غروب آبان
غروب آبان من چرا نمی باری ؟

آخرین بار بود که دیدم چگونه چشمانش
سرگذشت باران بود
چگونه خاطره اش
خاطر خواب خوب غروب آبان بود
رعشه بر اندام و از گفتن پیغامش وحشت داشت
او به دلهره به گل سرخ شدن برای صحبت بامن عادت داشت
به او شعری دادم شعری برایم می خواند
اما در واقع احساس خودم را تحویل من می داد
شعرهایش سرگذشت باد بود حین عبور از پرده های دنیا
موهایش می آشفت تاب می خورد می دید من را از آن بالا
در خاطر باغ عاطفه ها تاب می خورد ..
باران فقط از چشم های او آب می خورد
کوچه از خاطره اش پرسه های ناب می خورد
دفتر اشعارش پر بود از قلب های سرخ خودکاری
بین دو زنگ تفریح .. تو پارک سر کوچه … وقت های بی کاری
چگونه بین دوستانش من را عشق ترانه می زد
چه زیبا وقتی پیشم آرام بود حرف های عاشقانه می زد
وقتی آخرین بار او را دیدم باطفلی در آغوش دنبال یک لقمه نان بود
همسرش دستش را رها کرده خسته از گرمای طاقت فرسای ظهر تابستان بود
برای من آن لحظه همیشه … غروب سرد ماه آبان بود