Wordpress Themes

آخرین زمان

:: دانلود آهنگ آخرین زمان ::

آخرین زمان

658518004

یه آینه از لجن پر از چهره‌های طاعونی
یه سبد چشای کنده شده تو دستایی خونی

بدن ها بی سر و گردن و هق هق فواره
شلاق داغ و چماق و بند و استفراغ خونی

یه ستاره آویزون به داره دوباره
یه خورشید که خاموش میشه با حکمی آسمونی

زنایی که آویزونن ازسینه هاشون به سقف
مردایی با بیضه‌هایی بریده شده تو جوونی

بوی حشیش و شیره پخشه از حاشیه های شهر
صدای ضجه زنجیر آدمای زندونی

و رهبری که خطبه میخونه از دنیایی بهتر!!
و مردمی خیره به آسمون با صورتایی استخونی

کمرها خمیده، رنگ صورتاشون پریده
پدری گریونه، کی سینه ی دخترشو دریده؟!!

تموم محله های شهر جلجتا شدن
مسیح در نام پدر آدما رو به صلیب کشیده!!

میدون شهر پر از دست و پاهای بریده
حاکم هر چی اوباش و جانی و قاتل رو خریده!!!

نفسا حبسه تو سینه از ترس شقه شدن
کسی اینجا کسی رو جز جلاد آزاد ندیده!

ولی من خط بطلانم ببین زبون سرخ و
سرم سبز و مثل سرو و ببین تنم سفیده

ببین معجونی از کوه و عقاب و آهن و سنگم
این آخرین زمانه، زمان آخرم رسیده

توی شهر ما قلبا رو دارن
توی شهر ما خنجر می کارن!

تو وجودت نجس می کنه زمین و هوا رو
صورتت سیاه میکنه تموم آینه ها رو

بکشم وسط مثل تو بازم پای خدا رو؟!!
به گوه میکشی تو شعر و کلمه ها رو!!!

تو کوتاهی با قد خودت می سنجی آدما رو
با خط کش شکستت می گیری فاصله ها رو!

که از چاله به چاه میبری قافله ها رو
عفونت لزجی که میسوزونه لاپا رو

خشم حمق بی عمقی که داره میکنه ما رو
نماد موش و دم و سوراخ و دسته ی جارو

تو تو خلسه ای نشئه از قدرتی و می خندی
منم اونکه میخواد جر بده چرت قصه ها رو!

این یه سیله که آروم نمیشه چشاتو وا کن
ببین رد خط میلیونی خاشاک و خارو!!

بگیر و ببند و بزن، بپاش، بدر و بدزد
ببین میشه بازم پاک کنی حافظه ها رو

تنها رسم تو و تبار تو سهراب کشیه
زمین چطور از یاد ببره خون ندا رو

تا وقتی خون تو رگامونه نعرمون بلنده
تا کی میشه آخه خفه کنی حنجره ها رو

که از هر قطره خون یه زن و هر کلمه یه مرد
جاریه ساریه کاریه؛ بگو آقا رو،

که مملکت با کفر می مونه اما نه با ستم
این اول کاره، بشین بشمُر حادثه ها رو

:: دانلود آهنگ آخرین زمان ::

خزان من


دوباره مهر شد اول مهر !!!

شروع پاییز … بچه تر که بودم همیشه از اول مهر بدم میومد … تعطیلات که تموم می شد خستگی خاصی توی تنم می موند که شروع مدرسه اون رو تشدید می کرد .

کلاس بندی جدید و تلاش برای اول شدن سر صف و دعا خوندن با بلند گو !!! … کلاس ها چندان شیک نبود و کتاب هامون رو که می گرفتیم شب می بردیم جلد می کردیم . بوی کتاب ها رو دقیقاً یادمه . نارنگی تازه نوبر می شد صبح ها دو تا می انداختیم توی کیف کوله مون بوی نارنگی سبز وقتی زیپ کیف رو می کشیدم تموم کلاس رو پر می کرد . اولش روی هر میز ۳ نفره می شستیم . بعداً ۲ نفره شد . نباید با بغل دستی خودت حرف می زدی !!! … کلاس اول دبستان وحدت خانوم چیت ساز … دقیقاً یادمه !!! همین که وارد حیاط می شدیم کیفیمون رو پرت می کردیم یه گوشه دنبال هم می دویدیم !!! الکی فقط می دویدیم … بپر بپر می کردیم و می خوردیم زمین !!! ناظم ها که همیشه آدم های منفوری بودند با خط کش می زدند کف دست بچه ها ! صبح ها از جلو نظام ! … قلعه بازی می کردیم ! خر پلیس ! … همیشه باند درست می کردیم آخر مدرسه کتک کاری می کردیم !!! چه حالی می داد ! … همش می خندیدیم … به هر چیزی می خندیدیم … فقط وقتی کتک می خوردیم گریه می کردیم … حتی دعوا کردن هم گریه مون رو در نمیاورد … زمانی که مدرسه می رفتم جنگ بود … ساعت ۵ برنامه کودک بود … یه پسره هی راه می رفت از این ور به اون ور آخرش بپر بپر می کرد … !!! کافی بود کانال ۲ سرنتی پیتی بده تا خر کیف شیم !!! … یه نیکمت کوچولو کنار بخاری نفتی بود … می شستیم روش مشق می نوشتیم !!! مداد هامون هم نوکش باید تیز تیز می بود … دورانی بود … دورانی بود …

 

۱

 

۲

 

۴

 

۳

 

 

۵

 

 

۶

 

۷

 

۸

 

۹

 

۱۰

 

۱۱

 

۱۲

 

۱۳

 

۱۴

۱۵

۱۶

 

۱۷

 

۱۸

 

۱۹

۲۰

۲۱

۲۲

 

۲۳

 

۲۴

 

۲۵

 

۲۶

 

خزان من

 

 

بازهم فصل خزان می اید
راه پر خاطره مدرسه ام تو را به یادم آورد
ایستگاه پر از عابرها
تاریکی زود رس پنجره ها
لرزش و سوزوسرما
درگیری چشم تورا به یادم آورد
توقف ثانیه ها
سقوط برگ برگ زندگی ام
لبریز شدن از رنگ ها
وقت رسیدن تورابه یادم آورد
بعد از آن فرعی ها
بید مجنون شده و زردوبلند
کوچه بر جا مانده با خاطره ها
آدرس قدیمی تورا به یادم آورد
نیمکت پر از خط خطی عاطفه ها
هجم به یک باره واژه
لرزش حنجره ها
حرف های صمیمی تو را به یادم آورد
تر شدن و نم نم ها
جفت شدن زیر یه چتر
محو شدن توی تماس دستها
گرمی عشق تو را به یادم آورد
وحشت از فرداها
دست خالی
زیادی فاصله ها
هنگامه پر زدن تو را به یادم آورد
 

 

 

سقوطی دیگر ۱

crashes

درابتدا مصیبت وارده را به تمام خانواده هایی که عزیزانشون رو از دست دادند بخصوص خانواده ی دوست عزیزم مهندس نیما صالحی تسلیت عرض می کنم .

اینجانب با سابقه ای نزدیک به ۱۰ سال در صنعت هواپیمایی غیر نظامی ایران این مطلب را خدمت دوستان عرض می کنم . سابقه ای که تقریباً جایی نبوده که بنده سرکی در آن نکشیده باشم .اداره استاندارد سازمان هواپیمایی کشوری ، هما ، ماهان ، کیش ایر ، هلی کوپتری فرودگاه پیام و هلال احمر، فرودگاه مهرآباد. هم اکنون نیز کارشناس سیستم های هواپیمای هستم تخصص اصلی بنده هم ایرباس ۳۱۰ هستش . پس بر خلاف باقی مطالبی که در این وبلاگ خوانده اید این بحث کاملاً جدی و بدور از مسائل احساسی و شخصی ست .اصولاً احتمال سقوط هیچ هواپیمایی صفر مطلق نیست یعنی هر هواپیمایی در جهان ممکن است سقوط کند همان طور که هر اتومبیلی ممکن است تصادف کند . تمام هواپیماها در همه جای دنیا احتمال سقوط دارند که این عوامل بستگی به :

۱- خطای انسانی : خستگی ، مشکلات عصبی ، عدم آموزش کافی ، اعتماد به نفس بیش از حد و …

۲-  عوامل محیطی : هوای غیر قابل پیش بینی و جوی ( طوفان ، رعد و برق … ) ، برخورد اجسام خارجی مثل پرندگان به قسمت های حساس هواپیما مانند موتور ، رادار ، سرعت سنج

۳-  عوامل خارجی : خرابکاری ها ، بمب گذاری ها ، کارشکنی و …

۴-  مشکلات فنی و ایمنی : نبود ابزار آلات ، قطعات ، عدم وجود سازمان های تعمیراتی منسجم و منظم و دقیق و …

 

البته مسائل دیگری نیز ممکن است در سقوط یک هواپیما موثر باشد ولی به طور کلی هیچ گاه یک عامل به تنهایی نمی تواند باعث سقوط هواپیما شود بلکه مجموعه ی عوامل بصورت زنجیره ای دست به دست هم می دهند تا هواپیمایی چند صد تنی را به زمین بکوید . شاید دیدن لحظه ی سقوط یک هواپیما باور کردنی نباشد ولی متاسفانه این مسئله بارها و بارها اتفاق افتاد و اصلاً نمی توان گفت دیگر اتفاق نمی افتد . حال بپردازیم به مهم ترین علت سقوط هواپیما بخصوص هواپیماهای شرقی در مملکت خودمون !!!یادمه تو کیش که بودم یه روز دم باند می خواستم برم هواپیما رو بگیرم !!! ( یعنی بعد از نشستن هواپیما بازرسی کنم ) کیش ایر ۲ تا توپولوف ملکی داره که خود روس ها روش کار می کنند البته بجز کیش ایر کاسپین و ایران ایر تور هم توپولوف دارن . ۲ تا روس رو دیدم که یه انبردست دستشونه و یه مقدار Safety wire  با دستکش کار دارن می رن پای هواپیما !!! بهشون گفتم دارین می رین چکار کنین ؟ گفت داریم می ریم هواپیما رو چک سبک کنیم ! خلاصه بگم من که خودم تخصصم ایرباسه چندین نوع چک روی ایرباس و بوئینگ داریم “A” ,”C” البته چک های هفتگی و روزانه هم داریم ولی چک های اصلی هواپیما همین هستند . یکی از همکارا که تخصص توپولوف ۱۵۴ داشت بهم گفت توپولوف خیلی به صرفه است . اصلاً ابزار های چک بخصوصی نمی خواد Easy maintenance و بسیار ساده هستش !!! برای اون دسته از دوستان عرض کنم ما نشریاتی داریم به اسم بولتن (Service bulletin ) که مدام صادر می شود و در هر بولتن کارخانه سازنده بصورت مداوم بهینه شدن سیستم ها و ساختمان هواپیما رو توصیه می کند . و بعضی ها رو باید اجباری انجام بدی و گرنه هواپیما قابلیت پرواز نخواهد داشت . بهش گفت هواپیمایی که بولتن نداشته باشه یعنی فراموش شده !!! گفت نه اینطوری نیست یعنی اینکه هواپیما لازم نیست اصلاح بشه ! خودش می دونه چطوری پرواز کنه ! گفتم مگه می شه هر روز علم داره یه چیز جدید به دنیا عرضه می کنه کامپیوتر و مخابرات الان ثانیه ای دارن به روز می شن مگه می شه هواپیما که جون مردم و سیاست باهاش رابطه دارن همین طوری اونقدر به خودش مطمئن باشه که با همون طراحی چند دهه پیش بشه بهش اعتماد کرد ؟ گفت تو روس ها رو نمی شناسی جون دار و چغر سازن مو لا درزشون نمی ره ! هواپیماشون محکمه ! نگاهی به هواپیما انداختم و در حالیکه می دونستم اعتمادی به اون ندارم از لای درب چرخ های اصلی هواپیما می شد اثرات رنگ رفتگی و خستگی و پوسیدگی رو کم و بیش دید . اندکی بعد مطالعه ام روی توپولوف شروع کردم و دیدم مشخصه SFC (Specific Fuel Consumption ) اون بسیار بالا تر از حد معمول است یعنی مسیری که مثلاً یک ایرباس ۳۱۰ با ۱۵۰۰۰ لیتر سوخت می ره یه توپولوف با ۲۵۰۰۰ تا ۳۰۰۰۰  لیتر طی می کند . البته با توجه به قیمت سوخت هواپیما در کشور ما اصلاً مهم نیست . قیمت اجاره ی توپولوف بسیار پایین است و اگر واقعاً بخواهی از نگاه بازاری و دلالی به قضیه نگاه کنی تقریباً بی نظیره بخصوص واسه ی کشوری مثل ما که سوخت هواپیما توش مفته !!! در ضمن خدمه ی پرواز هم غالباً روس هستند که به نسبت خدمه ی حتی ایرانی دردسر کمتری دارن !!! … توپولوف ۱۵۴ عملاً از ناوگان هوایی حتی خود روسیه کنار گذاشته شده و حتی شرکت های روسی مثل Air flute  هم از معمولاً این نوع هواپیما استفاده نمی کنند . توپولوف در جریان جنگ سرد برای رقابت با بوئینگ ۷۲۷ به سرعت شبیه سازی شد و البته داخل کابین خدمه بسیار پیچیده و پرواز با این وسیله مشکل تر از هواپیماهای غربی است چرا که خلبانان ایرانی با سیستم غربی آموزش دیدند . وجود جنگ سرد باعث شده بود خلبانان عملاً ندونن کجا پرواز می کنند بلکه مهندس پرواز و رادارچی که معمولاً مامور ک.گ.ب بودند نقشه پرواز رو به خلبان دیکته می کردند و خلبان بیچاره چشم و گوش بسته تو آسمون فقط پرواز می کرد و حتی مقصدش رو نمی دونست . این باعث شده سیستم رادار و ناوبری توپولوف با تمام بهینه سازی هایی که شده هنوز برای خلبانان کور باشه و بخاطر همین هم هست که معمولاً بعد از از دست دادن سیستم های پروازی هواپیماهای شرقی معمولاً خلبان از انجام عمل نشستن اضطراری باز می ماند . در ضمن ما مهندسای هواپیما محاسباتی برای اندازه گیری وزن و بالانس هواپیما داریم که براساس معادلات کارخانه ی سازنده انجام می گیره و باید ۲ سال یکبار اندازه گیره و به روز باشد یعنی حتی اگر ۲ تا صندلی جا به جا می شود برای بالانس هواپیما و مرکز فشار و مرکز جرم مهم هستش این به خلبان کمک می کنه که با توجه به رطوبت و فشار هوا بارگیری و مسافرگیری درست انجام بشه . خلاصه بگذریم از تمام این مسائل و خسته تون نکنم ! در هواپیماهای توپولوف بخاطر اینکه از دامنه ی اختیارات سازمان بین المللی هوایی اروپا EADS و آمریکاFAA خارج بوده و فقط تحت نظارت هواپیمایی کشوری روسیه بوده عملاً هواپیمایی فراموش شده هستش یعنی اون نظارت های کلی که بر روی هواپیماهایی مثل ایرباس و بوئینگ انجام می شود . بر روی توپولوف نمی شود . در ضمن سیستم روسیه بسیار تنگ و بسته هستش طوری که اجازه خروج تکنولوژی و صدور آن را به هیچ کشور دیگری نمی دهند . این مسئله باعث ضعف بسیار بسیار زیاد و عدم اعتماد به هواپیماهای شرقی می شود. موضوعات فنی برای ثبات عدم صلاحیت پرواز تو پولوف زیاد در دست دارم که از حوصله خارج هستش .البته نمی خوام بگم توی ایران فقط توپولوف نا امن هستش در زیر نام وسیله های پروازی را خواهم آورد که اکیداً پیشنهاد می کنم در صورت فهمیدن سوار نشین چون احتمال سقوط بسیار بالایی دارند :

۱- هواپیمایهای بوئینگ ۷۰۷ متعلق به شرکت ساها

۲-  هواپیماهای C130  متعلق با نیروی هوایی ارتش

۳-  هلی کوپتر های میل ۱۸و۷ متعلق به سپاه پاسداران

البته این به این معنی نیست که اینا حتماً سقوط می کنن و بقیه نه !!! ولی با اطلاعاتی که دوستانم در همان شرکت ها می دهند کیداً پیشنهاد می کنم سوار نشوید . . .ادامه دارد

خاک من

خاک من

ghalam


راستش توی این روزا که هر زمان خبر بسته شدن و فیلتر شدن و زد و بند و افشاء و خفاء اهالی قلم از هر جایی شنیده می شود حکایت ما وبلاگ نویسا به نوعی شنا کردن در خلاف جریان آب هستش .

وبلاگ نویس یعنی کسی که از نشر آثارش تنها چیزی که نصیبش می شه فحش و ناسزا و فیلترینگ و تهدید هستش .

اما چرا دارم می نویسم . اصلاً چرا این همه ساله قلم به دستم گرفتم ؟ چرا غم و شادی هایم را ثبت می کنم ؟ چرا مثل یه آدم معمولی سرم رو نمی اندازم توی کارم زیر آب چهارتا دور و برم رو نمی زنم ؟ چرا بجای نشر افکار و عقایدم در این محیط مجازی که هیچ سود مادی برایم نداشته و ندارد کتابی چاپ نمی کنم ؟ چرا هرگز هیچ نوشته ای را به تیغ ارشاد نسپردم که بعد از عدم مجوز شاکی بشم و اینکه بعد از ۱۰ سال که آن مطلب فرسوده شد با عنوان اینکه ۱۰ سال پشت ارشاد خوابیده بودم پیازداغ مطلبم رو زیاد کنم ؟ چرا دنبال شر می گردم ؟ من هرگز به هیچ شخصیت سیاسی نامه ننوشته ام . به هیچ هنرمندی مراوده نداشته ام و در هیچ برنامه ی فرهنگی و هنری و ورزشی شعر خوانی نکرده ام !!! این من مانند یک دوربین مانند یک سنسور در جامعه خودم هستم !!! می دانستم نوشتن کلمه ی “سکس ” باعث فیلتر شدن تنها مکان تخلیه ی احساسات مثلاً جوانی ام می شود ولی نوشتم !!! بر سر شخص اول مملکت فریاد زدم نفسم دیگه در نمی آید . من هرگز دنبال شاملو نرفتم با لورکا شوخی نکردم و حتی با اینکه سالیان سال موزیک خیلی ها رو حرفه ای دنبال می کردم در هیچ فضای رسمی نقدشون نکردم !!! وبلاگ نویس جزء اهالی هنر نیست !!! وبلاگ نویس یعنی کسی که خودشه و این مسئله رو با خودش حل کرده که من نویسنده هستم و تا انگشتانم توان بلند کردن قلم دارند می نویسم !!! مسئله ی یکی دو سال نیست . وقتی خبر خودکشی یک نویسنده رودر زندان می شنوی . با خودت می گی شمشیر تنها معشوقه ی قلم چه عشق بازیها که نکرده در تاریخ این دو صفحات سیاه و سپید و خط خطی را به دور هم بافته .

توی این جو که تو نه تریبون داری نه می شناسنت و اینکه اقامت یه کشور آمریکایی اروپایی رو داری که وقتی گیر کردی بکشنت بیرون چه کاریه نویسندگی ؟ مثل بچه آدم بشین سر درس و مشقت !!! به بقیه چه ربطی داره مشکلات مون چرا می ذاری ملت بفهمن تو تایلند چه غلطی می کنن بهت اتیکت اشاعه فحشا می چسبه !!! فرداش هم اگر بخوای تو این مملکت پیشرفتی کنی اولین کاری که می کنن همون رفقای عزیز نوشته هات !!! دردات !!! اشکات !!! رو چاپ می کنن نشون می دن می گن ببین این یارو اوضاعش خرابه لطفاً اگر حلوا خیر می کنین این داداش ما رو بی خیال شین بدین خودمون تازه واستون فاتحه بعد از غسل ارتماسی می فرستیم !!!

یادمه یه بابایی که از اهالی اطلاعات بود بدون اینکه بدونه من می نویسم در جایی بهم گفت برخورد ما با متخلفین دو نوعه !!!

۱-    اگر طرف معروف و مهره ی درشت باشه نمی تونیم باهاش در بیفتیم پس می خریمش

۲-    اگر کوچیک و گم باشه سریع محو می شه !!!

مثل احمق ها همه شماره تماسم رو دارن !!! مثل احمق ها بدون سیاست هر چی خواستم نوشتم !!! مثل احمق ها آدم ها رو از روی پست و شغل و منصب و رابطه شون سبک سنگین نکردم !!! و مثل احمق ها در دورانی که خیلی ها دنبال پر کردن جیب مبارک از راه فروش من !!! حرف من !!! ایده ی من !!! درد من !!! هدف من !!! احساس من !!! نیاز من !!! و خاک من هستند بلند شدم یه سایت اینترنتی راه انداختم توی اوج درگیری های انتخاباتی می نویسم جوون های ایرونی از نیازهای اولیه خودشون هم محرومن و گرنه مثل لشکر مورچه های گشنه دور قند جمع نمی شدند !!!

خوب به من چه !!! بابا کی می خواد بیاد سر کار … من همونی هستم که در دوران خاتمی و هاشمی و احمدی نژاد هستم !!! جز این نبود که خیلی از کار کرد هام رو در شرکت های مختلف صنعت هاپولی هاپول شد !!! غیر از اونکه استادام بخاطر اینکه بهشون ایراد گرفتم که چرا نمرات رو دیر اعلام می کنید شورشی شناخته شدم !!!  در همون جوی که من می نوشتم گفتم کاری به سیاست نداشته باشم همکلاسیم بلند شد رفت انگلیس شب برام اخبار BBC رو تعریف می کنه !!! اون موقع یه وبلاگ زپرتی داشتم و خودم و خودم و خودم بودم !!! از کجاش باید بنویسم ؟ اصلاً من کیم ؟ کی بهم گفته بنویس ؟ از نوشتن به کجا می خوام برسم ؟ …

نه خبرنگارم !!! نه جاسوسم !!! نه شاعرم !!! نه نویسنده ام !!! نه منتقدم !!! نه هیچ چیزی هستم !!!

آقای رئیس جمهور آینده !!! آقای سبز و سفید و خط خطی !!! من چیزی از ارزشهای انقلاب و اسلام سرم نمی شه ولی معنی حق کشی رو خوب می فهمم من دوست ندارم برای سیر کردن شکمم و برای گرفتن حق خودم ستاد تو باشم دنبال تو باشم همراه تو باشم !!! من می خوام این وضعیت تغییر کنه من می خوام ایران سبز باشه من می خوام اقتصاد درست باشه و انرژی هسته ای و علم داشته باشیم !!! درست … ولی از همه ی این ها بیشتر غم غم نان شده امروز !!! بابا چرخ زندگیمون نمی چرخه !!! پول می خوایم !!! شما راه پول در آوردن رو به انحراف کشوندین باید رابطه و رانت  داشت باید چاپلوسی بالادستی و لگدمال کردن زیر دستی رو کرد تا به جایی رسید . بابا هیچ دلخوشی نداریم !!! پول هم اگر باشه دلخوشی نیست فرهنگمون خراب شده !!! همسر دوستم دیروز مهریه اش رو اجرا گذاشته ۴۰ میلیون از یه جوون ۳۲ ساله می خوان بگیرن !!! بابا این رو درست کنین فرهنگ مون خرابه !!! داریم همدیگه رو می خوریم !!! ارزش ها عوض شده !!! امروز پول آدما رو ارضاء نمی کنه فخر فروشی شده تمام غم مردم !!!

آقای رییس جمهور ایران تشنه ی آزادی هستش مناطق آزاد رو آزاد بگذار تا هنرمندان ایرانی از اروپا و آمریکا برگردند و بجای ریختن پولمان در جیب امارات  کنسرت ها رو در کیش و قشم برقرار کنند با همان مشخصات یعنی سرو الکل یعنی آزادی حجاب بعد همه ی دنیا ایران را با نام جزایر مدرنش خواهند شناخت نه سواحل ساختگی اعراب به خدا ما از اعراب سوابق فرهنگی غنی تری داریم اون وقته که ما رو سرزمین پارسیان و خلیجمون رو فارس خواهند نامید .

آقای رییس جمهور ما فقط گریه نمی خواهیم ما می خواهیم بخندیم ! برقصیم ! انرژی مثبت داشته باشیم به ازای هر مسجد یک میکده تاسیس شود شاید خیامی از آنجا برخواست . من قول می دهم در سال اول تاسیس میکده ها از مسجد ها شلوغ تر خواهد شد ولی بعد از گذشت زمان تعادل بین جمعیت آدمایی که در مسجد و میکده هستند برقرار خواهد شد . مردم ما بنیان مذهبی دارند.

آقای رییس جمهور دانشگاه یعنی محل فراگیری دانش خواهشمندیم دانشگاه رو از نیروهای نظامی و عقیدتی تصفیه کن بگذارید در دانشگاه ها تبادل اندیشه آزادانه باشد مگر از همین دانشگاه ها جرقه های انقلاب زده نشد؟ .

آقای رییس جمهور بزرگترین دوست و دشمن هرکس اخلاق اوست اگر ما در دنیا دشمن زیاد داریم کمی هم به خود باز گردیم شاید ایراداتی در خود ما باشد .

آقای رییس جمهور با وجود محدودیت حجاب و تعصبات کور ما هرگز در تاریخمان نخواهیم توانست میزبان رویدادهای مهم ورزشی نظیر جام جهانی و یا المپیک باشیم من می خواهم تا قبل از مرگم ایران با تاریخ ۲۵۰۰ سال میزبان المپیکی شود که شیرمردان غیورش افتخار اخلاق و ادب شوند ایران را با ساختن ورزشگاه بسازید زنان را بازی دهید .

آقای رییس جمهور هرکاری تخصصی شود و برای هر فعالیتی محل خودش را درست کنید . تنها راه رشد همینه وگرنه تا ابد اعتیاد و فحشاء و جرم و جنایت باقی خواهد ماند فقط شکل آن عوض می شود .

آقای رییس جمهور حرف بزن !!! از همان لحظه ی اول بدست گیری قدرت حرف بزن !!! ما باید تغییر کنیم ما باید حرکت کنیم جامعه آبستن پیشرفت و رشد هست . ما باید در دنیا سمبل رشد و پیشرفت باشیم همانگونه که به گذشته ی خیلی دورمان رجوع می کنیم .

اگر قرار باشد ایران رشد کند اگر قرار باشد فرهنگ جامعه اصلاح شود و مردم من با یکدیگر برابر و برادر شاد و سرحال زندگی کنند وبلاگ و قلم و درد که سهل است دوباره خون  به پای ایران می ریزیم نه برای درک شوق شهادت برای آنکه آزاده و سرافراز زندگی کرده باشیم . ایران باید آزاد باشد ایران باید آباد باشد ایران باید از اندیشه ی بلا دور باشد تفکر بد اندیشی را از خاک دور کن و شادی و شادکامی و مهر و عشق را در کام من و تمام مردم من بنشان.

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت نهم آغاز

صبح شد !!! بلاخره روز آخر شد !!! ساعت ۸ صبح با صدای ALARM موبایل بیدار شدم . این اولین روزی بود در این یک هفته که در این ساعت بیدار شده بودم . چمدون ها رو بستم . می دونستم که باید تا ساعت ۵ بعد از ظهر فرودگاه باشم . می دونستم که امروز باید ته مانده ی تفریح رو انجام بدم و برگردم . در همین افکار چمدون هام رو می بستم . باطری دوربین رو گذاشتم شارژ شه و تا رفتم رستوران هتل صبحانه بخورم همه چیز آماده باشه تا هتل رو ترک کنم . از پذیرش هتل به من تماس گرفتن که ماشین ون توریستی اومده دنبالم … رفتم جلوی پذیرش … Watch out کردم . و البته هزینه ی یک شیشه آب معدنی اضافه که نوش جان شده بود !!! خلاصه سوار شدم و ماشین رفت به سمت هتل علی و احسان یعنی Grand hotel … علی و احسان در رستوران هتل تا سر حد مرگ داشتن می خوردند !!! وقتی رسیدم احسان با لپای ورم کرده گفت مصی عجب هتلیه اینجا هر چی بخوای می دن بخوری !!! سیب زمینی سرخ کرده با ماست و پنیر و آب پرتقال همراه مقدار زیادی سالاد و هندوونه و آناناس و موز و مرغ و سوسیس و کالباس بعلاوه ی ژله و کارامل !!! به احسان گفتم آخه این همه ریختی تو بشقاب چطور می تونی همه اش رو بخوری ؟ در ضمن ما وقت نداریم باید سریع سوار شیم بریم Safari وگرنه جا می مونیم . گفت مصی جون نگان نباش تا همراهانمون بیان من دلی از عزا در بیارم . با اجازتون من هم یک بشقاب سیب زمینی و با سس زدم !! … خلاصه همراهان ما شده بودند یک خانوم و آقای تازه عروس دوماد اصفهانی . یک آقای تاجر ایرونی با همسرشون با حجاب کامل اسلامی و دو نفر آقای میانسال ایرونی که برای نمایشگاه گوانجوی چین یک روزی در بانکوک اقامت گرفته بودند !!! … موقع رفتن تلفن علی زنگ زد !!! علی گوشیش رو داد به من !!! گفتم این کیه ؟ گفت بگو علی نیست … بگو علی نیست !!! گفتم کیه خوب ؟ گفت ساراست دهنم رو سرویس کرده بلند شده از پاتایا اومده اینجا دنبال من … بهش گفتم خوب گناه داره جوابش رو خودت درست بده ! گفت : حوصله اش رو ندارم می خواد بلند شه باهام بیاد ولش کن !!! … گوشی رو برداشتم و گفتم علی نیست ! صبح رفته بیرون و من ازش خبر ندارم … از نوع صحبت کردن سارا فهمیدم که می دونه دارم بهش دروغ می گم ! … سارا پیچیده شد !!! … با علی و احسان و همراهان دیگه راهی Safari world شدیم از بانکوک تا اونجا نیم ساعتی راه بود … در راه علی بهم گفت اشتباه کردم با زنم نیومدم !!! بهش گفتم با زنت ؟ مگه تو ازدواج کردی ؟ احسان گفت آره بابا داش علی مون یه بچه هم داره … بهش گفتم مگه چند سالته علی گفت ۲۸ سال و بچه ام ۸ سالشه !!! … تقریباً داشتیم می رسیدیم به SAFARI

safari world

یک محوطه ی بسیار شلوغ … صفی طولانی که به سرعت جلو می رفت .. آدمایی که بدون هیچ دلیل ازت عکس می گرفتند … هوای گرم و لوله هایی که آب از سوراخ های بسیار ریزش بصورت پودر اسپری می شد . یه طرف طوطیان رنگارنگ نشسته بر روی یک تنه ی درخت و یک طرف یه نفر یه بچه ببر رو گرفته بود دستش برای عکاسی میدادش دست آدم و اون آدم .

parrot

یه نفر هم روی تمام سر و صورتش پرنده نشسته بود . دور ترها رو که نگاه می کردی می دیدی دسته های بزرگ پرندگان در حال پروازند . در یک محوطه چندیل کروکدیل تو خودشون پیچیده بودند . قیافه ی عجیب اون ها آدم رو وحشت زده می کرد دوتا آفتاب پرست . آکواریوم های بزرگ . قفس میمون ها . خرس قطبی . . . حیواناتی که حتی اسمش رو نمی دونستم … فکر کنم اگر عکس ها رو ببینید بهتر باشه …

polar

higiina

بعد از دیدن حیوانات رفتیم برای نمایش اوران گوتان ها … میمون ها می رقصیدند … آهنگ می زدند … توی رینگ مشت زنی می کردند و وقتی داور به نفع می گرفت طرفداران اعتراض می کردند … چند تا میمون که کماندو شده بودند تفنگ داشتند و نظامی گری می کردند .

نمایش میمون ها خنده دار و شگرف برای دیدن استعداد نزدیک ترین موجود روی زمین به انسان بود .

uran gutan

بعد از اون نمایش فوک ها بود … فوک ها می رقصیدند … می پریدند … سر می خوردند … ژانگولر و رژه می رفتند … نجات غریق بودند و چرخ و فلک می زدند و دست می زدند .

seals

نمایش دولفین ها و نهنگ ها بسیار شگرف بود . صحنه ی پرش دلفین ها برای زدن توپ . احترام به تماشاچیان . یا سوارشدن بر نهنگ ها . شادی و خنده و رقص و فراموشی هر چه تلخ در دنیا وجود داره . وقتی حیوانات شاد بودند وقتی شعور یک حیوان رو می دیدم . درک و آموزش و استعداد . رضایت هر حیوانی رو از زندگی اش در آن مجموعه می شد از نگاهش دید .

dolphin

whales

نمی دونم دارم درست تحلیل می کنم یا نه !!! من یاد اون قاطری افتادم که توی یکی از دهات شمال مگس ها روی اشکش نشسته بودند … رده های ترکه زخم های پوستی روی رانش ساخته بودند من سوزش زخم رو از لرزش عضلات پاهایش حس می کردم . صاحاب قاطر ۵۰۰۰ تومان می گرفت یارو با بچه ی ۳۰ کیلویی و خودش که ۹۰ کیلو وزنش بود روی کمر اون بد بخت می نشستند و با پاشنه ی پا می کوبیدند به شکم خالی اون زبون بسته !!! واقعاً در مملکت ما گذشته از آدماش تا بحال فکر کردید ما چه جنایاتی رو در حق حیوانات انجام می دهیم ؟… یاد باغ وحش پارک ارم خودمون افتادم … چشمای گرگ گرسنه ای که با حسرت به من نگاه می کرد !!! مردم هم می اومدند و به اون گرگه بد و بیراه می گفتند … گرگ ذاتش شکار و خوردن گوشته و برای تعادل طبیعت آفریده شده . وقتی که باغ وحش ارم خودمون می رفتم برای عکاسی بغض گلوم رو می فشرد . شیرهای نعشه . . . شتر های تشنه … عقاب هایی که سقف قفسشون از قفس لاشخور ها کوتاه تره … پرندگان دهانشون بازه و کف ازش بیرون اومده … میمون ها !!! سر یک ته سیگار تا سر حد مرگ همدیگه رو کتک می زنند . خرگوش هامون عقیمن !!! بچه روباه از یک سگ ماده داره شیر می خوره و نمی دونم چی بگم از حیات احشام در ایران !!! اگر بگم ممکنه بگین وطن پرست نیستی … ممکنه بگین خودت رو داری ارزون می فروشی … ممکنه بگین … ولی قفس من به عنوان اشرف مخلوقات در این وطن و این وبلاگ ساخته شد !!! وبلاگ فیلتر شد !!!

ادامه می دهم … نمایش وسترن و کابوی … انفجار و در گیری و مثلاً وحشیگری غرب .. نمایش اعدام نمایش انداختن یک آدم توی چاه که فقط برای باقی مردم جالب بود نه برای من ایرونی که هر روز انواع این ها رو می بینم و می شنوم !!! فقط ماکت این نمایش ستودنی بود بسیار زیبا و مناسب و اکتیو دقیقاً برای همچین نمایشی تدارک دیده شده بود . . .

western show

بعد از تمام نمایش ها ناهار رو مهمان مجموعه بودیم . ناهار قابل خوردن بود … مرغ سرخ شده همراه برنج ! بعد از اون هم سوار ون توریستی شدیم تا وارد حیات وحش آزاد اون مجموعه شویم یعنی جائیکه :

زرافه ها براحتی و آزادانه می دویدند سکویی بود که بچه ها بهشون غذا می دادند … کرگدن با اون هیکل گندش رفته بود توی گل تا خنک بشه … بز ها دسته دسته همراه بزغاله ها بع بع کنان می رفتند و آهوان اومده بودند کنار ماشین ما و با چشمای ناز و براقشون به چشمای تار من نگاه می کردند . ببری در آب آرام آرام خودش رو استتار می کرد . مرغ ها توی دهان اسب های آبی مانده های غذا رو می خوردند

safari

rhino

tiger

alef

bear

بعد از تموم اون گشت و گذار راه افتادیم به سمت هتل . از علی و احسان خداحافظی کردم و برگشتم به سمت هتل خودم . نشستم توی لابی هتل منتظر برای ماشین Transport . یه ماشین اومد دم هتل من رو برد به فرودگاه . فرودگاه پر بود از آدمایی که از همه جای دنیا داشتن بر می گشتن به کشور خودشون . ایستادم توی صفی که ایرونیا بسته بودند . تقریباً صف شلوغی بود . چمدانم سنگین بود مجبور شدم یه کیسه ی اضافه بگیرم . با دو تا بار راه افتادم به سمت ورودی هواپیما . سوار هواپیما که شدم رعد و برقی زد و رگباری بارید . هواپیما خودش رو روی تن فرودگاه می کشید . و من از پنجره تمام منظره رو نظاره می کردم . جای پا مناسب نبود . تنگ و پاهام داشتن له می شدند توی هواپیما . چشمام رو بستن . ازروی بنگلادش ، خلیج بنگال ، هند، پاکستان و زاهدان وارد ایران شدم . . . یه سفر دیگه به پایان رسید توی فرودگاه امام وقتی پیاده شدم توی صف ایستادم تا پاسپورتم چک شه . دقیقاً در همان زمان دو تا هواپیمای دیگه یکی از لندن و دیگری از وین به زمین نشسته بود صف های چک پاسپورت خیلی شلوغ بود . به محض رسیدنم به پشت کامپیوتر کامپیوتر نیروی انتظامی خراب شد !!! به زمین و زمان لعنت دادم !!! پلیس گفت زود قضاوت نکنین !!! زود قضاوت نکردیم ولی نیم ساعت ایستاده گذشت . نیم ساعتی که برای من بیشتر از هفت روز طول کشید . . . وارد   ایران شدم .  

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت هشتم تراز

فردا شد . روز هفتم … یه تاکسی گرفتم رفتم هتل Grand Hotel دنبال احسان و علی . Grand Hotel بانکوک یک هتل تقریباً ۵۰ طبقه بود که از نمای شیشه ای اون تمام بانکوک رو می شد نظاره کرد . هتل مدرن و شیکی بود . جلوی هتل اتومبیل های مدرن از Jaguar تا Lamborghini مدل روز پارک بودند .

یک Rolls Royce هم به عنوان ماشین تشریفات توقف کرده بود . هتل در طبقه ی پنجم دارای استخر بود و یک بار به همراه لابی مجهز هم در اونجا قرار داشت . تاکسی گرفتیم تا به بزرگترین مرکز خرید شهر بانکوک عزیمت کنیم . رنگ تاکسی ها بنفش و صورتی جیغ و بیشتر مردم هم لباسهای رنگارنگ و شاد می پوشیدند . اتومبیل ها از رنگ سبز فسفری تا قرمز لاکی و زرد و فیروزه ای و … . مارکت های مختلف و نمایندگی مارک ها و کمپانی های بزرگ دنیا با فروشگاههای بسیار مدرن و بزرگ در تمام شهر دیده می شدند .

lamborghini

بانکوک شهری پر ترافیک بود اما فرهنگ رانندگی مردم بسیار بالا بود و مردم بسیار خونسرد و آروم به حقوق شهروندان دیگر احترام می گذاشتند . به مرکز خرید که رسیدیم یک لحظه فکر کردم اومدم کوچه برلن !!! انگار ۶۰۰ تا چهار راه مخبرالدوله رو در هم فشرده کنی !!! همش تولیدی پوشاک و کفش و لباس . بیشتر کتان . فکر کنم با لباسهای اونجا بشه تمام مردم کره ی زمین رو پوشوند و دیگه هیچ کس لخت نمونه !!!

در هر تولیدی زن ها به تمام دقت و جدیت فقط در حال دوختن بودند … سوزن ها و نخ ها و تار و پود و دوخت و دوز و گره و پینه و همه … عظمت تولید پوشاک !!! قیمت ها به طرز باور نکردنی ارزان بودند . گم شدم در این بازار مکاره ی رخت . تا اینکه فهمیدم علی و احسان رو گم کرده ام و دو کیسه ی بزرگ تی شرت و شلوار و لباس و کفش تو دستامه و دوربین فیلم برداریم هم نیست !!! در ضمن رعد و برق محکمی زد و بهم فهموند باید برم زیر سرپناهی تا خیس نشوم .

 

با هر بدبختی بود احسان رو پیدا کردم . احسان گفت دوربین دست علی بود حالا بیابید پرتقال فروش رو ! اگر چه میون اون همه چشم بادومی پیدا کردن یک ایرونی چندان سخت نمی اومد اما به قدری تراکم جمعیت زیاد بود که آدم مچاله می شد . گفتیم حالا که علی رو گم کردیم بگردیم از خرید قافل نمونیم . نمایندگی های واردات ایرونی با تابلوهای نوشته شده فارسی رو می شد دید . بیشتر رخت و لباس ها از جنس کتان بودند . بسیار ارزان . در هر تولیدی دنیای کار و حرکت و تولید بود . نزدیک به ۶ ساعت در اون محله سرک کشیدم . میل کردن اون غذای لعنتی دیشب دیگه اشتهایی برام نذاشته بود اما تمام توانم تحلیل رفته بود . رفتم در یک فروشگاه و یک پاکت شیر با طعم خریدم . طعم توت فرنگی . حس خوبی بود . چگالی شیر خیلی بالا بود و شیر غلیظ و مقوی انرژی مضاعفی بهم داد . با احسان راه افتادیم و طبق عادت ایرونی ها … خرید … خرید … خرید !

تا مرگ خرید کردیم . اون قدر که چشم که باز کردم دیدم توی زیر زمین یه پاساژ نشستم دو تا ساندویچ چیز برگر مک دونالد جلومه و موبایلم داره زنگ می زنه !!!


گوشی رو برداشتم سارا بود دنبال علی می گشت … بهش گفتم از علی خبر ندارم ما هم گمش کردیم !!!

بیچاره خیلی دلواپس شد .. گفت من از پاتایا اومدم بانکوک هتلتون کجاست ؟ بهش گفتم هتل کجا بود . وقتی گوشی رو قطع کردم دوباره زنگ گوشی به صدا در اومد علی از اون ور گوشی گفت شما کجایید بابا ؟ گفتم فلان جا توی زیر زمین محل صرف ساندویچ ! گفت حال کردی شماره تلفنت یادم مونده بود ؟ راستش خیلی حال کردم که شماره تلفنم یادش مونده بود ولی نمی دونم چرا بعد از سارا بهم زنگ زد و اونکه اون همه مدت شماره تماس من رو بیاد داشت از قبل زنگ نزد !!! خلاصه گفتم شاید می خواست تنها باشه . اصلاً به من چه ارتباطی داشت . ساندویچ رو خوردیم و علی رو پیدا کردیم . سر یه چهار راه یک زن دوره گرد با چرخ دستی آب پرتقال تازه می گرفت و میداد به ملت . مزه ی شیرین اون آب پرتقال خنک و تازه همیشه توی ذهنم مونده ! … موقع برگشتن تاکسی پیدا نمی شد … خیلی خورد و خسته بودیم و از طرفی هم بدنم داغون بود و پولم هم کم کم داشت ته می کشید . بی پول که باشی بهشت هم واست جهنم می شه ! نزدیک به ۳۰ کیلو بار و بندیل و خرت و پرت از سر و روم آویزون بود . آها یادم رفت بگم دوربین فیلمبرداریم دست علی بود . علی خودش گفت که من توی یه مغازه که در بدو رسیدنمون واردش شده بودیم جا گذاشته بودم !!! خیلی خوشحال شدم . فقدان دوربین یعنی از دست رفتن خاطره ! می دونی هر لذتی در همان زمان شیرینه ولی این خاطره ی شادی ها و غم هاست که یه عمر همراهمونه . خلاصه داغون بودیم . تشنه نبودیم . گشنه نبودیم ولی بقدری خسته بودیم که نای حرکت نداشتیم . تاکسی هم پیدا نمی شد . خیابونای شلوغ و بوی سرخ کردنی غذاهای حال بهم زن تایلندی !!! با هر بدبختی بود یه تاکسی رو متقاعد کردیم تا با گرفتن مبلغی بیش از حد عرف ما رو برگردونه هتل ! … اول من به هتل رسیدم … از دوستان خداحافظی کردم … رفتم توی هتل … لباسام رو کندم … وان رو پر از آب جوش کردم … تا گردن رفتم توش … یه متکا گذاشتم پشت سرم … و دیگه هیچی نفهمیدم !!! ساعت ۷ شب بود !!! …


نمی دونم چقدر گذشته بود !!! اصلاً نمی دونم ساعت چند بود که دیدم گوشیم داره زنگ می زنه … از تو وان بلند شدم … شر و شر ازم آب می چکید … چشام خواب خواب بود … زانوم خورد به لبه ی تخت … پام پیچ خورد … رفتم و از روی میز گوشی رو تا برداشتم قطع شد !!! تف به این شانس !!! شماره اش افتاده بود و من حالا باید به هزینه ی خودم تماس بگیرم تا ببینم کی بوده !!! زنگ زدم خانومی گوشی رو برداشت : الو

الو بفرمایید … شما با من تماس گرفته بودید ؟ … شما ؟ … من مصطفی … آها یادم اومد بعله … شما فردا باید هتل رو ترک کنید شما باید قبل از ۱۲ Watch out کنید باشه … در ضمن ما فردا تور SAFARI WORLD هم داریم … از دوستان شنیده بودم که باغ وحش بسیار بزرگ و دیدنیه … پس گفتم خوب قیمت تور چنده گفت ۱۲۰۰ بات ! گفتم باشه من هستم … گفت همونجا ناهار هم بهتون می دن .. فقط یادتون باشه که ساعت ۸ صبح Watch out کرده باشین !!! گفتم باشه … قطع کردم و شماره ی علی رو گرفتم … بهشون گفتم اونا هم زنگ بزنن و هماهنگ کنند برای تور فردا . اونا هم با کمال میل قبول کردند . شب شده بود … تلویزیون رو روشن کردم … دیدم همه چشم بادومی با زبون خاصی دارن عبادت می کنن ! با خودم گفتم تایلند هم آخوندای خودش رو داره … گشنه بودم … و البته حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم … شب … شب آخر بود … بیشتر خودم رو مرور می کردم … بیشتر به یاد این فصولی که بر من گذشته بود بودم … راست می گن بعد از هر شادی غمی پنهان در انتظار ما خوابیده . غم داشت و نمی دنستم غم از کجاست … لباسام رو پوشیدم و راه افتادم تا کوچه های اطراف رو تنها پرسه بزنم … بانکوک شباش مثل پاتایا گرم و سکسی نیست . مردم زندگی معمولی دارن … چراغا از پشت پنجره ها و مارکت ها که در بدو ورودت اولین چیزی که می دیدی آدامس ! سیگار ! و کاندوم بود ! … سوسیس و کالباس و میوه و …

رفتم تو فروشگاه TESCO همون حوالی … یه بسته آناناس طلایی تازه خریدم … چند تا پاکت شوکولات و یه شیشه آبجو TIGER … مقداری هم از همون آلو های استوایی که مزه اش رو دوس داشتم … پاکت های میوه رو درآغوش کشیدم و نایلون آبجو و شوکولات در دست گرفتم و راه افتادم ببینم داستان از چه قراره ! به هتل که برگشتم ساعت ۱۱ شب شده بود … چند تا دختر شرقی توی لابی نشسته بودند . وقتی رفتم توی لابی بهم نگاه می کردند … بهشون نگاه کردم و لبخندی تحویلم دادند . بهشون شوکولات تعارف کردم و چندتایی برداشتند . ازم خواستند که ماساژم بدهند ! حوصله اش نبود ! … زبونشون رو نمی فهمیدم ! آدمای مهربونی بودند ! شاید بخاطر اینکه زبون همدیگه رو نمی فهمیدیم همدیگه رو دوست داشتیم … سوار آسانسور شدم . تکیه دادم به دیواره ی آسانسور و خیره به شماره انداز طبقات تا برسم به طبقه ی سوم … پلاک ۳۹ !!! … هتل دنج و سکوت فراگیر بود … کارت رو وارد قفل در کردم و در باز شد … خرت و پرت ها رو ریختم تو یخچال بسته ی آناناس خرد شده رو باز کردم یه لیوان آبجو ریختم و توش یخ انداختم … نشستم جلوی پنجره و با تماشای خیابون خوردم !!! … خودم رو پرتاب کردم توی تخت و قیلوله ای جدید شکل گرفت . زندگی شد خواب !!!

 

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت هفتم ساز


احسان بود خیلی خوشحال شدم که دوست خوب این چند روز الان در این لحظه ی لذت همراه منه …

آهنگ سفر بود و کلی ایرونی دور هم جمع شده بودند و دخترکان خوش اندام روس رقص خاصی می کردند … به باد می گم تا صبح بخونه … به دل می گم کاریش نباشه … وسط خیابون … مست و شنگول و بی خیال … وسط خیابون !!! آهنگ عوض شد … هتل کالیفرنیا … من رو یاد بهشت می اندازه . هتل کالیفرنیا !!! با خودم گفتم مگه من چه کردم که این همه بهم خوش گذشته ؟ با خودم گفتم همراه خوب … دوستان خوب … موزیک خوب و بی غل و غش بودن … من خواستم برقصم خواستم رها و مست و لایعقل خوش باشم … وگرنه اگر الان تو ایران بودم در غم فردا خواب بودم … یا شب عروسیم بود !!! … یا در پرسه های شبانه خاطرات خوشم رو مرور می کردم … ولی دلم رنگ و آهنگ گرفته بود … هیچ لذتی رو با لاتر از این نمی دونستم … برقصم و دوست پیدا کنم ندونم کجام … ندونم کیم … ندونم چه بر من گذشته … فضا فضای دیسکو و کاباره و مدل مو و عطر و چسان فسان و فخر فروشی اسم و رسم و اعتبار و قدرت نبود … فضا فضای خاکسپاری و جدایی و یاد آوری و زجر و تشنج نبود … نمی دونم شما هم مثل من فکر می کنید یا نه !!! نمی دونم شما از چی تو زندگیتون لذت می برین ؟ اینکه دختر آرزوهاتون بهتون جواب مثبت بده ؟ اینکه برین مهمونی ؟ اینکه ماشین خوب سوار شین ؟ اینکه خونه ی بزرگ و مجلل داشته باشین ؟ اینکه کار خیر بکنین ؟ اینکه پدر بشین ؟ اینکه تو اجتماع معروف و مشهور شین ؟ اینکه برین سفر شمال بساط جوجه راه بندازین ؟ … می خوام بهتون بگم … پس هنوز لذت هیچ کس نبودن رو نچشیدین … هنوز لذت اینکه بی هویت باشین توی خیابون فقط واسه دلتون بخونین … هیچکس شما رو نشناسه فقط بخاطر اینکه خوشین کنار هم می رقصین … خوشین … آهنگ هتل کالیفرنیا … و یه آهنگ روسی که تابحال نشنیده بودم … من با اون آهنگ روس می رقصیدم !!!! … تموم شد …

با احسان راه افتادیم تا برگردیم شبمون رو تموم کنیم …

دانلود safar

خیلی شنگول بودیم … راه افتادیم به سمت موتور سیکلت هامون تا برگردیم هتل آماده بشیم برای فردا توی راه دقتم بیشتر بود می خواستم تک تک صحنه هایی که می بینم به عنوان خاطره بیاد بیاورم . خنده ی مرد میانسالی که طفلی در آغوش را شیر می داد و بساط انداخته بود و بنجول می فروخت .

feed the baby

دختر بچه ای که تمام توانش رو خرج می کرد تا حلقه ای را دور کمرش نگه داره.

circle dance

 

کبابی دورگرد که بال مرغ و روده ی خوک کباب رو روی کره می مالید و با چوبش می داد دستت تا گاز بزنی .

kebab

روده های آویزون سگ ! که برای آب پز شدن تازه ی تازه کشتار اون روز بودن .

dog bodies

رستوران ایرونی کامی که هیچ وقت نرفتم توش !!!

kami

جماعت عرب و ایرونی که افتاده بودند روی تخت ها دخترکان رو توی بغل داشتند و قلیان می زدند .

nargila

احسان زد رو دوشم گفت مصی رفیقت اون بالاست !!! بالا رو نگاه کردم دیدم EMMA توی ویترین داره می رقصه . من رو که از اون بالا دید برام دست تکون داد ! دستم رو گذاشتم روی لبم و بوسه ای رو همراه دود و شرجی به طرفش پرواز دادم …

emma

خیابان همچنان همهمه ای بود نزدیک به ۲۰۰۰ نفر هر شب می مدند و می رفتند تقریباً با خیلی هاشون آشنا شده بودم . و همون کوچه ی پر سرو صدایی که به دیسکوی اعراب ختم می شد و من شب اول توش به شدت احساس تنهایی کرده بودم … برگشتم و به موتورم رسیدم . برگشتم هتل فیلم رقص خودم رو تماشا کردم . شاد بودم . موزیک ملایمی گذاشتم و خوابیدم تا صبح روز بعد یک ون توریستی ما رو برسونه بانکوک …

فرداش ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه همراه احسان و سارا راهی شدم تا موتور سیکلتی که برای ۵ روز اجاره کرده بودم رو پس بدم ! اجاره ی این موتور برای ۵ روز ۱۰۰۰ بات بود یعنی ۳۰۰۰۰ تومان یعنی موتور سیکلت روزی ۶ هزار تومان اجاره اش بود که رقم معقولی بنظر می اومد . اول من موتور سیکلتم رو پس دادم و پشت موتور احسان نشستم تا بریم و موتور احسان رو که از جایی دیگه گرفته بود پس بدیم . احسان شروع کرد به خنده و ویراژ که همون پلیسی که ۴ شب پیش جریمه اش کرده بود بهش گفت بزنه کنار !!! احسان گفت بابا من که کلاه ایمنی داشتم پلیس بیمه موتور رو نگاه کرد و گفت این موتور بیمه اش منقضی شده و داش احسان ما باید جریمه بده !!! یه چیزی حدود ۲۴ هزار تومان !!! احسان کفرش در اومده بود … راهی نبود و ما باید پول رو می دادیم … موتور رو آزاد می کردیم و تحویل می دادیم و بر می گشتیم ! … وقتی موتور رو به صاحبش تحویل دادیم فرصت برای شکایت از کرایه دهنده ی موتور نداشتیم پس فقط موتور رو تحویل دادیم و سریع برگشتیم هتل سوار ون توریستی شدیم و بعد از سوار کردن همون همسفران شمالی خودمون و دو نفر دیگه راهی بانکوک شدیم … سفر اون چند روز برای من خاطره ای عجیب بود . پاتایا شهری که هیچ محدودیتی توش نبود ! شاید اولین تجربه ی آزادی مطلق من بود . هیچ کدوم از سفرهای پیشین من از داخلی تا خارجی به این اندازه عجیب و غریب و لذت بخش نبود . پاتایا شهری کوچک و نه چندان مدرن بود که با وجود اینکه توریست های مختلف از تمام دنیا اون رو می دیدند هرگز کسی به دیگری تعدی نمی کرد ! نمی تونم بگم امنیت کامل ولی آزادی واقعاً کامل بود و امنیت در مقابل آزادی عالی بود . جالب اینکه مردمی که سوسک می خوردند در شهری زندگی می کردند که حتی یک ذره آشغال توش نمی دیدی . مردم شهر رو بسیار تمیز نگه می داشتند . . . در مسیر بانکوک دیگه درختان موز و نارگیل و ویلاهای زیبا و آسمان آبی و ابرها برام جذابیت نداشت . آنچه جالب بود این بود که شهری به این کوچکی چقدر توریست داره و چقدر پول از بابت این مردم در میاره و توریست ها از تمام این هزینه ای که می کنند کاملاً راضی هستند . شاید من بدون آنکه فهمیده باشم دسترنج یکسالم رو براحتی خرج کردم و اصلاً ناراحت نبودم … من به اندازه ی آنچه خرج کردم لذت بردم و خاطره خریدم … خیلی گشنه بودم … کنسرو هام تمام شده بودند و ما هنوز در مسیر در حال گذر بین دو شهر بودیم … از پاتایا به بانکوک …

bankok

 

بانکوک شهری بزرگ با جمعیت نزدیک ۱۲ میلیون نفر ، شهری بسیار شلوغ با ترافیک زیاد البته نه بیشتر از تهران بود . هتل محل اقامت من راچادا در خیابان اصلی شهر بانکوک بود . احسان و علی در هتلی بنام گراند هتل اقامت کردند . وقتی رسیدم بارونی گرفته بود . هتلدار اتاق رو به من تحویل داد . گرسنه و خسته در حال و هوای عصرهای گذشته از پشت پنجره مردمی رو تماشا کردم که گرم زندگی روزمره به سبک شرق آسیا بودند . مردمی که هرگز با نگاه در چشمانشان لبخند رو فراموش نمی کردند . همواره چهره ای شاد داشتند و لبخندشان هیچ گاه ترک نمی شد . بعد از اندکی استراحت و دوش گرفتن و تعویض البسه راهی شهر شدم . برای میل عصرانه ای که حکم ناهار هم داشت . بوی سرخ کردنی خواصی در تمام شهر می آمد در هر رستورانی تعدادی از افراد نشسته بودند و مشغول میل غذا بودند ! از قیافه ی حیوانات می شد فهمید غذا چیه ! صورت خوک ! پای مرغ سرخ شده ! جگر غاز ! خرچنگ … ماهی … در تمام شهر پر بود از رستوران و دستفروشان که از سوسیس زغالی تا استیک بخارپز شده را بهت می دادند . هیچکدام از آن غذا ها اشتها رو تحریک نمی کرد ولی مردم به ولع در هر رستورانی غذای تایلندی می خوردند . از یک نفر آدرس مک دونالد رو پرسیدم تا همبرگر میل کنم . گفت فروشگاه BIG C مرکز رستوران های شیک و تمیز بانکوک بهترین جا برای من هستش که بتونم غذای بین المللی بخورم ! رفتم به فروشگاه BIG C فروشگاهی بسیار بزرگ در چندین طبقه که در طبقه یک نوع محصول به فروش می رسید . طبقه ی اول : البسه … طبقه ی دوم : مواد غذایی … طبقه ی سوم : الکترونیکس … طبقه ی چهارم : رستوران ها . در فضای بسیار وسیعی تعداد زیادی رستوران قرار داشتند که هر غذایی رو از روی عکسش می شد سفارش داد .

 

یک عکس بود که روش رشته هایی شبیه ماکارونی همراه تکه های گوشت و سس چشمک می زد . از گارسون خواستم تا برام اون غذا رو بیاره ! غذا سریع حاضر شد . رشته هایی شبیه نودت به همراه تکه تکه های گوشت همراه سس . یک کاسه سوپ هم همراهش بود که شبیه آب کله پاچه بود و توش چند تکه پیازچه افتاده بود . غذا رو خوردم !!!!

شیرین … شیرین !!! حالم داشت از شیرینی غذاش بهم می خورد !!! سوپ رو خوردم بوی جوب فاضلاب می داد !!! به ناچار گفتم گوشتش رو بخورم ! تکه ای گوشت را با چنگال گاز زدم … گوشت سفت و شیرین بود ! به گاروسون گفتم این گوشت چیه ؟ گفت DOC گفتم پس چرا شیرینه ؟ گفت بابت طبخشه ! خلاصه از بس گشنه بودم اون ماکارونی و گوشت رو با فلفل و نمک و کوکاکولا تا خرخره خوردم ! بعد که رفتم حساب کنم ! بهش گفتم من اصلاً سینه ی اردک ( DOC ) دوست ندارم . ترجیحاً ران رو سرخ کنید . اون صندوقدار که زبان انگلیسی قویتری داشت بهم گفت ما اینجا اردک سرخ شده نداریم !!! من بهش گفتم ولی من NODET WITH DOC خوردم !!! گارسون گفت … NO NO NODET WITH DOG !!! … راه افتادم طرف توالت !!!

همه کار تو زندگیمون کرده بودیم فقط خوردن گوشت سگ مونده بود !!! باورم نمی شد تکه تکه های سگ رو گاز زدم خوردم !!! … رفتم و با تمام وجود به خودم فشار آوردم تا هرآنچه شیرین بود از بدنم دفع کنم !!!

حال خوبی نبود … افتادم توی خیابون … دنبال یک تاکسی می گشتم تا برگردم هتل … از روی یک رودخونه رد شدم که قایقی در آن بود … گلدون های مختلف توی قایق بود و صدای موسیقی به گوش می رسید . یه تاکسی سوار شدم . اسم هتل رو بهش گفتم ولی آدرس رو نمی دونستم . بانکوک یه چیزی مثل تهران با تموم اون ترافیک و شلوغی . بوی سرخ کردنی ها مختلف از همه جا به مشام می رسد . جمعیت ۱۲ میلیون نفری . برج های بلند و مارکت های مختلف نمایندگی اکثر مارک های معتبر دنیا .. فروشگاههای TESCO ، ROBINSON ، BIG C و انواع فروشگاههای سرشار از اجناس مختلف از سراسر دنیا . رنگ تاکسی ها صورتی و بنفش و چهره ی مردم خندان . راننده تاکسی بهم گفت هتلت اینجاست ؟ گفتم نه ! گفت هتل راچادا همینه !!! گفتم که هتل من که این نبود !!! تازه فهمیدم که گم شدم !

… بعد از یک ساعت و نیم چرخ خوردن توی این شهر بزرگ … بعد از کلنجار رفتن با زن و مرد و پیر و جوون که هیچ کس نمی تونست مسلط به انگلیسی صحبت کنه … رسیدم هتل اصلی خودم !!! با موبایل زنگ زدم احسان و علی که در هتل دیگری مستقر بودند و برای فردای اون روز قرار گذاشتیم تا بریم به مرکز اصلی خرید PATHUNAM .

pathunam

 

بمان



خوب فصل ششم تموم شد ! باقیش بمونه بعد از رفع خستگی

باز هم سال نو اومد باز هم بهار لعنتی !!!دو مرتبه باید تحمل کنم شکستن خلوتم رو … دوباره ! فک و فامیل می ریزن تو خونه ! دوباره … مجبوری تو ۳ روز تموم تخم و ترکه ات رو ملاقات کنی … یکی نیست بگه پس توی اون سرما توی اون غم و تنهایی توی اون بی خبری کدوم گوری بودم ! قشنگه بهار … فشنگه … همین ! من هنوز دارم به زمستون امسال اصرار می کنم بمونه ! بهار فریبنده ست یعنی با نو شدنش می گه تو کهنه شدی … می گه .. رفیق هرچی تا بحال واست پیش اومده از این به بعدش هم همونه دنبال چیزای عجیب غریب نگرد …

در سال جدید براتون آرامش آرزو دارم . آرزو دارم ۸۸ سالی باشه واستون که به گذشتن و مشکلاتش بیارزه . آرزو می کنم سال ۸۸ همین موقع سرحال باشین . با خودتون بگین خوب اینم از ۸۸ اومد و خیلی چیزا رو گرفت ولی عوضش بهم آرامش داد و من قدمم رو رو به جلو و محکم بر داشتم .

آرزو دارم برای شما رفقا دلتون خوش باشه . فرقی نداره چه کاره اید . دلتون خوش باشه . با اونی باشید که باهاش راحتید . آرزو می کنم هرچیز باعث رنجش خاطرتونه از سرنوشتتون حذف شه و هیچ جایی از خودش باقی نذاره . آرزو می کنم خاطره ی خوبی

از سال ۸۸ داشته باشین .

stay

بمان

اینجا شکستن آسان است

بر هر کنجی نشستن آسان است

وقتی بغض گلویت را می فشرد

هرطنابی را بر حلق خویش بستن آسان است

یاد تو یاد پرنده ی تنها در قلب آسمان

یاد خواب سرخ مردمک چشمانم پشت شیشه ی سرد خزان

بهار می شود نرو ای سرما ای برف نرو بر قلب من بمان

لب من کوچه ی آلوده به نام تو است

سایه ام وابسته به نور مهتاب تو است

مانده ی احساساتم هرچه را که باقی مانده مثل سوخته باغ است …

رفتی ندیدی که فقط تنهایی با من هم اتاق است

بازهم جمعه بود آخرین غروب سردماه آبان

من فصل سرد و بی روح پر شدم از واژه ی تلخ “بمان”

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت ششم احساس

احسان بهم گفت : مصطفی کف کردیم بابا ! این چند روزه همه دخترا زبون نفهم نه من می فهمم چی می گن نه اونا می فهمن ! حال نمی کنم اینطوری من که زبان انگلیسی خوب بلد نیستم ! خیلی بده که آدم زبون کسی رو که باهاش می رقصه همراهه و حتی همخواب می شن نفهمه و من از این موضوع زجر می کشم بهش گفتم اینجا دقیقاً بر عکس ایرونه !!! تو با دخترای ایرونی فقط حرف می زنی !!! نه هم رقص می تونی بشی نه همراه نه همخواب !!! همینطور که حرف می زدیم رسیدیم به یه جایی که بوی قلیون میومد ! گفتم داش احسان اینجا رو ببین قلیییون !!! تو تایلند !!! توی اون راسته خیابون همه رستوران و کافه ی لبنانی ها و عراقی ها و مصری ها و اردن و خلاصه پاتوق عرب ها بود …. !!! گفتم داش احسان از این یکی دیگه نمی شه گذشت اهل قلیون هستی ؟ احسان گفت یه پک می زنم ! رفتیم نشستیم روی یکی از اون تخت ها که من رو یاد دربند و فرحزاد می انداخت ! یه دوسیب سفارش دادم و نشستیم عین تهرون تخمه آفتابگردون و چایی و کشمش … ! داش احسان ما ایرونی ها رو جون به جون کنن اینطوری حال می کنیم . کمی اون طرف تر دو تا زن با سه تا مرد نشسته بودند . داشتن حرف می زدن . همین که توی حال و هوای خودم بودم دیدم زنه روشو به من و احسان کرده انگار داره با ما حرف می زنه ! نگاهی بهش کردم ! دیدم داره قربون صدقه من می ره ! به زبان شیرین فارسی !!! ” جگرم چه پسر خوبی شده بیا بشین پیش خودمان ” !!! سلام : اهل کجایی ؟ قندهار !

یعنی افغان هستی ؟

آره جگرم !

arab staurant

گفتم اینطوریش رو دیگه ندیده بودیم . اون یکی زنه که انگار تمام دنیا باهاش همخوابه بودن لبخندی تحویلم داد ! چندش آور ترین لبخند زندگیم حالتی از اون بود پستان های چروکیده اش کمابیش معلوم بود و گردنش نیمه کبود دود از لای دوتا دندون باز جلوش خروج می کرد و کشمش رو تند و تند بالا می انداخت ! گفتم داش احسان اینم هم کلام برو بشین حال کن ! گفت جون مصطفی کف کردم عجب پتیاره هایی ! گفتم احسان جون شما همین جا بشین من یه ساعت می خوام برم ماساژ خیلی خسته ام تموم بدنم خورده ! احسان گفت باشه داش مصی من قلیون می کشم و همین دور و ورا می چرخم تا تو بیایی ! در ضمن عمراً یک ثانیه این زنیکه رو نمی تونم قبول کنم !

رفتم در مغازه ی ماساژ طبق معمول دخترکان بهم لبخند زدند و من هم طبق معمول یک انتخاب سریع انجام دادم ! رفتم توی مغازه ی ماساژ موزیک ملایم نه چندان جدید بود ولی آروم می شدم . از اون خانوم خواستم فقط پاهام رو ماساژ بده ! حوله رو انداختم روی صورتم و پاهام رفت توی آب گرم ! با خودم فکر می کردم :

من همیشه فکر می کردم آدم سکسی هستم همیشه فکر می کردم انرژی بارورکردن تمام زنان اینجا رو دارم . ولی امروز زن زده شده ام ! تصور اینکه اون زن لکاته برای حتی ۱ دقیقه کنارم بشینه زجر آورترین حادثه ی عمرمه . به خودم گفتم سکس که شاید عامل مهم انتخاب ها بوده الان برای من بی ارزشه . این تابو ! این گره ی همیشه عقده ی سانسور الان به باز ترین و واضح ترین شکلش الان جلوی روم هستش . و چقدر یک آدم می تونه احمق باشه اگر فقط بخاطر ارضاء جنسی و جسمی خودش تن به ازدواج بده و اون رو با عشق و دلدادگی اشتباه بگیره . به خودم گفتم در ایران هر آنکه انرژی درونی و تمایلاتش فوران کرده در هر نگاه و تماس و مداینه و مکاتبه دم از عشق و وصال می زنه و آسمون به ریسمون بافته می شه ! بارون می زنه گریه می کنه و فقط و فقط تصویر یک زن یک معشوقه ست که باب ارضاء می شود . اما اینجا لازم نیست تو خیلی سریع به نتیجه می رسی ! و اگر اون قلیان احساساتت در کنار لکاته های خوش برخورد جامعه قل قل کنه اونوقته که احساس اشمئزاز و زدگی تمام وجودت رو پر می کنه .

 

با همین افکار افتادم توی خیابون … هرچی گشتم احسان رو پیدا نکردم . راه افتادم به سمت انتهای خیابون Walking street اما اینبار از فرعی ها اینبار هوشیار بودم . بارها و دیسکو ها طبق معمول هر شب می کوبیدند . آهنگ های عربی به گوشم خورد ! آهنگ سندی ! معین ! … حتی شادمهر ( حالا بیا اینجا … ) ! پاب ها و بارها بودند و دخترکان می رفتند بالا روی پیشخون بار ! یکباره چشمم به یک آقا افتاد که شبیه ایرونی ها بود و لباس عجیب و غریبی پوشیده بود !

سلام …

سلام …

ایرونی هستی ؟

نه ! کی گفته !

این چه لباسیه ؟

عروسیه !!!

هان ؟ عروسی ؟

خانوم اون آقا لبخندی بهم زد . اون آقا گفت آره عروسیه . گفتم : به به … مبارکه … خوشبخت بشین … اجازه هست ازتون عکس بگیرم ؟ خواهش می کنم …

wedding

اون عروس داماد لبخندی بهم زدند . شاد بودند . چشمان اون آقا داماد براق بود و عروس خانوم لبخند ملیحی زد . باورتون می شه ؟ عروسی توی جائیکه هیچ محدودیتی نباشه . اون آقا من رو وادار کرد بیشتر فکر کنم . ما مردای ایرونی . همیشه به چیزایی وابسته بودیم . خودمون دوست داشتیم . این هم نمونه اش . در جائیکه اون مرد می تونست تا هر زمانی و در هر مکانی هر کاری دوست داره با اون دخترک بکنه ترجیح می ده روابطش وجه قانونی و عاطفی بگیره . ترجیح می ده همسر انتخاب کنه بدور از باورهای غلط و سنت ها یه عروسی ۲ نفره و قدم زدن در خیابونی که هر طرفش یکی مشغول لذت و لاابالی گری هستش ! امیدوارم خوشبخت و آرام باشن . به نظرم این عروسی خیلی وصال باارزشیه . به نظرم فقط یک احساس مشترک و علاقه ی بسیار قوی می تونه باعث چنین کاری بشه ! تعهد در جائیکه می تونی بدون اون هم تمام لذت ها رو یکجا داشته باشی ! واقعاً برای اولین بار از اینکه یک ایرونی بودم لذت بردم .

از اون دو نفر جدا شدم و توی خیابون گشتم تا رسیدم به دیسکو Tony اونجا پر ایرونی بود !!! آهنگ های رقص ایرونی هم پخش می شد . که دیدم داش احسان خودمون از دیسکو اومد بیرون ! سلام مصی جون کجایی بابا ؟ گفتم : تو کجایی ؟ دوساعته دنبالتم … آقا نمی دونی یه دختره رو پیدا کردم مااااه … روس بود ولی فارسی بلد بود ؟ گفتم : مگه می شه ؟ گفت : آره .. خدا رو شکر که به دل ما جوون ها می رسی ! باهاش قرار گذاشتم ساعت ۱۰ بیاد جلوی Tony تازه گفت یه رفیق هم داره برای داش مصی خودمون !!! گفتم احسان جون دمت گرم خوب بریم یه چرخ بزنیم تا ۱۰ بشه !

ساعت ۱۰ شب جلوی Tony دیدم یه دختر مو مشکی که پوست سفیدی داشت و کمی تپل و قد بلند بود و قیافش به ایرونی ها می خورد اومد از دیسکو بیرون !

م :سلام

س : سلام

احسان : داش مصی معرفی می کنم سمیرا خانوم از بچه های باحال پاتایا !!!

بهش گفتم اهل کجایی ؟

گفت : تاجیکستان …

بهمون لبخند زد … گفت دوستم قراره تا یک ربع دیگه برسه صبر کنیم تا بیاد !!! با خودم گفتم بالاخره ما هم یه همزبون پیدا کردیم ! …

 

بعد از مدتی یه دختره سرو کله اش پیدا شد . سمیرا اون رو معرفی کرد و دخترک گفت که اسمش عایشه بود !

عایشه بسیار مغرور بود و قیافه ی خوبی هم نداشت . با خودم گفتم این دیگه نوبره والله فاحشه باشی و بخوای ناز تو بکشن . سمیرا خیلی تلاش کرد که احساسم رو بهش برگردونه ولی قبول نکردم ! شاید یه دلیل دیگه اش رقم بالای پیشنهادیش بود که من رو یاد مهریه ی سنگین لکاته های مملکت خودم می انداخت. خلاصه با احسان و سمیرا به طرف هتل راه افتادیم و علی آقا و سارا خانوم هم در هتل بودند ! چون داش احسان ما می خواست راحت باشه علی و سارا اومدند توی اتاق من خوابیدند .

tony

صبح سر میز صبحانه احسان با من در مورد سمیرا صحبت کرد . دختری اهل دوشنبه ! گفت سمیرا در یک خانواده ی مسلمون بزرگ شده که پدری بسیار متعصب داشته . گفت بعد از یک نامزدی نافرجام دوشیزگی خودش رو از دست داده و از شرم و ترس به خانه برنگشته بوده . گفت برای خانواده اش ایمیل می زنه که توی روسیه کار می کنه و هر چند وقت یکبار پول کافی برای خانواده می فرسته . سمیرا می گفت فاحشگی سخت ترین کار دنیاست !!! ولی دوستش داره !!! ..

بعد از صبحونه از توی نقشه شهربازی پاتایا رو پیدا کردیم و با احسان دو نفری راهی شهربازی شدیم . یک شیشه ویسکی بعلاوه ی دوربین عکاسی بعلاوه ی پسته تمام اون چیزی بود که همراهم بود !!!

waterworld

 

شهر بازی و پارک آبی پاتایا در یک مجموعه قرار دارند همین که لباسا رو کندیم و تنمون به آب خورد رعد و برقی زد و آنچنان بارونی شروع به باریدن کرد که مثل موش آبکشیده این ور و اون ور می دویدیم … صد رحمت به پارک آبی آزادگان خودمون به قدری پارک آبی شلوغ و کثیفی بود . زیر یک آلاچیق ایستادیم تا بارون بند بیاد . بعدش لباسامون رو پوشیدیم تا از اونجا خارج شیم . بیرون محوطه شهر بازی نسبتاً کوچک و بسیار خلوت بود . با احسان رفتیم سوار ترن شدیم ! و احساس ترس همراه اضطراب و … !!! خلاصه تخلیه شدیم ! بس که من داد زدم ! شاید این فریاد از ترس نبود ولی احساس می کردم دلم از خیلی چیز ها پره . همون فریادی که همیشه توی خودم سرکوب می کردم در مسیر سرازیری اون ترن به فریاد و فحش ناموس به تموم آدمایی تبدیل می شدند که مسبب اصلی سرکوبی احساسات جوون های هم سن و سال من توی مملکت منه !

از ترن پیاده شدیم و به سمت یه برج بسیار بلند که ازش کابل به سمت پایین می رفت راهی شدیم .

tower

با مبلغی حدود ۲۰۰ بات یه بلیط می خریدی با آسانسور می رفتی بالا طبقه ۵۶ ام یه نوشیدنی میل می کردی و می رفتی پشت بوم اون برج یه کاغذ رو امضاء می کردی که توش نوشته بود ( اگه از اون بالا افتادم مردم این مجموعه هیچ مسئولیتی در قبال جان من نخواهد داشت ) !!! کاغذ رو امضاء کردم !!! چند تا کش و طناب و تسمه به من بستند و رفتم اون بالا !!! حسی که همیشه ازش می ترسیدم … خودکشی … ترس از ارتفاع … رفتم دیگه !!! زیر پام خالی شد … ولی اصلاً دلم خالی نشد … آروم آروم رسیدم پایین و پاهام خاک رو لمس کرد … احسان هم پشت سرم میومد . سردم شده بود . بارون نم نم می زد . بعضی وقتا بشدت تند می شد و صدایی مثل ترکیدن کپسول گاز می اومد . نوری می زد و مجدداً رعد و برق بود که تکرار می شد . ساعت ۵ غروب بود و داشتیم از گشنگی می مردیم ! با احسان سوار موتور سیکلت شدیم و راه افتادیم به سمت هتل ! وقتی رسیدیم رفتم دوشی گرفتم و لباسام رو عوض کردم … به احسان گفتم بریم غذا رو بیرون بزنیم ! راه افتادیم به سمت رستوران غذای دریایی … یه رستوران بود که سقف کاذب روش بود و وقتی بارون می زد قطرات بارون از ناودونیش شر شر می ریختن پایین … خرچنگ های زنده می افتادند روی ذغال و روشون رو ادویه و سبزیجات می گرفت … لیست غذا رو گرفتیم و دو تا بشقاب میگوی مخصوص با آبجو سفارش دادیم … نشستیم و خسته و گشنه سس ریختیم روی میگوهای تازه و خوردیم . مزه شون تقریباً به شیرینی می زد ولی گشنگی دیگه طبع نمی شناسه . هوا گرفته بود و دود کباب ماهی بر خلاف جهت بارون به آسمون می رفت و اشتهای ما رو تحریک می کرد !!! تمام اون دو تا بشقاب میگو و آبجو کلاً شد ۱۲ هزار تومان !!! بیشتر از اونکه با غذاش حال کنم با قیمتش حال کردم !!!

از اون رستوران که اومدیم بیرون احسان گفت بریم دنبال علی . نمی دونم چکار می کنه . زنگ زدیم علی و سارا رو پیدا کردیم . سارا به احسان پیشنهاد داد به بزرگترین مرکز ماساژ پاتایا ببرتش تا یه ماساژ حسابی به اندامش داده بشه . با هم رفتیم جلوی یک عمارت چند طبقه ی مجهز با اتاق های فراوون . احسان رفت توی یکی از اون اتاق ها . من از احسان و علی و سارا جدا شدم بهشون گفتم ساعت ۱۰ در محله ی عربها می بینمشون . سوار موتور شدم رفتم تو محله ی عربا ! یه هتل بود که جلوش کلی جوون عرب دستشون تو دست دخترای تایلندی بود . تو اون بین من رو هم با عربها اشتباه گرفتند و دخترای تایلندی به عربی شروع به لاس زدن با من توی خیابون می کردند !!! خیلی کلافه بودم !!! موهام خیلی بلند بود و توی اون شرجی کلافه ام کرده بود از طرفی عینکم هم شکسته شده بود و چشمام وضوح نداشتند !!! رفتم در یک آرایشگاه و از خانومی که اونجا بود پرسیدم قیمت اصلاح مو چنده ؟ جواب داد ۲۰۰ بات (۶۰۰۰) تومان با خوشحالی پریدم روی صندلی ! خانوم آرایشگر که خنده ی بانمکی داشت پیشبند اصلاح رو انداخت دور گردنم و شروع به اصلاح سرم کرد . خانوم دورگه چینی و تایلندی بود که بسیار با محبت بود . بهم میوه ی استوایی داد موهای صورتم رو با موچین برداشت سرم رو شست و با دقت صورتم رو ماساژ داد . وقتی داشت موهام رو می زد در مورد همه چیز با هم صحبت کردیم . بهم گفت در دانشگاه رشته ی آرایشگری خونده اون اطلاعات خوبی از ایران داشت و حتی می دونست ایران ۸ سال با عراق جنگیده . بهم گفت موهام جنسش خوبه و کلی از زبری موهای عربا شکوه کرد . در ضمن می گفت اغلب آقایون ایرونی که میان اینجا بر خلاف هندی ها و بنگلادشی ها و عرب ها بهداشت رو رعایت می کنند . آخرش هم چند تا آلوی استوایی خوردیم و با هم عکس گرفتیم .

barbery

از ایشون خداحافظی کردم و راه افتادم تا احسان رو پیدا کنم احساس خوش تیپی می کردم

راه افتادم توی خیابون … امشب شب آخر اقامت من توی پاتایا بود و می خواستم تمام آنچه اتفاق می افته رو در ذهنم برای همیشه ثبت کنم . شاید دیگه برگشتی در کار نباشه . یه آقایی توی گیلاس های شراب آب ریخته بود و با حرکت انگشتانش روی گیلاس ها موزیک می زد !!! موزیک با لیوان آب !!! برام خیلی جالب بود …

 

glassmusic

کمی جلوتر توی خیابون خلوتی بعد از Walking street  چند تا دختر پسر روس جمع شده بودند و می خندیدند . دو تا جوون گیتار بدست موزیک روسی می زدند و دخترکان مست دست در دست اون پسرهای قد بلند و خوش اندام روسی می رقصیدند . شیفته ی اونا شدم رفتم جلوتر نگاه کنم . تصور کنید وسط خیابون دوتا گیتاریست گیتار بزنن و ۲ تا پسر روس با ۳ تا خانوم غرق در شادی برقصند و رهگذران از کنارشون رد بشن ! رفتم جلوتر … به گرمی من رو بپذیرفتند … یکی از اون دخترکان بهم گفت به گیتاریست پول بدم … اسکناسی انداختم توی پارچه ی روبروش … بهشون گفتم کجایی هستید ؟

 

guitarists

گفتند :

 RUSSIA … RUSSIA IS BEAUTIFUL COUNTRY  دو تا جوون تایلندی داشتند گیتار می زدند و فضا بد جوری به دلم نشسته بود و داشت خبر از خاطره ای خوش در ذهنم می داشت . اون جوون تایلندی که دید من هم به جمع اضافه شدم … شروع کرد به زدن یک ملودی آشنا … یک ملودی که باعث شد تموم بچه های ایرون دور جمع بشن و با هم یکصدا بخونن  : … اگه یه روز بری سفر … بری ز پیشم بی خبر … ایرونی ها جمع شدند روس ها هم هم صدا شده بودند … اون دو تا گیتاریست هم بد جوری گرم بودند … دخترکان با آهنگ اگه یه روز می رقصیدند من هم چشمام رو بسته بودم می خوندم تا اینکه دیدم یکی دستش رو از پشت گذاشته روی شونه هام …  

 

guitar dance

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت پنجم راز

دیوانه : کسی راز دو عالم شده است

این راز چه سر درگم و مُبهَم شده است

پیمان هماغوشی شیطان و خدا

این باعثِ پیدایش آدم شده است

شعر از ایرج زبر دست

 

img_8305.jpg

فردا شد !!! روز سوم !!! من خوشحال از اینکه جوانی کرده ام !!! خوشحال از اینکه از زندگی و از انرژی ام کمال استفاده را کرده ام ! از اتاقم زدم بیرون ! بعد از صبحانه … بعد از گفت و شنود و جک و خنده و خاطره … طبق پیشنهادی که آزاده بهمون داده بود ۴ نفری راهی باغ استوایی نونوچ شدیم ! آخه آزاده گفته بود این باغ مثل بهشت می مونه ما هم از جهنمی که شب گذشته توی Lucifer داشتیم برای دیدن طبیعت و باغ و گل راهی شدیم ! ۴ نفره یعنی من و علی و احسان و سارا . علی و سارا روی یه موتور سیکلت نشستند و من و احسان روی یک موتور سیکلت دیگه . راهی شدیم . طبیعت رو زیاد دیده بودم و نمایش فصول سازش باران و آرایش آسمان تمامش به چشمم خیره کننده می آمد . ۴۵ دقیقه با موتور رانندگی کردم . من که تا بحال سوار موتور سیکلت نشده بودم ! اونجا خیابوناش بر عکس بود و هوای شرجی و گرمای باد برگ درختان موز و نارگیل را به هم می مالید تا خرمن و دشت ها به هم احساس نزدیکی کنند و راز و نظم طبیعت را به رخ چشمان تار من بکشند .

 

kolbe

تا بحال هر چه نوشتم عیش و نوش و لهو و لعب و عقده و بغض بود که در این ۳ روز خالی شده بود .نوشتن احساس اینکه آدم هیچ بغض و عقده نداشته باشه و مثل بچه ها توی قلب سبزه ها و پشت خواب سبز گل ها و آبی شبنم ها بچگی کنه از عهده ی قلمم خارج هستش. همیشه تصور من از تایلند کشوری کثیف ، فقیر، و گرسنه بود که تمام پیکره اش را فقر و فحشا گرفته . ولی این بار موضوع فرق می کرد . رسیدن من با نونوچ پارک همراه بود با بالا رفتن یک شیشه ی آبجوی تگری و ته مستی و سر خوشی و تعریق و تحریک برای لذت بردن از زیبایی مناظر . قدم زدن در جنگل های استوایی و حاره ای و محو زیبایی ها شدن ! فقط می نویسم زیبایی … اما دوربین عکاسی من روایتگر تمام تماشای من از مناظر نبود . آکواریوم های بزرگ به همراه باغ پرندگان آبی که آنچنان خوشحال به نظر می آمدند که انگار نه انگار زنده هستند !!! به طور خلاصه بگم بچه شده بودم !!! عین بچه ها این ور و اون ور می رفتم تا از تصاویر عکاسی کنم . و چه خوب کردم که عکس گرفتم … چون احساس می کنم زیبایی ها لایق ثبت شدن هستند .

nonoch

از ساعت ۹ صبح تا ۱ ظهر فقط تابلوی مناظر سبز رو تماشا کردم طبیعت آهسته در گوشم شعر راز گونه ای می خواند و من احساس کردم بی جنبه بی صبر و عجولانه با ولع تمام نفس می کشیدم ! آخه گلهای اونجا در پخش شمیم سخاوتمندانه میهمانم کرده بودند .

nonoch

 

همچنان سر مست و خوش در باغ زیبایی ها سرگردان و گم و گیج تلو می خوردیم … تا به عمارتی رسیدیم به شکل معابد بودا ! در اوج زیبایی بر فراز آن باغ گل محل عبادت پیروان دارما بود . آدما دسته دسته می رفتند اون بالا وردی می خواندند شبیه دعا … در آن زیبایی محض که انسان به تفکر وادار می شود . خوب معلومه که اگر خدایی باشد اونجا باهات درد و دل می کنه ؟

خانومی داشت می رفت اون بالا . در حالیکه کفش خود جلوی معبد در آورده بود با حالتی بسیار گرفتار بالا می رفت . ازش پرسیدم از اون معبودت چی می خوای ؟ بهم گفت موفقیت در کار ! سلامتی ! شادی ! و رفت تا به معبودش احترام بگذارد !

temple

چیزی حالیم نشد ! به خودم گفتم عجب آدمای عجیبی ! چقدر با احساس از خدای خودش در خواست می کنه ؟ … ساعت ۱ شده بود و سارا بهمون گفت الان وقت نمایشه !

رفتیم توی یک جایگاه نشستیم ! مراسم شروع شد ! یه دسته آدم اومدن توی جایگاه ! یه دسته دیگه از یه طرف دیگه اومدن ! یه موزیک شرقی نواخته شد و اون دو تا دسته زانوهاشون رو نگه داشتند تا دسته ی سوم بره روش و تشکیل یک هرم انسانی رو بده ! …

 

pyramid

لباسهای شکیل به همراه نظم و آراستگی و همراهی موزیک سنتی شرقی و توانایی آدما در اجرای این برنامه ی فرهنگی مذهبی من رو به عنوان یک آدمکی که هیچ چیزی از اون مراسم نمی دونستم به وجد و تفکر واداشت ! چطور این همه برنامه ریزی و سرمایه گذاری ! این همه آدم رو جمع کردند هم باهاشون پول در میارن هم فرهنگ خودشون رو به نمایش مردمان دنیا در میارن و مردم دنیا هم برای این نظم و فرهنگ کف می زنن ؟!! همین الان که دارم می نویسم از بلند گوی مسجد سر کوچه صدای گوش و دلخراشی میاد !! از اون صدای نه چندان دلچسب من فقط گه گاهی می شنوم … سسسسسیییین ….. شهدا …. بابا …. آب …. و بعدش یه چیزی مثلاً توی حال گریه ( البته نه گریه ) یه سبکی مثل BLACK METAL های آمریکا که هیچ چیز رو نمی فهمی !

صدا درست تنظیم نشده و هیچ ملودی و صدای روح نوازی شنیده نمی شه ! عربده زنی ! عربده زنی ! تهدید و ارعاب ! … اینه مراسم مذهبی ما ! اینه ! …

colordance

صدای بلند گوی مسجد اونقدر زیاده که نمی گذاره من از آن رقص زیبای خاور دور بنویسم ! مردان در کنار زنان دوش به دوش هم می آمدند و نمایشی مثل کاشت و دروی گندم و برنج اجرا می کردند … دخترکان با لباس های فاخر و رنگارنگ دور خودشون می چرخیدند تا باز شدن لباس های محلی تمام صحنه رو رنگارنگ کنه !

color dance۲

پنجره رو می بندم … موزیک اندوه بار شرق رو زیاد می کنم تا اون مراسم به اصطلاح عزاداری روحم رو خراش نده ! … آن نمایش در مراحل مختلف اجرا می شد … مراسم جنگ مراسم مشت زنی به سبک Muai thai مراسم عبادت پیروان بودا به همراه رنگ های سراسر شاد . در مراسم جنگ و شمشیر زنی بارقه های تیغ مثل رعد از شمشیر ها بر می خواست و زنده بودن مراسم آدم رو به شک وا می داشت که مبادا اون شمشیر بخوره به صورت و سر نفر مقابل و اون رو از بدن جدا کنه ؟ وسط صحنه فیل ها بر می خواستند و لشگریان فیل سوار به مقابله با پهلوان سرخ پوش و دلاور بر می خواستند . پهلوان پیروز می شد و مردم شادی می کردند ! با خودم گفتم کاش پهلوانان قصه های ما ایرانیان از رستم گرفته تا بابک تا حتی پهلوانان مذهبی ما مثل عباس (ع)هیچ وقت شکست نمی خوردند ! با خودم گفتم این خرافات و مرده پرستی حتی پهلوانان ما رو هم با خودش کشته ! به خودم گفتم اگر برسم به خاک ایران داستانی می نویسم که در کمال درد و زجر قهرمانش پیروز بشه و برای ملت ایران فقط شادی و دلخوشی بیاره ! و به خودم گفتم در داستان من ساقی بالاخره آب میاره ساقی حتی شراب و عسل و شیر میاره تا بزنن مزه کنن حال کنن شب بوده تشنه بودن و آزاده بودن چی بهتر از اینکه ساقی خونش خود شراب بوده و حال کرد وقتی راه آسمون واسش باز شده :

rising

خوشم خوشم ! چه ناخوشم ! که غصه هامو می کشم ! همه ته ته سفر فقط منم که چاووشم !

 

در آخر هم نمایش فرهنگ تایلند بود و یک خانوم و آقا که سمبل شاه و شاه بانو ی شاهنشاهی تایلند بودند اومدند و با لبخندی به ما خوش آمد گفتند و برنامه به پایان رسید .

 

thai king

… مخم بوق آزاد می زد از بس که اون نمایش منظم و پر معنا حرف برای زدن داشت . طبق برنامه ای که سارا واسمون چیده بود وقت نمایش فیل ها شده بود ! یک اسطبل پر از فیل اونجا بود که فیل ها خوشحال و خندون با خرطومشون دسته دسته های موز رو با پوست و چوب می جویدند و انگار بهت لبخند می زدند .

laugh

رفتیم نشستیم روی یه نیمکت منتظر شروع نمایش شدیم ! فیل ها اومدند و روی یک بوم شروع کردند به نقاشی !!!

painting

فیل ها نقاشی کردند !!!

دارت پرتاب می کردند !!! فوتبال بازی می کردند !!!

 

soccer

بسکتبال بازی می کردند !!!

 

basketball

می رقصیدند !!!

dance

طناب می زدند !!! و از همه جالب تر اینکه ماساژ می دادند !!!

painting

ملت هم براشون دسته دسته موز می گرفتند می دادند تا فیل ها با صورتی خندان براشون شکلک در بیارن ! نمایش فیل ها به من ثابت کرد که حتی اگر فیل هم باشی می تونی خوشحال باشی و از استعداد هات استفاده کنی . بعد از نمایش جایی بود که ملت با حیوانات مختلف عکس می گرفتند و حیوانات هم راه کاسبی رو با فیگورهاشون خیلی خوب بلد بودند .

 

figure


. حیوانات زیادی اونجا بودند که می شد باهاشون عکس گرفت ! مثلاً اونجا ببری خوابیده بود که می شد روش افتاد و عکس یادگاری گرفت !

 

tiger

… راه افتادم و در مسیر خروج به محل عبادتی بر خوردم که دو بانوی زیبای شرقی به شکلی محترمانه نشسته بودند و تو می تونستی بینشون بشینی و برای آفرینش این همه زیبایی با خالق خوش خلق اون دیار گپی بزنی !

وقتی نشستم شروع کردم به گفتن تمام دردهایم بی هیچگونه ترس ! احساس می کردم به خالقی که آن چنان به مردمش احترام می گذاره باید ارج و قرب گذاشت . هر آنچه پیروان DHARMA به آن اعتقاد داشتند عبارت بود از ایجاد آرامش و تفکر و تعمق در راز هستی . منظم و مرتب بودن و احترام به تمام حقوق و کرامت انسانی . من به خدای بودا احترام می گذاشتم چون فرزند خودش رو به صلیب نیاویخت . فرستاده گانش رو در بیابان بی آب و علف تنها نگذاشت . خدای بودا زیبا بود و معصوم . می تونستی یه دونه بخری و برای خودت توی اتاق خودت داشته باشی بجای اینکه کلی خرج کنی بری حج هم به خودت توهین بشه هم به شعورت هم جیبت خالی شه ! خدای بودایی ها خاکی بود ! دقیقاً از بت ساخته شده بود ولی خیلی دوست داشتنی تر از بت های معنوی جامعه ی اسلامی ما بودند . خدای بودا خدای شادی ها آرامش ها و خدای درک و فهم بود . هرگز از کسی نخواسته که برای دفاع از خودش شهید بشه ! آواره بشه ! هرگز کسی به اسم خدای بودا به خودش بمب نبسته و توی اتوبوس زن و بچه خودش رو منفجر نکرده . خدایی که احترام خودش رو نگه داشته و در بالا ترین درجه ی اعتقادی اون کسایی هستش که واقعاً بهش ایمان دارن . بهش احترام گذاشتم ! به اینکه خدای اون آدمای مهمان نوازی شده کشوری سبز و پر رمز و راز رو برای دیدن و استفاده ی مردم دنیا آزاد گذاشته بود.

Temple

خسته شده بودیم . ساعت ۳ بعد از ظهر بود و ما هنوز نهار نخورده بودیم . سوار موتور ها شدیم و راه افتادیم به سمت هتل . تقریباً ۱ ساعت توی راه بودیم و ما ساعت ۴ بعد از ظهر رسیدیم هتل . همه گرسنه بودیم پس تصمیم گرفتیم جشنی بگیریم . به احسان گفتم : داش احسان خوراکی چی داری ؟ گفت کنسرو کله پاچه + لوبیا + عدس … تو چی داری ؟ گفتم تن ماهی … بزنیم داداش بزنیم … ۶ تا کنسرو دادیم به آشپزخونه ی هتل برامون گرم کنه و من و احسان و علی و سارا همه تو اتاق من جمع شدیم ! تو اوج خستگی یه آهنگ شاد گذاشتیم و با احسان دوتایی شروع کردیم به رقصیدن ! سارا از تعجب شاخ در آورده بود ! ما ایرونی ها توی یک اتاق اون هم دو تا آقا با هم برقصن ! شاید کمی هم ترسیده بود ! ولی وقتی فهمید رقصیدن توی فضای بسته ی اتاق و خونه و مدرسه یه چیز عادیه دیگه براش عادی شده بود . می دونی سارا به من گفت اینجا ملت یا به مناسبتی می رقصن یا می رن دیسکو با دوستشون برقصن ! خلاصه جشنی گرفتیم . هرگز فکر نمی کردم کنسرو لوبیا و عدس و تن ماهی با کله پاچه با ویسکی و کوکا کولا انقدر خوشمزه بشه ! خلاصه این هم سهم ما از خوشی ها دنیا شده بود دیگه . علی و سارا خوش و بش می کردند و من و احسان داشتیم عکس سفرهای گذشته را مرور می کردیم . موزیک می زد و ما گرم و خسته و شاد بیشتر غذاهایی که برای یک هفته آورده بودیم رو خوردیم و من با خودم گفتم از این به بعد باید خودم رو برای خوردن غذاهای اینجا آماده کنم ! فقط ۳ تا کنسرو برام مونده بود ۱- تن ماهی ۱- عدس ۱- لوبیا …. احسان و علی و سارا ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر از اتاقم رفتند . خسته افتادم توی رخت خواب تا چرتی بزنم قرار گذاشتیم همگی ساعت ۷ غروب بزنیم بیرون .

 

group

راستی یادم رفت بگم سوئیچ موتورم رو که گم کرده بودم رو یادتونه ؟ سارا از روی اون کارتی که به موتور چسبیده بود با کرایه دهنده ی موتور تماس گرفت تا از روی سوئیچ یدکی یه دونه کپی کنه .

ساعت ۷ غروب شد و ما از هتل زدیم بیرون ! من و احسان سوار یک موتور سیکلت و علی و سارا سوار موتور دیگر راه افتادیم به سمت خیابون کنار ساحل . نا گفته نماند که با هر موتور سیکلت ۲ تا کلاه ایمنی می دادند . احسان گفت : اه مردم بابا تو این گرما این دیگه چیه ؟ پدر ما رو در آورد .

بهش گفتم : احسان کلاهتو بزار روی سرت اینجا رانندگی خطرناکه .

احسان گفت : ول کن بابا کلمون آب پز شد از بس داغه این تو .

کلاهش رو در آورد گرفت دستش که یکدفعه یه موتور اومد بغل موتور ما و بهمون گفت بزن کنار !

بهش گفتم چی شده ؟ سریع سوییچ موتورم رو ور داشت و بهم گفت ترک موتورت کلاه نداره !

بخشکی شانس ! شروع کردم طبق عادت ایرونی سرو کله زدن ! افسر پلیس گفت ۴۰۰ بات جریمه می شین .

گفتم احسان ۴۰۰ بات پولی نیست بریم بدیم خلاص شیم . گفتش باشه بریم . جالب اینجاست که ما دقیقاً روبروی اداره ی پلیس جریمه شده بودیم ! موتور رو همون جا گذاشتیم و رفتیم توی اداره ی پلیس ! پلیس یه تابلو بهمون نشون داد و بهمون فهموند که باید ۸۰۰ بات جریمه بدیم . گفتم ولی اون افسر پلیس گفت ۴۰۰ بات ! هرکاری کردم قبول نکردن ! طبق عادت ایرونی خودمون شروع کردم به چک و چونه زدن و احسان هم شروع کرد به بوسیدن صورت اون افسر سیاه چرده . افسره بد تر ناراحت شد و بهمون گفت دیگه موتورمون رو پس نمی ده و ما رو توقیف کرد !!! داد زدم سر احسان گفتم بابا به حرف من گوش نکردی لااقل زود تر تا بدتر نشده پول رو بده شر رو بکن بره دیگه . احسان بیچاره هم ۸۰۰ بات یعنی ۲۴۰۰۰ تومان پرداخت کرد و پلیس سیاهه هم با هزار بدبختی راضی شد موتور رو به ما برگردونه . خلاصه شانس آوردیم توی راه خنده ام گرفت . مثل دیوونه ها می خندیدیم . احسان گفت ای تف به این شانس تخمی ما !!! اون از اون روز اول ۱۰۰ دلارمون رو بردن موبایلمون رو دزدیدن اون کوله پشتی دوستم رو هم که برای سفر ازش قرض گرفته بودم بردن . اینم از این ۲۴ هزار تومان ریدیم توش !!! داشتم روده بر می شدم از خنده !!! احسان کلافه بود !!! یه کلاه قرمز کوچولو روی ته برجستگی کله اش نشسته بود اخماش تو هم بود و به زمین و زمان فحش ناموس می داد و من هم که عینکم رو شکونده بودم با اون چشمای کورم دنبال جای پارک می گشتم . این بار گفتم احسان بیا از توی خیابون بغلی Walking street بریم تو . رفتیم توی خیابون بغلی … یه خیابون نسبتاً کثیف که توش رستوران های غذای دریایی … کباب خوک و دل و سنگدون غاز و …. وااااااای … اینا دیگه چی هستند ؟ چند تا مرد گنده ی آمریکایی ایستاده بودند جلوی بساط یه پیر مرد مثل تخمه آفتابگردون … کرم و سوسک و ملخ و عقرب می خوردند !!!

insect shop

یه نوع کرم هایی بود به رنگ نارنجی و پفکی از دهنش صدای چیپس خوردن و پفک می آمد .

 

worm

دو تا جوون آمریکایی بهم ملخ تعارف کردند !!! بهم گفتند بفرما مزه ی پاپ کورن می ده ! از اون بد تر اینکه یه پسره که تمام بدنش سوراخ سوراخ بود از سوراخ دماغش و گوشش و زبونش توش حلقه آویزون بود همراه یه دختره که کثافت از سر و صورتش میبارید و قیافه اش از بس صورتش رو نشسته بود سیاه بود اومدند جلوی من نیم کیلو مخلوط کرم و سوسک و عقرب خریدند … تازه کرم ها رو خودش سوا می کرد تا تازه و آبدار باشه !!! دختره عقرب رو می مالید زیر بغلش تا شور بشه !!! پسره دهنش تا خرخره کرم و کثافت شده بود …. رفتم پشت دخل پیرمرده بهش گفتم این سوسک و ملخ ها رو چطوری درست می کنی ؟ یه گاز پیکنیکی نشونم داد روش یه قابلمه بود در قابلمه رو بر داشت قابلمه تا نصفه نزدیک ۷۵۰ گرم روغن توش بود که توش از دم عقرب تا پاهای دنده دنده ی سوسک ها جا مونده بود !!! اون همه حشره همه رو توی یه قابلمه سرخ کرده بود !!!

 

INsects

از اون بدتر این بود که اون دختر پسره همون طور که کرم و کثافت می خوردند دهنشون رو چسبونده بودن به همدیگه از کرم و ملخ نشخوار شده ی همدیگه می خوردند … احسان گفت : ای خاک عالم تو سر لجنتون کنن ببین چطوری حال آدم رو بهم می زنن ؟ … گفتم احسان بیا یه عقرب بزنیم ! خیلی باحاله ! گفت بدبخت میوفتی می میری عقرب سم داره ! خلاصه اگر احسان دستم رو نکشیده بود اون ور افتخار خوردن یک عقرب ۸ سانتی متری سیاه نصیبم می شد ! و حالا شاید سرود مرگ رو خونده بودم !

از چه می نالیم ؟ از چه بیزاریم ؟ ما نطفه عقربکهاییم! از چه می ترسیم ؟ از چه می خوانیم ؟ ما گندیده ثانیه هاییم

 

scorpion