Wordpress Themes

عشق

20070916171746p1.jpg

عشق را تحمل آن نیست

که در پیکری نظاره کننده ی آن باشد

که لبان سرشار از دلفریبی

چشمان بهت لذت

و صورتی سرشناس از آشنایی باشد

عشق وسعت سبک شده ی تحمل ناپذیر هستی ست

که اگر بر قلبت نشیند

لبانت برای ابراز علاقه به هم می دوزد

چشمانت را کور می کند

و آن چنان رسوا می شوی

که نمی دانی عاشق همانی است که باقی مردم دیوانه می خوانندش

که نمی دانی زن بدنام خیابانی هم شاید یک زائر باشد

که برای زیارت کردن خدایش هر روز با لبان سرخ و چشمان خیس خودش را اسیر نگاه های مسموم و کلام زیبا می کند .

عشق نام دیگرش

بدنامی ست … گمنامی ست … بی نامی ست

عاشق بی آنکه سازی بداند بهترین ها می نوازد

بی آنکه نوشتن بداندبهترین ها را می سراید

و بدون منت … بی تجربه می میرد

برنمی گردم

20070918235650p.jpg


نگاهم خیس .. آهم خیس .. چرا اشک بر نمی گردد ؟ قلم بر کاغذم زجه زده آری که شعری تر نمی گردد

زمان تاریک … مکان تاریک … زمین و آسمان تاریک به قلبم آه دیدار یک ناجی دگر باور نمی گردد

نفس در سینه فرسوده زبس نای بغض پیموده هوایی بر نمی گردد

ز بس غم دارم از دنیا که بازی می کند با من ولی آخر نمی گردد

همه آنچه مرا بوده قمار تلخ از سوده ورق زندگی حتی بسوزم بر نمی گردد

شراب تلخ نوشیدم حواسی نیست که حسی بود دیگر بر نمی گردد

بیاد دارم روزی را که عاشق شد دلم رفت و منم رفتم و دیگر بر نمی گردم

بیاد دارم روزی که خسته از دنیا شدم بستم دو چشمم را

همه با چشم باز به خاکم باز بر گشتند و با چشمان بسته بر نمی گردم

همیشه گیج و آوار تنم راهی تنهاییست … کوچه کوچه بو کرده ام خاطرم را باز

ولی هرکس را که بر گشتم … بر نگشت و بر نمی گردم.