سایه ی سوم (۳ مرد پشت سر )

واژه ها خون ریخته روی برف
جای پای یک رهگذر از قطب حرف
آنجا گفتن اینکه همیشه دوستت دارم تکراری شده
آنجا انتظار کشیدن پیش از ورود به گور قانونی شده
چشماش سرخ شده بود … وقتی بر گشت شادی رو دید !!! یه مرد روش داشت تکون می خورد !!! یک مرد داشت تمام اندام شادی من رو می خورد !!! داشت صدای عربده ی لذت اون مرد رو می دید … یه موزیک تند و ترنس داشت تمام فضا رو شرجی می کرد … یه موزیک شهوت آلود با صدای عربده های لذت اون مرد و جیغ های شادی … شادی زل زده بود توی چشماش … تمام لذت دنیا رو توی چشم شادی دید … نمی دونست باید چکار کنه .. این تنها صحنه ی سکس دنیا بود که شهوتش رو تحریک نمی کرد… شادی داشت تلاش می کرد تا درصد بیشتری لذت ببره !!! بعدش رو کرد به اون مرد که انگار مویی روی سرش نبود … اون مرد برگشت توی صورتش نگاه کرد !!! باورش نمی شد یه پیرمرد چروکیده و کچل و خسته ولی توی نگاهش برق لذت بود … یه پیرمرد می فهمی ؟!!! یه پیرمرد روی شادی من افتاده بود !!! یه پیرمرد داشت شادی من رو می کرد !!!پیرمرد لبخند مرموزی زد و گفت همیشه جوون ها انرژی می دن … همیشه ی همیشه مثل همیشه … موزیک مغزش رو می ترکوند … نفسش حبس شد … یادش اومد که هیچ وقت با شادی تنی نمالیده بود … شادی همیشه ادعای حجب و نجابت و اصالت داشت پس این چلغوز روی شادی من ؟>>>>….. شادی داشت اسم پیرمرد زشت رو صدا می زد پیرمرد خرفت کمرش خشک بود … خوب معلومه یا این کمری که نمی شه رقصید نمی شه ارضاء شد … !!! شادی توی اوج لذت بود و …واو در حالتی مثل کشیده شدن صورتش روی خاک … روی زمین … شادی بیا بریم از اینجا … شادی بیا بریم … شادی تورو خدا … بیا با هم بریم … این پیرمرد این بختک سیاه و زشت روی تو افتاده داره وجود شادی من رو می بره شادی بیا عزیز دلم این مرد ثروتمند و پیر هیچ وقت ازت ارضاء نمی شه … شادی روش رو ازش برگردوند … برگشت به تصاویر تلویزیون نگاه کرد موزیک داغ و تند بود و جماعتی که تا ۵ دقیقه ی پیش داشتند جفت گیری می کردند حالا با لباس های مشکی داشتند اشک می ریختند !!! ولی شادی شاد بود مثل همیشه که شاد بود اون هیچ وقت من رو نفهمید و البته حق داشت … پیرمرد که می شد از طرز حرف زدنش فهمید که خیلی خوب می تونه تو رو فریب بده بهش گفت : برای درک لذت شادی باید چند چیز داشت … اولش عشق… دوم جوانی … سوم انرژی !!! … و اون چقدر خوب فهمید که این ها چقدر معنای زیبایی می دن … عشق سرخ رو از سر متحرک اون مرد می شه دید و جوانی هم از چهره ی اون پیرمرد هم مثل بارون می باره و انرژی هم که صدای ناله های آمیخته به لذت شادی من می باره …بارونی رو انداخت روی دوشش… از خونه دوباره زد بیرون … برف داشت می بارید … نزدیک غروب جمعه ی سرد بود … مردم انگار یک روز تمام عزاداری کرده بودند… روی تابلوی عزاداری عکس همون پیرمرد زشت کچل رو دید که یک روز تموم مردم براش اشک ریخته بودند … شمع ها توی هر خونه روشن بود … روی برف خون ریخته بود … خون بره های قربانی همان روز … چشماش رو بست … توی وجودش پر از اشک شد … پاش روی برف ها سر خورد … سرش خورد به یک تخته سنگ و رفت … رفت … رفت …
…
..
.
راننده ی کامیون داشت می زد توی سرش !!! یه جوون ۲۳-۲۴ ساله … مغزش ریخته بود کف آسفالت
گروه بررسی سوانح در بین فاصله ی دوشهر چند تکه گوشت متلاشی پیدا کرده بودند که متعلق به یک هواپیمای آزمایشی بود …یکی از خدمه ی اون پرواز ۲۵-۲۶ ساله بود ….
دخترک اشک تموم وجودش رو گرفته بود … تورو خدا می تونین برش گردونین ؟… اشک تموم صورتش رو گرفته بود … رنگ اون مرد جوان و زیبا مثل گچ شده بود … دکتر گفت چی شد ؟ … دخترک گفت نمی دونم رفت دستشویی صدای بهم ریختن لوازم اومد بعد صدایی مثل صدای خوردن سر به کف سرامیک … وقتی رفتم توی دستشویی دیدم :

یک درب کرکره ای باز شد … رو بروش یه باغ بسیار زیبا بود … باد خنکی می وزید ودلنوازی فضا رو پر کرده بود … یک درخت پر از شکوفه رو بروش بود … شکوفه های بسیار زیبای سپید و زرد … بوی سیب … بوی میوه ی درخت کاج …یک حیاط خلوت بود که یک حوض با آب بسیار زلال آبنما داشت … بادی شروع به وزیدن کرد و رایحه ی خوش رو در تمام فضا پر کرد … آسمون رو تا بحال چنین آبی ندیده بود … حیاط کوچک و خلوت دنیای سکوت رو برای اولین بار تجربه کرد … نه سردش بود نه گرمش بود … نه غمگین بود و نه شاد بود … نه دیگه عاشق بود و نه از کسی متنفر بود … نه گشنه بود و نه سیر … سعی کرد شادی کنه … نشد … سعی کرد از شادابی گریه کنه نشد … فقط سرخوش بود … دیوار های باغ رو نمی دید ولی احساس کرد که حائل شده در حبابی هستش که حرکت غیر پیش بینی به تمام جهات رو داره … تمام خاطراتش رو فراموش کرده بود … کسی رو دیگه نمی شناخت … تمام صحنه هایی رو که می دید برای مدت کوتاهی در ذهنش بود … حتی اون درخت زیبا و شکوفه ها هم همیشه یک شکل نبودند … بدنش مثل ژله شده بود … مثل آب … دقیقاً خاصیت نطفه رو داشت … تمام تمایل به آرامش محض رو داشتند … گاهی وقت ها درختان نجوایی به باد سر می دادند و شکوفه رو در آب زلال می ریختند و جاری رود بر روی خاک سفید جریان داشتند … خاک اون منطقه نرم بود … قابل خوردن بود … بهترین بویی رو می دادند که تا بحال حس کرده بود … نگاهش قابل کنترل نبود … انگار هر چه را که اراده می کرد می دید … می توانست تمام حرکت هستی داخل حباب حیاط بن بست و بزرگ دورش رو پیش بینی کنه ولی این مسئله در عین حال که خسته کننده نبود براش جذابیت هم داشت … هیچ اسمی رو در یاد نداشت … خم شد انگشتش رو توی دهانش کرد … با نوک انگشتش ۳ سایه رو بر آب نقاشی کرد تا همدم تنهایی حبابی اش شوند … ۳ سایه … سایه ی ۳ مرد در پشت سر … درسومین روزاردیبهشت نطفه اش بسته شد نوشت : باران زیباست و بوی نای آن هم شگفت آور است این بو مرا به گذشته میبرد به آنجایی که تشکیل شدم وبه آینده میبرد به جاییکه سقوط خواهم کرد.

سومین روز بهمن ماه دقیقاً بعد از ۹ ماه که تکمیل ۳ سایه ۳ ماهه !!!
ساعت ۳ شب …
طفل کوچک رو بعلت اینکه زردی داشت و رنگش بیش از حد سپید بود ۳ روز در یک حباب شبشه ای بشدت تحت نظر گرفتند … اون کودک وقتی بدنیا اومد گریه نکرد !!!

آب جاری بود … از بدن آدما … از دهانشون … از خلط سینه شون … از مخرج و کام شون … از دستاهای وقت وضو گرفتن و وقتی می خواستند سر قربانی رو ببرند … آب جاری بود آب زلال جاری بود … ۳ سایه بودند که رنگ آب ها رو عوض می کردند … از خشم و بغض و عشق و نفرت و درد و شرم و وحشت و شهوت و صبر و زخم وزجر و میلاد و مرگ … از انسان آب جاری بود … ۳ سایه بودند که رنگ و خلوص آب رو عوض می کردند !!!

