Wordpress Themes

غرق خاطره

غرق خاطره

وقت آن است که پیراهن خود را بکنم
لخت شوم و تنی بر آب زنم
زخم هایم در دریا شعرهایم را تکرار کنند
شعرهایم ماسه های کف دریا را آزاد کند
وقت پرواز است در آب
وقت غرق در هوای شرجی شالیزار است
من بی حرف بی جای دل سپردن حتی تنها مردن
مرگ بر آنهایی که رفتند آنهایی که بی ما مردند
ننگ بر قانون لخت شدن ننگ بر هرچه لباس
ننگ بر هرچه ناجی ننگ و مرگ بر هرچه غواص
من شعرم دریاست شرابم رود است مستی ام را از بوی نم می گیرم
هرکه رفته رفته من بی امید به بی آسمانی می میرم
اگر نمی فهمی چون اهل کتاب خواندن هستی
چون اهل عشق یابی اهل در خانه ماندن هستی
چون انگشتانت هنوز موقع شعر خواندن بی حس نشده
چون بوسیدن لوج لذت توست عشق پایان تو بود
سرنوشتت تا بجال مثل من مثل یک شعر نشده

شبها بسر کردم از عشق گذر کردم
از فشردن دستان آزادت ای یار من چند حذر کردم
این عاقبت ما شد این پایبند ویرانی
تا چند از من تو ای نشنیده دردم را تا چند گریزانی ؟
از برگ رفته تا مرگ از شب همراه شیشه های رنگارنگ
من مست مست مست تا خرخره گیجم بالا آوردم بر یک سرانجام قشنگ
زندگی این است یکی آمد
زندگی این است یکی هم رفت
زندگی این است روزی از هفت
عاقبت مال من است من پیروزم
من که هنوز و هر لحظه در لذت شادیهای گذشته ی دیروزم

eramf

وقت خوابیدن !!!

وقت خوابیدن نیست

عشق ها افزودند
کمرها از شیارهای عصب خمودند
دختران لب هایشان قرمز گشت
گل ها روییدند و هی چیدند
شعر ناب شاعران دزدیدند
مردمان از فریاد نه از زمزمه نه حتی از آروغ زدن ترسیدند
خون ها را با چشمان خشک بی تفاوت دیدند
رنگ ها باخته بوی گند تهفن از تجربه ها ماسیدند
اساتید بر زندگی ما ریدند
لیلی را جلوی چشمان مجنون …ائیدند
تور های عروس و نطفه ی دامادان تن بر دیوار ها ساییدند
خدایان با فاحشگان لاسیدند
هذل و هجو و هذیان بر خط تلخ دیدگان تلقیدند
مومنان از داروخانه ها کاندوم با احساس مذهب خریدند
سوراخ ها آسفالت شد دست انداز بر دست انداز سینه دخترکان
همه ی عاشقان دست مالیدند
چراغ ها باز خاموش شد
عاشقان باز خوابیدند
fugitive

آخرین زمان

:: دانلود آهنگ آخرین زمان ::

آخرین زمان

658518004

یه آینه از لجن پر از چهره‌های طاعونی
یه سبد چشای کنده شده تو دستایی خونی

بدن ها بی سر و گردن و هق هق فواره
شلاق داغ و چماق و بند و استفراغ خونی

یه ستاره آویزون به داره دوباره
یه خورشید که خاموش میشه با حکمی آسمونی

زنایی که آویزونن ازسینه هاشون به سقف
مردایی با بیضه‌هایی بریده شده تو جوونی

بوی حشیش و شیره پخشه از حاشیه های شهر
صدای ضجه زنجیر آدمای زندونی

و رهبری که خطبه میخونه از دنیایی بهتر!!
و مردمی خیره به آسمون با صورتایی استخونی

کمرها خمیده، رنگ صورتاشون پریده
پدری گریونه، کی سینه ی دخترشو دریده؟!!

تموم محله های شهر جلجتا شدن
مسیح در نام پدر آدما رو به صلیب کشیده!!

میدون شهر پر از دست و پاهای بریده
حاکم هر چی اوباش و جانی و قاتل رو خریده!!!

نفسا حبسه تو سینه از ترس شقه شدن
کسی اینجا کسی رو جز جلاد آزاد ندیده!

ولی من خط بطلانم ببین زبون سرخ و
سرم سبز و مثل سرو و ببین تنم سفیده

ببین معجونی از کوه و عقاب و آهن و سنگم
این آخرین زمانه، زمان آخرم رسیده

توی شهر ما قلبا رو دارن
توی شهر ما خنجر می کارن!

تو وجودت نجس می کنه زمین و هوا رو
صورتت سیاه میکنه تموم آینه ها رو

بکشم وسط مثل تو بازم پای خدا رو؟!!
به گوه میکشی تو شعر و کلمه ها رو!!!

تو کوتاهی با قد خودت می سنجی آدما رو
با خط کش شکستت می گیری فاصله ها رو!

که از چاله به چاه میبری قافله ها رو
عفونت لزجی که میسوزونه لاپا رو

خشم حمق بی عمقی که داره میکنه ما رو
نماد موش و دم و سوراخ و دسته ی جارو

تو تو خلسه ای نشئه از قدرتی و می خندی
منم اونکه میخواد جر بده چرت قصه ها رو!

این یه سیله که آروم نمیشه چشاتو وا کن
ببین رد خط میلیونی خاشاک و خارو!!

بگیر و ببند و بزن، بپاش، بدر و بدزد
ببین میشه بازم پاک کنی حافظه ها رو

تنها رسم تو و تبار تو سهراب کشیه
زمین چطور از یاد ببره خون ندا رو

تا وقتی خون تو رگامونه نعرمون بلنده
تا کی میشه آخه خفه کنی حنجره ها رو

که از هر قطره خون یه زن و هر کلمه یه مرد
جاریه ساریه کاریه؛ بگو آقا رو،

که مملکت با کفر می مونه اما نه با ستم
این اول کاره، بشین بشمُر حادثه ها رو

:: دانلود آهنگ آخرین زمان ::

تشنج

تشنج …

 

تشنج

شب از خون است تو از مهتاب می گویی

شبی فاجعه مضمون است فقط از خواب می گویی

شب از زخم از فتنه از تهمت خورشید مجرم شد

به پشت مغرب فردا

درخت بید عاشق شد !!!

نخواهد دید دگر مشرق

خواب ناز دختر شرق را

قمر در عقرب عشق است

ابر و شب می برد درد را

گمان مب ور که سر عشق

شب بوها نگه دارند

دگر از باد دلگیر

 هر ابر در آسمان پاره شده قلبش

برای یک نسیم از یاس

دگر هر پرده پاگیر است

شبیه آب جاری شد

هر اشک از زخم یک باور

در این مهتاب چه می خواهی

از این شب پره ی پر پر

از این درد به هم ریخته

از این خونه از این آواره ی سوخته

از این مرد همیشه درد

از این یاغی که رگ دوخته

ببار ای ابر ببار دیر است

برای ریزش این سقف

ببار این قصه پیگیر است

شب رسوایی من در عذاب خاطره حسرت

شبیه مرگ تنها قوی ز تیر عقده و عادت

ببار بر پنجره بر پشت خواب سبز تنها گل  

بکوب احساس من مشت را … کلید سل !

کلید خانه ی گریه گم است در ساز تنهایی

کلید آشیان گم شد در این گم ها تو با مایی

در این گم گشدگی کوری و مجبوری

کجاست دورها که من دورم تو هم دوری ؟

دور جای توست ای دور ای مغرور

دور جای من نیست دگر هرگز نیست

گرچه خفته ام در گور

گرچه من رفتم

رفتم …

 رفتن رسیدن بود و من رفتم

رفتنم دیدن بود و من رفتم

رفتم تو گویی که من رفتم

درد گفتم هبچ نشنفتم و من رفتم

 

ببار ای ابر ببار شب شد

لب شب مرگی فردا

تنم  دوباره پر تب شد

 

 

از شراب تا سراب

 

از شراب تا سراب


من بودم و شب و شراب
تنهایی و دل خراب
سکوت یک شب غمین
شراره های پر شرر
نفس نفس نقش زمین
سکون یک لحظه ی درد
آب شدن قطعه ی یخ
جهنم زمونه رو
برام می کرد
چه سرد و سرد
تن به صلابه ی ما
کشیده روبروی هم
آتش اولین نگاه
در طی لرزش سکون
لبهای سرخ دخترک
چراغ قرمز شگون
مستی لحظه های من
خاموشی در ترانه داد
ترانه های تلخ ما
غم رو به لرزه وا میداد
وقتی صدای داد باد
با رقص پرده ی اتاق
ما رو به هم وا می گذاشت
حرارت سرد شراب
تو دل ما گرمایی داشت
بستن خون رو گونه ها
چشم خمار از گناه
لذت بی وقفه ی ما
جنجال داغ بوسه بود
نوشیدن هستی هم
افطار یک عمر روزه بود
لمس کردن تیغ چشات
چشیدن زهر لبات
لرزش اوج توی صدات
برام همیشه تازه بود
امشب شراب تلخ من
برای کنار تو بودن
اندازه ی اندازه بود
من بودم و شب و شراب
تنهایی و دل خراب
رفع عطش های دلم
مثل همیشه از سراب

 

پاییز ۸۳

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت پنجم راز

دیوانه : کسی راز دو عالم شده است

این راز چه سر درگم و مُبهَم شده است

پیمان هماغوشی شیطان و خدا

این باعثِ پیدایش آدم شده است

شعر از ایرج زبر دست

 

img_8305.jpg

فردا شد !!! روز سوم !!! من خوشحال از اینکه جوانی کرده ام !!! خوشحال از اینکه از زندگی و از انرژی ام کمال استفاده را کرده ام ! از اتاقم زدم بیرون ! بعد از صبحانه … بعد از گفت و شنود و جک و خنده و خاطره … طبق پیشنهادی که آزاده بهمون داده بود ۴ نفری راهی باغ استوایی نونوچ شدیم ! آخه آزاده گفته بود این باغ مثل بهشت می مونه ما هم از جهنمی که شب گذشته توی Lucifer داشتیم برای دیدن طبیعت و باغ و گل راهی شدیم ! ۴ نفره یعنی من و علی و احسان و سارا . علی و سارا روی یه موتور سیکلت نشستند و من و احسان روی یک موتور سیکلت دیگه . راهی شدیم . طبیعت رو زیاد دیده بودم و نمایش فصول سازش باران و آرایش آسمان تمامش به چشمم خیره کننده می آمد . ۴۵ دقیقه با موتور رانندگی کردم . من که تا بحال سوار موتور سیکلت نشده بودم ! اونجا خیابوناش بر عکس بود و هوای شرجی و گرمای باد برگ درختان موز و نارگیل را به هم می مالید تا خرمن و دشت ها به هم احساس نزدیکی کنند و راز و نظم طبیعت را به رخ چشمان تار من بکشند .

 

kolbe

تا بحال هر چه نوشتم عیش و نوش و لهو و لعب و عقده و بغض بود که در این ۳ روز خالی شده بود .نوشتن احساس اینکه آدم هیچ بغض و عقده نداشته باشه و مثل بچه ها توی قلب سبزه ها و پشت خواب سبز گل ها و آبی شبنم ها بچگی کنه از عهده ی قلمم خارج هستش. همیشه تصور من از تایلند کشوری کثیف ، فقیر، و گرسنه بود که تمام پیکره اش را فقر و فحشا گرفته . ولی این بار موضوع فرق می کرد . رسیدن من با نونوچ پارک همراه بود با بالا رفتن یک شیشه ی آبجوی تگری و ته مستی و سر خوشی و تعریق و تحریک برای لذت بردن از زیبایی مناظر . قدم زدن در جنگل های استوایی و حاره ای و محو زیبایی ها شدن ! فقط می نویسم زیبایی … اما دوربین عکاسی من روایتگر تمام تماشای من از مناظر نبود . آکواریوم های بزرگ به همراه باغ پرندگان آبی که آنچنان خوشحال به نظر می آمدند که انگار نه انگار زنده هستند !!! به طور خلاصه بگم بچه شده بودم !!! عین بچه ها این ور و اون ور می رفتم تا از تصاویر عکاسی کنم . و چه خوب کردم که عکس گرفتم … چون احساس می کنم زیبایی ها لایق ثبت شدن هستند .

nonoch

از ساعت ۹ صبح تا ۱ ظهر فقط تابلوی مناظر سبز رو تماشا کردم طبیعت آهسته در گوشم شعر راز گونه ای می خواند و من احساس کردم بی جنبه بی صبر و عجولانه با ولع تمام نفس می کشیدم ! آخه گلهای اونجا در پخش شمیم سخاوتمندانه میهمانم کرده بودند .

nonoch

 

همچنان سر مست و خوش در باغ زیبایی ها سرگردان و گم و گیج تلو می خوردیم … تا به عمارتی رسیدیم به شکل معابد بودا ! در اوج زیبایی بر فراز آن باغ گل محل عبادت پیروان دارما بود . آدما دسته دسته می رفتند اون بالا وردی می خواندند شبیه دعا … در آن زیبایی محض که انسان به تفکر وادار می شود . خوب معلومه که اگر خدایی باشد اونجا باهات درد و دل می کنه ؟

خانومی داشت می رفت اون بالا . در حالیکه کفش خود جلوی معبد در آورده بود با حالتی بسیار گرفتار بالا می رفت . ازش پرسیدم از اون معبودت چی می خوای ؟ بهم گفت موفقیت در کار ! سلامتی ! شادی ! و رفت تا به معبودش احترام بگذارد !

temple

چیزی حالیم نشد ! به خودم گفتم عجب آدمای عجیبی ! چقدر با احساس از خدای خودش در خواست می کنه ؟ … ساعت ۱ شده بود و سارا بهمون گفت الان وقت نمایشه !

رفتیم توی یک جایگاه نشستیم ! مراسم شروع شد ! یه دسته آدم اومدن توی جایگاه ! یه دسته دیگه از یه طرف دیگه اومدن ! یه موزیک شرقی نواخته شد و اون دو تا دسته زانوهاشون رو نگه داشتند تا دسته ی سوم بره روش و تشکیل یک هرم انسانی رو بده ! …

 

pyramid

لباسهای شکیل به همراه نظم و آراستگی و همراهی موزیک سنتی شرقی و توانایی آدما در اجرای این برنامه ی فرهنگی مذهبی من رو به عنوان یک آدمکی که هیچ چیزی از اون مراسم نمی دونستم به وجد و تفکر واداشت ! چطور این همه برنامه ریزی و سرمایه گذاری ! این همه آدم رو جمع کردند هم باهاشون پول در میارن هم فرهنگ خودشون رو به نمایش مردمان دنیا در میارن و مردم دنیا هم برای این نظم و فرهنگ کف می زنن ؟!! همین الان که دارم می نویسم از بلند گوی مسجد سر کوچه صدای گوش و دلخراشی میاد !! از اون صدای نه چندان دلچسب من فقط گه گاهی می شنوم … سسسسسیییین ….. شهدا …. بابا …. آب …. و بعدش یه چیزی مثلاً توی حال گریه ( البته نه گریه ) یه سبکی مثل BLACK METAL های آمریکا که هیچ چیز رو نمی فهمی !

صدا درست تنظیم نشده و هیچ ملودی و صدای روح نوازی شنیده نمی شه ! عربده زنی ! عربده زنی ! تهدید و ارعاب ! … اینه مراسم مذهبی ما ! اینه ! …

colordance

صدای بلند گوی مسجد اونقدر زیاده که نمی گذاره من از آن رقص زیبای خاور دور بنویسم ! مردان در کنار زنان دوش به دوش هم می آمدند و نمایشی مثل کاشت و دروی گندم و برنج اجرا می کردند … دخترکان با لباس های فاخر و رنگارنگ دور خودشون می چرخیدند تا باز شدن لباس های محلی تمام صحنه رو رنگارنگ کنه !

color dance۲

پنجره رو می بندم … موزیک اندوه بار شرق رو زیاد می کنم تا اون مراسم به اصطلاح عزاداری روحم رو خراش نده ! … آن نمایش در مراحل مختلف اجرا می شد … مراسم جنگ مراسم مشت زنی به سبک Muai thai مراسم عبادت پیروان بودا به همراه رنگ های سراسر شاد . در مراسم جنگ و شمشیر زنی بارقه های تیغ مثل رعد از شمشیر ها بر می خواست و زنده بودن مراسم آدم رو به شک وا می داشت که مبادا اون شمشیر بخوره به صورت و سر نفر مقابل و اون رو از بدن جدا کنه ؟ وسط صحنه فیل ها بر می خواستند و لشگریان فیل سوار به مقابله با پهلوان سرخ پوش و دلاور بر می خواستند . پهلوان پیروز می شد و مردم شادی می کردند ! با خودم گفتم کاش پهلوانان قصه های ما ایرانیان از رستم گرفته تا بابک تا حتی پهلوانان مذهبی ما مثل عباس (ع)هیچ وقت شکست نمی خوردند ! با خودم گفتم این خرافات و مرده پرستی حتی پهلوانان ما رو هم با خودش کشته ! به خودم گفتم اگر برسم به خاک ایران داستانی می نویسم که در کمال درد و زجر قهرمانش پیروز بشه و برای ملت ایران فقط شادی و دلخوشی بیاره ! و به خودم گفتم در داستان من ساقی بالاخره آب میاره ساقی حتی شراب و عسل و شیر میاره تا بزنن مزه کنن حال کنن شب بوده تشنه بودن و آزاده بودن چی بهتر از اینکه ساقی خونش خود شراب بوده و حال کرد وقتی راه آسمون واسش باز شده :

rising

خوشم خوشم ! چه ناخوشم ! که غصه هامو می کشم ! همه ته ته سفر فقط منم که چاووشم !

 

در آخر هم نمایش فرهنگ تایلند بود و یک خانوم و آقا که سمبل شاه و شاه بانو ی شاهنشاهی تایلند بودند اومدند و با لبخندی به ما خوش آمد گفتند و برنامه به پایان رسید .

 

thai king

… مخم بوق آزاد می زد از بس که اون نمایش منظم و پر معنا حرف برای زدن داشت . طبق برنامه ای که سارا واسمون چیده بود وقت نمایش فیل ها شده بود ! یک اسطبل پر از فیل اونجا بود که فیل ها خوشحال و خندون با خرطومشون دسته دسته های موز رو با پوست و چوب می جویدند و انگار بهت لبخند می زدند .

laugh

رفتیم نشستیم روی یه نیمکت منتظر شروع نمایش شدیم ! فیل ها اومدند و روی یک بوم شروع کردند به نقاشی !!!

painting

فیل ها نقاشی کردند !!!

دارت پرتاب می کردند !!! فوتبال بازی می کردند !!!

 

soccer

بسکتبال بازی می کردند !!!

 

basketball

می رقصیدند !!!

dance

طناب می زدند !!! و از همه جالب تر اینکه ماساژ می دادند !!!

painting

ملت هم براشون دسته دسته موز می گرفتند می دادند تا فیل ها با صورتی خندان براشون شکلک در بیارن ! نمایش فیل ها به من ثابت کرد که حتی اگر فیل هم باشی می تونی خوشحال باشی و از استعداد هات استفاده کنی . بعد از نمایش جایی بود که ملت با حیوانات مختلف عکس می گرفتند و حیوانات هم راه کاسبی رو با فیگورهاشون خیلی خوب بلد بودند .

 

figure


. حیوانات زیادی اونجا بودند که می شد باهاشون عکس گرفت ! مثلاً اونجا ببری خوابیده بود که می شد روش افتاد و عکس یادگاری گرفت !

 

tiger

… راه افتادم و در مسیر خروج به محل عبادتی بر خوردم که دو بانوی زیبای شرقی به شکلی محترمانه نشسته بودند و تو می تونستی بینشون بشینی و برای آفرینش این همه زیبایی با خالق خوش خلق اون دیار گپی بزنی !

وقتی نشستم شروع کردم به گفتن تمام دردهایم بی هیچگونه ترس ! احساس می کردم به خالقی که آن چنان به مردمش احترام می گذاره باید ارج و قرب گذاشت . هر آنچه پیروان DHARMA به آن اعتقاد داشتند عبارت بود از ایجاد آرامش و تفکر و تعمق در راز هستی . منظم و مرتب بودن و احترام به تمام حقوق و کرامت انسانی . من به خدای بودا احترام می گذاشتم چون فرزند خودش رو به صلیب نیاویخت . فرستاده گانش رو در بیابان بی آب و علف تنها نگذاشت . خدای بودا زیبا بود و معصوم . می تونستی یه دونه بخری و برای خودت توی اتاق خودت داشته باشی بجای اینکه کلی خرج کنی بری حج هم به خودت توهین بشه هم به شعورت هم جیبت خالی شه ! خدای بودایی ها خاکی بود ! دقیقاً از بت ساخته شده بود ولی خیلی دوست داشتنی تر از بت های معنوی جامعه ی اسلامی ما بودند . خدای بودا خدای شادی ها آرامش ها و خدای درک و فهم بود . هرگز از کسی نخواسته که برای دفاع از خودش شهید بشه ! آواره بشه ! هرگز کسی به اسم خدای بودا به خودش بمب نبسته و توی اتوبوس زن و بچه خودش رو منفجر نکرده . خدایی که احترام خودش رو نگه داشته و در بالا ترین درجه ی اعتقادی اون کسایی هستش که واقعاً بهش ایمان دارن . بهش احترام گذاشتم ! به اینکه خدای اون آدمای مهمان نوازی شده کشوری سبز و پر رمز و راز رو برای دیدن و استفاده ی مردم دنیا آزاد گذاشته بود.

Temple

خسته شده بودیم . ساعت ۳ بعد از ظهر بود و ما هنوز نهار نخورده بودیم . سوار موتور ها شدیم و راه افتادیم به سمت هتل . تقریباً ۱ ساعت توی راه بودیم و ما ساعت ۴ بعد از ظهر رسیدیم هتل . همه گرسنه بودیم پس تصمیم گرفتیم جشنی بگیریم . به احسان گفتم : داش احسان خوراکی چی داری ؟ گفت کنسرو کله پاچه + لوبیا + عدس … تو چی داری ؟ گفتم تن ماهی … بزنیم داداش بزنیم … ۶ تا کنسرو دادیم به آشپزخونه ی هتل برامون گرم کنه و من و احسان و علی و سارا همه تو اتاق من جمع شدیم ! تو اوج خستگی یه آهنگ شاد گذاشتیم و با احسان دوتایی شروع کردیم به رقصیدن ! سارا از تعجب شاخ در آورده بود ! ما ایرونی ها توی یک اتاق اون هم دو تا آقا با هم برقصن ! شاید کمی هم ترسیده بود ! ولی وقتی فهمید رقصیدن توی فضای بسته ی اتاق و خونه و مدرسه یه چیز عادیه دیگه براش عادی شده بود . می دونی سارا به من گفت اینجا ملت یا به مناسبتی می رقصن یا می رن دیسکو با دوستشون برقصن ! خلاصه جشنی گرفتیم . هرگز فکر نمی کردم کنسرو لوبیا و عدس و تن ماهی با کله پاچه با ویسکی و کوکا کولا انقدر خوشمزه بشه ! خلاصه این هم سهم ما از خوشی ها دنیا شده بود دیگه . علی و سارا خوش و بش می کردند و من و احسان داشتیم عکس سفرهای گذشته را مرور می کردیم . موزیک می زد و ما گرم و خسته و شاد بیشتر غذاهایی که برای یک هفته آورده بودیم رو خوردیم و من با خودم گفتم از این به بعد باید خودم رو برای خوردن غذاهای اینجا آماده کنم ! فقط ۳ تا کنسرو برام مونده بود ۱- تن ماهی ۱- عدس ۱- لوبیا …. احسان و علی و سارا ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر از اتاقم رفتند . خسته افتادم توی رخت خواب تا چرتی بزنم قرار گذاشتیم همگی ساعت ۷ غروب بزنیم بیرون .

 

group

راستی یادم رفت بگم سوئیچ موتورم رو که گم کرده بودم رو یادتونه ؟ سارا از روی اون کارتی که به موتور چسبیده بود با کرایه دهنده ی موتور تماس گرفت تا از روی سوئیچ یدکی یه دونه کپی کنه .

ساعت ۷ غروب شد و ما از هتل زدیم بیرون ! من و احسان سوار یک موتور سیکلت و علی و سارا سوار موتور دیگر راه افتادیم به سمت خیابون کنار ساحل . نا گفته نماند که با هر موتور سیکلت ۲ تا کلاه ایمنی می دادند . احسان گفت : اه مردم بابا تو این گرما این دیگه چیه ؟ پدر ما رو در آورد .

بهش گفتم : احسان کلاهتو بزار روی سرت اینجا رانندگی خطرناکه .

احسان گفت : ول کن بابا کلمون آب پز شد از بس داغه این تو .

کلاهش رو در آورد گرفت دستش که یکدفعه یه موتور اومد بغل موتور ما و بهمون گفت بزن کنار !

بهش گفتم چی شده ؟ سریع سوییچ موتورم رو ور داشت و بهم گفت ترک موتورت کلاه نداره !

بخشکی شانس ! شروع کردم طبق عادت ایرونی سرو کله زدن ! افسر پلیس گفت ۴۰۰ بات جریمه می شین .

گفتم احسان ۴۰۰ بات پولی نیست بریم بدیم خلاص شیم . گفتش باشه بریم . جالب اینجاست که ما دقیقاً روبروی اداره ی پلیس جریمه شده بودیم ! موتور رو همون جا گذاشتیم و رفتیم توی اداره ی پلیس ! پلیس یه تابلو بهمون نشون داد و بهمون فهموند که باید ۸۰۰ بات جریمه بدیم . گفتم ولی اون افسر پلیس گفت ۴۰۰ بات ! هرکاری کردم قبول نکردن ! طبق عادت ایرونی خودمون شروع کردم به چک و چونه زدن و احسان هم شروع کرد به بوسیدن صورت اون افسر سیاه چرده . افسره بد تر ناراحت شد و بهمون گفت دیگه موتورمون رو پس نمی ده و ما رو توقیف کرد !!! داد زدم سر احسان گفتم بابا به حرف من گوش نکردی لااقل زود تر تا بدتر نشده پول رو بده شر رو بکن بره دیگه . احسان بیچاره هم ۸۰۰ بات یعنی ۲۴۰۰۰ تومان پرداخت کرد و پلیس سیاهه هم با هزار بدبختی راضی شد موتور رو به ما برگردونه . خلاصه شانس آوردیم توی راه خنده ام گرفت . مثل دیوونه ها می خندیدیم . احسان گفت ای تف به این شانس تخمی ما !!! اون از اون روز اول ۱۰۰ دلارمون رو بردن موبایلمون رو دزدیدن اون کوله پشتی دوستم رو هم که برای سفر ازش قرض گرفته بودم بردن . اینم از این ۲۴ هزار تومان ریدیم توش !!! داشتم روده بر می شدم از خنده !!! احسان کلافه بود !!! یه کلاه قرمز کوچولو روی ته برجستگی کله اش نشسته بود اخماش تو هم بود و به زمین و زمان فحش ناموس می داد و من هم که عینکم رو شکونده بودم با اون چشمای کورم دنبال جای پارک می گشتم . این بار گفتم احسان بیا از توی خیابون بغلی Walking street بریم تو . رفتیم توی خیابون بغلی … یه خیابون نسبتاً کثیف که توش رستوران های غذای دریایی … کباب خوک و دل و سنگدون غاز و …. وااااااای … اینا دیگه چی هستند ؟ چند تا مرد گنده ی آمریکایی ایستاده بودند جلوی بساط یه پیر مرد مثل تخمه آفتابگردون … کرم و سوسک و ملخ و عقرب می خوردند !!!

insect shop

یه نوع کرم هایی بود به رنگ نارنجی و پفکی از دهنش صدای چیپس خوردن و پفک می آمد .

 

worm

دو تا جوون آمریکایی بهم ملخ تعارف کردند !!! بهم گفتند بفرما مزه ی پاپ کورن می ده ! از اون بد تر اینکه یه پسره که تمام بدنش سوراخ سوراخ بود از سوراخ دماغش و گوشش و زبونش توش حلقه آویزون بود همراه یه دختره که کثافت از سر و صورتش میبارید و قیافه اش از بس صورتش رو نشسته بود سیاه بود اومدند جلوی من نیم کیلو مخلوط کرم و سوسک و عقرب خریدند … تازه کرم ها رو خودش سوا می کرد تا تازه و آبدار باشه !!! دختره عقرب رو می مالید زیر بغلش تا شور بشه !!! پسره دهنش تا خرخره کرم و کثافت شده بود …. رفتم پشت دخل پیرمرده بهش گفتم این سوسک و ملخ ها رو چطوری درست می کنی ؟ یه گاز پیکنیکی نشونم داد روش یه قابلمه بود در قابلمه رو بر داشت قابلمه تا نصفه نزدیک ۷۵۰ گرم روغن توش بود که توش از دم عقرب تا پاهای دنده دنده ی سوسک ها جا مونده بود !!! اون همه حشره همه رو توی یه قابلمه سرخ کرده بود !!!

 

INsects

از اون بدتر این بود که اون دختر پسره همون طور که کرم و کثافت می خوردند دهنشون رو چسبونده بودن به همدیگه از کرم و ملخ نشخوار شده ی همدیگه می خوردند … احسان گفت : ای خاک عالم تو سر لجنتون کنن ببین چطوری حال آدم رو بهم می زنن ؟ … گفتم احسان بیا یه عقرب بزنیم ! خیلی باحاله ! گفت بدبخت میوفتی می میری عقرب سم داره ! خلاصه اگر احسان دستم رو نکشیده بود اون ور افتخار خوردن یک عقرب ۸ سانتی متری سیاه نصیبم می شد ! و حالا شاید سرود مرگ رو خونده بودم !

از چه می نالیم ؟ از چه بیزاریم ؟ ما نطفه عقربکهاییم! از چه می ترسیم ؟ از چه می خوانیم ؟ ما گندیده ثانیه هاییم

 

scorpion


نگاهم کن

نگاهم کن مرا باران ببین چه خالی می بارم

نگاهم کن ببین چه ناشی وار از کرده پشیمانم

نگاهم کن غروب سرخ که خون تو به قلبم آتش شب شد

نگاهم کردی آخر که نمی شد گفت چگونه این تنم تب شد 

نگاهم کرد ز دلسوزی گفت شکل امید خاک تو رویش گل بود

نگاهم سوخت ازشکل امیدش خیانت بود که من را می آموخت

حال خائن شعرم که پایش در غل و زنجیر خاطره گیر است

یه مرد افتاده در زندان چشم به ابر فاجعه دوخته و نمی دانی چه دلگیر است

نگاهش کن سایه ام را که از سرما می لرزد

نگاهش کن ببین در دوری نور قد علم کرده از شب نمی ترسد

نگاهش کن ببین دل را  که با خوناب می جوشد

نگاهش کن ملاقات کن حضورش را که آن صورت خندان از درون هر لحظه می پوسد

به وقت آن نگاه نه شکل یک گل باش نه یک آسمان اشک باش نه خاطره هدیه کن من را

به وقت آن نگاه از پشت شیشه ی تکرار تنهایی برای شادی ام به من فرصت بده شب را !!!

خودم تا صبح می گریم با دل نگاهت می کنم تا گل کنی از خاک من غم را !!!

شهد ناب

شعر در من و شب در من و مست در من و مستانه ام بی انصراف

مشتاق شرمم لولی ام کولی وش و نوشیده ام تا به زفاف

من ساقی ام تازه سفر بر گشته ام سرشارم از شهد و شراب پروانه وار

مست کنم بوسه زنی بر جام من عریان شوی گریان شوی دیوانه وار

من بی خبر از شرع و تو شلاق شب نوشیده ای

من یک تنه خالی زبرگ و تو خزان را دیده ای

از اشک من چند قطره ای خالی کن بر زخم دلت

دستی بکش بر دست من مالش بده بر خاطرت

تاوان من انسان من تنها تویی امکان من ای بهترین درمان من

شهد ز تو شیره ز تو عشق ز تو کینه زتو نه از من وعصیان من

خواب ز مرز برده ام عشق ز غم رد کرده ام ساقی را باور کرده ام

نوشیده ام پیکی زجان غوغا شده باز آسمان کعبه را کافر کرده ام

بهار ۸۷

برنمی گردم

20070918235650p.jpg


نگاهم خیس .. آهم خیس .. چرا اشک بر نمی گردد ؟ قلم بر کاغذم زجه زده آری که شعری تر نمی گردد

زمان تاریک … مکان تاریک … زمین و آسمان تاریک به قلبم آه دیدار یک ناجی دگر باور نمی گردد

نفس در سینه فرسوده زبس نای بغض پیموده هوایی بر نمی گردد

ز بس غم دارم از دنیا که بازی می کند با من ولی آخر نمی گردد

همه آنچه مرا بوده قمار تلخ از سوده ورق زندگی حتی بسوزم بر نمی گردد

شراب تلخ نوشیدم حواسی نیست که حسی بود دیگر بر نمی گردد

بیاد دارم روزی را که عاشق شد دلم رفت و منم رفتم و دیگر بر نمی گردم

بیاد دارم روزی که خسته از دنیا شدم بستم دو چشمم را

همه با چشم باز به خاکم باز بر گشتند و با چشمان بسته بر نمی گردم

همیشه گیج و آوار تنم راهی تنهاییست … کوچه کوچه بو کرده ام خاطرم را باز

ولی هرکس را که بر گشتم … بر نگشت و بر نمی گردم.