی تمام سر و صورتش پرنده نشسته بود . دور ترها رو که نگاه می کردی می دیدی دسته های بزرگ پرندگان در حال پروازند . در یک محوطه چندیل کروکدیل تو خودشون پیچیده بودند . قیافه ی عجیب اون ها آدم رو وحشت زده می کرد دوتا آفتاب پرست . آکواریوم های بزرگ . قفس میمون ها . خرس قطبی . . . حیواناتی که حتی اسمش رو نمی دونستم … فکر کنم اگر عکس ها رو ببینید بهتر باشه …

polar

higiina

بعد از دیدن حیوانات رفتیم برای نمایش اوران گوتان ها … میمون ها می رقصیدند … آهنگ می زدند … توی رینگ مشت زنی می کردند و وقتی داور به نفع می گرفت طرفداران اعتراض می کردند … چند تا میمون که کماندو شده بودند تفنگ داشتند و نظامی گری می کردند .

نمایش میمون ها خنده دار و شگرف برای دیدن استعداد نزدیک ترین موجود روی زمین به انسان بود .

uran gutan

بعد از اون نمایش فوک ها بود … فوک ها می رقصیدند … می پریدند … سر می خوردند … ژانگولر و رژه می رفتند … نجات غریق بودند و چرخ و فلک می زدند و دست می زدند .

seals

نمایش دولفین ها و نهنگ ها بسیار شگرف بود . صحنه ی پرش دلفین ها برای زدن توپ . احترام به تماشاچیان . یا سوارشدن بر نهنگ ها . شادی و خنده و رقص و فراموشی هر چه تلخ در دنیا وجود داره . وقتی حیوانات شاد بودند وقتی شعور یک حیوان رو می دیدم . درک و آموزش و استعداد . رضایت هر حیوانی رو از زندگی اش در آن مجموعه می شد از نگاهش دید .

dolphin

whales

نمی دونم دارم درست تحلیل می کنم یا نه !!! من یاد اون قاطری افتادم که توی یکی از دهات شمال مگس ها روی اشکش نشسته بودند … رده های ترکه زخم های پوستی روی رانش ساخته بودند من سوزش زخم رو از لرزش عضلات پاهایش حس می کردم . صاحاب قاطر ۵۰۰۰ تومان می گرفت یارو با بچه ی ۳۰ کیلویی و خودش که ۹۰ کیلو وزنش بود روی کمر اون بد بخت می نشستند و با پاشنه ی پا می کوبیدند به شکم خالی اون زبون بسته !!! واقعاً در مملکت ما گذشته از آدماش تا بحال فکر کردید ما چه جنایاتی رو در حق حیوانات انجام می دهیم ؟… یاد باغ وحش پارک ارم خودمون افتادم … چشمای گرگ گرسنه ای که با حسرت به من نگاه می کرد !!! مردم هم می اومدند و به اون گرگه بد و بیراه می گفتند … گرگ ذاتش شکار و خوردن گوشته و برای تعادل طبیعت آفریده شده . وقتی که باغ وحش ارم خودمون می رفتم برای عکاسی بغض گلوم رو می فشرد . شیرهای نعشه . . . شتر های تشنه … عقاب هایی که سقف قفسشون از قفس لاشخور ها کوتاه تره … پرندگان دهانشون بازه و کف ازش بیرون اومده … میمون ها !!! سر یک ته سیگار تا سر حد مرگ همدیگه رو کتک می زنند . خرگوش هامون عقیمن !!! بچه روباه از یک سگ ماده داره شیر می خوره و نمی دونم چی بگم از حیات احشام در ایران !!! اگر بگم ممکنه بگین وطن پرست نیستی … ممکنه بگین خودت رو داری ارزون می فروشی … ممکنه بگین … ولی قفس من به عنوان اشرف مخلوقات در این وطن و این وبلاگ ساخته شد !!! وبلاگ فیلتر شد !!!

ادامه می دهم … نمایش وسترن و کابوی … انفجار و در گیری و مثلاً وحشیگری غرب .. نمایش اعدام نمایش انداختن یک آدم توی چاه که فقط برای باقی مردم جالب بود نه برای من ایرونی که هر روز انواع این ها رو می بینم و می شنوم !!! فقط ماکت این نمایش ستودنی بود بسیار زیبا و مناسب و اکتیو دقیقاً برای همچین نمایشی تدارک دیده شده بود . . .

western show

بعد از تمام نمایش ها ناهار رو مهمان مجموعه بودیم . ناهار قابل خوردن بود … مرغ سرخ شده همراه برنج ! بعد از اون هم سوار ون توریستی شدیم تا وارد حیات وحش آزاد اون مجموعه شویم یعنی جائیکه :

زرافه ها براحتی و آزادانه می دویدند سکویی بود که بچه ها بهشون غذا می دادند … کرگدن با اون هیکل گندش رفته بود توی گل تا خنک بشه … بز ها دسته دسته همراه بزغاله ها بع بع کنان می رفتند و آهوان اومده بودند کنار ماشین ما و با چشمای ناز و براقشون به چشمای تار من نگاه می کردند . ببری در آب آرام آرام خودش رو استتار می کرد . مرغ ها توی دهان اسب های آبی مانده های غذا رو می خوردند

safari

rhino

tiger

alef

bear

بعد از تموم اون گشت و گذار راه افتادیم به سمت هتل . از علی و احسان خداحافظی کردم و برگشتم به سمت هتل خودم . نشستم توی لابی هتل منتظر برای ماشین Transport . یه ماشین اومد دم هتل من رو برد به فرودگاه . فرودگاه پر بود از آدمایی که از همه جای دنیا داشتن بر می گشتن به کشور خودشون . ایستادم توی صفی که ایرونیا بسته بودند . تقریباً صف شلوغی بود . چمدانم سنگین بود مجبور شدم یه کیسه ی اضافه بگیرم . با دو تا بار راه افتادم به سمت ورودی هواپیما . سوار هواپیما که شدم رعد و برقی زد و رگباری بارید . هواپیما خودش رو روی تن فرودگاه می کشید . و من از پنجره تمام منظره رو نظاره می کردم . جای پا مناسب نبود . تنگ و پاهام داشتن له می شدند توی هواپیما . چشمام رو بستن . ازروی بنگلادش ، خلیج بنگال ، هند، پاکستان و زاهدان وارد ایران شدم . . . یه سفر دیگه به پایان رسید توی فرودگاه امام وقتی پیاده شدم توی صف ایستادم تا پاسپورتم چک شه . دقیقاً در همان زمان دو تا هواپیمای دیگه یکی از لندن و دیگری از وین به زمین نشسته بود صف های چک پاسپورت خیلی شلوغ بود . به محض رسیدنم به پشت کامپیوتر کامپیوتر نیروی انتظامی خراب شد !!! به زمین و زمان لعنت دادم !!! پلیس گفت زود قضاوت نکنین !!! زود قضاوت نکردیم ولی نیم ساعت ایستاده گذشت . نیم ساعتی که برای من بیشتر از هفت روز طول کشید . . . وارد   ایران شدم .  

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت هفتم ساز


احسان بود خیلی خوشحال شدم که دوست خوب این چند روز الان در این لحظه ی لذت همراه منه …

آهنگ سفر بود و کلی ایرونی دور هم جمع شده بودند و دخترکان خوش اندام روس رقص خاصی می کردند … به باد می گم تا صبح بخونه … به دل می گم کاریش نباشه … وسط خیابون … مست و شنگول و بی خیال … وسط خیابون !!! آهنگ عوض شد … هتل کالیفرنیا … من رو یاد بهشت می اندازه . هتل کالیفرنیا !!! با خودم گفتم مگه من چه کردم که این همه بهم خوش گذشته ؟ با خودم گفتم همراه خوب … دوستان خوب … موزیک خوب و بی غل و غش بودن … من خواستم برقصم خواستم رها و مست و لایعقل خوش باشم … وگرنه اگر الان تو ایران بودم در غم فردا خواب بودم … یا شب عروسیم بود !!! … یا در پرسه های شبانه خاطرات خوشم رو مرور می کردم … ولی دلم رنگ و آهنگ گرفته بود … هیچ لذتی رو با لاتر از این نمی دونستم … برقصم و دوست پیدا کنم ندونم کجام … ندونم کیم … ندونم چه بر من گذشته … فضا فضای دیسکو و کاباره و مدل مو و عطر و چسان فسان و فخر فروشی اسم و رسم و اعتبار و قدرت نبود … فضا فضای خاکسپاری و جدایی و یاد آوری و زجر و تشنج نبود … نمی دونم شما هم مثل من فکر می کنید یا نه !!! نمی دونم شما از چی تو زندگیتون لذت می برین ؟ اینکه دختر آرزوهاتون بهتون جواب مثبت بده ؟ اینکه برین مهمونی ؟ اینکه ماشین خوب سوار شین ؟ اینکه خونه ی بزرگ و مجلل داشته باشین ؟ اینکه کار خیر بکنین ؟ اینکه پدر بشین ؟ اینکه تو اجتماع معروف و مشهور شین ؟ اینکه برین سفر شمال بساط جوجه راه بندازین ؟ … می خوام بهتون بگم … پس هنوز لذت هیچ کس نبودن رو نچشیدین … هنوز لذت اینکه بی هویت باشین توی خیابون فقط واسه دلتون بخونین … هیچکس شما رو نشناسه فقط بخاطر اینکه خوشین کنار هم می رقصین … خوشین … آهنگ هتل کالیفرنیا … و یه آهنگ روسی که تابحال نشنیده بودم … من با اون آهنگ روس می رقصیدم !!!! … تموم شد …

با احسان راه افتادیم تا برگردیم شبمون رو تموم کنیم …

دانلود safar

خیلی شنگول بودیم … راه افتادیم به سمت موتور سیکلت هامون تا برگردیم هتل آماده بشیم برای فردا توی راه دقتم بیشتر بود می خواستم تک تک صحنه هایی که می بینم به عنوان خاطره بیاد بیاورم . خنده ی مرد میانسالی که طفلی در آغوش را شیر می داد و بساط انداخته بود و بنجول می فروخت .

feed the baby

دختر بچه ای که تمام توانش رو خرج می کرد تا حلقه ای را دور کمرش نگه داره.

circle dance

 

کبابی دورگرد که بال مرغ و روده ی خوک کباب رو روی کره می مالید و با چوبش می داد دستت تا گاز بزنی .

kebab

روده های آویزون سگ ! که برای آب پز شدن تازه ی تازه کشتار اون روز بودن .

dog bodies

رستوران ایرونی کامی که هیچ وقت نرفتم توش !!!

kami

جماعت عرب و ایرونی که افتاده بودند روی تخت ها دخترکان رو توی بغل داشتند و قلیان می زدند .

nargila

احسان زد رو دوشم گفت مصی رفیقت اون بالاست !!! بالا رو نگاه کردم دیدم EMMA توی ویترین داره می رقصه . من رو که از اون بالا دید برام دست تکون داد ! دستم رو گذاشتم روی لبم و بوسه ای رو همراه دود و شرجی به طرفش پرواز دادم …

emma

خیابان همچنان همهمه ای بود نزدیک به ۲۰۰۰ نفر هر شب می مدند و می رفتند تقریباً با خیلی هاشون آشنا شده بودم . و همون کوچه ی پر سرو صدایی که به دیسکوی اعراب ختم می شد و من شب اول توش به شدت احساس تنهایی کرده بودم … برگشتم و به موتورم رسیدم . برگشتم هتل فیلم رقص خودم رو تماشا کردم . شاد بودم . موزیک ملایمی گذاشتم و خوابیدم تا صبح روز بعد یک ون توریستی ما رو برسونه بانکوک …

فرداش ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه همراه احسان و سارا راهی شدم تا موتور سیکلتی که برای ۵ روز اجاره کرده بودم رو پس بدم ! اجاره ی این موتور برای ۵ روز ۱۰۰۰ بات بود یعنی ۳۰۰۰۰ تومان یعنی موتور سیکلت روزی ۶ هزار تومان اجاره اش بود که رقم معقولی بنظر می اومد . اول من موتور سیکلتم رو پس دادم و پشت موتور احسان نشستم تا بریم و موتور احسان رو که از جایی دیگه گرفته بود پس بدیم . احسان شروع کرد به خنده و ویراژ که همون پلیسی که ۴ شب پیش جریمه اش کرده بود بهش گفت بزنه کنار !!! احسان گفت بابا من که کلاه ایمنی داشتم پلیس بیمه موتور رو نگاه کرد و گفت این موتور بیمه اش منقضی شده و داش احسان ما باید جریمه بده !!! یه چیزی حدود ۲۴ هزار تومان !!! احسان کفرش در اومده بود … راهی نبود و ما باید پول رو می دادیم … موتور رو آزاد می کردیم و تحویل می دادیم و بر می گشتیم ! … وقتی موتور رو به صاحبش تحویل دادیم فرصت برای شکایت از کرایه دهنده ی موتور نداشتیم پس فقط موتور رو تحویل دادیم و سریع برگشتیم هتل سوار ون توریستی شدیم و بعد از سوار کردن همون همسفران شمالی خودمون و دو نفر دیگه راهی بانکوک شدیم … سفر اون چند روز برای من خاطره ای عجیب بود . پاتایا شهری که هیچ محدودیتی توش نبود ! شاید اولین تجربه ی آزادی مطلق من بود . هیچ کدوم از سفرهای پیشین من از داخلی تا خارجی به این اندازه عجیب و غریب و لذت بخش نبود . پاتایا شهری کوچک و نه چندان مدرن بود که با وجود اینکه توریست های مختلف از تمام دنیا اون رو می دیدند هرگز کسی به دیگری تعدی نمی کرد ! نمی تونم بگم امنیت کامل ولی آزادی واقعاً کامل بود و امنیت در مقابل آزادی عالی بود . جالب اینکه مردمی که سوسک می خوردند در شهری زندگی می کردند که حتی یک ذره آشغال توش نمی دیدی . مردم شهر رو بسیار تمیز نگه می داشتند . . . در مسیر بانکوک دیگه درختان موز و نارگیل و ویلاهای زیبا و آسمان آبی و ابرها برام جذابیت نداشت . آنچه جالب بود این بود که شهری به این کوچکی چقدر توریست داره و چقدر پول از بابت این مردم در میاره و توریست ها از تمام این هزینه ای که می کنند کاملاً راضی هستند . شاید من بدون آنکه فهمیده باشم دسترنج یکسالم رو براحتی خرج کردم و اصلاً ناراحت نبودم … من به اندازه ی آنچه خرج کردم لذت بردم و خاطره خریدم … خیلی گشنه بودم … کنسرو هام تمام شده بودند و ما هنوز در مسیر در حال گذر بین دو شهر بودیم … از پاتایا به بانکوک …

bankok

 

بانکوک شهری بزرگ با جمعیت نزدیک ۱۲ میلیون نفر ، شهری بسیار شلوغ با ترافیک زیاد البته نه بیشتر از تهران بود . هتل محل اقامت من راچادا در خیابان اصلی شهر بانکوک بود . احسان و علی در هتلی بنام گراند هتل اقامت کردند . وقتی رسیدم بارونی گرفته بود . هتلدار اتاق رو به من تحویل داد . گرسنه و خسته در حال و هوای عصرهای گذشته از پشت پنجره مردمی رو تماشا کردم که گرم زندگی روزمره به سبک شرق آسیا بودند . مردمی که هرگز با نگاه در چشمانشان لبخند رو فراموش نمی کردند . همواره چهره ای شاد داشتند و لبخندشان هیچ گاه ترک نمی شد . بعد از اندکی استراحت و دوش گرفتن و تعویض البسه راهی شهر شدم . برای میل عصرانه ای که حکم ناهار هم داشت . بوی سرخ کردنی خواصی در تمام شهر می آمد در هر رستورانی تعدادی از افراد نشسته بودند و مشغول میل غذا بودند ! از قیافه ی حیوانات می شد فهمید غذا چیه ! صورت خوک ! پای مرغ سرخ شده ! جگر غاز ! خرچنگ … ماهی … در تمام شهر پر بود از رستوران و دستفروشان که از سوسیس زغالی تا استیک بخارپز شده را بهت می دادند . هیچکدام از آن غذا ها اشتها رو تحریک نمی کرد ولی مردم به ولع در هر رستورانی غذای تایلندی می خوردند . از یک نفر آدرس مک دونالد رو پرسیدم تا همبرگر میل کنم . گفت فروشگاه BIG C مرکز رستوران های شیک و تمیز بانکوک بهترین جا برای من هستش که بتونم غذای بین المللی بخورم ! رفتم به فروشگاه BIG C فروشگاهی بسیار بزرگ در چندین طبقه که در طبقه یک نوع محصول به فروش می رسید . طبقه ی اول : البسه … طبقه ی دوم : مواد غذایی … طبقه ی سوم : الکترونیکس … طبقه ی چهارم : رستوران ها . در فضای بسیار وسیعی تعداد زیادی رستوران قرار داشتند که هر غذایی رو از روی عکسش می شد سفارش داد .

 

یک عکس بود که روش رشته هایی شبیه ماکارونی همراه تکه های گوشت و سس چشمک می زد . از گارسون خواستم تا برام اون غذا رو بیاره ! غذا سریع حاضر شد . رشته هایی شبیه نودت به همراه تکه تکه های گوشت همراه سس . یک کاسه سوپ هم همراهش بود که شبیه آب کله پاچه بود و توش چند تکه پیازچه افتاده بود . غذا رو خوردم !!!!

شیرین … شیرین !!! حالم داشت از شیرینی غذاش بهم می خورد !!! سوپ رو خوردم بوی جوب فاضلاب می داد !!! به ناچار گفتم گوشتش رو بخورم ! تکه ای گوشت را با چنگال گاز زدم … گوشت سفت و شیرین بود ! به گاروسون گفتم این گوشت چیه ؟ گفت DOC گفتم پس چرا شیرینه ؟ گفت بابت طبخشه ! خلاصه از بس گشنه بودم اون ماکارونی و گوشت رو با فلفل و نمک و کوکاکولا تا خرخره خوردم ! بعد که رفتم حساب کنم ! بهش گفتم من اصلاً سینه ی اردک ( DOC ) دوست ندارم . ترجیحاً ران رو سرخ کنید . اون صندوقدار که زبان انگلیسی قویتری داشت بهم گفت ما اینجا اردک سرخ شده نداریم !!! من بهش گفتم ولی من NODET WITH DOC خوردم !!! گارسون گفت … NO NO NODET WITH DOG !!! … راه افتادم طرف توالت !!!

همه کار تو زندگیمون کرده بودیم فقط خوردن گوشت سگ مونده بود !!! باورم نمی شد تکه تکه های سگ رو گاز زدم خوردم !!! … رفتم و با تمام وجود به خودم فشار آوردم تا هرآنچه شیرین بود از بدنم دفع کنم !!!

حال خوبی نبود … افتادم توی خیابون … دنبال یک تاکسی می گشتم تا برگردم هتل … از روی یک رودخونه رد شدم که قایقی در آن بود … گلدون های مختلف توی قایق بود و صدای موسیقی به گوش می رسید . یه تاکسی سوار شدم . اسم هتل رو بهش گفتم ولی آدرس رو نمی دونستم . بانکوک یه چیزی مثل تهران با تموم اون ترافیک و شلوغی . بوی سرخ کردنی ها مختلف از همه جا به مشام می رسد . جمعیت ۱۲ میلیون نفری . برج های بلند و مارکت های مختلف نمایندگی اکثر مارک های معتبر دنیا .. فروشگاههای TESCO ، ROBINSON ، BIG C و انواع فروشگاههای سرشار از اجناس مختلف از سراسر دنیا . رنگ تاکسی ها صورتی و بنفش و چهره ی مردم خندان . راننده تاکسی بهم گفت هتلت اینجاست ؟ گفتم نه ! گفت هتل راچادا همینه !!! گفتم که هتل من که این نبود !!! تازه فهمیدم که گم شدم !

… بعد از یک ساعت و نیم چرخ خوردن توی این شهر بزرگ … بعد از کلنجار رفتن با زن و مرد و پیر و جوون که هیچ کس نمی تونست مسلط به انگلیسی صحبت کنه … رسیدم هتل اصلی خودم !!! با موبایل زنگ زدم احسان و علی که در هتل دیگری مستقر بودند و برای فردای اون روز قرار گذاشتیم تا بریم به مرکز اصلی خرید PATHUNAM .

pathunam

 

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت ششم احساس

احسان بهم گفت : مصطفی کف کردیم بابا ! این چند روزه همه دخترا زبون نفهم نه من می فهمم چی می گن نه اونا می فهمن ! حال نمی کنم اینطوری من که زبان انگلیسی خوب بلد نیستم ! خیلی بده که آدم زبون کسی رو که باهاش می رقصه همراهه و حتی همخواب می شن نفهمه و من از این موضوع زجر می کشم بهش گفتم اینجا دقیقاً بر عکس ایرونه !!! تو با دخترای ایرونی فقط حرف می زنی !!! نه هم رقص می تونی بشی نه همراه نه همخواب !!! همینطور که حرف می زدیم رسیدیم به یه جایی که بوی قلیون میومد ! گفتم داش احسان اینجا رو ببین قلیییون !!! تو تایلند !!! توی اون راسته خیابون همه رستوران و کافه ی لبنانی ها و عراقی ها و مصری ها و اردن و خلاصه پاتوق عرب ها بود …. !!! گفتم داش احسان از این یکی دیگه نمی شه گذشت اهل قلیون هستی ؟ احسان گفت یه پک می زنم ! رفتیم نشستیم روی یکی از اون تخت ها که من رو یاد دربند و فرحزاد می انداخت ! یه دوسیب سفارش دادم و نشستیم عین تهرون تخمه آفتابگردون و چایی و کشمش … ! داش احسان ما ایرونی ها رو جون به جون کنن اینطوری حال می کنیم . کمی اون طرف تر دو تا زن با سه تا مرد نشسته بودند . داشتن حرف می زدن . همین که توی حال و هوای خودم بودم دیدم زنه روشو به من و احسان کرده انگار داره با ما حرف می زنه ! نگاهی بهش کردم ! دیدم داره قربون صدقه من می ره ! به زبان شیرین فارسی !!! ” جگرم چه پسر خوبی شده بیا بشین پیش خودمان ” !!! سلام : اهل کجایی ؟ قندهار !

یعنی افغان هستی ؟

آره جگرم !

arab staurant

گفتم اینطوریش رو دیگه ندیده بودیم . اون یکی زنه که انگار تمام دنیا باهاش همخوابه بودن لبخندی تحویلم داد ! چندش آور ترین لبخند زندگیم حالتی از اون بود پستان های چروکیده اش کمابیش معلوم بود و گردنش نیمه کبود دود از لای دوتا دندون باز جلوش خروج می کرد و کشمش رو تند و تند بالا می انداخت ! گفتم داش احسان اینم هم کلام برو بشین حال کن ! گفت جون مصطفی کف کردم عجب پتیاره هایی ! گفتم احسان جون شما همین جا بشین من یه ساعت می خوام برم ماساژ خیلی خسته ام تموم بدنم خورده ! احسان گفت باشه داش مصی من قلیون می کشم و همین دور و ورا می چرخم تا تو بیایی ! در ضمن عمراً یک ثانیه این زنیکه رو نمی تونم قبول کنم !

رفتم در مغازه ی ماساژ طبق معمول دخترکان بهم لبخند زدند و من هم طبق معمول یک انتخاب سریع انجام دادم ! رفتم توی مغازه ی ماساژ موزیک ملایم نه چندان جدید بود ولی آروم می شدم . از اون خانوم خواستم فقط پاهام رو ماساژ بده ! حوله رو انداختم روی صورتم و پاهام رفت توی آب گرم ! با خودم فکر می کردم :

من همیشه فکر می کردم آدم سکسی هستم همیشه فکر می کردم انرژی بارورکردن تمام زنان اینجا رو دارم . ولی امروز زن زده شده ام ! تصور اینکه اون زن لکاته برای حتی ۱ دقیقه کنارم بشینه زجر آورترین حادثه ی عمرمه . به خودم گفتم سکس که شاید عامل مهم انتخاب ها بوده الان برای من بی ارزشه . این تابو ! این گره ی همیشه عقده ی سانسور الان به باز ترین و واضح ترین شکلش الان جلوی روم هستش . و چقدر یک آدم می تونه احمق باشه اگر فقط بخاطر ارضاء جنسی و جسمی خودش تن به ازدواج بده و اون رو با عشق و دلدادگی اشتباه بگیره . به خودم گفتم در ایران هر آنکه انرژی درونی و تمایلاتش فوران کرده در هر نگاه و تماس و مداینه و مکاتبه دم از عشق و وصال می زنه و آسمون به ریسمون بافته می شه ! بارون می زنه گریه می کنه و فقط و فقط تصویر یک زن یک معشوقه ست که باب ارضاء می شود . اما اینجا لازم نیست تو خیلی سریع به نتیجه می رسی ! و اگر اون قلیان احساساتت در کنار لکاته های خوش برخورد جامعه قل قل کنه اونوقته که احساس اشمئزاز و زدگی تمام وجودت رو پر می کنه .

 

با همین افکار افتادم توی خیابون … هرچی گشتم احسان رو پیدا نکردم . راه افتادم به سمت انتهای خیابون Walking street اما اینبار از فرعی ها اینبار هوشیار بودم . بارها و دیسکو ها طبق معمول هر شب می کوبیدند . آهنگ های عربی به گوشم خورد ! آهنگ سندی ! معین ! … حتی شادمهر ( حالا بیا اینجا … ) ! پاب ها و بارها بودند و دخترکان می رفتند بالا روی پیشخون بار ! یکباره چشمم به یک آقا افتاد که شبیه ایرونی ها بود و لباس عجیب و غریبی پوشیده بود !

سلام …

سلام …

ایرونی هستی ؟

نه ! کی گفته !

این چه لباسیه ؟

عروسیه !!!

هان ؟ عروسی ؟

خانوم اون آقا لبخندی بهم زد . اون آقا گفت آره عروسیه . گفتم : به به … مبارکه … خوشبخت بشین … اجازه هست ازتون عکس بگیرم ؟ خواهش می کنم …

wedding

اون عروس داماد لبخندی بهم زدند . شاد بودند . چشمان اون آقا داماد براق بود و عروس خانوم لبخند ملیحی زد . باورتون می شه ؟ عروسی توی جائیکه هیچ محدودیتی نباشه . اون آقا من رو وادار کرد بیشتر فکر کنم . ما مردای ایرونی . همیشه به چیزایی وابسته بودیم . خودمون دوست داشتیم . این هم نمونه اش . در جائیکه اون مرد می تونست تا هر زمانی و در هر مکانی هر کاری دوست داره با اون دخترک بکنه ترجیح می ده روابطش وجه قانونی و عاطفی بگیره . ترجیح می ده همسر انتخاب کنه بدور از باورهای غلط و سنت ها یه عروسی ۲ نفره و قدم زدن در خیابونی که هر طرفش یکی مشغول لذت و لاابالی گری هستش ! امیدوارم خوشبخت و آرام باشن . به نظرم این عروسی خیلی وصال باارزشیه . به نظرم فقط یک احساس مشترک و علاقه ی بسیار قوی می تونه باعث چنین کاری بشه ! تعهد در جائیکه می تونی بدون اون هم تمام لذت ها رو یکجا داشته باشی ! واقعاً برای اولین بار از اینکه یک ایرونی بودم لذت بردم .

از اون دو نفر جدا شدم و توی خیابون گشتم تا رسیدم به دیسکو Tony اونجا پر ایرونی بود !!! آهنگ های رقص ایرونی هم پخش می شد . که دیدم داش احسان خودمون از دیسکو اومد بیرون ! سلام مصی جون کجایی بابا ؟ گفتم : تو کجایی ؟ دوساعته دنبالتم … آقا نمی دونی یه دختره رو پیدا کردم مااااه … روس بود ولی فارسی بلد بود ؟ گفتم : مگه می شه ؟ گفت : آره .. خدا رو شکر که به دل ما جوون ها می رسی ! باهاش قرار گذاشتم ساعت ۱۰ بیاد جلوی Tony تازه گفت یه رفیق هم داره برای داش مصی خودمون !!! گفتم احسان جون دمت گرم خوب بریم یه چرخ بزنیم تا ۱۰ بشه !

ساعت ۱۰ شب جلوی Tony دیدم یه دختر مو مشکی که پوست سفیدی داشت و کمی تپل و قد بلند بود و قیافش به ایرونی ها می خورد اومد از دیسکو بیرون !

م :سلام

س : سلام

احسان : داش مصی معرفی می کنم سمیرا خانوم از بچه های باحال پاتایا !!!

بهش گفتم اهل کجایی ؟

گفت : تاجیکستان …

بهمون لبخند زد … گفت دوستم قراره تا یک ربع دیگه برسه صبر کنیم تا بیاد !!! با خودم گفتم بالاخره ما هم یه همزبون پیدا کردیم ! …

 

بعد از مدتی یه دختره سرو کله اش پیدا شد . سمیرا اون رو معرفی کرد و دخترک گفت که اسمش عایشه بود !

عایشه بسیار مغرور بود و قیافه ی خوبی هم نداشت . با خودم گفتم این دیگه نوبره والله فاحشه باشی و بخوای ناز تو بکشن . سمیرا خیلی تلاش کرد که احساسم رو بهش برگردونه ولی قبول نکردم ! شاید یه دلیل دیگه اش رقم بالای پیشنهادیش بود که من رو یاد مهریه ی سنگین لکاته های مملکت خودم می انداخت. خلاصه با احسان و سمیرا به طرف هتل راه افتادیم و علی آقا و سارا خانوم هم در هتل بودند ! چون داش احسان ما می خواست راحت باشه علی و سارا اومدند توی اتاق من خوابیدند .

tony

صبح سر میز صبحانه احسان با من در مورد سمیرا صحبت کرد . دختری اهل دوشنبه ! گفت سمیرا در یک خانواده ی مسلمون بزرگ شده که پدری بسیار متعصب داشته . گفت بعد از یک نامزدی نافرجام دوشیزگی خودش رو از دست داده و از شرم و ترس به خانه برنگشته بوده . گفت برای خانواده اش ایمیل می زنه که توی روسیه کار می کنه و هر چند وقت یکبار پول کافی برای خانواده می فرسته . سمیرا می گفت فاحشگی سخت ترین کار دنیاست !!! ولی دوستش داره !!! ..

بعد از صبحونه از توی نقشه شهربازی پاتایا رو پیدا کردیم و با احسان دو نفری راهی شهربازی شدیم . یک شیشه ویسکی بعلاوه ی دوربین عکاسی بعلاوه ی پسته تمام اون چیزی بود که همراهم بود !!!

waterworld

 

شهر بازی و پارک آبی پاتایا در یک مجموعه قرار دارند همین که لباسا رو کندیم و تنمون به آب خورد رعد و برقی زد و آنچنان بارونی شروع به باریدن کرد که مثل موش آبکشیده این ور و اون ور می دویدیم … صد رحمت به پارک آبی آزادگان خودمون به قدری پارک آبی شلوغ و کثیفی بود . زیر یک آلاچیق ایستادیم تا بارون بند بیاد . بعدش لباسامون رو پوشیدیم تا از اونجا خارج شیم . بیرون محوطه شهر بازی نسبتاً کوچک و بسیار خلوت بود . با احسان رفتیم سوار ترن شدیم ! و احساس ترس همراه اضطراب و … !!! خلاصه تخلیه شدیم ! بس که من داد زدم ! شاید این فریاد از ترس نبود ولی احساس می کردم دلم از خیلی چیز ها پره . همون فریادی که همیشه توی خودم سرکوب می کردم در مسیر سرازیری اون ترن به فریاد و فحش ناموس به تموم آدمایی تبدیل می شدند که مسبب اصلی سرکوبی احساسات جوون های هم سن و سال من توی مملکت منه !

از ترن پیاده شدیم و به سمت یه برج بسیار بلند که ازش کابل به سمت پایین می رفت راهی شدیم .

tower

با مبلغی حدود ۲۰۰ بات یه بلیط می خریدی با آسانسور می رفتی بالا طبقه ۵۶ ام یه نوشیدنی میل می کردی و می رفتی پشت بوم اون برج یه کاغذ رو امضاء می کردی که توش نوشته بود ( اگه از اون بالا افتادم مردم این مجموعه هیچ مسئولیتی در قبال جان من نخواهد داشت ) !!! کاغذ رو امضاء کردم !!! چند تا کش و طناب و تسمه به من بستند و رفتم اون بالا !!! حسی که همیشه ازش می ترسیدم … خودکشی … ترس از ارتفاع … رفتم دیگه !!! زیر پام خالی شد … ولی اصلاً دلم خالی نشد … آروم آروم رسیدم پایین و پاهام خاک رو لمس کرد … احسان هم پشت سرم میومد . سردم شده بود . بارون نم نم می زد . بعضی وقتا بشدت تند می شد و صدایی مثل ترکیدن کپسول گاز می اومد . نوری می زد و مجدداً رعد و برق بود که تکرار می شد . ساعت ۵ غروب بود و داشتیم از گشنگی می مردیم ! با احسان سوار موتور سیکلت شدیم و راه افتادیم به سمت هتل ! وقتی رسیدیم رفتم دوشی گرفتم و لباسام رو عوض کردم … به احسان گفتم بریم غذا رو بیرون بزنیم ! راه افتادیم به سمت رستوران غذای دریایی … یه رستوران بود که سقف کاذب روش بود و وقتی بارون می زد قطرات بارون از ناودونیش شر شر می ریختن پایین … خرچنگ های زنده می افتادند روی ذغال و روشون رو ادویه و سبزیجات می گرفت … لیست غذا رو گرفتیم و دو تا بشقاب میگوی مخصوص با آبجو سفارش دادیم … نشستیم و خسته و گشنه سس ریختیم روی میگوهای تازه و خوردیم . مزه شون تقریباً به شیرینی می زد ولی گشنگی دیگه طبع نمی شناسه . هوا گرفته بود و دود کباب ماهی بر خلاف جهت بارون به آسمون می رفت و اشتهای ما رو تحریک می کرد !!! تمام اون دو تا بشقاب میگو و آبجو کلاً شد ۱۲ هزار تومان !!! بیشتر از اونکه با غذاش حال کنم با قیمتش حال کردم !!!

از اون رستوران که اومدیم بیرون احسان گفت بریم دنبال علی . نمی دونم چکار می کنه . زنگ زدیم علی و سارا رو پیدا کردیم . سارا به احسان پیشنهاد داد به بزرگترین مرکز ماساژ پاتایا ببرتش تا یه ماساژ حسابی به اندامش داده بشه . با هم رفتیم جلوی یک عمارت چند طبقه ی مجهز با اتاق های فراوون . احسان رفت توی یکی از اون اتاق ها . من از احسان و علی و سارا جدا شدم بهشون گفتم ساعت ۱۰ در محله ی عربها می بینمشون . سوار موتور شدم رفتم تو محله ی عربا ! یه هتل بود که جلوش کلی جوون عرب دستشون تو دست دخترای تایلندی بود . تو اون بین من رو هم با عربها اشتباه گرفتند و دخترای تایلندی به عربی شروع به لاس زدن با من توی خیابون می کردند !!! خیلی کلافه بودم !!! موهام خیلی بلند بود و توی اون شرجی کلافه ام کرده بود از طرفی عینکم هم شکسته شده بود و چشمام وضوح نداشتند !!! رفتم در یک آرایشگاه و از خانومی که اونجا بود پرسیدم قیمت اصلاح مو چنده ؟ جواب داد ۲۰۰ بات (۶۰۰۰) تومان با خوشحالی پریدم روی صندلی ! خانوم آرایشگر که خنده ی بانمکی داشت پیشبند اصلاح رو انداخت دور گردنم و شروع به اصلاح سرم کرد . خانوم دورگه چینی و تایلندی بود که بسیار با محبت بود . بهم میوه ی استوایی داد موهای صورتم رو با موچین برداشت سرم رو شست و با دقت صورتم رو ماساژ داد . وقتی داشت موهام رو می زد در مورد همه چیز با هم صحبت کردیم . بهم گفت در دانشگاه رشته ی آرایشگری خونده اون اطلاعات خوبی از ایران داشت و حتی می دونست ایران ۸ سال با عراق جنگیده . بهم گفت موهام جنسش خوبه و کلی از زبری موهای عربا شکوه کرد . در ضمن می گفت اغلب آقایون ایرونی که میان اینجا بر خلاف هندی ها و بنگلادشی ها و عرب ها بهداشت رو رعایت می کنند . آخرش هم چند تا آلوی استوایی خوردیم و با هم عکس گرفتیم .

barbery

از ایشون خداحافظی کردم و راه افتادم تا احسان رو پیدا کنم احساس خوش تیپی می کردم

راه افتادم توی خیابون … امشب شب آخر اقامت من توی پاتایا بود و می خواستم تمام آنچه اتفاق می افته رو در ذهنم برای همیشه ثبت کنم . شاید دیگه برگشتی در کار نباشه . یه آقایی توی گیلاس های شراب آب ریخته بود و با حرکت انگشتانش روی گیلاس ها موزیک می زد !!! موزیک با لیوان آب !!! برام خیلی جالب بود …

 

glassmusic

کمی جلوتر توی خیابون خلوتی بعد از Walking street  چند تا دختر پسر روس جمع شده بودند و می خندیدند . دو تا جوون گیتار بدست موزیک روسی می زدند و دخترکان مست دست در دست اون پسرهای قد بلند و خوش اندام روسی می رقصیدند . شیفته ی اونا شدم رفتم جلوتر نگاه کنم . تصور کنید وسط خیابون دوتا گیتاریست گیتار بزنن و ۲ تا پسر روس با ۳ تا خانوم غرق در شادی برقصند و رهگذران از کنارشون رد بشن ! رفتم جلوتر … به گرمی من رو بپذیرفتند … یکی از اون دخترکان بهم گفت به گیتاریست پول بدم … اسکناسی انداختم توی پارچه ی روبروش … بهشون گفتم کجایی هستید ؟

 

guitarists

گفتند :

 RUSSIA … RUSSIA IS BEAUTIFUL COUNTRY  دو تا جوون تایلندی داشتند گیتار می زدند و فضا بد جوری به دلم نشسته بود و داشت خبر از خاطره ای خوش در ذهنم می داشت . اون جوون تایلندی که دید من هم به جمع اضافه شدم … شروع کرد به زدن یک ملودی آشنا … یک ملودی که باعث شد تموم بچه های ایرون دور جمع بشن و با هم یکصدا بخونن  : … اگه یه روز بری سفر … بری ز پیشم بی خبر … ایرونی ها جمع شدند روس ها هم هم صدا شده بودند … اون دو تا گیتاریست هم بد جوری گرم بودند … دخترکان با آهنگ اگه یه روز می رقصیدند من هم چشمام رو بسته بودم می خوندم تا اینکه دیدم یکی دستش رو از پشت گذاشته روی شونه هام …  

 

guitar dance

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت پنجم راز

دیوانه : کسی راز دو عالم شده است

این راز چه سر درگم و مُبهَم شده است

پیمان هماغوشی شیطان و خدا

این باعثِ پیدایش آدم شده است

شعر از ایرج زبر دست

 

img_8305.jpg

فردا شد !!! روز سوم !!! من خوشحال از اینکه جوانی کرده ام !!! خوشحال از اینکه از زندگی و از انرژی ام کمال استفاده را کرده ام ! از اتاقم زدم بیرون ! بعد از صبحانه … بعد از گفت و شنود و جک و خنده و خاطره … طبق پیشنهادی که آزاده بهمون داده بود ۴ نفری راهی باغ استوایی نونوچ شدیم ! آخه آزاده گفته بود این باغ مثل بهشت می مونه ما هم از جهنمی که شب گذشته توی Lucifer داشتیم برای دیدن طبیعت و باغ و گل راهی شدیم ! ۴ نفره یعنی من و علی و احسان و سارا . علی و سارا روی یه موتور سیکلت نشستند و من و احسان روی یک موتور سیکلت دیگه . راهی شدیم . طبیعت رو زیاد دیده بودم و نمایش فصول سازش باران و آرایش آسمان تمامش به چشمم خیره کننده می آمد . ۴۵ دقیقه با موتور رانندگی کردم . من که تا بحال سوار موتور سیکلت نشده بودم ! اونجا خیابوناش بر عکس بود و هوای شرجی و گرمای باد برگ درختان موز و نارگیل را به هم می مالید تا خرمن و دشت ها به هم احساس نزدیکی کنند و راز و نظم طبیعت را به رخ چشمان تار من بکشند .

 

kolbe

تا بحال هر چه نوشتم عیش و نوش و لهو و لعب و عقده و بغض بود که در این ۳ روز خالی شده بود .نوشتن احساس اینکه آدم هیچ بغض و عقده نداشته باشه و مثل بچه ها توی قلب سبزه ها و پشت خواب سبز گل ها و آبی شبنم ها بچگی کنه از عهده ی قلمم خارج هستش. همیشه تصور من از تایلند کشوری کثیف ، فقیر، و گرسنه بود که تمام پیکره اش را فقر و فحشا گرفته . ولی این بار موضوع فرق می کرد . رسیدن من با نونوچ پارک همراه بود با بالا رفتن یک شیشه ی آبجوی تگری و ته مستی و سر خوشی و تعریق و تحریک برای لذت بردن از زیبایی مناظر . قدم زدن در جنگل های استوایی و حاره ای و محو زیبایی ها شدن ! فقط می نویسم زیبایی … اما دوربین عکاسی من روایتگر تمام تماشای من از مناظر نبود . آکواریوم های بزرگ به همراه باغ پرندگان آبی که آنچنان خوشحال به نظر می آمدند که انگار نه انگار زنده هستند !!! به طور خلاصه بگم بچه شده بودم !!! عین بچه ها این ور و اون ور می رفتم تا از تصاویر عکاسی کنم . و چه خوب کردم که عکس گرفتم … چون احساس می کنم زیبایی ها لایق ثبت شدن هستند .

nonoch

از ساعت ۹ صبح تا ۱ ظهر فقط تابلوی مناظر سبز رو تماشا کردم طبیعت آهسته در گوشم شعر راز گونه ای می خواند و من احساس کردم بی جنبه بی صبر و عجولانه با ولع تمام نفس می کشیدم ! آخه گلهای اونجا در پخش شمیم سخاوتمندانه میهمانم کرده بودند .

nonoch

 

همچنان سر مست و خوش در باغ زیبایی ها سرگردان و گم و گیج تلو می خوردیم … تا به عمارتی رسیدیم به شکل معابد بودا ! در اوج زیبایی بر فراز آن باغ گل محل عبادت پیروان دارما بود . آدما دسته دسته می رفتند اون بالا وردی می خواندند شبیه دعا … در آن زیبایی محض که انسان به تفکر وادار می شود . خوب معلومه که اگر خدایی باشد اونجا باهات درد و دل می کنه ؟

خانومی داشت می رفت اون بالا . در حالیکه کفش خود جلوی معبد در آورده بود با حالتی بسیار گرفتار بالا می رفت . ازش پرسیدم از اون معبودت چی می خوای ؟ بهم گفت موفقیت در کار ! سلامتی ! شادی ! و رفت تا به معبودش احترام بگذارد !

temple

چیزی حالیم نشد ! به خودم گفتم عجب آدمای عجیبی ! چقدر با احساس از خدای خودش در خواست می کنه ؟ … ساعت ۱ شده بود و سارا بهمون گفت الان وقت نمایشه !

رفتیم توی یک جایگاه نشستیم ! مراسم شروع شد ! یه دسته آدم اومدن توی جایگاه ! یه دسته دیگه از یه طرف دیگه اومدن ! یه موزیک شرقی نواخته شد و اون دو تا دسته زانوهاشون رو نگه داشتند تا دسته ی سوم بره روش و تشکیل یک هرم انسانی رو بده ! …

 

pyramid

لباسهای شکیل به همراه نظم و آراستگی و همراهی موزیک سنتی شرقی و توانایی آدما در اجرای این برنامه ی فرهنگی مذهبی من رو به عنوان یک آدمکی که هیچ چیزی از اون مراسم نمی دونستم به وجد و تفکر واداشت ! چطور این همه برنامه ریزی و سرمایه گذاری ! این همه آدم رو جمع کردند هم باهاشون پول در میارن هم فرهنگ خودشون رو به نمایش مردمان دنیا در میارن و مردم دنیا هم برای این نظم و فرهنگ کف می زنن ؟!! همین الان که دارم می نویسم از بلند گوی مسجد سر کوچه صدای گوش و دلخراشی میاد !! از اون صدای نه چندان دلچسب من فقط گه گاهی می شنوم … سسسسسیییین ….. شهدا …. بابا …. آب …. و بعدش یه چیزی مثلاً توی حال گریه ( البته نه گریه ) یه سبکی مثل BLACK METAL های آمریکا که هیچ چیز رو نمی فهمی !

صدا درست تنظیم نشده و هیچ ملودی و صدای روح نوازی شنیده نمی شه ! عربده زنی ! عربده زنی ! تهدید و ارعاب ! … اینه مراسم مذهبی ما ! اینه ! …

colordance

صدای بلند گوی مسجد اونقدر زیاده که نمی گذاره من از آن رقص زیبای خاور دور بنویسم ! مردان در کنار زنان دوش به دوش هم می آمدند و نمایشی مثل کاشت و دروی گندم و برنج اجرا می کردند … دخترکان با لباس های فاخر و رنگارنگ دور خودشون می چرخیدند تا باز شدن لباس های محلی تمام صحنه رو رنگارنگ کنه !

color dance۲

پنجره رو می بندم … موزیک اندوه بار شرق رو زیاد می کنم تا اون مراسم به اصطلاح عزاداری روحم رو خراش نده ! … آن نمایش در مراحل مختلف اجرا می شد … مراسم جنگ مراسم مشت زنی به سبک Muai thai مراسم عبادت پیروان بودا به همراه رنگ های سراسر شاد . در مراسم جنگ و شمشیر زنی بارقه های تیغ مثل رعد از شمشیر ها بر می خواست و زنده بودن مراسم آدم رو به شک وا می داشت که مبادا اون شمشیر بخوره به صورت و سر نفر مقابل و اون رو از بدن جدا کنه ؟ وسط صحنه فیل ها بر می خواستند و لشگریان فیل سوار به مقابله با پهلوان سرخ پوش و دلاور بر می خواستند . پهلوان پیروز می شد و مردم شادی می کردند ! با خودم گفتم کاش پهلوانان قصه های ما ایرانیان از رستم گرفته تا بابک تا حتی پهلوانان مذهبی ما مثل عباس (ع)هیچ وقت شکست نمی خوردند ! با خودم گفتم این خرافات و مرده پرستی حتی پهلوانان ما رو هم با خودش کشته ! به خودم گفتم اگر برسم به خاک ایران داستانی می نویسم که در کمال درد و زجر قهرمانش پیروز بشه و برای ملت ایران فقط شادی و دلخوشی بیاره ! و به خودم گفتم در داستان من ساقی بالاخره آب میاره ساقی حتی شراب و عسل و شیر میاره تا بزنن مزه کنن حال کنن شب بوده تشنه بودن و آزاده بودن چی بهتر از اینکه ساقی خونش خود شراب بوده و حال کرد وقتی راه آسمون واسش باز شده :

rising

خوشم خوشم ! چه ناخوشم ! که غصه هامو می کشم ! همه ته ته سفر فقط منم که چاووشم !

 

در آخر هم نمایش فرهنگ تایلند بود و یک خانوم و آقا که سمبل شاه و شاه بانو ی شاهنشاهی تایلند بودند اومدند و با لبخندی به ما خوش آمد گفتند و برنامه به پایان رسید .

 

thai king

… مخم بوق آزاد می زد از بس که اون نمایش منظم و پر معنا حرف برای زدن داشت . طبق برنامه ای که سارا واسمون چیده بود وقت نمایش فیل ها شده بود ! یک اسطبل پر از فیل اونجا بود که فیل ها خوشحال و خندون با خرطومشون دسته دسته های موز رو با پوست و چوب می جویدند و انگار بهت لبخند می زدند .

laugh

رفتیم نشستیم روی یه نیمکت منتظر شروع نمایش شدیم ! فیل ها اومدند و روی یک بوم شروع کردند به نقاشی !!!

painting

فیل ها نقاشی کردند !!!

دارت پرتاب می کردند !!! فوتبال بازی می کردند !!!

 

soccer

بسکتبال بازی می کردند !!!

 

basketball

می رقصیدند !!!

dance

طناب می زدند !!! و از همه جالب تر اینکه ماساژ می دادند !!!

painting

ملت هم براشون دسته دسته موز می گرفتند می دادند تا فیل ها با صورتی خندان براشون شکلک در بیارن ! نمایش فیل ها به من ثابت کرد که حتی اگر فیل هم باشی می تونی خوشحال باشی و از استعداد هات استفاده کنی . بعد از نمایش جایی بود که ملت با حیوانات مختلف عکس می گرفتند و حیوانات هم راه کاسبی رو با فیگورهاشون خیلی خوب بلد بودند .

 

figure


. حیوانات زیادی اونجا بودند که می شد باهاشون عکس گرفت ! مثلاً اونجا ببری خوابیده بود که می شد روش افتاد و عکس یادگاری گرفت !

 

tiger

… راه افتادم و در مسیر خروج به محل عبادتی بر خوردم که دو بانوی زیبای شرقی به شکلی محترمانه نشسته بودند و تو می تونستی بینشون بشینی و برای آفرینش این همه زیبایی با خالق خوش خلق اون دیار گپی بزنی !

وقتی نشستم شروع کردم به گفتن تمام دردهایم بی هیچگونه ترس ! احساس می کردم به خالقی که آن چنان به مردمش احترام می گذاره باید ارج و قرب گذاشت . هر آنچه پیروان DHARMA به آن اعتقاد داشتند عبارت بود از ایجاد آرامش و تفکر و تعمق در راز هستی . منظم و مرتب بودن و احترام به تمام حقوق و کرامت انسانی . من به خدای بودا احترام می گذاشتم چون فرزند خودش رو به صلیب نیاویخت . فرستاده گانش رو در بیابان بی آب و علف تنها نگذاشت . خدای بودا زیبا بود و معصوم . می تونستی یه دونه بخری و برای خودت توی اتاق خودت داشته باشی بجای اینکه کلی خرج کنی بری حج هم به خودت توهین بشه هم به شعورت هم جیبت خالی شه ! خدای بودایی ها خاکی بود ! دقیقاً از بت ساخته شده بود ولی خیلی دوست داشتنی تر از بت های معنوی جامعه ی اسلامی ما بودند . خدای بودا خدای شادی ها آرامش ها و خدای درک و فهم بود . هرگز از کسی نخواسته که برای دفاع از خودش شهید بشه ! آواره بشه ! هرگز کسی به اسم خدای بودا به خودش بمب نبسته و توی اتوبوس زن و بچه خودش رو منفجر نکرده . خدایی که احترام خودش رو نگه داشته و در بالا ترین درجه ی اعتقادی اون کسایی هستش که واقعاً بهش ایمان دارن . بهش احترام گذاشتم ! به اینکه خدای اون آدمای مهمان نوازی شده کشوری سبز و پر رمز و راز رو برای دیدن و استفاده ی مردم دنیا آزاد گذاشته بود.

Temple

خسته شده بودیم . ساعت ۳ بعد از ظهر بود و ما هنوز نهار نخورده بودیم . سوار موتور ها شدیم و راه افتادیم به سمت هتل . تقریباً ۱ ساعت توی راه بودیم و ما ساعت ۴ بعد از ظهر رسیدیم هتل . همه گرسنه بودیم پس تصمیم گرفتیم جشنی بگیریم . به احسان گفتم : داش احسان خوراکی چی داری ؟ گفت کنسرو کله پاچه + لوبیا + عدس … تو چی داری ؟ گفتم تن ماهی … بزنیم داداش بزنیم … ۶ تا کنسرو دادیم به آشپزخونه ی هتل برامون گرم کنه و من و احسان و علی و سارا همه تو اتاق من جمع شدیم ! تو اوج خستگی یه آهنگ شاد گذاشتیم و با احسان دوتایی شروع کردیم به رقصیدن ! سارا از تعجب شاخ در آورده بود ! ما ایرونی ها توی یک اتاق اون هم دو تا آقا با هم برقصن ! شاید کمی هم ترسیده بود ! ولی وقتی فهمید رقصیدن توی فضای بسته ی اتاق و خونه و مدرسه یه چیز عادیه دیگه براش عادی شده بود . می دونی سارا به من گفت اینجا ملت یا به مناسبتی می رقصن یا می رن دیسکو با دوستشون برقصن ! خلاصه جشنی گرفتیم . هرگز فکر نمی کردم کنسرو لوبیا و عدس و تن ماهی با کله پاچه با ویسکی و کوکا کولا انقدر خوشمزه بشه ! خلاصه این هم سهم ما از خوشی ها دنیا شده بود دیگه . علی و سارا خوش و بش می کردند و من و احسان داشتیم عکس سفرهای گذشته را مرور می کردیم . موزیک می زد و ما گرم و خسته و شاد بیشتر غذاهایی که برای یک هفته آورده بودیم رو خوردیم و من با خودم گفتم از این به بعد باید خودم رو برای خوردن غذاهای اینجا آماده کنم ! فقط ۳ تا کنسرو برام مونده بود ۱- تن ماهی ۱- عدس ۱- لوبیا …. احسان و علی و سارا ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر از اتاقم رفتند . خسته افتادم توی رخت خواب تا چرتی بزنم قرار گذاشتیم همگی ساعت ۷ غروب بزنیم بیرون .

 

group

راستی یادم رفت بگم سوئیچ موتورم رو که گم کرده بودم رو یادتونه ؟ سارا از روی اون کارتی که به موتور چسبیده بود با کرایه دهنده ی موتور تماس گرفت تا از روی سوئیچ یدکی یه دونه کپی کنه .

ساعت ۷ غروب شد و ما از هتل زدیم بیرون ! من و احسان سوار یک موتور سیکلت و علی و سارا سوار موتور دیگر راه افتادیم به سمت خیابون کنار ساحل . نا گفته نماند که با هر موتور سیکلت ۲ تا کلاه ایمنی می دادند . احسان گفت : اه مردم بابا تو این گرما این دیگه چیه ؟ پدر ما رو در آورد .

بهش گفتم : احسان کلاهتو بزار روی سرت اینجا رانندگی خطرناکه .

احسان گفت : ول کن بابا کلمون آب پز شد از بس داغه این تو .

کلاهش رو در آورد گرفت دستش که یکدفعه یه موتور اومد بغل موتور ما و بهمون گفت بزن کنار !

بهش گفتم چی شده ؟ سریع سوییچ موتورم رو ور داشت و بهم گفت ترک موتورت کلاه نداره !

بخشکی شانس ! شروع کردم طبق عادت ایرونی سرو کله زدن ! افسر پلیس گفت ۴۰۰ بات جریمه می شین .

گفتم احسان ۴۰۰ بات پولی نیست بریم بدیم خلاص شیم . گفتش باشه بریم . جالب اینجاست که ما دقیقاً روبروی اداره ی پلیس جریمه شده بودیم ! موتور رو همون جا گذاشتیم و رفتیم توی اداره ی پلیس ! پلیس یه تابلو بهمون نشون داد و بهمون فهموند که باید ۸۰۰ بات جریمه بدیم . گفتم ولی اون افسر پلیس گفت ۴۰۰ بات ! هرکاری کردم قبول نکردن ! طبق عادت ایرونی خودمون شروع کردم به چک و چونه زدن و احسان هم شروع کرد به بوسیدن صورت اون افسر سیاه چرده . افسره بد تر ناراحت شد و بهمون گفت دیگه موتورمون رو پس نمی ده و ما رو توقیف کرد !!! داد زدم سر احسان گفتم بابا به حرف من گوش نکردی لااقل زود تر تا بدتر نشده پول رو بده شر رو بکن بره دیگه . احسان بیچاره هم ۸۰۰ بات یعنی ۲۴۰۰۰ تومان پرداخت کرد و پلیس سیاهه هم با هزار بدبختی راضی شد موتور رو به ما برگردونه . خلاصه شانس آوردیم توی راه خنده ام گرفت . مثل دیوونه ها می خندیدیم . احسان گفت ای تف به این شانس تخمی ما !!! اون از اون روز اول ۱۰۰ دلارمون رو بردن موبایلمون رو دزدیدن اون کوله پشتی دوستم رو هم که برای سفر ازش قرض گرفته بودم بردن . اینم از این ۲۴ هزار تومان ریدیم توش !!! داشتم روده بر می شدم از خنده !!! احسان کلافه بود !!! یه کلاه قرمز کوچولو روی ته برجستگی کله اش نشسته بود اخماش تو هم بود و به زمین و زمان فحش ناموس می داد و من هم که عینکم رو شکونده بودم با اون چشمای کورم دنبال جای پارک می گشتم . این بار گفتم احسان بیا از توی خیابون بغلی Walking street بریم تو . رفتیم توی خیابون بغلی … یه خیابون نسبتاً کثیف که توش رستوران های غذای دریایی … کباب خوک و دل و سنگدون غاز و …. وااااااای … اینا دیگه چی هستند ؟ چند تا مرد گنده ی آمریکایی ایستاده بودند جلوی بساط یه پیر مرد مثل تخمه آفتابگردون … کرم و سوسک و ملخ و عقرب می خوردند !!!

insect shop

یه نوع کرم هایی بود به رنگ نارنجی و پفکی از دهنش صدای چیپس خوردن و پفک می آمد .

 

worm

دو تا جوون آمریکایی بهم ملخ تعارف کردند !!! بهم گفتند بفرما مزه ی پاپ کورن می ده ! از اون بد تر اینکه یه پسره که تمام بدنش سوراخ سوراخ بود از سوراخ دماغش و گوشش و زبونش توش حلقه آویزون بود همراه یه دختره که کثافت از سر و صورتش میبارید و قیافه اش از بس صورتش رو نشسته بود سیاه بود اومدند جلوی من نیم کیلو مخلوط کرم و سوسک و عقرب خریدند … تازه کرم ها رو خودش سوا می کرد تا تازه و آبدار باشه !!! دختره عقرب رو می مالید زیر بغلش تا شور بشه !!! پسره دهنش تا خرخره کرم و کثافت شده بود …. رفتم پشت دخل پیرمرده بهش گفتم این سوسک و ملخ ها رو چطوری درست می کنی ؟ یه گاز پیکنیکی نشونم داد روش یه قابلمه بود در قابلمه رو بر داشت قابلمه تا نصفه نزدیک ۷۵۰ گرم روغن توش بود که توش از دم عقرب تا پاهای دنده دنده ی سوسک ها جا مونده بود !!! اون همه حشره همه رو توی یه قابلمه سرخ کرده بود !!!

 

INsects

از اون بدتر این بود که اون دختر پسره همون طور که کرم و کثافت می خوردند دهنشون رو چسبونده بودن به همدیگه از کرم و ملخ نشخوار شده ی همدیگه می خوردند … احسان گفت : ای خاک عالم تو سر لجنتون کنن ببین چطوری حال آدم رو بهم می زنن ؟ … گفتم احسان بیا یه عقرب بزنیم ! خیلی باحاله ! گفت بدبخت میوفتی می میری عقرب سم داره ! خلاصه اگر احسان دستم رو نکشیده بود اون ور افتخار خوردن یک عقرب ۸ سانتی متری سیاه نصیبم می شد ! و حالا شاید سرود مرگ رو خونده بودم !

از چه می نالیم ؟ از چه بیزاریم ؟ ما نطفه عقربکهاییم! از چه می ترسیم ؟ از چه می خوانیم ؟ ما گندیده ثانیه هاییم

 

scorpion


سفر به سرزمین روسپیان-قسمت چهارم آواز

رسیده بودیم جزیره مرجان . جزیره ای که بیشتر چینی ها اونجا می اومدند . یه رستوران بزرگ چینی اونجا بود که توش پر از آدمایی بود که توی کاسه داشتند با چوب تند و تند عضلات پای هشت پا و بدن سفید ماهی با سبزیجات و سیر و چیزیای دیگه که نمی دونستم چی هستند می خوردند !

 

جماعت توریست اونجا ورزش و تفریحات آبی انجام می دادند و اون دخترکان ایرونی هم برهنه زده بودند به آب شور دریا . اون پسرهای شمالی هم انگار نه انگار ! یادمه وقتی می رفتیم محمود آباد به محض اینکه چادر برزنتی حائل قسمت شنای زنان کنار می رفت همون بچه های بومی محمود آباد و نور و … لذت چشم چرونی رو به خودشون گوارا می کردند ولی اینجا از اون خبرها نبود . همه راحت بودند . برهنگی عادی بود . با خودم گفتم هیز بازی و کثافت کاری و مزاحم ناموس مردم شدن جزء ذات فرهنگ غنی و اسلامی ماست فرقی نداره چه به اسم ارشاد و امر به معروف با دختر مردم لاس بزنی چه مثل شارلاتان ها و هرزه ها . هنر اونجاست که اگر کسی به هر شکلی لباسی داشت یا نداشت تو خودت مسائل رو رعایت کنی . خوشحال بودم از اینکه همه آروم و راحت دارن زیر آفتاب گرم پوستشون رو برنزه می کردند . ومن هم به عکاسی نه از اندام های لخت مردم بلکه از گلها و گیاهان و پروانه های زیبای اونجا می پرداختم !

 

حسام هم طبق عادت رفت از اون رستوران چینی ۲ تا شیشه آبجو تگری خرید و من و حسام دوربین به دست رفتیم تا از رستوران ها و مغازه های مجسمه فروشی اونجا فیلم و عکس بگیریم .نارگیل های سبز در یخ مونده آماده برای رفع عطش میوه های شیرین و آبدار و مایو هایی بارنگ شاد و مجسمه های شیوا و بودا اجناسی بودند که در کنار رستوران ها فروخته می شدند. با حسام رفتیم سراغ آزاده ببینیم امشب کجان آزاده گفت امروز روز آخر ما توی تایلند هستش و ما فردا صبح زود عازم ایرانیم . بهش اصرار نکردم بهش گفتم هر طور راحتی شاید خیلی دلش می خواست بیشتر بهش اصرار و تعارف کنم ولی نکردم چون می دونستم اینجا جای تعارف و اصرار نیست هرکسی هر طور راحته باید لحظاتش رو بگذرونه !

 

به قسمت سبز جزیره که رسیدیم پروانه هایی رو دیدم که تابحال توی زندگیم ندیده بودم . همه رنگ پروانه و پرنده بودند و روی درختان جزیره پر بود از مرغ مینا !!! پروانه های رنگارنگی به اندازه ی کف دست !!! یکی گفت جلو تر نرو اینجا مارو عقرب زیاد داره بزنن دیگه مسافرت کوفتت می شه … من هم فقط از طبیعت زیبای اون جزیره عکاسی کردم …

 

بعد از ۳ ساعت اقامت در جزیره ساعت ۲ ظهر با یه شیشه آبجو در دست سوار قایق تند رو شدیم و با آواز هوار هوار … یارم میایه … دلدارم میایه … سرمست و شنگول برگشتیم به ساحل شهر …

در طول سفر هم علی آقا و سارا خانوم حسابی همدیگه رو پسند کردند .

 

وقتی به هتل برگشتیم داشتم از خستگی می مردم ! باز هم کنسروی رو باز کردم و با بقیه همون کوکاکولا و چند تا تکه نون لواش بیات خوردم و افتادم رو تخت ! بعد از ظهر که بیدار شدم کمی خستگی توی تنم مونده بود … پس سوار موتور شدم و از هتل زدم بیرون ببینم چه خبره … یه مغازه بود که چند تا خانوم از جلوش برام دست تکوک می دادند … توش چند نفر آروم لم داده بودند روی کاناپه ی بسیار نرم و چشماشون رو بسته بودند ! اونجا مغازه ی ماساژ بود … خیلی عضلاتم کوفته بود …یه خانومی که همش می خندید بهم گفت بذار برات فال بگیرم !!! و چند تا ورق چید جلوی من یه شمع روشن کرد و دست و پا شکسته شروع کرد به گفتن تقدیر من !!!

بعد بهم گفت بریم ماساژت بدم و من هم رفتم !!! یه اتاق با درب کرکره ای شرقی روش عکس این بادبزن ها و درخت های شرقی با نور قرمز و نارنجی بود که توش بوی اکالیپتوس میومد !!! لباسام رو کندم ! به شکم خوابیدم و اون خانوم تک تک استخوانها و رگ و ریشه هایم رو می چلوند ! اصلاً انگار با ماهیچه و عصب هایم صحبت می کرد ! دستش رو که گذاشت پشت یک استخون کمرم و فشار داد فریاد زدم !!!آ آ آ آ خ … گفت درد داری ؟ گفتم آره فکر نمی کردم انقدر درد داشته باشم ! اون خانوم با دقت شروع کرد به باز کردن این گره ی کور درد در کمرم : من هم آواز می خوندم … آه می کشیدم و می خوندم : من درد محبت را هرگز به تو نسپردم … این عقده ی دیرین را می دانی و می دانم و سوت می زدم ! … اون خانوم بهم گفت: این درد بخاطر اینه که یا سکس نداری ! یا زیاد داری ! یا سکس صحیح نداری ! من هم می گفتم : آآآآی … بعدش شروع کرد به ماساژ پاهام : یه نقطه هم اونجا پیدا شد … یکمی سیاه شده بود … با انگشت شستش شروع کرد به ماساژ و من آواز کردم … ناله زدم … بهم گفت زیاد پشت میز می شینی و صحیح نمی شینی … ورزش نمی کنی … بعدش که بالاترین نقطه ی ستون فقراتم از گردنم رو فشار داد و من آخرین آه رو کشیدم و دردم تخلیه شد ! بهم گفت : سرت زیاد پایین می گیری … پشت کامپیوتر ! … تمام اتصالات بدنم روغن کاری شد ! ماهیچه ها له و لول شده بودند ! من مثل یک بافتنی گره خورده که هیچ راه حلی برای باز شدن نداشتم از ابتدا شکافته شدم و بعد دوباره عضلاتم به هم بند شدند .

رفتم تا اون روغن رو زیر دوش از تنم پاک کنم ! دیگه من تبدیل به روح شده بودم … برای اولین بار بود که جسمم کاملاً مطیع خواسته ی من شده بود! ساعت ۸ شب شده بود و من بر گشتم هتل تا لباس عوض کنم . بزنم به خیابون !

 

 

دم غروب شده بود … ومن به همراه رفقا …علی … احسان و البته سارا که دیگه کاملاً با علی هماهنگ شده بودند راه افتادیم به سمت Walking street هوا شرجی و کمی گرم بود و ملت کماکان مثل شب پیش غرق خوشگذرونی و لذت و هرزگی بودند و …

در همین بین که نگاهم در هر نگاهی محو می شد به زنی بر خوردم که موهای قهوه ای .. چشمان مشکی و حالت خاورمیانه ای داشت … مثل دخترون ایرونی که دستش توی دست یه مرد مو بلوند بود !!!

رفتم جلو بهش گفتم

م: سلام

ن: سلام

م :ایرونی هستی ؟

ن : آره ،

م:اسمت چیه ؟

ن: نسرین

م: اینجا چکار می کنی ؟

ن: اومدم سفر بگردم …

م: اون آقا کیه که بهت چسبیده ؟

ن: همسرمه !!!!

م: همسرت ؟!!! این که خارجیه !!!

ن: آره اسمش جان هستش

بهش سلام کردم اون مرد هم در حالیکه گوشاش سرخ شده بود و غرق شادی بود بهم سلام کرد

ن: تنها اومدی ؟

م:آره ، البته نه تنهای تنها هم نیستم … دوستان هم هستن

ن: ببین من مجبور شدم بیام ، ببین من نمی خواستم بیام ، اگر نمیومدم همسرم خودش میومد

م : خوب همسرت حتماً دوستت داره ، خیلی می خوادت که تو رو با خودش حتی اینجا آورده

ن : آره ، شما چرا اومدین ، تو این سن خودتون رو آلوده کنین … اینجا جای جوون های ایرونی نیست !!!

م: پس کجا جای جوون های ایرونیه ؟ پشت میله های زندون ؟ جلوی توپ و تانک بیگانگان ؟!! پشت ترافیک ؟!!! صف کنکور ؟!!!

پس کجا جای جوون های ایرونیه ؟ توی ترافیک مسافرکشی ؟ بالای طناب خودکشی ؟ یا توی مرده شور خونه ؟

ن : منظورم اصلاً اینا نبود ، شان شما بیشتر از اینجاست !!!

م : من اومدم برقصم اومدم تفریح کنم ، اومدم هیجان داشته باشم اومدم اگر هم قراره بمیرم از خوشی بمیرم !!!

ن: ببین من ۱۵ ساله توی امریکا زندگی می کنم ، ۱۵ سال ، نه آمدم مذهبی هستم نه خیلی سخت گیر ، من ۱۵ سال پیش از ایرون اومدم بیرون رفتم سوئد درس بخونم ، ۴ سال با شوهرم دوست بودم ، عشق سفر به آمریکا رو داشتم ، خیلی دوست داشتم که توی کشور متمدن زندگی کنم ، توی ناز و نعمت … آخر با هم ازدواج کردیم ۲ سال توی آتلانتا بودم داشتم دیوونه می شدم … شوهرم رو مجبور کردم بریم لس آنجلس که ایرونی توش زیاده ….

م: تبریم می گم موفق شدی ….

شوهرش انگشت شصتش رو نشونم داد و گفت تبریک تبریک !!!

ن : نه اصلاً ، مردای آمریکایی اصلاٌ خوب نیستند ، خیلی بی احساسن ، نه دلشون واست تنگ می شه نه خانواده حالیشونه !!! آمریکا آدمای بی تربیتی داره ، امنیت نداره ،توی خیابون کتک کاری می شه ، تجاوز می شه ، قتل می شه … من دختر کوچکم رو فرستادم مدرسه ی مسلمونا !!! وقتی از ایرون میومدم با خودم یه قرآن آوردم … اصلاً باورم نمی شد به روزی انقدر بهش وابسته بشم !!! دلم تنگ شده واسه محرم ها … ماه رمضونا … وقتی می رم ایرون می خوام برگردم … مهمونی می گیرن … براشون مهم هستم … شوهرم همش می ره سفر … من هم باهاش دعوا می کنم … نمی خوام تنها بره … می خوام کنارش باشم … مردای ایرون واست تکیه گاهن … عاطفه دارن …

اشک تو چشام حلقه زد … بغضی ریخت توی گلوم بهش گفتم اتفاقاً زن های ایرونی خیلی بی عاطفه اند … همشون بوی پیاز داغ و کشک و بادمجون پوست پوست شده می دن !!! یه سری جنس مونث که نمی دونی کی عاشقن ! کی غمگینن ! کی شادن ! نگا کن اون ور رو همه مردای ایرونی هستن … همین مردا که خیلی هاشون زن و بچه دارن به بهانه کار و ماموریت از خونه شون فرار کردند !!! نگا کن !!! ببینم تو از امنیت چی می دونی ؟ امنیت یعنی امنیت تفکر ، عقیده ، بیان ، یعنی داشتن حریم خصوصی .می دونستی الان توی ایران به اسم همین امنیت آزادی زن ها و دخترای مردم رو می کنن تو زندون ؟ می دونستی امنیت قضایی و ارزش انسانی زن در ایران فراموش شده ؟ دختر عزیز ایران الان ۴ ساله حکومت نظامیه ! کدوم امنیت ؟ تو توی مملکتی زندگی می کنی که ارزش کار و انسان و شخصیت هر کسی توش تعریف شده ! می دونستی اگر الان توی ایران بودی چه وضعی داشتی ؟ امنیت یعنی امنیت اقتصادی ! یعنی امنیت اندیشه ! توی ایران ساعت ۱۲ شب همه محکوم به مرگن ! من نمی خوام مسلمون باشم پس باید بمیرم ! اینه بهای امنیت عزیز دلم برو قدر زندگی و آزادی خودت رو بدون ! همین که وقت می کنی دلت تنگ بشه ! همین که شوهرت باهات رو راسته ! همین که می ذاره راحت با من صحبت کنی ! برو عزیزم برو قدر زندگیت رو بدون !

شوهر نسرین که خنده هاش خشک شده بود با بهت به من نگاه می کرد … نسرین دستای همسرش رو محکم گرفت … به همسرش لبخندی زد و از من دور شد ….

 

 

نسرین رفت … من هم انگار داغ دلم تازه شده بود … حرف زیاد داشتم … خیلی حرف داشتم … ولی گوش شنوایی دیگه نبود … صدای قهقه های مدام از بار و پاب های ایرلندی ها و دخترک مو قرمزی که منتظر جلوی بار ایستاده بود … !

pub

احساس می کردم فرصت هایم داره از دست می ره ! الان وقت خوشگذرونیه … وقت بالا پایین پریدن … تنها بودم … خیلی هم تنها بودم … با علی تماس گرفتم … علی و سارا و احسان با هم بودند و من توی یکی از فرعی های بزرگترین روسپی کده ی شرق آسیا مست و لایعقل با تمام وجودم تنها بودم ! علی رو پیدا کردم ! سارا گفت بریم برقصیم … یکی رو هم برای مصطفی پیدا کنیم باهاش برقصه شاد شه … گفتم کجا برقصیم ؟ گفت LUCIFER ! از میان دیسکو ها یه دیسکو اونجا بود که دربون هاش شاخ سرخ رنگ داشتند ! شنل شیطانی پوشیده بودند ! یه دالان بود که سقفش مثل غارها بلندی و پستی داشت از دالان رد شدم … فضای شرجی … بوی تند الکل … موزیک بصورت وحشتناکی داغ بود … گارسون ها لباس شیاطین رو پوشیده بودند و SPY قرمزسرو می کردند … من و علی و احسان و سارا دست همدیگه رو گرفته بودیم تا همدیگه رو گم نکنیم ! سارا دخترکان رو به من معرفی می کرد برای رقص ! نه ! … قدش کوتاهه ! … نه ! سیاهه ! … نه ! زشته ! و اون رو که من پسند کردم که باهاش برقصم … دخترک گفت از من خوشش نمیاد !

lucifer

موزیک زنده بود یک جاز بسیار حرفه ای با یک نوازنده ی گیتار الکتریک که روی دستش خالکوبی مسیح به صلیب و خار آویخته شده بود و دور و برش شیاطین رقص و پایکوبی داشتند … بازوهاش اندازه ی کمرم بود با دستش تمام سیم های الکتریک رو به رعشه در میاورد … هر چند صباحی یک هندی اون ته تگری می زد ! من هنوز کسی رو پیدا نکرده بودم که باهاش برقصم ! … چراغا خاموش شد … فلش ها تند و تند با ریتم می لرزید و من عرق کرده بودم … تا اینکه احساس کردم توی اون تاریکی یه چیزی داره به ران پاهام می ماله !!!

lucifer۲

به پایین نگاه کردم … دیدم توی اون تاریکی دخترکی داره می رقصه و بدنش به بدنم می خوره !

ازم خواست که باهاش برقصم . من هم رقصیدم . با همه احساس با اون موزیک تند می رقصیدم ! در نظر اول اون دخترک کوتاه قد به نظر می رسید که اصلاً مهم نبود … دخترک موهاش رو می آشفت و رطوبت و بوی عطر هوا رو شرجی می کرد . ۵۰۰ نفر توی دیسکو تکون می خوردند … گرمم شده بود … دخترک رفت روی میز ! تازه فهمیدم سیاه هم هست ! ولی دیگه داغ داغ داغ شده بودم … مسئول بار ازم سفارش خواست توی اون تاریکی هیچی از لیست نمی فهمیدم … به اون دخترک گفتم من نمی بینم تو که اون بالایی سفارش بده ! دختره درحالیکه شکم خود را می چرخوند در حالیکه تو چشام زل زده بود خنده ی شیطنت انگیزی کرد و سفارشش رو داد !!! دود مصنوعی تمام دیسکو رو پوشونده بود و نور لیزر اندام رقاصای اونجا رو بصورت رندوم نمایش می داد !!! اونقدر داغ شده بودم که نمی دونستم داره چه اتفاقی می افته بعد از ۵ دقیقه بارچی ۲ تا استکان آورد که توی مایع فیروزه ای رنگی بود ! دیدم توی بار همه مثل من لیوان دستشونه ! دخترک دستاش رو توی دستام حلقه زد ! تازه فهمیدم که اون دخترک چقدر هم زشته ! تا اومدم اون مایع رو سر بکشم ! دیدم فندکی روی اون مایع جرقه زد ! سبیلام کز خورد ! تمام دیسکو پر آتیش شد ! دماغم داشت می سوخت و آب از چشمام جاری شده بود ! دخترک اون مایع مشتعل رو ریخت توی حلقم ! …………. انگار جهنم خوردم ! تا فیهاخالدون و کرام الکاتبین وجودم گر کرده بود ! مثل کتاب کهنه ای که جرقه بهش زدند در حال سوختن مچاله می شدم و موزیک تند تر شد !!! دخترک رو بقل کردم پرت کردم بالا ! تا می خواست برگرده در آغوشم بدنم خورد به میز لیوان ها و شراب ها و شیشه ها همه اش ریخت ! کف سالن پر شیشه خورده شد ! اومدم خم بشم عینکم افتاد ! همه اش شکست ! خورد شد ! تمام آنچه را که دیده بودم خاطره شده بودند ! دیگه قیافه ی زشت و سیاه و قد کوچک دخترک مهم نبود ! چون من دیگه عینک نداشتم ! می رقصیدم ! می رقصیدم ! و شده بودم محل توجه تمام آدمای توی دیسکو ! با تمام اون صدای شکستنی که داشتم ! من شکسته بودم ! و همه فهمیده بودند   Lucifer جایی شده بود برای من که فریاد می زدم ! همراه خواننده ی هارد راک اونجا نمی فهمیدم چی می خونم و می خوندم و می سوختم ! …

تا ساعت ۴ صبح رقصیدیم … خسته و خورد و داغون از دیسکو زدم بیرون … علی و احسان رو گم کرده بودم ! سوئیچ موتور رو هم گم کرده بودم ! چشمام تار و تور می دید … همه نقاط بلورین رنگی بودند … از اون روز به بعد همه چیز رو تار می دیدم ! … یه موتور کرایه ای گرفتم و گفتم من رو برسونه هتل … رسیدم هتل … ساعت ۵ رفتم توی وان و خوابیدم همون تو تا صبح شد !!!

 

سفر به سرزمین روسپیان-قسمت سوم پرواز

غروب شده بود … طبق تحقیقی که قبل از سفر کرده بودم توی این شهرخیابونی هست به اسم Walking street رفتم کنار ساحل برای ۵ روز موتور سیکلت اجاره کردم . یه موتور سیکلت فول اتومات YAMAHA با دوستان راه افتادیم به سمت Walking street ….

Walking street۱

خیابونی در قسمت جنوب شرقی شهر پاتایا … Wooooow … از سر در خیابون تا تهش تمام دیسکو ، کلاب ، تریا و بارهای رنگارنگ مشروب و گوشت های لخم آویزون و بوی کباب و انواع و اقسام دخترکان رنگارنگ که فقط کافی بود اراده می کردی و کمی پول داشتی تا یکی شون هر کاری برات انجام بده !!!

Walking street۴

کنار خیابون مارکت های

SEVEN ELEVEN و داروخانه و تیشرت های جیغ با طراحی های پورنو انواع و اقسام موزیک های دنیا نور پردازی ها و دود مصنوعی و لیزر و بوی شرجی و بدن چرب خوک که روی ذغال سرخ و برشته شده بود . وسط خیابون از روپایی زدن توپ فوتبال بود تا رقص تکنو و تبلیغ کاباره های رقص پورنو و انواع و اقسام شو های سکس و لختی . اصلاً توی خیابون بهت لیست می دادن مثل رستوران که نوع غذاهاش رو تبلیغ می کرد توانایی های خاص با نقاط سکس بدنشون !!! نمی خوام دروغ بنویسم !!! نمی خوام بشینم قصه ی فقر و فحشا یا Eye wide shut بکنم .

Walking street۳

نفهمیدم … رفتم یه شیشه گرفتم که روش عکس دو تا اژدها در حال جفتگیری بودند … از اون بساط کبابی یه سیخ از اون خوشبوها خریدم و مثل یک ماهی که بدنش از بی آبی خشک شده و در لحظه ی آخر زندگیش می اندازنش توی آب … وارد Walking street شدم … تمام بدنم عرق و گرمای آسفالت خیابون بود که انعکاس شراب در دستم رو در روحم چندین برابر می کرد . خرچنگ ها و هشت پاهای زنده منتظر خورده شدن خیره به قرمزی زغال ها و اندام های آن دخترکان از تایلندی تا چینی و روسی و تاجیک و افغانی و ترک و مجار و فیلیپینی و سنگارپور و استرالیا . از همه جای دنیا زن ریخته بود اونجا خیره به اختیار رهگذران دستها و کمر ها و باسن ها و لب ها و اندامهای پایین و بالا همه می جنبیدند و حکایت از لذت بی وقفه و اوج لذت و خوشگذرانی و هرزگی و لاابالی گری بودن داشتن .

Walking street۵

یه مغازه بود که از در طبقه ی دومش دخترکی طنازی می کرد و من خیره به قد بلند و بدن خوش تراش و بوی دلپذیری شدم که از آن بار که در طبقه ی دوم قرار داشت شدم … افسون شده بودم و مست تمام آن زخم هایی که در یادم الکل می خوردن و می سوختن . کباب رو گاز محکمی زدم چوبش رو پرت کردم آخرین قطره از اون ۳۰۰ CC نطفه ی اژدها رو سر کشیدم و آماده بودم تا آهی بکشم که از حرارتش آخرین بازمانده از پوشش ضعیف مانده بر عروت آن دخترکان روس آب بشه … سر راه همه خوش آمد گفتن و من مثل بزرگترین میهمان جشن بزرگ هرزگی راهی ورودی درب Only Europeans Girl شدم … عینکم عرق کرده بود نمی دیدم … ته سالن دود بود … دود سیگار … بوی سیب ترش می اومد … یکی یه لوله ی دراز دستش بود بوی خاصی می زد سرم گیج رفت یه آدم سیاه و گنده ته سالن نشسته بود و مدام دلار می گذاشت بین مرز زنانگی رقصنده های سالن … توی اون فضا اندامهایی بود که بر روی میله ها لیز می خوردند و راست می شدند و بر عکس تمام دنیا رو بر عکس من انگار با پوتین زدن پشت سرم دو تا اندام سپید نشستن کنارم و مدام ازم درخواست می کردند که براشون مشروب بخرم … ته عقلم اجازه نمی داد به راحتی خر بشم … من سابقه ی خوبی در نجابت داشتم … حمال عوضی اینجا که مجلس خواستگاری نیست … اهل روسیه بود ۲۰ کیلومتری مسکو … هوای اونجا برفی بود و بوی ترش همراه و لطافتی به روحم رخنه کرده بود انگار یک دشت پر از یاس های وحشی داشت صورتم رو نوازش می کرد … وقتی فهمید من آدمی نیستم که به راحتی برای چند قطره شراب داغ روسی ۶۰۰ دلارم رو آتیش بزنم … رفت و من تنها در تاریکی تنها در دود تنها در همهمه ی لذت و شهوت و درد و بی دردی و مستی سرم رو به سمت سقف بالا بردم تا نفسی دور از عطر ماریجوانا و کوک به وجودم راه پیدا کنه آب بینی ام راه افتاده بود و خون دماغ شدم …. وقتی فشارم بر گشت از ته سالن دو تا نقطه ی سرخ دیدم که به سمت من می اومد ….

Walking street۲

دو مردمک چشم که دریچه ای رو به جهنم اندام یک دختر بی نهایت زیبا با قدی کشیده قامت رعنای خویش رو به جلوی صورت من رساند و کنار من نشست !!! با حروفی بسیار شمرده شروع کرد به صحبت کردن … از دهانش بوی خوش شیرین و تلخ تمام هوای من رو تحت تاثیر قرار داد و من انگار زبان مادری خود به انگلیسی شروع به صحبت کردیم :م: اسمت چیه ؟ا: EMMAم : اهل کجایی ؟ا: روسیه … شهری به اسم ترولا در نزدیکی لهستان و اوکراین م: چند وقته اینجایی ؟ا: یک ماه … تو اهل کجایی ؟ م : حدس بزن شبیه اهالی کجا هستم ؟ا: بیشتر به عرب ها می مانی … اهل دوبی هستی ؟و من چون می دونستم ما ایرونی ها به واسطه ی سیاست بین المللی هیچ جای دنیا اعتبار نداریم گفتم بله … من یک عرب اهل دوبی هستم که بسیار ثروتمند هم هستم . چشمان Emma برق زد . خوش رو بهم نزدیک تر کرد و چشمانش رو در چشمانم قفل کرد . احساس کردم از درون دارم ذوب می شوم نفس هایم به شماره افتاد و Emma مانند گربه ی ماده آماده ی جفت یابی من رو مسحور و افسون خود کرد رقص نور رنگ قرمز خود رو بر روی شانه های Emma انداخت و از پوست سپید و یکدست و نرم اون نور بازتابیده می شد من خوب می دونستم این کلاب یک جای گرون هستش و دخترانی که اینجا میارن توسط سخت گیر ترین باندهای قاچاق زنان و دختران انتخاب می شوند . تمام کمالات و وقار و لطافت در Emma خلاصه می شد . بهم گفت ما روسپی نیستیم و با هیچ قیمتی اجازه ی سکس با مشتری ها نداریم ما Showgirl هستیم و روزی چندین ساعت ورزش می کنیم و آداب معاشرت می آموزیم . وقتی Emma حرف می زد تمام فضای اطرافم من رو وادار می کرد که برده ی او باشم . به جرات می تونم بگم Emma تنها دختری در زندگیم بود که نگاه رنگ عسل چشمانش و بوی نفس هایش و اندام و قد متناسب همراه با روح آرامی که داشت کثافات روحی من رو با سرنگ از خون و روحم بیرون می کشید و من رو خالص می کرد و من احمق احساس عاشق بودن کردم !Emma گفت دوست داری بریم Private room ؟ گفتم اونجا دیگه کجاست ؟ گفت اتاقی که با هم تنها باشیم ولی نمی تونیم رابطه داشته باشیم و من فقط می رقصم و تو تماشا می کنی !!! و من بی اختیار قبول کردم که به ازای رقص ۱۰۰۰ بات که می شه ۳۰ هزار تومان پرداخت کنم و فکر می کنم این بهترین پولی هستش که برای لذت خودم خرج کردم !!!تا همینجا که نوشتم همش فضای زن و جنس مونث بود . من تنها در یک اتاق نشستم که توش سیستم KARAOKE نصب شده بود طوری که موزیک تا مغز استخونت نفوذ کنه … emma اومد توی اتاق با لباسی سرخ و توی که تمام اندامش سپیدی یکدست قطب شمال رو به یادم میاورد ادکلنش بوی خیار و هندوانه بود که چندان خنک و دلچسب رایحه ی خوشبوی دهانش تا شیار حاصل از ترک و خط خوردگی اندامها نگاه من رو مانند رودی زلال از روی چشمانش به پایین آب می کرد .یک CD توی دستگاه پخش موسیقی گذاشت و شروع به پخش کرد !!! باورم نمی شد !!! باورم نمی شد !!! این چه آهنگیه لعنتی ؟…If I smile and don’t believe

 

Soon I know I’ll wake from this dream

 

Don’t try to fix me I’m not broken

 

Hello, I’m the lie living for you so you can hide

 

Don’t cryگریه ام گرفت !! و چشمانم بلوری می دید … Emma صورتش رو به صورت من چسباند و روی من نشست روی کاناپه و کمرش را مانند امواج مغناطیس مرتعش می کرد و خبر خوب لذت رو به نعش من می داد و انگار که مرده ای را با شوک الکتریک بخواهند برگردانند با هر حرکت مواج بدنش قلبم رو به رعشه وادار می کرد و من زمزمه می کردم :شهوت از دل پاشید بر دیوار جای لبانش مانده بر گیلاس شراب بگو ای خواب خوش پاییزی از عشق چه خبر ؟

عاشقی ارضاء شده است معشوقه افتاده در کنج اتاق !!!

Walking street۶

وقتی موزیک تموم شد بلند شدم … رو به درب خروجی … Emma بهم گفت اگر خواستی من می تونم فردا باهات بیام گردش . گفتم چقدر می شه گفت ۱۶۰۰ دلار و من هم قبول کردم ! می دونستم که من هرگز به اونجا بر نخواهم گشت و این بار اول و آخری بود که او را می بینم ولی Emma با علاقه ی خواصی توی چشام نگاه می کرد و من رو متقاعد می کرد که اون رو برای گردش بیرون ببرم !من به Emma دروغ گفتم و وعده ی دروغ دادم چون از او خوشم اومده بود !!! چون نمی خواستم او را از دست بدهم ! با خودم گفتم هر نگاه براقی که پشتش طپش و حرارت و لذت باشه با دروغ شروع می شه و با دروغ تموم می شه ! و موندگار می شه … با خودم فکر کردم من دیگه کم کم دارم مثل یک مرد با تجربه می شوم . دیگه خوب می تونم احساسات یک دختر رو بر انگیخته کنم و تمام هوش و حواسش رو متمرکز خودم ! کم کم دارم از اون خامی و بی تجربگی خارج می شوم . و ادامه دادم به قدم زدن در خیابون ولی اینبار آروم شده بودم حرص نمی زدم ! معقول شده بودم ! از Emma خوشم اومده بود نه بخاطر اینکه تحصیل کرده خانواده دار و نجیب بود هرگز ! Emma به من دروغ نگفت . عاشقم نشد . برام شعر ننوشت . اون قیمت داشت و با گفتن قیمت معقول طنازی می کرد ! فکر نمی کنم دیگر در زندگیم زنی ببینم که مرتب تر و شکیل تر از رفتار و اندام اون داشته باشه ! خوش بودم ! به اینکه بالاخره توانستم دختری رو پیدا کنم که آن چیزی که من دوست دارم بهم بده ! خوش بودم به اینکه جرات دروغ گفتن پیدا کردم ! و به این خوش بودم که هنوز در این شهر هستم … ساعت ۱۲ شب بود و من علی و احسان رو در خیابون دیدم ! احسان گفت : کجایی بابا ۳ ساعته دنبالتیم من زبون انگلیسی بلد نیستم … اون یارو ازم یه سوال کرد منم گفتم YES YES یهو دست من رو گرفت برد تو یه کوچه آخر کوچه یه خونه بود توش همه رو هم بودند !!! یه مشروب هم مجانی می دن !!! حال کردما !!بهش گفتم : من هم رفتم ببینم اون بالا چه خبره ۴۰ تومن پیاده شدم ! عشق کردم ! احسان گفت : مدیر تور زنگ زد گفت فردا میاین تور جزیره مرجان ؟ من و علی گفتیم آره … تو کجایی ؟

بهش گفتم : نمی دونم الان رو نمی دونم کجام چه برسه به فردا من هم احتمالاً باهاتون بیام از تنهایی خسته شدم … بریم داداش بریم …

Marjan

بعدش باز هم با هم خندیدیم !!! به احسان گفتم همه خیال می کنن من عرب هستم ! زد زیر خنده گفت حتماً زیاد تحویلت می گیرن جیگر !! علی گفت : مردای اینجا همه گوشواره می اندازن حالم بد شد ! من گفتم : بوی روس گرفتم سرزمین ایران بار دیگر مستعمره روس ها شد ! احسان گفت : ریدم به خاکت ایران زیبا … علی گفت : حاجی فردا لابستر بزنیم … و من تا اومدم حرف بزنم سرفه زدم پشت سر هم … خنده و سرفه و خنده و سرفه و صورت بنفش و وقتی چشمم رو باز کردم زنی رو دیدم که با تموم وجودش داره کنار خیابون گریه می کنه !!! زنی که آرایشی نداشت !!! … از کنارش گذشتم … تو راه برگشت چند بار نزدیک بود به شدت تصادف کنم . خیابونای تایلند مثل انگلیس بر عکسه !! میدون هاش بر عکس دور می زنه و من چند بار اشتباه نزدیک بود له بشم ! ساعت ۳ شب رسیدیم هتل و من مثل جنازه افتادم توی رخت خواب تا فردا بریم جزیره مرجان !

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی عشق می کنی دوباره گمراهم

درد ها من جوانی را به سر کردم

تنها از دیار خود سفر کردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دم به دم مرا تو آزردی

دریا سرنوشتم را بیاد آور

دنیا سرگذشتم را نکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

 

فردا صبح ساعت ۹ بیدار شدم .. رفتم با احسان و علی صبحونه بزنیم … یه صبحونه آمریکایی شامل تخم مرغ .قهوه ، نان تست ، آب پرتقال ، هندوانه ، آناناس ، سوسیس و کالباس . فضای خاصی بود . منتظر رسیدن ماشین تور شدیم تا ما رو ببره جزیره مرجان . تازه متوجه شدیم که ۳ تا دختر خانوم ایرونی همسفرمون هستند اتاقشون کنار اتاق احسان و علی هستش و امروز روز آخر حضورشون تو پاتایاست و فردا صبح بر می گردن

وقتی ماشین رسید ۳ تا جوون ایرونی تو ماشین بودند. لهجه ی شمالی داشتند و خودشون گفتند بچه های محمود آباد شمال هستند . من و احسان و علی و اون ۳ تا خانوم ایرونی (آزاده ، آرزو ، نگین ) جمعاً ۹ نفر بعلاوه لیدرهای تور که یک آقای تایلندی بود که خوب انگلیسی صحبت می کرد و من رو یاد دوست ماداگاسکاری الاصل خودم ژآن ژاک روانسون می انداخت اسمش تد بود . یک خانوم لیدر تایلندی هم بود به نام کوری سارا . سوار ماشین شدیم و رفتیم کنار آب تا با قایق بزنیم به دریا . تو راه همه خودمون رو معرفی کردیم و اون دخترکان ایرونی هم که تنها اومده بودند گفتند برای گردش و خرید اومدند تایلند ! از من خواستند ازشون عکس و فیلم نگیرم و من هم نگرفتم . همه سوار قایقی تند رو شدیم و به سمت اسکله تفریحات دریایی حرکت کردیم . اونجا اسکله تفریحات دریایی مرحله به مرحله بود و اولینش پرواز با چتر یا Parachute بود . من رفتم !!! چتری به پشت بستم و برای اولین بار در عمرم پرواز بدون هواپیما و هلی کوپتر رو تجربه کردم …

Parachute

تا ارتفاع ۱۵ متر از روی آب بلند شدم و جریان باد در خلاف حرکت من استرس و لذتی بی وقفه را شامل حالم می کرد که قابل وصف نبود . بچه ها همه یکصدا می خوندند … از اون بالا کفتر میایه !!! یک دانه دختر میایه !!! و دخترکان ایرونی یکی بعد از دیگری از آسمون می ریختند پایین !!! من هم دریا زده شده بودم !!! دهنم مزه ی شور گرفته بود چون قبل از پرواز پرت شده بودم توی آب !!!

shur

توی راه به دو اسکله دیگه رسیدیم که یکی توش غواصی بود !!! اصلاً دلم نمی خواست دل به دریا بزنم و خیس و شور بشم پس غواصی رو بی خیال !!! اسکله بعدی جت اسکی بود که من با توجه به اینکه تابحال تجربه و آموزش جت اسکی رو نداشتم از ترس حادثه بی خیال شدم ! تا اینکه بعد از یک ساعت رسیدیم به جزیره مرجان !