Wordpress Themes

غرق خاطره

غرق خاطره

وقت آن است که پیراهن خود را بکنم
لخت شوم و تنی بر آب زنم
زخم هایم در دریا شعرهایم را تکرار کنند
شعرهایم ماسه های کف دریا را آزاد کند
وقت پرواز است در آب
وقت غرق در هوای شرجی شالیزار است
من بی حرف بی جای دل سپردن حتی تنها مردن
مرگ بر آنهایی که رفتند آنهایی که بی ما مردند
ننگ بر قانون لخت شدن ننگ بر هرچه لباس
ننگ بر هرچه ناجی ننگ و مرگ بر هرچه غواص
من شعرم دریاست شرابم رود است مستی ام را از بوی نم می گیرم
هرکه رفته رفته من بی امید به بی آسمانی می میرم
اگر نمی فهمی چون اهل کتاب خواندن هستی
چون اهل عشق یابی اهل در خانه ماندن هستی
چون انگشتانت هنوز موقع شعر خواندن بی حس نشده
چون بوسیدن لوج لذت توست عشق پایان تو بود
سرنوشتت تا بجال مثل من مثل یک شعر نشده

شبها بسر کردم از عشق گذر کردم
از فشردن دستان آزادت ای یار من چند حذر کردم
این عاقبت ما شد این پایبند ویرانی
تا چند از من تو ای نشنیده دردم را تا چند گریزانی ؟
از برگ رفته تا مرگ از شب همراه شیشه های رنگارنگ
من مست مست مست تا خرخره گیجم بالا آوردم بر یک سرانجام قشنگ
زندگی این است یکی آمد
زندگی این است یکی هم رفت
زندگی این است روزی از هفت
عاقبت مال من است من پیروزم
من که هنوز و هر لحظه در لذت شادیهای گذشته ی دیروزم

eramf

پابرهنه در برف

20071020195152p

پابرهنه در برف
لب شیارش گیسوانش
همه شعر شب بود
قطره های اشک پشت سر هم در صف بود
آب از احساس می چکد بر مهتاب
حسرتش آهسته می برد مرد غم را در خواب
او و این پای برهنه در برف
از گزمه ی گرمایش خویش تا انتها رفته در ژرف
وقتی که نفس مه می شد ماه پشت مه له می شد
وجودش در جاده جنس هاله می شد
پایش برهنه بود بر برف راه طولانی
قول گرفت از دانه ی برف
که بر مژگان یخ زده ام می مانی
همه رفتند تو بگو می مانی
همه دروغ می گفتند
تویی که از حقیقت از سرما میخوانی
پا برهنه در برف
تنها بود تنهای تنها در
اضطراب طوفانی

خزان من


دوباره مهر شد اول مهر !!!

شروع پاییز … بچه تر که بودم همیشه از اول مهر بدم میومد … تعطیلات که تموم می شد خستگی خاصی توی تنم می موند که شروع مدرسه اون رو تشدید می کرد .

کلاس بندی جدید و تلاش برای اول شدن سر صف و دعا خوندن با بلند گو !!! … کلاس ها چندان شیک نبود و کتاب هامون رو که می گرفتیم شب می بردیم جلد می کردیم . بوی کتاب ها رو دقیقاً یادمه . نارنگی تازه نوبر می شد صبح ها دو تا می انداختیم توی کیف کوله مون بوی نارنگی سبز وقتی زیپ کیف رو می کشیدم تموم کلاس رو پر می کرد . اولش روی هر میز ۳ نفره می شستیم . بعداً ۲ نفره شد . نباید با بغل دستی خودت حرف می زدی !!! … کلاس اول دبستان وحدت خانوم چیت ساز … دقیقاً یادمه !!! همین که وارد حیاط می شدیم کیفیمون رو پرت می کردیم یه گوشه دنبال هم می دویدیم !!! الکی فقط می دویدیم … بپر بپر می کردیم و می خوردیم زمین !!! ناظم ها که همیشه آدم های منفوری بودند با خط کش می زدند کف دست بچه ها ! صبح ها از جلو نظام ! … قلعه بازی می کردیم ! خر پلیس ! … همیشه باند درست می کردیم آخر مدرسه کتک کاری می کردیم !!! چه حالی می داد ! … همش می خندیدیم … به هر چیزی می خندیدیم … فقط وقتی کتک می خوردیم گریه می کردیم … حتی دعوا کردن هم گریه مون رو در نمیاورد … زمانی که مدرسه می رفتم جنگ بود … ساعت ۵ برنامه کودک بود … یه پسره هی راه می رفت از این ور به اون ور آخرش بپر بپر می کرد … !!! کافی بود کانال ۲ سرنتی پیتی بده تا خر کیف شیم !!! … یه نیکمت کوچولو کنار بخاری نفتی بود … می شستیم روش مشق می نوشتیم !!! مداد هامون هم نوکش باید تیز تیز می بود … دورانی بود … دورانی بود …

 

۱

 

۲

 

۴

 

۳

 

 

۵

 

 

۶

 

۷

 

۸

 

۹

 

۱۰

 

۱۱

 

۱۲

 

۱۳

 

۱۴

۱۵

۱۶

 

۱۷

 

۱۸

 

۱۹

۲۰

۲۱

۲۲

 

۲۳

 

۲۴

 

۲۵

 

۲۶

 

خزان من

 

 

بازهم فصل خزان می اید
راه پر خاطره مدرسه ام تو را به یادم آورد
ایستگاه پر از عابرها
تاریکی زود رس پنجره ها
لرزش و سوزوسرما
درگیری چشم تورا به یادم آورد
توقف ثانیه ها
سقوط برگ برگ زندگی ام
لبریز شدن از رنگ ها
وقت رسیدن تورابه یادم آورد
بعد از آن فرعی ها
بید مجنون شده و زردوبلند
کوچه بر جا مانده با خاطره ها
آدرس قدیمی تورا به یادم آورد
نیمکت پر از خط خطی عاطفه ها
هجم به یک باره واژه
لرزش حنجره ها
حرف های صمیمی تو را به یادم آورد
تر شدن و نم نم ها
جفت شدن زیر یه چتر
محو شدن توی تماس دستها
گرمی عشق تو را به یادم آورد
وحشت از فرداها
دست خالی
زیادی فاصله ها
هنگامه پر زدن تو را به یادم آورد
 

 

 

از شراب تا سراب

 

از شراب تا سراب


من بودم و شب و شراب
تنهایی و دل خراب
سکوت یک شب غمین
شراره های پر شرر
نفس نفس نقش زمین
سکون یک لحظه ی درد
آب شدن قطعه ی یخ
جهنم زمونه رو
برام می کرد
چه سرد و سرد
تن به صلابه ی ما
کشیده روبروی هم
آتش اولین نگاه
در طی لرزش سکون
لبهای سرخ دخترک
چراغ قرمز شگون
مستی لحظه های من
خاموشی در ترانه داد
ترانه های تلخ ما
غم رو به لرزه وا میداد
وقتی صدای داد باد
با رقص پرده ی اتاق
ما رو به هم وا می گذاشت
حرارت سرد شراب
تو دل ما گرمایی داشت
بستن خون رو گونه ها
چشم خمار از گناه
لذت بی وقفه ی ما
جنجال داغ بوسه بود
نوشیدن هستی هم
افطار یک عمر روزه بود
لمس کردن تیغ چشات
چشیدن زهر لبات
لرزش اوج توی صدات
برام همیشه تازه بود
امشب شراب تلخ من
برای کنار تو بودن
اندازه ی اندازه بود
من بودم و شب و شراب
تنهایی و دل خراب
رفع عطش های دلم
مثل همیشه از سراب

 

پاییز ۸۳

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت هشتم تراز

فردا شد . روز هفتم … یه تاکسی گرفتم رفتم هتل Grand Hotel دنبال احسان و علی . Grand Hotel بانکوک یک هتل تقریباً ۵۰ طبقه بود که از نمای شیشه ای اون تمام بانکوک رو می شد نظاره کرد . هتل مدرن و شیکی بود . جلوی هتل اتومبیل های مدرن از Jaguar تا Lamborghini مدل روز پارک بودند .

یک Rolls Royce هم به عنوان ماشین تشریفات توقف کرده بود . هتل در طبقه ی پنجم دارای استخر بود و یک بار به همراه لابی مجهز هم در اونجا قرار داشت . تاکسی گرفتیم تا به بزرگترین مرکز خرید شهر بانکوک عزیمت کنیم . رنگ تاکسی ها بنفش و صورتی جیغ و بیشتر مردم هم لباسهای رنگارنگ و شاد می پوشیدند . اتومبیل ها از رنگ سبز فسفری تا قرمز لاکی و زرد و فیروزه ای و … . مارکت های مختلف و نمایندگی مارک ها و کمپانی های بزرگ دنیا با فروشگاههای بسیار مدرن و بزرگ در تمام شهر دیده می شدند .

lamborghini

بانکوک شهری پر ترافیک بود اما فرهنگ رانندگی مردم بسیار بالا بود و مردم بسیار خونسرد و آروم به حقوق شهروندان دیگر احترام می گذاشتند . به مرکز خرید که رسیدیم یک لحظه فکر کردم اومدم کوچه برلن !!! انگار ۶۰۰ تا چهار راه مخبرالدوله رو در هم فشرده کنی !!! همش تولیدی پوشاک و کفش و لباس . بیشتر کتان . فکر کنم با لباسهای اونجا بشه تمام مردم کره ی زمین رو پوشوند و دیگه هیچ کس لخت نمونه !!!

در هر تولیدی زن ها به تمام دقت و جدیت فقط در حال دوختن بودند … سوزن ها و نخ ها و تار و پود و دوخت و دوز و گره و پینه و همه … عظمت تولید پوشاک !!! قیمت ها به طرز باور نکردنی ارزان بودند . گم شدم در این بازار مکاره ی رخت . تا اینکه فهمیدم علی و احسان رو گم کرده ام و دو کیسه ی بزرگ تی شرت و شلوار و لباس و کفش تو دستامه و دوربین فیلم برداریم هم نیست !!! در ضمن رعد و برق محکمی زد و بهم فهموند باید برم زیر سرپناهی تا خیس نشوم .

 

با هر بدبختی بود احسان رو پیدا کردم . احسان گفت دوربین دست علی بود حالا بیابید پرتقال فروش رو ! اگر چه میون اون همه چشم بادومی پیدا کردن یک ایرونی چندان سخت نمی اومد اما به قدری تراکم جمعیت زیاد بود که آدم مچاله می شد . گفتیم حالا که علی رو گم کردیم بگردیم از خرید قافل نمونیم . نمایندگی های واردات ایرونی با تابلوهای نوشته شده فارسی رو می شد دید . بیشتر رخت و لباس ها از جنس کتان بودند . بسیار ارزان . در هر تولیدی دنیای کار و حرکت و تولید بود . نزدیک به ۶ ساعت در اون محله سرک کشیدم . میل کردن اون غذای لعنتی دیشب دیگه اشتهایی برام نذاشته بود اما تمام توانم تحلیل رفته بود . رفتم در یک فروشگاه و یک پاکت شیر با طعم خریدم . طعم توت فرنگی . حس خوبی بود . چگالی شیر خیلی بالا بود و شیر غلیظ و مقوی انرژی مضاعفی بهم داد . با احسان راه افتادیم و طبق عادت ایرونی ها … خرید … خرید … خرید !

تا مرگ خرید کردیم . اون قدر که چشم که باز کردم دیدم توی زیر زمین یه پاساژ نشستم دو تا ساندویچ چیز برگر مک دونالد جلومه و موبایلم داره زنگ می زنه !!!


گوشی رو برداشتم سارا بود دنبال علی می گشت … بهش گفتم از علی خبر ندارم ما هم گمش کردیم !!!

بیچاره خیلی دلواپس شد .. گفت من از پاتایا اومدم بانکوک هتلتون کجاست ؟ بهش گفتم هتل کجا بود . وقتی گوشی رو قطع کردم دوباره زنگ گوشی به صدا در اومد علی از اون ور گوشی گفت شما کجایید بابا ؟ گفتم فلان جا توی زیر زمین محل صرف ساندویچ ! گفت حال کردی شماره تلفنت یادم مونده بود ؟ راستش خیلی حال کردم که شماره تلفنم یادش مونده بود ولی نمی دونم چرا بعد از سارا بهم زنگ زد و اونکه اون همه مدت شماره تماس من رو بیاد داشت از قبل زنگ نزد !!! خلاصه گفتم شاید می خواست تنها باشه . اصلاً به من چه ارتباطی داشت . ساندویچ رو خوردیم و علی رو پیدا کردیم . سر یه چهار راه یک زن دوره گرد با چرخ دستی آب پرتقال تازه می گرفت و میداد به ملت . مزه ی شیرین اون آب پرتقال خنک و تازه همیشه توی ذهنم مونده ! … موقع برگشتن تاکسی پیدا نمی شد … خیلی خورد و خسته بودیم و از طرفی هم بدنم داغون بود و پولم هم کم کم داشت ته می کشید . بی پول که باشی بهشت هم واست جهنم می شه ! نزدیک به ۳۰ کیلو بار و بندیل و خرت و پرت از سر و روم آویزون بود . آها یادم رفت بگم دوربین فیلمبرداریم دست علی بود . علی خودش گفت که من توی یه مغازه که در بدو رسیدنمون واردش شده بودیم جا گذاشته بودم !!! خیلی خوشحال شدم . فقدان دوربین یعنی از دست رفتن خاطره ! می دونی هر لذتی در همان زمان شیرینه ولی این خاطره ی شادی ها و غم هاست که یه عمر همراهمونه . خلاصه داغون بودیم . تشنه نبودیم . گشنه نبودیم ولی بقدری خسته بودیم که نای حرکت نداشتیم . تاکسی هم پیدا نمی شد . خیابونای شلوغ و بوی سرخ کردنی غذاهای حال بهم زن تایلندی !!! با هر بدبختی بود یه تاکسی رو متقاعد کردیم تا با گرفتن مبلغی بیش از حد عرف ما رو برگردونه هتل ! … اول من به هتل رسیدم … از دوستان خداحافظی کردم … رفتم توی هتل … لباسام رو کندم … وان رو پر از آب جوش کردم … تا گردن رفتم توش … یه متکا گذاشتم پشت سرم … و دیگه هیچی نفهمیدم !!! ساعت ۷ شب بود !!! …


نمی دونم چقدر گذشته بود !!! اصلاً نمی دونم ساعت چند بود که دیدم گوشیم داره زنگ می زنه … از تو وان بلند شدم … شر و شر ازم آب می چکید … چشام خواب خواب بود … زانوم خورد به لبه ی تخت … پام پیچ خورد … رفتم و از روی میز گوشی رو تا برداشتم قطع شد !!! تف به این شانس !!! شماره اش افتاده بود و من حالا باید به هزینه ی خودم تماس بگیرم تا ببینم کی بوده !!! زنگ زدم خانومی گوشی رو برداشت : الو

الو بفرمایید … شما با من تماس گرفته بودید ؟ … شما ؟ … من مصطفی … آها یادم اومد بعله … شما فردا باید هتل رو ترک کنید شما باید قبل از ۱۲ Watch out کنید باشه … در ضمن ما فردا تور SAFARI WORLD هم داریم … از دوستان شنیده بودم که باغ وحش بسیار بزرگ و دیدنیه … پس گفتم خوب قیمت تور چنده گفت ۱۲۰۰ بات ! گفتم باشه من هستم … گفت همونجا ناهار هم بهتون می دن .. فقط یادتون باشه که ساعت ۸ صبح Watch out کرده باشین !!! گفتم باشه … قطع کردم و شماره ی علی رو گرفتم … بهشون گفتم اونا هم زنگ بزنن و هماهنگ کنند برای تور فردا . اونا هم با کمال میل قبول کردند . شب شده بود … تلویزیون رو روشن کردم … دیدم همه چشم بادومی با زبون خاصی دارن عبادت می کنن ! با خودم گفتم تایلند هم آخوندای خودش رو داره … گشنه بودم … و البته حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم … شب … شب آخر بود … بیشتر خودم رو مرور می کردم … بیشتر به یاد این فصولی که بر من گذشته بود بودم … راست می گن بعد از هر شادی غمی پنهان در انتظار ما خوابیده . غم داشت و نمی دنستم غم از کجاست … لباسام رو پوشیدم و راه افتادم تا کوچه های اطراف رو تنها پرسه بزنم … بانکوک شباش مثل پاتایا گرم و سکسی نیست . مردم زندگی معمولی دارن … چراغا از پشت پنجره ها و مارکت ها که در بدو ورودت اولین چیزی که می دیدی آدامس ! سیگار ! و کاندوم بود ! … سوسیس و کالباس و میوه و …

رفتم تو فروشگاه TESCO همون حوالی … یه بسته آناناس طلایی تازه خریدم … چند تا پاکت شوکولات و یه شیشه آبجو TIGER … مقداری هم از همون آلو های استوایی که مزه اش رو دوس داشتم … پاکت های میوه رو درآغوش کشیدم و نایلون آبجو و شوکولات در دست گرفتم و راه افتادم ببینم داستان از چه قراره ! به هتل که برگشتم ساعت ۱۱ شب شده بود … چند تا دختر شرقی توی لابی نشسته بودند . وقتی رفتم توی لابی بهم نگاه می کردند … بهشون نگاه کردم و لبخندی تحویلم دادند . بهشون شوکولات تعارف کردم و چندتایی برداشتند . ازم خواستند که ماساژم بدهند ! حوصله اش نبود ! … زبونشون رو نمی فهمیدم ! آدمای مهربونی بودند ! شاید بخاطر اینکه زبون همدیگه رو نمی فهمیدیم همدیگه رو دوست داشتیم … سوار آسانسور شدم . تکیه دادم به دیواره ی آسانسور و خیره به شماره انداز طبقات تا برسم به طبقه ی سوم … پلاک ۳۹ !!! … هتل دنج و سکوت فراگیر بود … کارت رو وارد قفل در کردم و در باز شد … خرت و پرت ها رو ریختم تو یخچال بسته ی آناناس خرد شده رو باز کردم یه لیوان آبجو ریختم و توش یخ انداختم … نشستم جلوی پنجره و با تماشای خیابون خوردم !!! … خودم رو پرتاب کردم توی تخت و قیلوله ای جدید شکل گرفت . زندگی شد خواب !!!

 

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت هفتم ساز


احسان بود خیلی خوشحال شدم که دوست خوب این چند روز الان در این لحظه ی لذت همراه منه …

آهنگ سفر بود و کلی ایرونی دور هم جمع شده بودند و دخترکان خوش اندام روس رقص خاصی می کردند … به باد می گم تا صبح بخونه … به دل می گم کاریش نباشه … وسط خیابون … مست و شنگول و بی خیال … وسط خیابون !!! آهنگ عوض شد … هتل کالیفرنیا … من رو یاد بهشت می اندازه . هتل کالیفرنیا !!! با خودم گفتم مگه من چه کردم که این همه بهم خوش گذشته ؟ با خودم گفتم همراه خوب … دوستان خوب … موزیک خوب و بی غل و غش بودن … من خواستم برقصم خواستم رها و مست و لایعقل خوش باشم … وگرنه اگر الان تو ایران بودم در غم فردا خواب بودم … یا شب عروسیم بود !!! … یا در پرسه های شبانه خاطرات خوشم رو مرور می کردم … ولی دلم رنگ و آهنگ گرفته بود … هیچ لذتی رو با لاتر از این نمی دونستم … برقصم و دوست پیدا کنم ندونم کجام … ندونم کیم … ندونم چه بر من گذشته … فضا فضای دیسکو و کاباره و مدل مو و عطر و چسان فسان و فخر فروشی اسم و رسم و اعتبار و قدرت نبود … فضا فضای خاکسپاری و جدایی و یاد آوری و زجر و تشنج نبود … نمی دونم شما هم مثل من فکر می کنید یا نه !!! نمی دونم شما از چی تو زندگیتون لذت می برین ؟ اینکه دختر آرزوهاتون بهتون جواب مثبت بده ؟ اینکه برین مهمونی ؟ اینکه ماشین خوب سوار شین ؟ اینکه خونه ی بزرگ و مجلل داشته باشین ؟ اینکه کار خیر بکنین ؟ اینکه پدر بشین ؟ اینکه تو اجتماع معروف و مشهور شین ؟ اینکه برین سفر شمال بساط جوجه راه بندازین ؟ … می خوام بهتون بگم … پس هنوز لذت هیچ کس نبودن رو نچشیدین … هنوز لذت اینکه بی هویت باشین توی خیابون فقط واسه دلتون بخونین … هیچکس شما رو نشناسه فقط بخاطر اینکه خوشین کنار هم می رقصین … خوشین … آهنگ هتل کالیفرنیا … و یه آهنگ روسی که تابحال نشنیده بودم … من با اون آهنگ روس می رقصیدم !!!! … تموم شد …

با احسان راه افتادیم تا برگردیم شبمون رو تموم کنیم …

دانلود safar

خیلی شنگول بودیم … راه افتادیم به سمت موتور سیکلت هامون تا برگردیم هتل آماده بشیم برای فردا توی راه دقتم بیشتر بود می خواستم تک تک صحنه هایی که می بینم به عنوان خاطره بیاد بیاورم . خنده ی مرد میانسالی که طفلی در آغوش را شیر می داد و بساط انداخته بود و بنجول می فروخت .

feed the baby

دختر بچه ای که تمام توانش رو خرج می کرد تا حلقه ای را دور کمرش نگه داره.

circle dance

 

کبابی دورگرد که بال مرغ و روده ی خوک کباب رو روی کره می مالید و با چوبش می داد دستت تا گاز بزنی .

kebab

روده های آویزون سگ ! که برای آب پز شدن تازه ی تازه کشتار اون روز بودن .

dog bodies

رستوران ایرونی کامی که هیچ وقت نرفتم توش !!!

kami

جماعت عرب و ایرونی که افتاده بودند روی تخت ها دخترکان رو توی بغل داشتند و قلیان می زدند .

nargila

احسان زد رو دوشم گفت مصی رفیقت اون بالاست !!! بالا رو نگاه کردم دیدم EMMA توی ویترین داره می رقصه . من رو که از اون بالا دید برام دست تکون داد ! دستم رو گذاشتم روی لبم و بوسه ای رو همراه دود و شرجی به طرفش پرواز دادم …

emma

خیابان همچنان همهمه ای بود نزدیک به ۲۰۰۰ نفر هر شب می مدند و می رفتند تقریباً با خیلی هاشون آشنا شده بودم . و همون کوچه ی پر سرو صدایی که به دیسکوی اعراب ختم می شد و من شب اول توش به شدت احساس تنهایی کرده بودم … برگشتم و به موتورم رسیدم . برگشتم هتل فیلم رقص خودم رو تماشا کردم . شاد بودم . موزیک ملایمی گذاشتم و خوابیدم تا صبح روز بعد یک ون توریستی ما رو برسونه بانکوک …

فرداش ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه همراه احسان و سارا راهی شدم تا موتور سیکلتی که برای ۵ روز اجاره کرده بودم رو پس بدم ! اجاره ی این موتور برای ۵ روز ۱۰۰۰ بات بود یعنی ۳۰۰۰۰ تومان یعنی موتور سیکلت روزی ۶ هزار تومان اجاره اش بود که رقم معقولی بنظر می اومد . اول من موتور سیکلتم رو پس دادم و پشت موتور احسان نشستم تا بریم و موتور احسان رو که از جایی دیگه گرفته بود پس بدیم . احسان شروع کرد به خنده و ویراژ که همون پلیسی که ۴ شب پیش جریمه اش کرده بود بهش گفت بزنه کنار !!! احسان گفت بابا من که کلاه ایمنی داشتم پلیس بیمه موتور رو نگاه کرد و گفت این موتور بیمه اش منقضی شده و داش احسان ما باید جریمه بده !!! یه چیزی حدود ۲۴ هزار تومان !!! احسان کفرش در اومده بود … راهی نبود و ما باید پول رو می دادیم … موتور رو آزاد می کردیم و تحویل می دادیم و بر می گشتیم ! … وقتی موتور رو به صاحبش تحویل دادیم فرصت برای شکایت از کرایه دهنده ی موتور نداشتیم پس فقط موتور رو تحویل دادیم و سریع برگشتیم هتل سوار ون توریستی شدیم و بعد از سوار کردن همون همسفران شمالی خودمون و دو نفر دیگه راهی بانکوک شدیم … سفر اون چند روز برای من خاطره ای عجیب بود . پاتایا شهری که هیچ محدودیتی توش نبود ! شاید اولین تجربه ی آزادی مطلق من بود . هیچ کدوم از سفرهای پیشین من از داخلی تا خارجی به این اندازه عجیب و غریب و لذت بخش نبود . پاتایا شهری کوچک و نه چندان مدرن بود که با وجود اینکه توریست های مختلف از تمام دنیا اون رو می دیدند هرگز کسی به دیگری تعدی نمی کرد ! نمی تونم بگم امنیت کامل ولی آزادی واقعاً کامل بود و امنیت در مقابل آزادی عالی بود . جالب اینکه مردمی که سوسک می خوردند در شهری زندگی می کردند که حتی یک ذره آشغال توش نمی دیدی . مردم شهر رو بسیار تمیز نگه می داشتند . . . در مسیر بانکوک دیگه درختان موز و نارگیل و ویلاهای زیبا و آسمان آبی و ابرها برام جذابیت نداشت . آنچه جالب بود این بود که شهری به این کوچکی چقدر توریست داره و چقدر پول از بابت این مردم در میاره و توریست ها از تمام این هزینه ای که می کنند کاملاً راضی هستند . شاید من بدون آنکه فهمیده باشم دسترنج یکسالم رو براحتی خرج کردم و اصلاً ناراحت نبودم … من به اندازه ی آنچه خرج کردم لذت بردم و خاطره خریدم … خیلی گشنه بودم … کنسرو هام تمام شده بودند و ما هنوز در مسیر در حال گذر بین دو شهر بودیم … از پاتایا به بانکوک …

bankok

 

بانکوک شهری بزرگ با جمعیت نزدیک ۱۲ میلیون نفر ، شهری بسیار شلوغ با ترافیک زیاد البته نه بیشتر از تهران بود . هتل محل اقامت من راچادا در خیابان اصلی شهر بانکوک بود . احسان و علی در هتلی بنام گراند هتل اقامت کردند . وقتی رسیدم بارونی گرفته بود . هتلدار اتاق رو به من تحویل داد . گرسنه و خسته در حال و هوای عصرهای گذشته از پشت پنجره مردمی رو تماشا کردم که گرم زندگی روزمره به سبک شرق آسیا بودند . مردمی که هرگز با نگاه در چشمانشان لبخند رو فراموش نمی کردند . همواره چهره ای شاد داشتند و لبخندشان هیچ گاه ترک نمی شد . بعد از اندکی استراحت و دوش گرفتن و تعویض البسه راهی شهر شدم . برای میل عصرانه ای که حکم ناهار هم داشت . بوی سرخ کردنی خواصی در تمام شهر می آمد در هر رستورانی تعدادی از افراد نشسته بودند و مشغول میل غذا بودند ! از قیافه ی حیوانات می شد فهمید غذا چیه ! صورت خوک ! پای مرغ سرخ شده ! جگر غاز ! خرچنگ … ماهی … در تمام شهر پر بود از رستوران و دستفروشان که از سوسیس زغالی تا استیک بخارپز شده را بهت می دادند . هیچکدام از آن غذا ها اشتها رو تحریک نمی کرد ولی مردم به ولع در هر رستورانی غذای تایلندی می خوردند . از یک نفر آدرس مک دونالد رو پرسیدم تا همبرگر میل کنم . گفت فروشگاه BIG C مرکز رستوران های شیک و تمیز بانکوک بهترین جا برای من هستش که بتونم غذای بین المللی بخورم ! رفتم به فروشگاه BIG C فروشگاهی بسیار بزرگ در چندین طبقه که در طبقه یک نوع محصول به فروش می رسید . طبقه ی اول : البسه … طبقه ی دوم : مواد غذایی … طبقه ی سوم : الکترونیکس … طبقه ی چهارم : رستوران ها . در فضای بسیار وسیعی تعداد زیادی رستوران قرار داشتند که هر غذایی رو از روی عکسش می شد سفارش داد .

 

یک عکس بود که روش رشته هایی شبیه ماکارونی همراه تکه های گوشت و سس چشمک می زد . از گارسون خواستم تا برام اون غذا رو بیاره ! غذا سریع حاضر شد . رشته هایی شبیه نودت به همراه تکه تکه های گوشت همراه سس . یک کاسه سوپ هم همراهش بود که شبیه آب کله پاچه بود و توش چند تکه پیازچه افتاده بود . غذا رو خوردم !!!!

شیرین … شیرین !!! حالم داشت از شیرینی غذاش بهم می خورد !!! سوپ رو خوردم بوی جوب فاضلاب می داد !!! به ناچار گفتم گوشتش رو بخورم ! تکه ای گوشت را با چنگال گاز زدم … گوشت سفت و شیرین بود ! به گاروسون گفتم این گوشت چیه ؟ گفت DOC گفتم پس چرا شیرینه ؟ گفت بابت طبخشه ! خلاصه از بس گشنه بودم اون ماکارونی و گوشت رو با فلفل و نمک و کوکاکولا تا خرخره خوردم ! بعد که رفتم حساب کنم ! بهش گفتم من اصلاً سینه ی اردک ( DOC ) دوست ندارم . ترجیحاً ران رو سرخ کنید . اون صندوقدار که زبان انگلیسی قویتری داشت بهم گفت ما اینجا اردک سرخ شده نداریم !!! من بهش گفتم ولی من NODET WITH DOC خوردم !!! گارسون گفت … NO NO NODET WITH DOG !!! … راه افتادم طرف توالت !!!

همه کار تو زندگیمون کرده بودیم فقط خوردن گوشت سگ مونده بود !!! باورم نمی شد تکه تکه های سگ رو گاز زدم خوردم !!! … رفتم و با تمام وجود به خودم فشار آوردم تا هرآنچه شیرین بود از بدنم دفع کنم !!!

حال خوبی نبود … افتادم توی خیابون … دنبال یک تاکسی می گشتم تا برگردم هتل … از روی یک رودخونه رد شدم که قایقی در آن بود … گلدون های مختلف توی قایق بود و صدای موسیقی به گوش می رسید . یه تاکسی سوار شدم . اسم هتل رو بهش گفتم ولی آدرس رو نمی دونستم . بانکوک یه چیزی مثل تهران با تموم اون ترافیک و شلوغی . بوی سرخ کردنی ها مختلف از همه جا به مشام می رسد . جمعیت ۱۲ میلیون نفری . برج های بلند و مارکت های مختلف نمایندگی اکثر مارک های معتبر دنیا .. فروشگاههای TESCO ، ROBINSON ، BIG C و انواع فروشگاههای سرشار از اجناس مختلف از سراسر دنیا . رنگ تاکسی ها صورتی و بنفش و چهره ی مردم خندان . راننده تاکسی بهم گفت هتلت اینجاست ؟ گفتم نه ! گفت هتل راچادا همینه !!! گفتم که هتل من که این نبود !!! تازه فهمیدم که گم شدم !

… بعد از یک ساعت و نیم چرخ خوردن توی این شهر بزرگ … بعد از کلنجار رفتن با زن و مرد و پیر و جوون که هیچ کس نمی تونست مسلط به انگلیسی صحبت کنه … رسیدم هتل اصلی خودم !!! با موبایل زنگ زدم احسان و علی که در هتل دیگری مستقر بودند و برای فردای اون روز قرار گذاشتیم تا بریم به مرکز اصلی خرید PATHUNAM .

pathunam

 

بمان



خوب فصل ششم تموم شد ! باقیش بمونه بعد از رفع خستگی

باز هم سال نو اومد باز هم بهار لعنتی !!!دو مرتبه باید تحمل کنم شکستن خلوتم رو … دوباره ! فک و فامیل می ریزن تو خونه ! دوباره … مجبوری تو ۳ روز تموم تخم و ترکه ات رو ملاقات کنی … یکی نیست بگه پس توی اون سرما توی اون غم و تنهایی توی اون بی خبری کدوم گوری بودم ! قشنگه بهار … فشنگه … همین ! من هنوز دارم به زمستون امسال اصرار می کنم بمونه ! بهار فریبنده ست یعنی با نو شدنش می گه تو کهنه شدی … می گه .. رفیق هرچی تا بحال واست پیش اومده از این به بعدش هم همونه دنبال چیزای عجیب غریب نگرد …

در سال جدید براتون آرامش آرزو دارم . آرزو دارم ۸۸ سالی باشه واستون که به گذشتن و مشکلاتش بیارزه . آرزو می کنم سال ۸۸ همین موقع سرحال باشین . با خودتون بگین خوب اینم از ۸۸ اومد و خیلی چیزا رو گرفت ولی عوضش بهم آرامش داد و من قدمم رو رو به جلو و محکم بر داشتم .

آرزو دارم برای شما رفقا دلتون خوش باشه . فرقی نداره چه کاره اید . دلتون خوش باشه . با اونی باشید که باهاش راحتید . آرزو می کنم هرچیز باعث رنجش خاطرتونه از سرنوشتتون حذف شه و هیچ جایی از خودش باقی نذاره . آرزو می کنم خاطره ی خوبی

از سال ۸۸ داشته باشین .

stay

بمان

اینجا شکستن آسان است

بر هر کنجی نشستن آسان است

وقتی بغض گلویت را می فشرد

هرطنابی را بر حلق خویش بستن آسان است

یاد تو یاد پرنده ی تنها در قلب آسمان

یاد خواب سرخ مردمک چشمانم پشت شیشه ی سرد خزان

بهار می شود نرو ای سرما ای برف نرو بر قلب من بمان

لب من کوچه ی آلوده به نام تو است

سایه ام وابسته به نور مهتاب تو است

مانده ی احساساتم هرچه را که باقی مانده مثل سوخته باغ است …

رفتی ندیدی که فقط تنهایی با من هم اتاق است

بازهم جمعه بود آخرین غروب سردماه آبان

من فصل سرد و بی روح پر شدم از واژه ی تلخ “بمان”

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت ششم احساس

احسان بهم گفت : مصطفی کف کردیم بابا ! این چند روزه همه دخترا زبون نفهم نه من می فهمم چی می گن نه اونا می فهمن ! حال نمی کنم اینطوری من که زبان انگلیسی خوب بلد نیستم ! خیلی بده که آدم زبون کسی رو که باهاش می رقصه همراهه و حتی همخواب می شن نفهمه و من از این موضوع زجر می کشم بهش گفتم اینجا دقیقاً بر عکس ایرونه !!! تو با دخترای ایرونی فقط حرف می زنی !!! نه هم رقص می تونی بشی نه همراه نه همخواب !!! همینطور که حرف می زدیم رسیدیم به یه جایی که بوی قلیون میومد ! گفتم داش احسان اینجا رو ببین قلیییون !!! تو تایلند !!! توی اون راسته خیابون همه رستوران و کافه ی لبنانی ها و عراقی ها و مصری ها و اردن و خلاصه پاتوق عرب ها بود …. !!! گفتم داش احسان از این یکی دیگه نمی شه گذشت اهل قلیون هستی ؟ احسان گفت یه پک می زنم ! رفتیم نشستیم روی یکی از اون تخت ها که من رو یاد دربند و فرحزاد می انداخت ! یه دوسیب سفارش دادم و نشستیم عین تهرون تخمه آفتابگردون و چایی و کشمش … ! داش احسان ما ایرونی ها رو جون به جون کنن اینطوری حال می کنیم . کمی اون طرف تر دو تا زن با سه تا مرد نشسته بودند . داشتن حرف می زدن . همین که توی حال و هوای خودم بودم دیدم زنه روشو به من و احسان کرده انگار داره با ما حرف می زنه ! نگاهی بهش کردم ! دیدم داره قربون صدقه من می ره ! به زبان شیرین فارسی !!! ” جگرم چه پسر خوبی شده بیا بشین پیش خودمان ” !!! سلام : اهل کجایی ؟ قندهار !

یعنی افغان هستی ؟

آره جگرم !

arab staurant

گفتم اینطوریش رو دیگه ندیده بودیم . اون یکی زنه که انگار تمام دنیا باهاش همخوابه بودن لبخندی تحویلم داد ! چندش آور ترین لبخند زندگیم حالتی از اون بود پستان های چروکیده اش کمابیش معلوم بود و گردنش نیمه کبود دود از لای دوتا دندون باز جلوش خروج می کرد و کشمش رو تند و تند بالا می انداخت ! گفتم داش احسان اینم هم کلام برو بشین حال کن ! گفت جون مصطفی کف کردم عجب پتیاره هایی ! گفتم احسان جون شما همین جا بشین من یه ساعت می خوام برم ماساژ خیلی خسته ام تموم بدنم خورده ! احسان گفت باشه داش مصی من قلیون می کشم و همین دور و ورا می چرخم تا تو بیایی ! در ضمن عمراً یک ثانیه این زنیکه رو نمی تونم قبول کنم !

رفتم در مغازه ی ماساژ طبق معمول دخترکان بهم لبخند زدند و من هم طبق معمول یک انتخاب سریع انجام دادم ! رفتم توی مغازه ی ماساژ موزیک ملایم نه چندان جدید بود ولی آروم می شدم . از اون خانوم خواستم فقط پاهام رو ماساژ بده ! حوله رو انداختم روی صورتم و پاهام رفت توی آب گرم ! با خودم فکر می کردم :

من همیشه فکر می کردم آدم سکسی هستم همیشه فکر می کردم انرژی بارورکردن تمام زنان اینجا رو دارم . ولی امروز زن زده شده ام ! تصور اینکه اون زن لکاته برای حتی ۱ دقیقه کنارم بشینه زجر آورترین حادثه ی عمرمه . به خودم گفتم سکس که شاید عامل مهم انتخاب ها بوده الان برای من بی ارزشه . این تابو ! این گره ی همیشه عقده ی سانسور الان به باز ترین و واضح ترین شکلش الان جلوی روم هستش . و چقدر یک آدم می تونه احمق باشه اگر فقط بخاطر ارضاء جنسی و جسمی خودش تن به ازدواج بده و اون رو با عشق و دلدادگی اشتباه بگیره . به خودم گفتم در ایران هر آنکه انرژی درونی و تمایلاتش فوران کرده در هر نگاه و تماس و مداینه و مکاتبه دم از عشق و وصال می زنه و آسمون به ریسمون بافته می شه ! بارون می زنه گریه می کنه و فقط و فقط تصویر یک زن یک معشوقه ست که باب ارضاء می شود . اما اینجا لازم نیست تو خیلی سریع به نتیجه می رسی ! و اگر اون قلیان احساساتت در کنار لکاته های خوش برخورد جامعه قل قل کنه اونوقته که احساس اشمئزاز و زدگی تمام وجودت رو پر می کنه .

 

با همین افکار افتادم توی خیابون … هرچی گشتم احسان رو پیدا نکردم . راه افتادم به سمت انتهای خیابون Walking street اما اینبار از فرعی ها اینبار هوشیار بودم . بارها و دیسکو ها طبق معمول هر شب می کوبیدند . آهنگ های عربی به گوشم خورد ! آهنگ سندی ! معین ! … حتی شادمهر ( حالا بیا اینجا … ) ! پاب ها و بارها بودند و دخترکان می رفتند بالا روی پیشخون بار ! یکباره چشمم به یک آقا افتاد که شبیه ایرونی ها بود و لباس عجیب و غریبی پوشیده بود !

سلام …

سلام …

ایرونی هستی ؟

نه ! کی گفته !

این چه لباسیه ؟

عروسیه !!!

هان ؟ عروسی ؟

خانوم اون آقا لبخندی بهم زد . اون آقا گفت آره عروسیه . گفتم : به به … مبارکه … خوشبخت بشین … اجازه هست ازتون عکس بگیرم ؟ خواهش می کنم …

wedding

اون عروس داماد لبخندی بهم زدند . شاد بودند . چشمان اون آقا داماد براق بود و عروس خانوم لبخند ملیحی زد . باورتون می شه ؟ عروسی توی جائیکه هیچ محدودیتی نباشه . اون آقا من رو وادار کرد بیشتر فکر کنم . ما مردای ایرونی . همیشه به چیزایی وابسته بودیم . خودمون دوست داشتیم . این هم نمونه اش . در جائیکه اون مرد می تونست تا هر زمانی و در هر مکانی هر کاری دوست داره با اون دخترک بکنه ترجیح می ده روابطش وجه قانونی و عاطفی بگیره . ترجیح می ده همسر انتخاب کنه بدور از باورهای غلط و سنت ها یه عروسی ۲ نفره و قدم زدن در خیابونی که هر طرفش یکی مشغول لذت و لاابالی گری هستش ! امیدوارم خوشبخت و آرام باشن . به نظرم این عروسی خیلی وصال باارزشیه . به نظرم فقط یک احساس مشترک و علاقه ی بسیار قوی می تونه باعث چنین کاری بشه ! تعهد در جائیکه می تونی بدون اون هم تمام لذت ها رو یکجا داشته باشی ! واقعاً برای اولین بار از اینکه یک ایرونی بودم لذت بردم .

از اون دو نفر جدا شدم و توی خیابون گشتم تا رسیدم به دیسکو Tony اونجا پر ایرونی بود !!! آهنگ های رقص ایرونی هم پخش می شد . که دیدم داش احسان خودمون از دیسکو اومد بیرون ! سلام مصی جون کجایی بابا ؟ گفتم : تو کجایی ؟ دوساعته دنبالتم … آقا نمی دونی یه دختره رو پیدا کردم مااااه … روس بود ولی فارسی بلد بود ؟ گفتم : مگه می شه ؟ گفت : آره .. خدا رو شکر که به دل ما جوون ها می رسی ! باهاش قرار گذاشتم ساعت ۱۰ بیاد جلوی Tony تازه گفت یه رفیق هم داره برای داش مصی خودمون !!! گفتم احسان جون دمت گرم خوب بریم یه چرخ بزنیم تا ۱۰ بشه !

ساعت ۱۰ شب جلوی Tony دیدم یه دختر مو مشکی که پوست سفیدی داشت و کمی تپل و قد بلند بود و قیافش به ایرونی ها می خورد اومد از دیسکو بیرون !

م :سلام

س : سلام

احسان : داش مصی معرفی می کنم سمیرا خانوم از بچه های باحال پاتایا !!!

بهش گفتم اهل کجایی ؟

گفت : تاجیکستان …

بهمون لبخند زد … گفت دوستم قراره تا یک ربع دیگه برسه صبر کنیم تا بیاد !!! با خودم گفتم بالاخره ما هم یه همزبون پیدا کردیم ! …

 

بعد از مدتی یه دختره سرو کله اش پیدا شد . سمیرا اون رو معرفی کرد و دخترک گفت که اسمش عایشه بود !

عایشه بسیار مغرور بود و قیافه ی خوبی هم نداشت . با خودم گفتم این دیگه نوبره والله فاحشه باشی و بخوای ناز تو بکشن . سمیرا خیلی تلاش کرد که احساسم رو بهش برگردونه ولی قبول نکردم ! شاید یه دلیل دیگه اش رقم بالای پیشنهادیش بود که من رو یاد مهریه ی سنگین لکاته های مملکت خودم می انداخت. خلاصه با احسان و سمیرا به طرف هتل راه افتادیم و علی آقا و سارا خانوم هم در هتل بودند ! چون داش احسان ما می خواست راحت باشه علی و سارا اومدند توی اتاق من خوابیدند .

tony

صبح سر میز صبحانه احسان با من در مورد سمیرا صحبت کرد . دختری اهل دوشنبه ! گفت سمیرا در یک خانواده ی مسلمون بزرگ شده که پدری بسیار متعصب داشته . گفت بعد از یک نامزدی نافرجام دوشیزگی خودش رو از دست داده و از شرم و ترس به خانه برنگشته بوده . گفت برای خانواده اش ایمیل می زنه که توی روسیه کار می کنه و هر چند وقت یکبار پول کافی برای خانواده می فرسته . سمیرا می گفت فاحشگی سخت ترین کار دنیاست !!! ولی دوستش داره !!! ..

بعد از صبحونه از توی نقشه شهربازی پاتایا رو پیدا کردیم و با احسان دو نفری راهی شهربازی شدیم . یک شیشه ویسکی بعلاوه ی دوربین عکاسی بعلاوه ی پسته تمام اون چیزی بود که همراهم بود !!!

waterworld

 

شهر بازی و پارک آبی پاتایا در یک مجموعه قرار دارند همین که لباسا رو کندیم و تنمون به آب خورد رعد و برقی زد و آنچنان بارونی شروع به باریدن کرد که مثل موش آبکشیده این ور و اون ور می دویدیم … صد رحمت به پارک آبی آزادگان خودمون به قدری پارک آبی شلوغ و کثیفی بود . زیر یک آلاچیق ایستادیم تا بارون بند بیاد . بعدش لباسامون رو پوشیدیم تا از اونجا خارج شیم . بیرون محوطه شهر بازی نسبتاً کوچک و بسیار خلوت بود . با احسان رفتیم سوار ترن شدیم ! و احساس ترس همراه اضطراب و … !!! خلاصه تخلیه شدیم ! بس که من داد زدم ! شاید این فریاد از ترس نبود ولی احساس می کردم دلم از خیلی چیز ها پره . همون فریادی که همیشه توی خودم سرکوب می کردم در مسیر سرازیری اون ترن به فریاد و فحش ناموس به تموم آدمایی تبدیل می شدند که مسبب اصلی سرکوبی احساسات جوون های هم سن و سال من توی مملکت منه !

از ترن پیاده شدیم و به سمت یه برج بسیار بلند که ازش کابل به سمت پایین می رفت راهی شدیم .

tower

با مبلغی حدود ۲۰۰ بات یه بلیط می خریدی با آسانسور می رفتی بالا طبقه ۵۶ ام یه نوشیدنی میل می کردی و می رفتی پشت بوم اون برج یه کاغذ رو امضاء می کردی که توش نوشته بود ( اگه از اون بالا افتادم مردم این مجموعه هیچ مسئولیتی در قبال جان من نخواهد داشت ) !!! کاغذ رو امضاء کردم !!! چند تا کش و طناب و تسمه به من بستند و رفتم اون بالا !!! حسی که همیشه ازش می ترسیدم … خودکشی … ترس از ارتفاع … رفتم دیگه !!! زیر پام خالی شد … ولی اصلاً دلم خالی نشد … آروم آروم رسیدم پایین و پاهام خاک رو لمس کرد … احسان هم پشت سرم میومد . سردم شده بود . بارون نم نم می زد . بعضی وقتا بشدت تند می شد و صدایی مثل ترکیدن کپسول گاز می اومد . نوری می زد و مجدداً رعد و برق بود که تکرار می شد . ساعت ۵ غروب بود و داشتیم از گشنگی می مردیم ! با احسان سوار موتور سیکلت شدیم و راه افتادیم به سمت هتل ! وقتی رسیدیم رفتم دوشی گرفتم و لباسام رو عوض کردم … به احسان گفتم بریم غذا رو بیرون بزنیم ! راه افتادیم به سمت رستوران غذای دریایی … یه رستوران بود که سقف کاذب روش بود و وقتی بارون می زد قطرات بارون از ناودونیش شر شر می ریختن پایین … خرچنگ های زنده می افتادند روی ذغال و روشون رو ادویه و سبزیجات می گرفت … لیست غذا رو گرفتیم و دو تا بشقاب میگوی مخصوص با آبجو سفارش دادیم … نشستیم و خسته و گشنه سس ریختیم روی میگوهای تازه و خوردیم . مزه شون تقریباً به شیرینی می زد ولی گشنگی دیگه طبع نمی شناسه . هوا گرفته بود و دود کباب ماهی بر خلاف جهت بارون به آسمون می رفت و اشتهای ما رو تحریک می کرد !!! تمام اون دو تا بشقاب میگو و آبجو کلاً شد ۱۲ هزار تومان !!! بیشتر از اونکه با غذاش حال کنم با قیمتش حال کردم !!!

از اون رستوران که اومدیم بیرون احسان گفت بریم دنبال علی . نمی دونم چکار می کنه . زنگ زدیم علی و سارا رو پیدا کردیم . سارا به احسان پیشنهاد داد به بزرگترین مرکز ماساژ پاتایا ببرتش تا یه ماساژ حسابی به اندامش داده بشه . با هم رفتیم جلوی یک عمارت چند طبقه ی مجهز با اتاق های فراوون . احسان رفت توی یکی از اون اتاق ها . من از احسان و علی و سارا جدا شدم بهشون گفتم ساعت ۱۰ در محله ی عربها می بینمشون . سوار موتور شدم رفتم تو محله ی عربا ! یه هتل بود که جلوش کلی جوون عرب دستشون تو دست دخترای تایلندی بود . تو اون بین من رو هم با عربها اشتباه گرفتند و دخترای تایلندی به عربی شروع به لاس زدن با من توی خیابون می کردند !!! خیلی کلافه بودم !!! موهام خیلی بلند بود و توی اون شرجی کلافه ام کرده بود از طرفی عینکم هم شکسته شده بود و چشمام وضوح نداشتند !!! رفتم در یک آرایشگاه و از خانومی که اونجا بود پرسیدم قیمت اصلاح مو چنده ؟ جواب داد ۲۰۰ بات (۶۰۰۰) تومان با خوشحالی پریدم روی صندلی ! خانوم آرایشگر که خنده ی بانمکی داشت پیشبند اصلاح رو انداخت دور گردنم و شروع به اصلاح سرم کرد . خانوم دورگه چینی و تایلندی بود که بسیار با محبت بود . بهم میوه ی استوایی داد موهای صورتم رو با موچین برداشت سرم رو شست و با دقت صورتم رو ماساژ داد . وقتی داشت موهام رو می زد در مورد همه چیز با هم صحبت کردیم . بهم گفت در دانشگاه رشته ی آرایشگری خونده اون اطلاعات خوبی از ایران داشت و حتی می دونست ایران ۸ سال با عراق جنگیده . بهم گفت موهام جنسش خوبه و کلی از زبری موهای عربا شکوه کرد . در ضمن می گفت اغلب آقایون ایرونی که میان اینجا بر خلاف هندی ها و بنگلادشی ها و عرب ها بهداشت رو رعایت می کنند . آخرش هم چند تا آلوی استوایی خوردیم و با هم عکس گرفتیم .

barbery

از ایشون خداحافظی کردم و راه افتادم تا احسان رو پیدا کنم احساس خوش تیپی می کردم

راه افتادم توی خیابون … امشب شب آخر اقامت من توی پاتایا بود و می خواستم تمام آنچه اتفاق می افته رو در ذهنم برای همیشه ثبت کنم . شاید دیگه برگشتی در کار نباشه . یه آقایی توی گیلاس های شراب آب ریخته بود و با حرکت انگشتانش روی گیلاس ها موزیک می زد !!! موزیک با لیوان آب !!! برام خیلی جالب بود …

 

glassmusic

کمی جلوتر توی خیابون خلوتی بعد از Walking street  چند تا دختر پسر روس جمع شده بودند و می خندیدند . دو تا جوون گیتار بدست موزیک روسی می زدند و دخترکان مست دست در دست اون پسرهای قد بلند و خوش اندام روسی می رقصیدند . شیفته ی اونا شدم رفتم جلوتر نگاه کنم . تصور کنید وسط خیابون دوتا گیتاریست گیتار بزنن و ۲ تا پسر روس با ۳ تا خانوم غرق در شادی برقصند و رهگذران از کنارشون رد بشن ! رفتم جلوتر … به گرمی من رو بپذیرفتند … یکی از اون دخترکان بهم گفت به گیتاریست پول بدم … اسکناسی انداختم توی پارچه ی روبروش … بهشون گفتم کجایی هستید ؟

 

guitarists

گفتند :

 RUSSIA … RUSSIA IS BEAUTIFUL COUNTRY  دو تا جوون تایلندی داشتند گیتار می زدند و فضا بد جوری به دلم نشسته بود و داشت خبر از خاطره ای خوش در ذهنم می داشت . اون جوون تایلندی که دید من هم به جمع اضافه شدم … شروع کرد به زدن یک ملودی آشنا … یک ملودی که باعث شد تموم بچه های ایرون دور جمع بشن و با هم یکصدا بخونن  : … اگه یه روز بری سفر … بری ز پیشم بی خبر … ایرونی ها جمع شدند روس ها هم هم صدا شده بودند … اون دو تا گیتاریست هم بد جوری گرم بودند … دخترکان با آهنگ اگه یه روز می رقصیدند من هم چشمام رو بسته بودم می خوندم تا اینکه دیدم یکی دستش رو از پشت گذاشته روی شونه هام …  

 

guitar dance

نجابت

 

 

من در آن مجلس گرم

که طرف های وصال در گیر نشان و نجابت بودند

کنج اتاق بی خاطره گی با خورشید قبل غروب وداعی تلخ داشتم

و چه بی شرم و حیا در باغچه ی احساسم گل سرخ تو رو می کاشتم

من برای همه از شیوه ی بویش گلها گفتم

رمز تکثیرقاصدک ها را زیر باران شرح دادم

و جلوی چشم براق امید قسم خوردم

به اینکه به شمعدانی ها حتی بعد از خاموشی وفادار ماندم

به شب بخیر هر شب من پیش از خواب به رنگ مهتاب

من وفادار آیینه ها مانده ام حتی بعد از آنکه مات شدند

و هرگز ندانستم چیست مفهوم واقعی باکره گی

درک نکردم نجابت را در رحم اندوهم

من به آنها گفتم

قبل از وصالم با دوشیزه ی خاک

بوسه ی شیشه ی تبخیر وداع را تجربه کرده بودم

من اسم و نام و نشان ها دارم بر نیمکت فراموشی خویش

من نمی توانم داماد سنت ها و دل شکستن ها و از یاد رفتن ها باشم

گرچه نام نهادند تنهایی را نجابت بی کسی ها را حیا

موقع دل دادن من با اشک چشمی در باد

در همان لحظه ی ریزش صبر و رهایی تا فوران فریاد

گفتم هرگز .. هرگز … هرگز … نخواهم گذاشت محجوب مرا خوانند

تا تو را فراموش کنم … تا که ببرم تو را ای بهترین لرزش دل لحظه ای حتی از یاد ……………………

 

عشق

20070916171746p1.jpg

عشق را تحمل آن نیست

که در پیکری نظاره کننده ی آن باشد

که لبان سرشار از دلفریبی

چشمان بهت لذت

و صورتی سرشناس از آشنایی باشد

عشق وسعت سبک شده ی تحمل ناپذیر هستی ست

که اگر بر قلبت نشیند

لبانت برای ابراز علاقه به هم می دوزد

چشمانت را کور می کند

و آن چنان رسوا می شوی

که نمی دانی عاشق همانی است که باقی مردم دیوانه می خوانندش

که نمی دانی زن بدنام خیابانی هم شاید یک زائر باشد

که برای زیارت کردن خدایش هر روز با لبان سرخ و چشمان خیس خودش را اسیر نگاه های مسموم و کلام زیبا می کند .

عشق نام دیگرش

بدنامی ست … گمنامی ست … بی نامی ست

عاشق بی آنکه سازی بداند بهترین ها می نوازد

بی آنکه نوشتن بداندبهترین ها را می سراید

و بدون منت … بی تجربه می میرد