Wordpress Themes

آخرین زمان

:: دانلود آهنگ آخرین زمان ::

آخرین زمان

658518004

یه آینه از لجن پر از چهره‌های طاعونی
یه سبد چشای کنده شده تو دستایی خونی

بدن ها بی سر و گردن و هق هق فواره
شلاق داغ و چماق و بند و استفراغ خونی

یه ستاره آویزون به داره دوباره
یه خورشید که خاموش میشه با حکمی آسمونی

زنایی که آویزونن ازسینه هاشون به سقف
مردایی با بیضه‌هایی بریده شده تو جوونی

بوی حشیش و شیره پخشه از حاشیه های شهر
صدای ضجه زنجیر آدمای زندونی

و رهبری که خطبه میخونه از دنیایی بهتر!!
و مردمی خیره به آسمون با صورتایی استخونی

کمرها خمیده، رنگ صورتاشون پریده
پدری گریونه، کی سینه ی دخترشو دریده؟!!

تموم محله های شهر جلجتا شدن
مسیح در نام پدر آدما رو به صلیب کشیده!!

میدون شهر پر از دست و پاهای بریده
حاکم هر چی اوباش و جانی و قاتل رو خریده!!!

نفسا حبسه تو سینه از ترس شقه شدن
کسی اینجا کسی رو جز جلاد آزاد ندیده!

ولی من خط بطلانم ببین زبون سرخ و
سرم سبز و مثل سرو و ببین تنم سفیده

ببین معجونی از کوه و عقاب و آهن و سنگم
این آخرین زمانه، زمان آخرم رسیده

توی شهر ما قلبا رو دارن
توی شهر ما خنجر می کارن!

تو وجودت نجس می کنه زمین و هوا رو
صورتت سیاه میکنه تموم آینه ها رو

بکشم وسط مثل تو بازم پای خدا رو؟!!
به گوه میکشی تو شعر و کلمه ها رو!!!

تو کوتاهی با قد خودت می سنجی آدما رو
با خط کش شکستت می گیری فاصله ها رو!

که از چاله به چاه میبری قافله ها رو
عفونت لزجی که میسوزونه لاپا رو

خشم حمق بی عمقی که داره میکنه ما رو
نماد موش و دم و سوراخ و دسته ی جارو

تو تو خلسه ای نشئه از قدرتی و می خندی
منم اونکه میخواد جر بده چرت قصه ها رو!

این یه سیله که آروم نمیشه چشاتو وا کن
ببین رد خط میلیونی خاشاک و خارو!!

بگیر و ببند و بزن، بپاش، بدر و بدزد
ببین میشه بازم پاک کنی حافظه ها رو

تنها رسم تو و تبار تو سهراب کشیه
زمین چطور از یاد ببره خون ندا رو

تا وقتی خون تو رگامونه نعرمون بلنده
تا کی میشه آخه خفه کنی حنجره ها رو

که از هر قطره خون یه زن و هر کلمه یه مرد
جاریه ساریه کاریه؛ بگو آقا رو،

که مملکت با کفر می مونه اما نه با ستم
این اول کاره، بشین بشمُر حادثه ها رو

:: دانلود آهنگ آخرین زمان ::

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت ششم احساس

احسان بهم گفت : مصطفی کف کردیم بابا ! این چند روزه همه دخترا زبون نفهم نه من می فهمم چی می گن نه اونا می فهمن ! حال نمی کنم اینطوری من که زبان انگلیسی خوب بلد نیستم ! خیلی بده که آدم زبون کسی رو که باهاش می رقصه همراهه و حتی همخواب می شن نفهمه و من از این موضوع زجر می کشم بهش گفتم اینجا دقیقاً بر عکس ایرونه !!! تو با دخترای ایرونی فقط حرف می زنی !!! نه هم رقص می تونی بشی نه همراه نه همخواب !!! همینطور که حرف می زدیم رسیدیم به یه جایی که بوی قلیون میومد ! گفتم داش احسان اینجا رو ببین قلیییون !!! تو تایلند !!! توی اون راسته خیابون همه رستوران و کافه ی لبنانی ها و عراقی ها و مصری ها و اردن و خلاصه پاتوق عرب ها بود …. !!! گفتم داش احسان از این یکی دیگه نمی شه گذشت اهل قلیون هستی ؟ احسان گفت یه پک می زنم ! رفتیم نشستیم روی یکی از اون تخت ها که من رو یاد دربند و فرحزاد می انداخت ! یه دوسیب سفارش دادم و نشستیم عین تهرون تخمه آفتابگردون و چایی و کشمش … ! داش احسان ما ایرونی ها رو جون به جون کنن اینطوری حال می کنیم . کمی اون طرف تر دو تا زن با سه تا مرد نشسته بودند . داشتن حرف می زدن . همین که توی حال و هوای خودم بودم دیدم زنه روشو به من و احسان کرده انگار داره با ما حرف می زنه ! نگاهی بهش کردم ! دیدم داره قربون صدقه من می ره ! به زبان شیرین فارسی !!! ” جگرم چه پسر خوبی شده بیا بشین پیش خودمان ” !!! سلام : اهل کجایی ؟ قندهار !

یعنی افغان هستی ؟

آره جگرم !

arab staurant

گفتم اینطوریش رو دیگه ندیده بودیم . اون یکی زنه که انگار تمام دنیا باهاش همخوابه بودن لبخندی تحویلم داد ! چندش آور ترین لبخند زندگیم حالتی از اون بود پستان های چروکیده اش کمابیش معلوم بود و گردنش نیمه کبود دود از لای دوتا دندون باز جلوش خروج می کرد و کشمش رو تند و تند بالا می انداخت ! گفتم داش احسان اینم هم کلام برو بشین حال کن ! گفت جون مصطفی کف کردم عجب پتیاره هایی ! گفتم احسان جون شما همین جا بشین من یه ساعت می خوام برم ماساژ خیلی خسته ام تموم بدنم خورده ! احسان گفت باشه داش مصی من قلیون می کشم و همین دور و ورا می چرخم تا تو بیایی ! در ضمن عمراً یک ثانیه این زنیکه رو نمی تونم قبول کنم !

رفتم در مغازه ی ماساژ طبق معمول دخترکان بهم لبخند زدند و من هم طبق معمول یک انتخاب سریع انجام دادم ! رفتم توی مغازه ی ماساژ موزیک ملایم نه چندان جدید بود ولی آروم می شدم . از اون خانوم خواستم فقط پاهام رو ماساژ بده ! حوله رو انداختم روی صورتم و پاهام رفت توی آب گرم ! با خودم فکر می کردم :

من همیشه فکر می کردم آدم سکسی هستم همیشه فکر می کردم انرژی بارورکردن تمام زنان اینجا رو دارم . ولی امروز زن زده شده ام ! تصور اینکه اون زن لکاته برای حتی ۱ دقیقه کنارم بشینه زجر آورترین حادثه ی عمرمه . به خودم گفتم سکس که شاید عامل مهم انتخاب ها بوده الان برای من بی ارزشه . این تابو ! این گره ی همیشه عقده ی سانسور الان به باز ترین و واضح ترین شکلش الان جلوی روم هستش . و چقدر یک آدم می تونه احمق باشه اگر فقط بخاطر ارضاء جنسی و جسمی خودش تن به ازدواج بده و اون رو با عشق و دلدادگی اشتباه بگیره . به خودم گفتم در ایران هر آنکه انرژی درونی و تمایلاتش فوران کرده در هر نگاه و تماس و مداینه و مکاتبه دم از عشق و وصال می زنه و آسمون به ریسمون بافته می شه ! بارون می زنه گریه می کنه و فقط و فقط تصویر یک زن یک معشوقه ست که باب ارضاء می شود . اما اینجا لازم نیست تو خیلی سریع به نتیجه می رسی ! و اگر اون قلیان احساساتت در کنار لکاته های خوش برخورد جامعه قل قل کنه اونوقته که احساس اشمئزاز و زدگی تمام وجودت رو پر می کنه .

 

با همین افکار افتادم توی خیابون … هرچی گشتم احسان رو پیدا نکردم . راه افتادم به سمت انتهای خیابون Walking street اما اینبار از فرعی ها اینبار هوشیار بودم . بارها و دیسکو ها طبق معمول هر شب می کوبیدند . آهنگ های عربی به گوشم خورد ! آهنگ سندی ! معین ! … حتی شادمهر ( حالا بیا اینجا … ) ! پاب ها و بارها بودند و دخترکان می رفتند بالا روی پیشخون بار ! یکباره چشمم به یک آقا افتاد که شبیه ایرونی ها بود و لباس عجیب و غریبی پوشیده بود !

سلام …

سلام …

ایرونی هستی ؟

نه ! کی گفته !

این چه لباسیه ؟

عروسیه !!!

هان ؟ عروسی ؟

خانوم اون آقا لبخندی بهم زد . اون آقا گفت آره عروسیه . گفتم : به به … مبارکه … خوشبخت بشین … اجازه هست ازتون عکس بگیرم ؟ خواهش می کنم …

wedding

اون عروس داماد لبخندی بهم زدند . شاد بودند . چشمان اون آقا داماد براق بود و عروس خانوم لبخند ملیحی زد . باورتون می شه ؟ عروسی توی جائیکه هیچ محدودیتی نباشه . اون آقا من رو وادار کرد بیشتر فکر کنم . ما مردای ایرونی . همیشه به چیزایی وابسته بودیم . خودمون دوست داشتیم . این هم نمونه اش . در جائیکه اون مرد می تونست تا هر زمانی و در هر مکانی هر کاری دوست داره با اون دخترک بکنه ترجیح می ده روابطش وجه قانونی و عاطفی بگیره . ترجیح می ده همسر انتخاب کنه بدور از باورهای غلط و سنت ها یه عروسی ۲ نفره و قدم زدن در خیابونی که هر طرفش یکی مشغول لذت و لاابالی گری هستش ! امیدوارم خوشبخت و آرام باشن . به نظرم این عروسی خیلی وصال باارزشیه . به نظرم فقط یک احساس مشترک و علاقه ی بسیار قوی می تونه باعث چنین کاری بشه ! تعهد در جائیکه می تونی بدون اون هم تمام لذت ها رو یکجا داشته باشی ! واقعاً برای اولین بار از اینکه یک ایرونی بودم لذت بردم .

از اون دو نفر جدا شدم و توی خیابون گشتم تا رسیدم به دیسکو Tony اونجا پر ایرونی بود !!! آهنگ های رقص ایرونی هم پخش می شد . که دیدم داش احسان خودمون از دیسکو اومد بیرون ! سلام مصی جون کجایی بابا ؟ گفتم : تو کجایی ؟ دوساعته دنبالتم … آقا نمی دونی یه دختره رو پیدا کردم مااااه … روس بود ولی فارسی بلد بود ؟ گفتم : مگه می شه ؟ گفت : آره .. خدا رو شکر که به دل ما جوون ها می رسی ! باهاش قرار گذاشتم ساعت ۱۰ بیاد جلوی Tony تازه گفت یه رفیق هم داره برای داش مصی خودمون !!! گفتم احسان جون دمت گرم خوب بریم یه چرخ بزنیم تا ۱۰ بشه !

ساعت ۱۰ شب جلوی Tony دیدم یه دختر مو مشکی که پوست سفیدی داشت و کمی تپل و قد بلند بود و قیافش به ایرونی ها می خورد اومد از دیسکو بیرون !

م :سلام

س : سلام

احسان : داش مصی معرفی می کنم سمیرا خانوم از بچه های باحال پاتایا !!!

بهش گفتم اهل کجایی ؟

گفت : تاجیکستان …

بهمون لبخند زد … گفت دوستم قراره تا یک ربع دیگه برسه صبر کنیم تا بیاد !!! با خودم گفتم بالاخره ما هم یه همزبون پیدا کردیم ! …

 

بعد از مدتی یه دختره سرو کله اش پیدا شد . سمیرا اون رو معرفی کرد و دخترک گفت که اسمش عایشه بود !

عایشه بسیار مغرور بود و قیافه ی خوبی هم نداشت . با خودم گفتم این دیگه نوبره والله فاحشه باشی و بخوای ناز تو بکشن . سمیرا خیلی تلاش کرد که احساسم رو بهش برگردونه ولی قبول نکردم ! شاید یه دلیل دیگه اش رقم بالای پیشنهادیش بود که من رو یاد مهریه ی سنگین لکاته های مملکت خودم می انداخت. خلاصه با احسان و سمیرا به طرف هتل راه افتادیم و علی آقا و سارا خانوم هم در هتل بودند ! چون داش احسان ما می خواست راحت باشه علی و سارا اومدند توی اتاق من خوابیدند .

tony

صبح سر میز صبحانه احسان با من در مورد سمیرا صحبت کرد . دختری اهل دوشنبه ! گفت سمیرا در یک خانواده ی مسلمون بزرگ شده که پدری بسیار متعصب داشته . گفت بعد از یک نامزدی نافرجام دوشیزگی خودش رو از دست داده و از شرم و ترس به خانه برنگشته بوده . گفت برای خانواده اش ایمیل می زنه که توی روسیه کار می کنه و هر چند وقت یکبار پول کافی برای خانواده می فرسته . سمیرا می گفت فاحشگی سخت ترین کار دنیاست !!! ولی دوستش داره !!! ..

بعد از صبحونه از توی نقشه شهربازی پاتایا رو پیدا کردیم و با احسان دو نفری راهی شهربازی شدیم . یک شیشه ویسکی بعلاوه ی دوربین عکاسی بعلاوه ی پسته تمام اون چیزی بود که همراهم بود !!!

waterworld

 

شهر بازی و پارک آبی پاتایا در یک مجموعه قرار دارند همین که لباسا رو کندیم و تنمون به آب خورد رعد و برقی زد و آنچنان بارونی شروع به باریدن کرد که مثل موش آبکشیده این ور و اون ور می دویدیم … صد رحمت به پارک آبی آزادگان خودمون به قدری پارک آبی شلوغ و کثیفی بود . زیر یک آلاچیق ایستادیم تا بارون بند بیاد . بعدش لباسامون رو پوشیدیم تا از اونجا خارج شیم . بیرون محوطه شهر بازی نسبتاً کوچک و بسیار خلوت بود . با احسان رفتیم سوار ترن شدیم ! و احساس ترس همراه اضطراب و … !!! خلاصه تخلیه شدیم ! بس که من داد زدم ! شاید این فریاد از ترس نبود ولی احساس می کردم دلم از خیلی چیز ها پره . همون فریادی که همیشه توی خودم سرکوب می کردم در مسیر سرازیری اون ترن به فریاد و فحش ناموس به تموم آدمایی تبدیل می شدند که مسبب اصلی سرکوبی احساسات جوون های هم سن و سال من توی مملکت منه !

از ترن پیاده شدیم و به سمت یه برج بسیار بلند که ازش کابل به سمت پایین می رفت راهی شدیم .

tower

با مبلغی حدود ۲۰۰ بات یه بلیط می خریدی با آسانسور می رفتی بالا طبقه ۵۶ ام یه نوشیدنی میل می کردی و می رفتی پشت بوم اون برج یه کاغذ رو امضاء می کردی که توش نوشته بود ( اگه از اون بالا افتادم مردم این مجموعه هیچ مسئولیتی در قبال جان من نخواهد داشت ) !!! کاغذ رو امضاء کردم !!! چند تا کش و طناب و تسمه به من بستند و رفتم اون بالا !!! حسی که همیشه ازش می ترسیدم … خودکشی … ترس از ارتفاع … رفتم دیگه !!! زیر پام خالی شد … ولی اصلاً دلم خالی نشد … آروم آروم رسیدم پایین و پاهام خاک رو لمس کرد … احسان هم پشت سرم میومد . سردم شده بود . بارون نم نم می زد . بعضی وقتا بشدت تند می شد و صدایی مثل ترکیدن کپسول گاز می اومد . نوری می زد و مجدداً رعد و برق بود که تکرار می شد . ساعت ۵ غروب بود و داشتیم از گشنگی می مردیم ! با احسان سوار موتور سیکلت شدیم و راه افتادیم به سمت هتل ! وقتی رسیدیم رفتم دوشی گرفتم و لباسام رو عوض کردم … به احسان گفتم بریم غذا رو بیرون بزنیم ! راه افتادیم به سمت رستوران غذای دریایی … یه رستوران بود که سقف کاذب روش بود و وقتی بارون می زد قطرات بارون از ناودونیش شر شر می ریختن پایین … خرچنگ های زنده می افتادند روی ذغال و روشون رو ادویه و سبزیجات می گرفت … لیست غذا رو گرفتیم و دو تا بشقاب میگوی مخصوص با آبجو سفارش دادیم … نشستیم و خسته و گشنه سس ریختیم روی میگوهای تازه و خوردیم . مزه شون تقریباً به شیرینی می زد ولی گشنگی دیگه طبع نمی شناسه . هوا گرفته بود و دود کباب ماهی بر خلاف جهت بارون به آسمون می رفت و اشتهای ما رو تحریک می کرد !!! تمام اون دو تا بشقاب میگو و آبجو کلاً شد ۱۲ هزار تومان !!! بیشتر از اونکه با غذاش حال کنم با قیمتش حال کردم !!!

از اون رستوران که اومدیم بیرون احسان گفت بریم دنبال علی . نمی دونم چکار می کنه . زنگ زدیم علی و سارا رو پیدا کردیم . سارا به احسان پیشنهاد داد به بزرگترین مرکز ماساژ پاتایا ببرتش تا یه ماساژ حسابی به اندامش داده بشه . با هم رفتیم جلوی یک عمارت چند طبقه ی مجهز با اتاق های فراوون . احسان رفت توی یکی از اون اتاق ها . من از احسان و علی و سارا جدا شدم بهشون گفتم ساعت ۱۰ در محله ی عربها می بینمشون . سوار موتور شدم رفتم تو محله ی عربا ! یه هتل بود که جلوش کلی جوون عرب دستشون تو دست دخترای تایلندی بود . تو اون بین من رو هم با عربها اشتباه گرفتند و دخترای تایلندی به عربی شروع به لاس زدن با من توی خیابون می کردند !!! خیلی کلافه بودم !!! موهام خیلی بلند بود و توی اون شرجی کلافه ام کرده بود از طرفی عینکم هم شکسته شده بود و چشمام وضوح نداشتند !!! رفتم در یک آرایشگاه و از خانومی که اونجا بود پرسیدم قیمت اصلاح مو چنده ؟ جواب داد ۲۰۰ بات (۶۰۰۰) تومان با خوشحالی پریدم روی صندلی ! خانوم آرایشگر که خنده ی بانمکی داشت پیشبند اصلاح رو انداخت دور گردنم و شروع به اصلاح سرم کرد . خانوم دورگه چینی و تایلندی بود که بسیار با محبت بود . بهم میوه ی استوایی داد موهای صورتم رو با موچین برداشت سرم رو شست و با دقت صورتم رو ماساژ داد . وقتی داشت موهام رو می زد در مورد همه چیز با هم صحبت کردیم . بهم گفت در دانشگاه رشته ی آرایشگری خونده اون اطلاعات خوبی از ایران داشت و حتی می دونست ایران ۸ سال با عراق جنگیده . بهم گفت موهام جنسش خوبه و کلی از زبری موهای عربا شکوه کرد . در ضمن می گفت اغلب آقایون ایرونی که میان اینجا بر خلاف هندی ها و بنگلادشی ها و عرب ها بهداشت رو رعایت می کنند . آخرش هم چند تا آلوی استوایی خوردیم و با هم عکس گرفتیم .

barbery

از ایشون خداحافظی کردم و راه افتادم تا احسان رو پیدا کنم احساس خوش تیپی می کردم

راه افتادم توی خیابون … امشب شب آخر اقامت من توی پاتایا بود و می خواستم تمام آنچه اتفاق می افته رو در ذهنم برای همیشه ثبت کنم . شاید دیگه برگشتی در کار نباشه . یه آقایی توی گیلاس های شراب آب ریخته بود و با حرکت انگشتانش روی گیلاس ها موزیک می زد !!! موزیک با لیوان آب !!! برام خیلی جالب بود …

 

glassmusic

کمی جلوتر توی خیابون خلوتی بعد از Walking street  چند تا دختر پسر روس جمع شده بودند و می خندیدند . دو تا جوون گیتار بدست موزیک روسی می زدند و دخترکان مست دست در دست اون پسرهای قد بلند و خوش اندام روسی می رقصیدند . شیفته ی اونا شدم رفتم جلوتر نگاه کنم . تصور کنید وسط خیابون دوتا گیتاریست گیتار بزنن و ۲ تا پسر روس با ۳ تا خانوم غرق در شادی برقصند و رهگذران از کنارشون رد بشن ! رفتم جلوتر … به گرمی من رو بپذیرفتند … یکی از اون دخترکان بهم گفت به گیتاریست پول بدم … اسکناسی انداختم توی پارچه ی روبروش … بهشون گفتم کجایی هستید ؟

 

guitarists

گفتند :

 RUSSIA … RUSSIA IS BEAUTIFUL COUNTRY  دو تا جوون تایلندی داشتند گیتار می زدند و فضا بد جوری به دلم نشسته بود و داشت خبر از خاطره ای خوش در ذهنم می داشت . اون جوون تایلندی که دید من هم به جمع اضافه شدم … شروع کرد به زدن یک ملودی آشنا … یک ملودی که باعث شد تموم بچه های ایرون دور جمع بشن و با هم یکصدا بخونن  : … اگه یه روز بری سفر … بری ز پیشم بی خبر … ایرونی ها جمع شدند روس ها هم هم صدا شده بودند … اون دو تا گیتاریست هم بد جوری گرم بودند … دخترکان با آهنگ اگه یه روز می رقصیدند من هم چشمام رو بسته بودم می خوندم تا اینکه دیدم یکی دستش رو از پشت گذاشته روی شونه هام …  

 

guitar dance

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت پنجم راز

دیوانه : کسی راز دو عالم شده است

این راز چه سر درگم و مُبهَم شده است

پیمان هماغوشی شیطان و خدا

این باعثِ پیدایش آدم شده است

شعر از ایرج زبر دست

 

img_8305.jpg

فردا شد !!! روز سوم !!! من خوشحال از اینکه جوانی کرده ام !!! خوشحال از اینکه از زندگی و از انرژی ام کمال استفاده را کرده ام ! از اتاقم زدم بیرون ! بعد از صبحانه … بعد از گفت و شنود و جک و خنده و خاطره … طبق پیشنهادی که آزاده بهمون داده بود ۴ نفری راهی باغ استوایی نونوچ شدیم ! آخه آزاده گفته بود این باغ مثل بهشت می مونه ما هم از جهنمی که شب گذشته توی Lucifer داشتیم برای دیدن طبیعت و باغ و گل راهی شدیم ! ۴ نفره یعنی من و علی و احسان و سارا . علی و سارا روی یه موتور سیکلت نشستند و من و احسان روی یک موتور سیکلت دیگه . راهی شدیم . طبیعت رو زیاد دیده بودم و نمایش فصول سازش باران و آرایش آسمان تمامش به چشمم خیره کننده می آمد . ۴۵ دقیقه با موتور رانندگی کردم . من که تا بحال سوار موتور سیکلت نشده بودم ! اونجا خیابوناش بر عکس بود و هوای شرجی و گرمای باد برگ درختان موز و نارگیل را به هم می مالید تا خرمن و دشت ها به هم احساس نزدیکی کنند و راز و نظم طبیعت را به رخ چشمان تار من بکشند .

 

kolbe

تا بحال هر چه نوشتم عیش و نوش و لهو و لعب و عقده و بغض بود که در این ۳ روز خالی شده بود .نوشتن احساس اینکه آدم هیچ بغض و عقده نداشته باشه و مثل بچه ها توی قلب سبزه ها و پشت خواب سبز گل ها و آبی شبنم ها بچگی کنه از عهده ی قلمم خارج هستش. همیشه تصور من از تایلند کشوری کثیف ، فقیر، و گرسنه بود که تمام پیکره اش را فقر و فحشا گرفته . ولی این بار موضوع فرق می کرد . رسیدن من با نونوچ پارک همراه بود با بالا رفتن یک شیشه ی آبجوی تگری و ته مستی و سر خوشی و تعریق و تحریک برای لذت بردن از زیبایی مناظر . قدم زدن در جنگل های استوایی و حاره ای و محو زیبایی ها شدن ! فقط می نویسم زیبایی … اما دوربین عکاسی من روایتگر تمام تماشای من از مناظر نبود . آکواریوم های بزرگ به همراه باغ پرندگان آبی که آنچنان خوشحال به نظر می آمدند که انگار نه انگار زنده هستند !!! به طور خلاصه بگم بچه شده بودم !!! عین بچه ها این ور و اون ور می رفتم تا از تصاویر عکاسی کنم . و چه خوب کردم که عکس گرفتم … چون احساس می کنم زیبایی ها لایق ثبت شدن هستند .

nonoch

از ساعت ۹ صبح تا ۱ ظهر فقط تابلوی مناظر سبز رو تماشا کردم طبیعت آهسته در گوشم شعر راز گونه ای می خواند و من احساس کردم بی جنبه بی صبر و عجولانه با ولع تمام نفس می کشیدم ! آخه گلهای اونجا در پخش شمیم سخاوتمندانه میهمانم کرده بودند .

nonoch

 

همچنان سر مست و خوش در باغ زیبایی ها سرگردان و گم و گیج تلو می خوردیم … تا به عمارتی رسیدیم به شکل معابد بودا ! در اوج زیبایی بر فراز آن باغ گل محل عبادت پیروان دارما بود . آدما دسته دسته می رفتند اون بالا وردی می خواندند شبیه دعا … در آن زیبایی محض که انسان به تفکر وادار می شود . خوب معلومه که اگر خدایی باشد اونجا باهات درد و دل می کنه ؟

خانومی داشت می رفت اون بالا . در حالیکه کفش خود جلوی معبد در آورده بود با حالتی بسیار گرفتار بالا می رفت . ازش پرسیدم از اون معبودت چی می خوای ؟ بهم گفت موفقیت در کار ! سلامتی ! شادی ! و رفت تا به معبودش احترام بگذارد !

temple

چیزی حالیم نشد ! به خودم گفتم عجب آدمای عجیبی ! چقدر با احساس از خدای خودش در خواست می کنه ؟ … ساعت ۱ شده بود و سارا بهمون گفت الان وقت نمایشه !

رفتیم توی یک جایگاه نشستیم ! مراسم شروع شد ! یه دسته آدم اومدن توی جایگاه ! یه دسته دیگه از یه طرف دیگه اومدن ! یه موزیک شرقی نواخته شد و اون دو تا دسته زانوهاشون رو نگه داشتند تا دسته ی سوم بره روش و تشکیل یک هرم انسانی رو بده ! …

 

pyramid

لباسهای شکیل به همراه نظم و آراستگی و همراهی موزیک سنتی شرقی و توانایی آدما در اجرای این برنامه ی فرهنگی مذهبی من رو به عنوان یک آدمکی که هیچ چیزی از اون مراسم نمی دونستم به وجد و تفکر واداشت ! چطور این همه برنامه ریزی و سرمایه گذاری ! این همه آدم رو جمع کردند هم باهاشون پول در میارن هم فرهنگ خودشون رو به نمایش مردمان دنیا در میارن و مردم دنیا هم برای این نظم و فرهنگ کف می زنن ؟!! همین الان که دارم می نویسم از بلند گوی مسجد سر کوچه صدای گوش و دلخراشی میاد !! از اون صدای نه چندان دلچسب من فقط گه گاهی می شنوم … سسسسسیییین ….. شهدا …. بابا …. آب …. و بعدش یه چیزی مثلاً توی حال گریه ( البته نه گریه ) یه سبکی مثل BLACK METAL های آمریکا که هیچ چیز رو نمی فهمی !

صدا درست تنظیم نشده و هیچ ملودی و صدای روح نوازی شنیده نمی شه ! عربده زنی ! عربده زنی ! تهدید و ارعاب ! … اینه مراسم مذهبی ما ! اینه ! …

colordance

صدای بلند گوی مسجد اونقدر زیاده که نمی گذاره من از آن رقص زیبای خاور دور بنویسم ! مردان در کنار زنان دوش به دوش هم می آمدند و نمایشی مثل کاشت و دروی گندم و برنج اجرا می کردند … دخترکان با لباس های فاخر و رنگارنگ دور خودشون می چرخیدند تا باز شدن لباس های محلی تمام صحنه رو رنگارنگ کنه !

color dance۲

پنجره رو می بندم … موزیک اندوه بار شرق رو زیاد می کنم تا اون مراسم به اصطلاح عزاداری روحم رو خراش نده ! … آن نمایش در مراحل مختلف اجرا می شد … مراسم جنگ مراسم مشت زنی به سبک Muai thai مراسم عبادت پیروان بودا به همراه رنگ های سراسر شاد . در مراسم جنگ و شمشیر زنی بارقه های تیغ مثل رعد از شمشیر ها بر می خواست و زنده بودن مراسم آدم رو به شک وا می داشت که مبادا اون شمشیر بخوره به صورت و سر نفر مقابل و اون رو از بدن جدا کنه ؟ وسط صحنه فیل ها بر می خواستند و لشگریان فیل سوار به مقابله با پهلوان سرخ پوش و دلاور بر می خواستند . پهلوان پیروز می شد و مردم شادی می کردند ! با خودم گفتم کاش پهلوانان قصه های ما ایرانیان از رستم گرفته تا بابک تا حتی پهلوانان مذهبی ما مثل عباس (ع)هیچ وقت شکست نمی خوردند ! با خودم گفتم این خرافات و مرده پرستی حتی پهلوانان ما رو هم با خودش کشته ! به خودم گفتم اگر برسم به خاک ایران داستانی می نویسم که در کمال درد و زجر قهرمانش پیروز بشه و برای ملت ایران فقط شادی و دلخوشی بیاره ! و به خودم گفتم در داستان من ساقی بالاخره آب میاره ساقی حتی شراب و عسل و شیر میاره تا بزنن مزه کنن حال کنن شب بوده تشنه بودن و آزاده بودن چی بهتر از اینکه ساقی خونش خود شراب بوده و حال کرد وقتی راه آسمون واسش باز شده :

rising

خوشم خوشم ! چه ناخوشم ! که غصه هامو می کشم ! همه ته ته سفر فقط منم که چاووشم !

 

در آخر هم نمایش فرهنگ تایلند بود و یک خانوم و آقا که سمبل شاه و شاه بانو ی شاهنشاهی تایلند بودند اومدند و با لبخندی به ما خوش آمد گفتند و برنامه به پایان رسید .

 

thai king

… مخم بوق آزاد می زد از بس که اون نمایش منظم و پر معنا حرف برای زدن داشت . طبق برنامه ای که سارا واسمون چیده بود وقت نمایش فیل ها شده بود ! یک اسطبل پر از فیل اونجا بود که فیل ها خوشحال و خندون با خرطومشون دسته دسته های موز رو با پوست و چوب می جویدند و انگار بهت لبخند می زدند .

laugh

رفتیم نشستیم روی یه نیمکت منتظر شروع نمایش شدیم ! فیل ها اومدند و روی یک بوم شروع کردند به نقاشی !!!

painting

فیل ها نقاشی کردند !!!

دارت پرتاب می کردند !!! فوتبال بازی می کردند !!!

 

soccer

بسکتبال بازی می کردند !!!

 

basketball

می رقصیدند !!!

dance

طناب می زدند !!! و از همه جالب تر اینکه ماساژ می دادند !!!

painting

ملت هم براشون دسته دسته موز می گرفتند می دادند تا فیل ها با صورتی خندان براشون شکلک در بیارن ! نمایش فیل ها به من ثابت کرد که حتی اگر فیل هم باشی می تونی خوشحال باشی و از استعداد هات استفاده کنی . بعد از نمایش جایی بود که ملت با حیوانات مختلف عکس می گرفتند و حیوانات هم راه کاسبی رو با فیگورهاشون خیلی خوب بلد بودند .

 

figure


. حیوانات زیادی اونجا بودند که می شد باهاشون عکس گرفت ! مثلاً اونجا ببری خوابیده بود که می شد روش افتاد و عکس یادگاری گرفت !

 

tiger

… راه افتادم و در مسیر خروج به محل عبادتی بر خوردم که دو بانوی زیبای شرقی به شکلی محترمانه نشسته بودند و تو می تونستی بینشون بشینی و برای آفرینش این همه زیبایی با خالق خوش خلق اون دیار گپی بزنی !

وقتی نشستم شروع کردم به گفتن تمام دردهایم بی هیچگونه ترس ! احساس می کردم به خالقی که آن چنان به مردمش احترام می گذاره باید ارج و قرب گذاشت . هر آنچه پیروان DHARMA به آن اعتقاد داشتند عبارت بود از ایجاد آرامش و تفکر و تعمق در راز هستی . منظم و مرتب بودن و احترام به تمام حقوق و کرامت انسانی . من به خدای بودا احترام می گذاشتم چون فرزند خودش رو به صلیب نیاویخت . فرستاده گانش رو در بیابان بی آب و علف تنها نگذاشت . خدای بودا زیبا بود و معصوم . می تونستی یه دونه بخری و برای خودت توی اتاق خودت داشته باشی بجای اینکه کلی خرج کنی بری حج هم به خودت توهین بشه هم به شعورت هم جیبت خالی شه ! خدای بودایی ها خاکی بود ! دقیقاً از بت ساخته شده بود ولی خیلی دوست داشتنی تر از بت های معنوی جامعه ی اسلامی ما بودند . خدای بودا خدای شادی ها آرامش ها و خدای درک و فهم بود . هرگز از کسی نخواسته که برای دفاع از خودش شهید بشه ! آواره بشه ! هرگز کسی به اسم خدای بودا به خودش بمب نبسته و توی اتوبوس زن و بچه خودش رو منفجر نکرده . خدایی که احترام خودش رو نگه داشته و در بالا ترین درجه ی اعتقادی اون کسایی هستش که واقعاً بهش ایمان دارن . بهش احترام گذاشتم ! به اینکه خدای اون آدمای مهمان نوازی شده کشوری سبز و پر رمز و راز رو برای دیدن و استفاده ی مردم دنیا آزاد گذاشته بود.

Temple

خسته شده بودیم . ساعت ۳ بعد از ظهر بود و ما هنوز نهار نخورده بودیم . سوار موتور ها شدیم و راه افتادیم به سمت هتل . تقریباً ۱ ساعت توی راه بودیم و ما ساعت ۴ بعد از ظهر رسیدیم هتل . همه گرسنه بودیم پس تصمیم گرفتیم جشنی بگیریم . به احسان گفتم : داش احسان خوراکی چی داری ؟ گفت کنسرو کله پاچه + لوبیا + عدس … تو چی داری ؟ گفتم تن ماهی … بزنیم داداش بزنیم … ۶ تا کنسرو دادیم به آشپزخونه ی هتل برامون گرم کنه و من و احسان و علی و سارا همه تو اتاق من جمع شدیم ! تو اوج خستگی یه آهنگ شاد گذاشتیم و با احسان دوتایی شروع کردیم به رقصیدن ! سارا از تعجب شاخ در آورده بود ! ما ایرونی ها توی یک اتاق اون هم دو تا آقا با هم برقصن ! شاید کمی هم ترسیده بود ! ولی وقتی فهمید رقصیدن توی فضای بسته ی اتاق و خونه و مدرسه یه چیز عادیه دیگه براش عادی شده بود . می دونی سارا به من گفت اینجا ملت یا به مناسبتی می رقصن یا می رن دیسکو با دوستشون برقصن ! خلاصه جشنی گرفتیم . هرگز فکر نمی کردم کنسرو لوبیا و عدس و تن ماهی با کله پاچه با ویسکی و کوکا کولا انقدر خوشمزه بشه ! خلاصه این هم سهم ما از خوشی ها دنیا شده بود دیگه . علی و سارا خوش و بش می کردند و من و احسان داشتیم عکس سفرهای گذشته را مرور می کردیم . موزیک می زد و ما گرم و خسته و شاد بیشتر غذاهایی که برای یک هفته آورده بودیم رو خوردیم و من با خودم گفتم از این به بعد باید خودم رو برای خوردن غذاهای اینجا آماده کنم ! فقط ۳ تا کنسرو برام مونده بود ۱- تن ماهی ۱- عدس ۱- لوبیا …. احسان و علی و سارا ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر از اتاقم رفتند . خسته افتادم توی رخت خواب تا چرتی بزنم قرار گذاشتیم همگی ساعت ۷ غروب بزنیم بیرون .

 

group

راستی یادم رفت بگم سوئیچ موتورم رو که گم کرده بودم رو یادتونه ؟ سارا از روی اون کارتی که به موتور چسبیده بود با کرایه دهنده ی موتور تماس گرفت تا از روی سوئیچ یدکی یه دونه کپی کنه .

ساعت ۷ غروب شد و ما از هتل زدیم بیرون ! من و احسان سوار یک موتور سیکلت و علی و سارا سوار موتور دیگر راه افتادیم به سمت خیابون کنار ساحل . نا گفته نماند که با هر موتور سیکلت ۲ تا کلاه ایمنی می دادند . احسان گفت : اه مردم بابا تو این گرما این دیگه چیه ؟ پدر ما رو در آورد .

بهش گفتم : احسان کلاهتو بزار روی سرت اینجا رانندگی خطرناکه .

احسان گفت : ول کن بابا کلمون آب پز شد از بس داغه این تو .

کلاهش رو در آورد گرفت دستش که یکدفعه یه موتور اومد بغل موتور ما و بهمون گفت بزن کنار !

بهش گفتم چی شده ؟ سریع سوییچ موتورم رو ور داشت و بهم گفت ترک موتورت کلاه نداره !

بخشکی شانس ! شروع کردم طبق عادت ایرونی سرو کله زدن ! افسر پلیس گفت ۴۰۰ بات جریمه می شین .

گفتم احسان ۴۰۰ بات پولی نیست بریم بدیم خلاص شیم . گفتش باشه بریم . جالب اینجاست که ما دقیقاً روبروی اداره ی پلیس جریمه شده بودیم ! موتور رو همون جا گذاشتیم و رفتیم توی اداره ی پلیس ! پلیس یه تابلو بهمون نشون داد و بهمون فهموند که باید ۸۰۰ بات جریمه بدیم . گفتم ولی اون افسر پلیس گفت ۴۰۰ بات ! هرکاری کردم قبول نکردن ! طبق عادت ایرونی خودمون شروع کردم به چک و چونه زدن و احسان هم شروع کرد به بوسیدن صورت اون افسر سیاه چرده . افسره بد تر ناراحت شد و بهمون گفت دیگه موتورمون رو پس نمی ده و ما رو توقیف کرد !!! داد زدم سر احسان گفتم بابا به حرف من گوش نکردی لااقل زود تر تا بدتر نشده پول رو بده شر رو بکن بره دیگه . احسان بیچاره هم ۸۰۰ بات یعنی ۲۴۰۰۰ تومان پرداخت کرد و پلیس سیاهه هم با هزار بدبختی راضی شد موتور رو به ما برگردونه . خلاصه شانس آوردیم توی راه خنده ام گرفت . مثل دیوونه ها می خندیدیم . احسان گفت ای تف به این شانس تخمی ما !!! اون از اون روز اول ۱۰۰ دلارمون رو بردن موبایلمون رو دزدیدن اون کوله پشتی دوستم رو هم که برای سفر ازش قرض گرفته بودم بردن . اینم از این ۲۴ هزار تومان ریدیم توش !!! داشتم روده بر می شدم از خنده !!! احسان کلافه بود !!! یه کلاه قرمز کوچولو روی ته برجستگی کله اش نشسته بود اخماش تو هم بود و به زمین و زمان فحش ناموس می داد و من هم که عینکم رو شکونده بودم با اون چشمای کورم دنبال جای پارک می گشتم . این بار گفتم احسان بیا از توی خیابون بغلی Walking street بریم تو . رفتیم توی خیابون بغلی … یه خیابون نسبتاً کثیف که توش رستوران های غذای دریایی … کباب خوک و دل و سنگدون غاز و …. وااااااای … اینا دیگه چی هستند ؟ چند تا مرد گنده ی آمریکایی ایستاده بودند جلوی بساط یه پیر مرد مثل تخمه آفتابگردون … کرم و سوسک و ملخ و عقرب می خوردند !!!

insect shop

یه نوع کرم هایی بود به رنگ نارنجی و پفکی از دهنش صدای چیپس خوردن و پفک می آمد .

 

worm

دو تا جوون آمریکایی بهم ملخ تعارف کردند !!! بهم گفتند بفرما مزه ی پاپ کورن می ده ! از اون بد تر اینکه یه پسره که تمام بدنش سوراخ سوراخ بود از سوراخ دماغش و گوشش و زبونش توش حلقه آویزون بود همراه یه دختره که کثافت از سر و صورتش میبارید و قیافه اش از بس صورتش رو نشسته بود سیاه بود اومدند جلوی من نیم کیلو مخلوط کرم و سوسک و عقرب خریدند … تازه کرم ها رو خودش سوا می کرد تا تازه و آبدار باشه !!! دختره عقرب رو می مالید زیر بغلش تا شور بشه !!! پسره دهنش تا خرخره کرم و کثافت شده بود …. رفتم پشت دخل پیرمرده بهش گفتم این سوسک و ملخ ها رو چطوری درست می کنی ؟ یه گاز پیکنیکی نشونم داد روش یه قابلمه بود در قابلمه رو بر داشت قابلمه تا نصفه نزدیک ۷۵۰ گرم روغن توش بود که توش از دم عقرب تا پاهای دنده دنده ی سوسک ها جا مونده بود !!! اون همه حشره همه رو توی یه قابلمه سرخ کرده بود !!!

 

INsects

از اون بدتر این بود که اون دختر پسره همون طور که کرم و کثافت می خوردند دهنشون رو چسبونده بودن به همدیگه از کرم و ملخ نشخوار شده ی همدیگه می خوردند … احسان گفت : ای خاک عالم تو سر لجنتون کنن ببین چطوری حال آدم رو بهم می زنن ؟ … گفتم احسان بیا یه عقرب بزنیم ! خیلی باحاله ! گفت بدبخت میوفتی می میری عقرب سم داره ! خلاصه اگر احسان دستم رو نکشیده بود اون ور افتخار خوردن یک عقرب ۸ سانتی متری سیاه نصیبم می شد ! و حالا شاید سرود مرگ رو خونده بودم !

از چه می نالیم ؟ از چه بیزاریم ؟ ما نطفه عقربکهاییم! از چه می ترسیم ؟ از چه می خوانیم ؟ ما گندیده ثانیه هاییم

 

scorpion


سفر به سرزمین روسپیان قسمت اول – رفت

می خواستم برم سفر جاییکه ارزون باشه آزاد باشه سبز باشه و آروم باشه … گفتم یه سرچی توی نت بکنم ببینید چی نوشتن در موردش :

از ۵۰بات که معادل ۲شیشه نوشابه است ،تا۲۰۰۰بات که دختربچه های لاغر و ریز اندام تایلندی را به اجاره می دهند و دلالان ؛زنانگی را مانند کالا به حراج می گذارند.
در بانکوک و یا پاتایا و حتی پکت می توان،با قدم زدن در کوچه پس کوچه ها،شاهد انواع و اقسام ؛شو سکس ها،دیسکوهاو تریاها و خانه های باشید که با زن از توریست های سراسر دنیا پذیرایی می کنند. توریست های که اگر مایل باشند می توانند با کمترین پول شب را در کنار دختربچه های ۱۲- ۳۱  ساله تایلندی به صبح برسانند.
دخترک ۱۷ساله ای که مقابل هتل بساط سوسک فروشی دارد،با شلوار جین کوتاه ،موهای زرد و قرمز رنگ کرده که با فکل های سفید آن را بسته است.و صورت کاملا نقاشی شده عجیب و غریب و لب های که با ماتیک پررنگ آلبالویی ،با حرکت های تند و سریع از آغوش مرد اروپایی به آغوش مرد آسیایی می رود و با همه دلبری هایش موفق نمی شود که خود را هم قیمت یک پرس غذا که مخلوطی از سوسک و کرم است به مردانی که گوشه خیابان روی نیمکت ها نشسته اند ارزانی کند.

دخترک مقابل دوربین فیگور می گیرد.و عکس می اندازد.ته رنگ زردش زیر رنگ ها پنهان نمی شود.به دوست مترجم من می گوید:”این شغل من است.من از ده سالگی کارکرده ام .هم غذا فروخته ام وهم اگر توریست ها بخواهند وقتم را با آنها می گذرانم.کارت ویژه سلامت دارم و مالیات می دهم.سیگار روشن می کند و تند تند به سیگار پک می زند.و با دیدن مرد کره ای که به او اشاره می کند،بساطش را به دختری دیگر می سپارد و به دنبال او می دود.

کوچه هیپی ها ،کوچه باریک و بلندی است پر از دخترها و پسرهای هیپی که موهای خود را در خیابان می بافند.در خیابان معامله می کنند.در خیابان می رقصند و جنس خرید و فروش می کنند. در این کوچه مشروب ۶۰بات است و هیپی ها در کار معامله زنان با هم رقابت می کنند .پسران زرد پوستی که تن و بدن خود را خالکوبی کرده اندو به عنوان بادی گارد یا دلال در این کوچه ها پلاس اند و دختران تایلندی قرمز پوشی که وسط خیابان ایستاده اند و بی اعتنا به رقص اطراف خود مشتری ها را به خود و به محل اجاره زنان راهنمایی می کنند.کاتالوگ و بوروشور و عکس هم جزءابزار تبلیغاتی آنها به کار می رود.

دختران قرمز پوش با آن آرایش های تند از گرفتن عکس استقبال می کنند و از کار خود صحبت می کنند؛ کاملا عادی و بدون هیچ خجالتی .دخترک می گوید:”دولت مطابق با سال نو کشور برای ما تبریک می فرستد و از شغل ما که برای کشور درآمد ایجاد می کنیم ،تشکر می کند.اینجا خیلی از دختر ها معلمند یا پزشک یا کارمند و یا خواننده و فروشنده اند و ما هم این شغل را داریم و اگر نه نمی توانیم شکم خودمان و خانواده امان را سیر کنیم .او گران ترین قیمتی که برای دختر بچه های تایلندی می دهد ۳۰۰۰بات است .دختری که ۱۳سال دارد و حاضر است یک شب در کنار مرد بماند. شاید دردناک ترین صحنه ها،دیدن همین دختربچه های باشد که بازار برده فروش های دوران های گذشته را امروز به شیوه ای مدرن در ذهن انسان تداعی می کند. دختر بچه های که برای لذت مردان و درآمدی مختصر،می رقصند و شنیع ترین حرکات را انجام می دهند.

کوچه،پس کوچه های این شهر شاهد زنان دیگری است که از صبح تا شب،در هوای خفه کننده و شرجی بانکوک غذا می فروشند. زنان فقیری که آنها هم،آدرس محلات تفریح شبانه و دیسکو ها را می دانند و مانند راهنما عمل می کنند.”یا”زنی است که با وجود لاغری و سوءتغذیه ای که در ظاهرش مشهود است مانند فرفره ظرف می شوید،سبزی و کلم رنده می کند.ادویه اضافه می کند.مخلوط را می کوبد.کمی حرارت می دهد و چیزی به نام غذا در اختیار مشتری قرار می دهد.

یا”در یک آلونک زندگی می کند و نان آور ۴فرزندش است.همسرش فوت کرده و زندگی را به سختی می گذراند.”یا”دوست دارد دخترش که نتوانسته به دانشگاه دولتی راه یابد و نتوانسته در دانشگاه خصوصی درس بخواند”ماساژور”شود.ماساژ شغل دیگری است که زنان تایلندی به آن مشغولند.

زن ۳۰ساله ای که اهل “پوکت”است و در یک مرکز مخصوص ماساژکار می کند. می گوید:”من مردهای زیادی را می شناسم که برای ماساژ به بانکوک می آیند.ماساژیک شغل سنتی است و ما از صبح تا شب کار می کنیم .”او حاضر نیست در محل های که از ماساژ به عنوان یک ابزار سکس استفاده می کنند کار کند.اما هرروز تعداد زیادی از مشتریانش را مردها تشکیل می دهند. او اجازه عکاسی به من نمی دهد.

در فروشگاه “پلازا با مرد ۵۰ساله موبور فرانسوی صحبت می کنم که هرسال دوهفته به تایلند می آید. او دندانپزشک است و همسر و ۲فرزند دارد.عازم پاتایاست و تنها برای دیسکوهای شبانه،شب نشینی ها و تفریحات به تایلند آمده است.دختر تایلندی که در کنار اوست شبها در یک هتل آواز می خواند.کارت بهداشت دارد و به زحمت وزنش به ۴۵کیلو می رسد.

دیدن مردهای ایرانی هم عادی است.هواپیمای تهران بانکوک مملو از مردانی است که این کشور را برای تفریح انتخاب می کنند.مردانی که در طول سفر به همسران خود تلفن می کنند.اظهار می کنند که دلشان برای دخترانشان تنگ شده است و وقتی مطلع می شوند من روزنامه نگارم،همگی به اتفاق می گویند که برای تجارت و یا کار به تایلند آمده اند و یا اینکه در سفرهای بعدی با همسرانشان خواهند آمد.مردانی که در بازگشت از هیچکدام آنها آزمایش HIVبه عمل نمی آید.و در مبادی ورودی باز،وارد کشور شده و در صورت بیماری اولین فردی را که قربانی می کند،همسرانشان است


اما فصل مشترک همه روسپیان تایلندی فقر است و سرنوشت نهایی همه آنهانیز فقر و ایدز و اعتیاد و الکل

که آنها را به هلاکت و نابودی می کشد.

یک زن ۳۰ساله حتی دیگر فرصتی برای ادامه همین مسیر ندارد؛حتی به اندازه سیرکردن شکمش.
دختران تایلندی ،کودکی را با فحشاء آغاز می کنندو دلالان و مردان کاباره دار بیشترین سود را از این تجارت کثیف انسانی می برند,
روی یگر سکه ،قاچاق دختر بچه هایتایلندی است که در شبکه های قاچاق به سمت اروپا حمل می شوند و باز این شبکه ها معمولا به وسیله مردانی اداره می شود که زن را به شکل یک کالا و یا جنس می بینند.
محله “بت بویت رود”و یا اطراف “نایت شاپینگ رودها”با کوچه های موازی ،باریک ،پرزرق و برق ،مشروب فروشی های کنار خیابان و دختران و پسران اروپایی حالت عادی ندارند.انواع و اقسام داروهای محرک استفاده می شود.دختران سرهایشان را داخل کوچه آرایش می کنند و در دالان ها گم می شوند.چند هیپی بایک مرد بر سر قیمت یک دختر زرد پوست ،کوتاه قد دعوا می کنند.از همه ملیت ها در اینجا آدم می بینی .آدم های که چانه می زنند.می گیرند،پس می دهند.و در همین کوچه ها و بالاخانه ها شرافت زنان را معامله می کنند.

در دانشگاه “محی دول “در سالایا دختر جوانی که برای فارغ التحصیلی اش با مجسمه “سیترا”عکس می گیرد،گفت وگو می کنم. اوابتدا از زنان تحصلکرده و موفق تایلندی می گوید.اما نفی نمی کند که جمع زیادی از دختران کشورش مایه سرگرمی و تفریح توریست ها شده اند و تن به فحشاء داده اند.او کشورش را فاقد منابع درآمدزا و منابع زیرزمینی می داند ومعتقد است که دولتمردان نتوانسته اند از دریا و زمین و سنگ های قیمتی به شکل درست و مکانیزه استفاده کنند و به همین دلیل از فروش زنان و کار زنان به عنوان بالاترین منبع درآمد سود می برند.و حتی لیدی-بری ها با تزریق هورمون و دارو خود را به شکل زنان در می آورند تا بتوانندکارکنند. بسیاری از زنانی که تن به خود فروشی می دهند،بدون کارت بهداشت هستند وبه همین دلیل آمار ایدز وحشتناک است و دختران آگاهی لازم جهت رعایت بهداشت را ندارندو برای اینکه مالیات ندهند،آمار خود را به دولت ارائه نمی کنند.چرا که دولت از این افراد مالیات مختصری می گیرد.او مهم ترین مشکل را عدم رعایت بهداشت و نداشتن آگاهی از چگونگی انتقال ایدز در میان این افراد می داند.
دختر فارغ التحصیل تایلندی می گوید:”در کمال تاسف ،تمام تاکسی ها،مغازه داران ،ماساژورها،فروشنده ها،هتل ها ،همه وهمه آدرس این محلات را بهتر از آدرس دانشگاهها و مراکز علمی کشور می دانند.و برای معرفی چنین مکان هایی حتی پول دریافت می کنند.”
او آمار ایدزرا قطعی نمی داند ولی معتقد است که حتما بیش از یک میلیون نفر آلوده به ویروس ایدز هستند و شما که در این کشور در کنفرانس مربوط به زنان شرکت کردید،باید از مشاور پادشاه که در افتتاحیه شرکت کرد ،راجع به ایدز و فحشا ء و ترافیک زنان در کشورش سوال می کردید.
در تایلند با تمام این مسائل و سقوط اخلاق در هر ساعت شب که راه بروی و یا تاکسی بگیری کسی مزاحمت نمی شود و می توانی تا نیمه های شب گزارش تهیه کنی،عکس بگیری و بعد با خیال راحت یک تاکسی صدا کنی و به هتل بروی.هر چند که همیشه با سوالات متعددی در ارتباط با حجاب از من می پرسیدند ومن مجبور می شدم که راجع به حجاب توضیح بدهم .

با تشکر ازفریبا داودی مهاجر

برق نیست !!!

 

سایت رسمی اداره برق هک شد

  http://www.elecnet.ir

و من بهترین شعری که در چند سال گذشته خونده بودم رو براتون می نویسم :

البته منبع این شعر سایت رسمی اداره ی برق هستش :

Hacked by Pouya_Server ;)

Pouya.S3rver@Gmail.Com

الان میشه بگید فواید این سایت چیه ؟

به ریش مردم میخندید ؟

گفتم چند تا فحش بالای ۱۸ بهتون بعد دیدم نه من که بی شخصیت نیستم !

پس …

یه قطعه ای ادبی + سروده ای بس زیبا ازbabaye_sheytan بهتون تقدیم میکنم

========================================================

گفتین یک کم صرفه جویی آخه کجای دنیا این طوریه ؟؟؟؟ خیلی باحالین

این جدول خاموشی و این شعر تقدیم به همه زحمت کشسان عرصه سیاست

!!!!!!شاید که آینده از آن ما

منطقه۱
روزها برق باشد شبها به علت برهم خوردن مجالس پارتی از ساعت ۲۰ تا ۳ صبح برق برود
منطقه ۲-۳
مانند بالا
منطقه ۴
روزی نیم ساعت برق نباشد جهت اعمال قانون و یکنواخت سازی
منطقه ۵
روز ۲ ساعت به اضافه ۵ ساعت تنبیه سال ۱۳۴۲ که منطقه به شرکت برق بدهکاربود( پرونده موجود است)
منطقه ۶
صبح ها که نور کافیست برق نباشد برای شب هرکسی برق می خواهد برگه درخواست برق پر شود بخش اداری پیگیری نماید
منطقه ۷
بیخود کردن برق می خواهند یک روز درمیان کافیست کسی اعتراض کرد آب شرب آن خانوار قطع شود تا عبرت سایرین گردد
منطقه ۸
منزل مادر خانم بنده آنجاست همیشه برق باشد
منطقه ۹
منزل خودمان آنجاست جهت رعایت عدالت فقط ۲۰ دقیقه دم صبح برود
منطقه ۱۰
منزل باجناق آنجاست، آنچنان برق برود و بیاید که تمام لوازم صوتی وی بسوزد تا رویش کم شود
منطقه ۱۱
به کل برق نباشد ( دلیل خواستند گاز قطع شود)
منطقه ۱۲-۱۳
بچه محل های قدیم آنجا سکونت دارند عاشق فوتبال هستند شبهایی که فوتبال دارد برق باشد
منطقه ۱۴-۱۵-۱۶
به علت ازدیاد اراذل برای از بین بردن پتوق ها شبها کلا برق لازم نیست
منطقه ۱۸-۱۹-۲۰
روزی نیم ساعت به دلخواه شهردار مناطق
منطقه ۲۱-۲۲
بخشنامه شود که اختراع برق توسط ادیسون شایعه بوده.

=============================

نگو در خانه ی ما برق رفته
بگو در کل دنیا برق رفته

بکن یک لامپ را در خانه خاموش
نمی دانی که صد جا برق رفته ؟

تمام شهر از بالا به پایین
و از پایین به بالا برق رفته

نمی بینم ستاره در سماوات
از اینجا تا ثریا برق رفته

خداوندا به کل شهروندان
بده �صبراً جمیلا� برق رفته !

اگر دارند چادر برق رفته
اگر دارند ویلا برق رفته

ندارد فرق دارا با ندارا(!)
عدالت را! چه زیبا برق رفته

رود مجنون که ups بیارد
سر میک آپ لیلا برق رفته

چو برقت می رود خوابت می آید(!)
لالا لالا لالالا برق رفته

پیامک می زنی: �meeting canceled�
ندا! سارا! سمیرا! برق رفته

فلانی در سخنرانیش می گفت:
�لذا ایضا لهذا برق رفته

نبودِ برق یک بحث جهانی است
همین الان اروپا برق رفته

به جان حضرت حافظ که چندی است
سمرقند و بخارا برق رفته…�

جواب بچه را بابا چنین داد:
نمی یابیم قاقا برق رفته

به جای قصه ی دارا و سارا
از این پس: آب بابا برق رفته

دعاهامان نمی گردند اجابت
مگر در عرش اعلا برق رفته؟!

�مسلمان نشنود کافر نبیند�
که حتی در کلیسا برق رفته!

�بیا تا دست یکدیگر بگیریم�
بیا کاری بکن تا برق رفته

فضا آرام و تاریک و رمانتیک
درست عین تو فیلما! برق رفته

و مردی با زنش می گفت هر شب
صدا کم کن که سیما برق رفته!

�مرا کیفیت چشم تو کافی است�
ولی افسوس! حالا برق رفته

�الا یا ایها الساقی ادر کـَ…�
که ناگه بین اجرا برق رفته!

اگر قدر انرژی را بدانیم
نمی بینیم فردا برق رفته

خودم اســراف کردم در همین شعر
بسی ور رفته ام با �برق رفته�

درون بیت بیتش آب بستم
و در مصرا به مصرا برق رفته!

دوباره ماند شعرم نیمه کاره
دوباره باز گویا برق رفته…

من اگر خدا بودم

 

من اگه خدا بودم وقتی شیطان در برابر انسان سجده نکرد خشتکش رو در میاوردم و از بارگاه بیرونش میکردم !

چه معنی داره شیطان به حرف خدا گوش نکنه !

وقتی میخواستم پیغمبر برای خلق تعیین کنم از ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر ۶۲۰۰۰ نفرش رو از زنان منسوب میکردم تا عدالت رعایت بشه !

کمی سلیقه به خرج میدادم و بجای اینکه خونه خودم رو در صحرای خشک و بی آب و علف عربستان بنا کنم در سواحل جزایر هاوایی یه خونه شیک و مدرن بنا میکردم با سوییت های مجهز و مجانی برای زواری که برای زیارت میومدن !

هیچوقت خونه خودم رو د ر انحصار مسلمون ها قرار نمی دادم و همه حق داشتن بیان خونه ام حتی بی خدا ها ! قدمشون سر چشم ! زوار بجای اینکه تو صحرای عرفه بدو بدو کنن کنار ساحل بدو بدو کنن حالشو ببرن و بجای لباس احرام هم مایوی دوتیکه بپوشن !

یه مشت از این حوری ها و قلمان رو هم مامور میکردم به حجاج سرویس بدن و پذیرایی کنن تا زیارت بهشون بهتر بچسبه !

اصلا نمیذاشتم ادما صبح و ظهر و شب هی نماز خونن و سجده کنن و حرفای تکراری بزنن ! کمبود که ندارم هی بخوام طفلکی ها رو اذیت کنم که !

همه مسجد ها رو هم جمع میکردم به جاش کافی شاپ و کتابخونه و سینما درست میکردم !

یه چند تاش رو هم قهوه خونه سنتی درست میکردم که محسن نامجو توش سه تار بزنه بخونه !

هر کسی هم که من رو صدا میزد و میگفت اِی خدا زود بهش میگفتم جانم قربونت برم عزیز دلم فدات بشم نه اینکه محل سگ هم نذارم ! بنده افریدم باید سرویس بدم دیگه گوسفند که نیستن ول کنم تو بیابون !

قشری به نام روحانیت رو اصلا خلق نمیکردم ! به بنده هام همه یه جو عقل میدادم تا بتونن بد رو از خوب تشخیص بدن و نیازی به فتوا و این مزخرفات نباشه !

عزراییل رو هم میفرستادم اونجا که عرب نی انداخت بره غاز بچرونه ! به جای عزراییل یه حوری خوش هیکل سفید و بلوری میفرستادم تا جون مردا رو بگیره و یک جوان رعنای خوش هیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره ! ) اینجوری دیگه نه تنها کسی از مرگ نمیترسید بلکه این پیرزن پیرمردها هی از خدا مرگ میخواستن نصفه شبی(!

جون بچه ها رو هم اصلا نمیگرفتم ! اصلا اجازه نمیدادم انسان ناقص و معلول به دنیا بیاد ریشه جنگ رو هم خشک میکردم بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم ! سعی میکردم حضورم اینقدر در زندگی مردم ملموس با شه که دیگه هیچ کس نگه خدای چی ! کشک چی ! .. خدا کیلو چند ؟ .. کدوم خدا ؟

اخ که اگه خدا بودم یه بهشت توی یکی از سیاره ها خلق میکردم اخرین مدل ! نه اینجوری که توی جوب هاش ( جوی هاش ) شیر و عسل بیاد ! شیر و عسلی که توی جوب ( جوی ) باشه به درد همون اعراب هزار و چهار صد سال پیش میخوره ! اونایی که بنده صالح بودن میفرستادم توی این بهشت و اونایی هم که خطا کار بودن و بنده های درست درمونی نبو ن بجای جهنم میفرستادم توی ایران زندگی کنن قدر عافیت رو بدونن !

از خدا بخاطر این همه اختلاف سلیقه عذر خواهی میکنم

با تشکر از خانوم سمندر علی بخاطر ایمیلشون

روز نصرت

۲۷ خرداد روز نصرت رحمانی عزیزمه . مرشد شعر و درد و همراهی . از اینکه او را غمگین خوانند ابایی نداشت . نصرت احترام من را بر می انگیزد به عنوان شاعری بی پیرایه که روح عریانش هم حتی در شعر هم رنگ زخم های انسانیت بود . درباره ی زندگی و شعر نصرت رحمانی
و خداغم‌ را آفرید
مجتبی‌ پورمحسن

سه‌ سال‌ پیش‌ و در بعدازظهر آخرین‌ جمعه‌ بهاری‌، نصرت‌ رحمانی‌ یکی‌ از بازماندگان‌ دوران‌ طلایی‌ ادبیات‌ شعری‌ ایران‌ درگذشت‌. بیست‌ و هفتم‌ خردادماه‌ سال‌ هفتادونه‌، نصرت‌ در خانه‌یی‌ که‌ با همه‌ بزرگی‌اش‌، برای‌ عظمت‌ شاعری‌ جاودانی‌ محقر می‌نمود در آغوش‌ پسرش‌ «آرش‌» آخرین‌ نفسهای‌ زندگی‌ را کشید. او یکی‌ از آخرین‌ سربازان‌ باقیمانده‌ از میدان‌ شعر دهه‌های‌ نه‌ چندان‌ دور بود.نوشتن‌ درباره‌ نصرت‌ چندان‌ ساده‌ نیست‌ چرا که‌ او هیچگاه‌ شخصیتی‌ یکه‌ از خود ارایه‌ نداد و شاید همین‌ ویژگی‌ مثبت‌، او را به‌ شاعری‌ بزرگ‌ تبدیل‌ کرد.نخستین‌ کتاب‌ او با نام‌ کوچ‌ در سال‌ ۱۳۳۳ منتشر شد. در حالی‌ که‌ او از جلال‌ آل‌احمد خواسته‌ بود بر کتابش‌ مقدمه‌ بنویسد، مقدمه‌ کتاب‌ او را کسی‌ نوشت‌ که‌ بنیانگذار انقلاب‌ شعر معاصر است‌. در بخشی‌ از این‌ مقدمه‌ آمده‌ است‌:

«آن‌ چیزهایی‌ که‌ در زندگی‌ هست‌ و در شعر دیگران‌ سایه‌یی‌ از خود نشان‌ می‌دهد،در شعر شما بی‌پرده‌اند. اگر جرات‌ را در دیگران‌ نپسندند برای‌ شما عیب‌ نیست‌!… از اینکه‌ اشعار شما به‌ بهانه‌ اوزانی‌ آزاد، وزن‌ را از دست‌ نداده‌ و دست‌ به‌ شلوغی‌ نزده‌ است‌، قابل‌ این‌ است‌ که‌ گفته‌ شود: تجدد در شعرهای‌ شما با متانت‌ انجام‌ گرفته‌ است‌! اگر در معنی‌ تند رفته‌اید، در ادای‌ معنی‌ دچار تندروی‌هایی‌ که‌ دیگران‌ شده‌اند،نشده‌اید .

«کار حرفه‌یی‌ نصرت‌ که‌ با انتشار کوچ‌ آغاز شد،مقارن‌ با سالهایی‌ بود که‌ فضای‌ اجتماعی‌ ایران‌ پس‌ از کودتای‌ مرداد ۱۳۳۲، آکنده‌ از ناامیدی‌ بود. اگرچه‌ بسیاری‌ از شاعران‌ نیز تحت‌ تاثیر این‌ فضا شعرهای‌ «شکست‌» سرودند اما در تمام‌ این‌ سالها شعر رحمانی‌ منحصر بفرد بود. چرا که‌ او بیش‌ از آنکه‌ به‌ شکست‌های‌ اجتماعی‌ بپردازد به‌ ناامیدی‌ و سیاهی‌ فردی‌ نظر داشت‌.

گویند که‌ داستان‌ شب‌ تاب‌ \ چون‌ قصه‌ شاعری‌ است‌ گمنام‌\ کز شام‌، همیشه‌ سوخت‌ تا بام‌\ از بام‌ به‌ کس‌ نگفت‌ تا شام‌!

در شعرهای‌ «کوچ‌» دیگر خبری‌ از ارایه‌ تصاویر فراواقعی‌ و خیالپردازانه‌ نبود،هرچه‌ بود بازتاب‌های‌ واقعی‌ جهان‌ بود که‌ در شعر او می‌آمد. رحمانی‌ در این‌ کتاب‌ به‌ اوزان‌ فارسی‌ نتاخت‌ بلکه‌ بسیار هم‌ از این‌ امکان‌ استفاده‌ کرد. اما تجربه‌ نصرت‌ در این‌ کتاب‌ منجر به‌ دگرگونی‌ عظیم‌ دیگری‌ شد. او با چرخشی‌ صدوهشتاد درجه‌یی‌، شعر فارسی‌ را از تکرار رمانیسم‌ آزاردهنده‌ نجات‌ داد. اگر نیما بسیاری‌ از اسلوب‌های‌ قراردادی‌ شعر فارسی‌ را تغییر داد،نصرت‌ رحمانی‌،گفتمان‌ حاکم‌ شعری‌ را دگرگون‌ ساخت‌. او شاعری‌ نبود که‌ از موضع‌ بالا و از صف‌ خوب‌ها بدی‌ها را ببیند. نصرت‌ برای‌ انعکاس‌ واقعیات‌، خود را وارد سیاهی‌ها کرده‌ بود:

آخرین‌ عابر این‌ کوچه‌ منم‌\ سایه‌ام‌ له‌ شده‌ زیر پایم‌\ دیده‌ام‌ مات‌ به‌ تاریکی‌ راه‌\ پنجه‌ بر پنجره‌ات‌ می‌سایم‌! چشم‌هایم‌ حلبی‌ باز امشب‌\ نگه‌ خویش‌ به‌ من‌ دوخته‌اند\ شمع‌ها اگرچه‌ دمی‌ خندیدند\ عاقبت‌ گریه‌کنان‌ سوخته‌اند!

دومین‌ مجموعه‌ شعر نصرت‌ رحمانی‌ با نام‌ «کویر» در سال‌ ۱۳۳۴ منتشر شد. این‌ کتاب‌ نشان‌ می‌داد که‌ «کوچ‌» یک‌ اتفاق‌ نبوده‌ و نصرت‌ رحمانی‌ تعریف‌ متفاوتی‌ از «شاعری‌» ارایه‌ داده‌ است‌. با این‌ همه‌ او در این‌ کتاب‌ هم‌ همچنان‌ مقهور حل‌ شدنش‌ در سیاهی‌، به‌ این‌ اتفاق‌ پرداخت‌.

شاعر نشدم‌ در دل‌ این‌ ظلمت‌ جاوید\ تا شعر مرا دختر همسایه‌ بخواند\ شاعر نشدم‌ تا دل‌ استاد اگر خواست‌\ احسنت‌ مرا گوید و استاد بداند\…\ این‌ نغمه‌ من‌ نیست‌،ببندید دهان‌ را\ خواهم‌ به‌ لب‌ چشمه‌ خورشید بمیرم‌\ من‌ شاعر بازو و لب‌ و سینه‌ نبودم‌\ خواهم‌ که‌ در این‌ ظلمت‌ جاوید بمیرم‌.

دو سال‌ بعد «ترمه‌» منتشر شد. سیاهی‌ نخی‌ بود که‌ سه‌ کتاب‌ نصرت‌ را به‌ هم‌ پیوند می‌زد. او در جهان‌ پیرامونش‌ جز سیاهی‌ چیزی‌ نمی‌دید. چنانکه‌ در مقدمه‌ کتاب‌ «ترمه‌» به‌ خواننده‌اش‌ نهیب‌ می‌زند که‌ برای‌ او جز طلسم‌ سیاه‌بختی‌ و یاس‌ هدیه‌یی‌ نیاورده‌ است‌.اما کتاب‌ دویست‌ صفحه‌یی‌ «میعاد در لجن‌» به‌ فاصله‌ ده‌ سال‌ از «ترمه‌» منتشر شد. این‌ کتاب‌ یکی‌ از بهترین‌ آثار نصرت‌ رحمانی‌ است‌. شاعر نسخه‌ تجویز نمی‌کند بلکه‌ امید به‌ هر نسخه‌یی‌ را نفی‌ می‌کند. فضای‌ بسیار سیاه‌ شعرها نتیجه‌ نوع‌ نگاه‌ خاص‌ شاعر است‌. نصرت‌ در «میعاد در لجن‌» از ویرانی‌ حرف‌ می‌زند. رنج‌ را می‌شود در تمام‌ کلمات‌ کتاب‌ دید. شاعر با هیچ‌ اتفاق‌ پیرامونش‌ تبانی‌ نمی‌کند. شعرها در اختیار بحران‌های‌ اجتماعی‌ نیستند اما بخاطر ذات‌ فردی‌شان‌ می‌توانند در فردفرد اجتماع‌ جاری‌ شوند.

موش‌ها می‌دانند\ اگر آن‌ روز رسیده‌ است‌ که‌ پولاد جوند \ بمب‌ و باروت‌ مقوی‌تر از گندم‌ و جوست‌\ عدل‌ فریاد کشید: \ احتکار خارج‌ از قانون‌ است‌ \ بمب‌ها باید مصرف‌ گردند!\ عطر باروت‌ زمین‌ را بویید

در سطرهای‌ بالا با آنکه‌ رحمانی‌ به‌ چالش‌ مفاهیم‌ در جهان‌ معاصرش‌ می‌پردازد اما خود و شعرش‌ را در زنجیر گروه‌ خاص‌ محدود نمی‌کند، در عین‌ زمان‌ را نیز دور می‌زند «میعاد در لجن‌» محصول‌ جست‌وجوی‌ نافرجام‌ شاعر در سیاهی‌هاست‌. هر چند که‌ در معدود سطرهایی‌ می‌توان‌ نشانی‌ از امید یافت‌ که‌ وجود دارد اگرچه‌ شاعر خود نیز نتوانسته‌ است‌ آن‌ را بیابد.

خط‌ اگر جاری‌ نیست‌\ هر خطی‌ دیواری‌ است‌ \ دیرگاهی‌ است‌ که‌ از هر حلقی‌ زنجیری‌ روییده‌ است‌\ قفل‌ هم‌ امیدی‌ است‌ \ قفل‌ یعنی‌ که‌ کلیدی‌ هم‌ هست‌

شاعر در میعاد در لجن‌ نفرت‌، عشق‌، خودکشی‌، گناه‌ و خیانت‌ را در واقعیت‌های‌ کوچه‌ و بازار پیگیری‌ می‌کند اما در «حریق‌ باد» به‌ جست‌ وجوی‌ درونی‌ دست‌ می‌زند. «حریق‌ باد» نیز یکی‌ از کتاب‌های‌ درخشان‌ نصرت‌ رحمانی‌ است‌. در حریق‌ باد، شاعر پس‌ از تاختن‌ به‌ همه‌ وجودها و تبعات‌ وجودی‌ در جهان‌ اجتماعی‌، به‌ خودش‌ می‌تازد. او حالا ذهنیت‌ خودش‌ را از جهان‌ مورد پرسش‌ قرار می‌دهد.شعرهای‌ این‌ کتاب‌ از جهتی‌ دیگر نیز قابل‌ توجهند. رحمانی‌ که‌ تا پیش‌ از این‌ کتاب‌ ظاهرا فقط‌ به‌ محتوای‌ شعرهایش‌ توجه‌ داشت‌ در شعرهای‌ این‌ کتاب‌ شکل‌های‌ جدیدی‌ از وجودش‌ را ارایه‌ می‌دهد. این‌ مساله‌ شاید نشانگر کوچ‌ شاعر از بیرون‌ به‌ درون‌ خود و جست‌وجوی‌ بی‌قرارانه‌ او باشد

.من‌ خسته‌ نیستم‌\ دیریست‌ خستگی‌ام‌\ تعویض‌ گشته‌ است‌ به‌ درهم‌ شکستگی‌\ من‌ خسته‌ نیستم‌\ در هم‌ شکسته‌ام‌\ این‌ خود امید بزرگی‌ نیست؟

شکل‌ شعرهای‌ رحمانی‌ در بعضی‌ از آثارش‌ همچون‌ سطرهای‌ بالا، پیوندی‌ عمیق‌ با محتوای‌ شعرش‌ دارد اما بدیهی‌ است‌ آنقدر که‌ محتوای‌ شعرهای‌ او ویرانگر است‌، شکل‌ این‌ شعرها، ساده‌تر است‌.و بالاخره‌ در سال‌ ۶۸ مجموعه‌ شعر «شمشیر معشوقه‌ قلم‌» منتشر شد. نخستین‌ کتاب‌ نصرت‌ رحمانی‌ پس‌ از انقلاب‌ که‌ بعد از سال‌ها سکوت‌ منتشر شد. این‌ کتاب‌ مورد توجه‌ بسیار قرار گرفت‌. هر چند که‌ نصرت‌ همیشه‌ شاعری‌ بود که‌ از خود می‌نوشت‌ و اگر از غیر می‌نوشت‌ باز هم‌ خود او بود که‌ درغیر تجلی‌ می‌یافت‌ اما «شمشیر معشوقه‌ قلم‌» حدیث‌ دیگری‌ از نفس‌ او بود. نمی‌شود درباره‌ شعر نصرت‌ رحمانی‌ نوشت‌ و به‌ زندگی‌ او اشاره‌یی‌ نکرد. چرا که‌ شعر او همه‌ زندگی‌ بود و زندگی‌اش‌ جز شعر نبود. بسیاری‌ از منتقدان‌ رحمانی‌ را در کنار فروغ‌ فرخزاد به‌ عنوان‌ شاعرانی‌ قلمداد می‌کنند که‌ حریم‌ تصنعی‌ شعر را شکستند و شعر را سراسر زندگی‌ کردند. نصرت‌ از معدود شاعرانی‌ بود که‌ سیاهی‌های‌ زندگی‌اش‌ را به‌ متن‌ شعری‌ منتقل‌ کرد. او هرگز به‌ دامن‌ شعر اجتماعی‌ نغلتید. اما شعر او محبوب‌ فرد فرد اجتماع‌ بود، به‌ این‌ دلیل‌ که‌ فرد فرد اجتماع‌ ایرانی‌ در سطر سطر شعرهای‌ رحمانی‌ حضور داشتند. در دوره‌یی‌ که‌ همه‌ شاعران‌ و نویسندگان‌، تحت‌ تاثیر شکست‌ سیاسی‌ خموده‌ از نشئه‌ مخدرات‌ از شکست‌های‌ اجتماعی‌ می‌نوشتند، او از اعتیاد و عشق‌ نوشت‌، از شکست‌ فرد فرد اجتماع‌. حضور نصرت‌ رحمانی‌ در ادبیات‌ شعر ایران‌ از این‌ جهت‌ که‌ بسیاری‌ از کلمات‌ بیرون‌ مانده‌ و واقعیت‌های‌ موجود اما نادیده‌ گرفته‌ را به‌ دامان‌ شعر برگرداند، حایز اهمیت‌ است‌. رحمانی‌ شاعر شکست‌ بود، شاعر خیانت‌، شاعر بدی‌ها، سیاهی‌ها.


انبوه‌ غم‌ حریم‌ و حرمت‌ خود را از دست‌ داده‌ است‌\ دیری‌ است‌ هیچ‌ کار ندارم‌\ مانند یک‌ وزیر\ وقتی‌ که‌ هیچ‌ کار نداری‌\ تو هیچ‌ کاره‌یی‌\ من‌ هیچ‌ کاره‌ام‌ یعنی‌ که‌ شاعرم‌\ گیرم‌ از این‌ کنایه‌ هیچ‌ نفهمی‌.

بر خلاف‌ آنچه‌ بعضی‌ از منتقدان‌ اعتقاد دارند به‌ نظر می‌ رسد که‌ فرم‌ در شعرهای‌ نصرت‌ اهمیت‌ زیادی‌ دارد. اما شکل‌های‌ جدید شعری‌ نصرت‌، در شعرهایش‌ خلق‌ می‌شد. شکل‌هایی‌ برای‌ پوچی‌، بیهودگی‌ و ناامیدی‌. ویژگی‌ بارزی‌ که‌ آثار رحمانی‌ را از دیگر همنسلانش‌ متمایز می‌کرد، نقش‌ مهم‌ «اعتراف‌» در آفرینش‌ شعرهایش‌ بود. چنانکه‌ در تنها اثر داستانی‌ او یعنی‌ «مردی‌ که‌ در غبار گم‌ شد» با گناهکاری‌ روبروییم‌ که‌ گویی‌ در محضر کشیش‌ اعتراف‌ می‌کند و نصرت‌ زندگی‌ را کشیش‌ خود ساخته‌ بود. نصرت‌ رحمانی‌ هیچگاه‌ زندگی‌ را جدی‌ نگرفت‌ و شاید به‌ همین‌ دلیل‌ شعر او را جدی‌ گرفت‌. او برای‌ نوشتن‌ شعر به‌ ویرانی‌ دست‌ زد. او خودش‌ را و زندگی‌اش‌ را به‌ نفع‌ شعر ویران‌ کرد.کورسوهای‌ امید را در خود کشت‌ تا شعر بنویسد:

وقتی‌ پرنده‌یی‌ را\ معتاد می‌کنند\ تا فالی‌ از قفس‌ به‌ در آرد\ و اهدا نماید آن‌ فال‌ را به‌ جویندگان‌ خوشبختی‌\ تا شاهدانه‌یی‌ به‌ هدیه‌ بگیرد\ پرواز… قصه‌ بس‌ ابلهانه‌یی‌ است‌\ از معبر قفس‌

با اینکه‌ جوایز زیادی‌ را برای‌ شعرهایش‌ دریافت‌ کرد و آثارش‌ با استقبال‌ زیاد مردم‌ مواجه‌ شد اما او همیشه‌ شاعر شکست‌ بود و ناامیدی‌ و اعتنایی‌ به‌ آنچه‌ خوشبختی‌های‌ زودگذر می‌نامید نکرد.تنها امید او «مرگ‌» بود. نصرت‌ سال‌های‌ آخر عمرش‌ را در یک‌ خانه‌ قدیمی‌ در رشت‌ با سیگاری‌ لای‌ انگلشتان‌ به‌ انتظار مرگ‌ نشست‌. او به‌ امید مرگ‌ زندگی‌ می‌کرد شاید بهتر است‌ «انتظار» را امید او بنامیم‌ و مرگ‌ را فرجامی‌ که‌ منتظرش‌ بود قلمداد کنیم‌. نصرت‌ دیدار عاشقانه‌یی‌ با مرگ‌ داشت‌. او که‌ سال‌ها پیش‌ زندگی‌ را در خود ویران‌ کرده‌ بود نوشت‌:

آغاز انهدام‌ چنین‌ است‌\ اینگونه‌ بود آغاز انقراض‌ سلسله‌ مردان‌\ یاران‌\ وقتی‌ صدای‌ حادثه‌ خوابید\ بر سنگ‌ گور من‌ بنویسید: یک‌ جنگجو که‌ نجنگید\ اما … شکست‌ خورد

و شاید مرگ‌، نخستین‌… نه‌، پس‌ از شعر دومین‌ پیروزی‌ او بود. منوچهری‌ درباره‌ نصرت‌ رحمانی‌ نوشته‌ است‌: نصرت‌ تصویرگر عصبی‌ زمانه‌ بیماری‌ است‌ که‌ در آن‌ فاجعه‌ دامنگیر هشیاران‌ نیست‌، خود هشیاران‌ فاجعه‌اند.و در عصر روز جمعه‌ بیست‌ و هفتم‌ خردادماه‌ سال‌ هفتاد و نه‌، شاعری‌ که‌ می‌گفت‌: «من‌ برای‌ در خود زیستن‌ آمدم‌، دیگران‌ در من‌ زیستند» درگذشت‌. مرگ‌ او اگر فاجعه‌ نباشد حسرتی‌ است‌ که‌ روی‌ دست‌ شعر فارسی‌ می‌ماند.

منابع : تاریخ‌ تحلیلی‌ شعر نو\ جلد دوم‌\ شمس‌ لنگرودی‌ \ نشر مرکز آوازی در فرجام‌\ مجموعه‌ دفترهای‌ شعر نصرت‌ رحمانی‌ \ انتشارات‌ علمی‌ از نقطه‌ تا خط‌ \ محمود نیکویه‌ \ انتشارات‌ طاعتسایت مانیها سایت گیسو شاکری

 

 

آرش رحمانی ( داستان نویس )

( پوران شیرازی زاده ) همسر نصرت رحمانی

دانلود ای بی تو من خراب