Wordpress Themes

خزان من


بازم پاییز شد … پاییز همیشه فصل تجربه های نو بوده … دوستان تازه … معلمین جدید … نگاه های نودرگیرهمدیگه و شیطنت های دوران مدرسه اصلاً یادم نمی ره .

خیلی دلم سفر می خواد .. اگر جای خوبی باشه که برم …


بازهم فصل خزان می آید

راه پر خاطره مدرسه ام تو را به یادم آورد

ایستگاه پر از عابرها

تاریکی زود رس پنجره ها

لرزش و سوزوسرما

درگیری چشم تورا به یادم آورد

توقف ثانیه ها

سقوط برگ برگ زندگی ام

لبریز شدن از رنگ ها

وقت رسیدن تورابه یادم آورد

بعد از آن فرعی ها

بید مجنون شده و زردوبلند

کوچه بر جا مانده با خاطره ها

آدرس قدیمی تورا به یادم آورد

نیمکت پر از خط خطی عاطفه ها

هجم به یک باره واژه

لرزش حنجره ها

حرف های صمیمی تو را به یادم آورد

تر شدن و نم نم ها

جفت شدن زیر یه چتر

محو شدن توی تماس دستها

گرمی عشق تو را به یادم آورد

وحشت از فرداها

دست خالی

زیادی فاصله ها

هنگامه ی پر زدن تو را بیادم آورد

نجابت

 

 

من در آن مجلس گرم

که طرف های وصال در گیر نشان و نجابت بودند

کنج اتاق بی خاطره گی با خورشید قبل غروب وداعی تلخ داشتم

و چه بی شرم و حیا در باغچه ی احساسم گل سرخ تو رو می کاشتم

من برای همه از شیوه ی بویش گلها گفتم

رمز تکثیرقاصدک ها را زیر باران شرح دادم

و جلوی چشم براق امید قسم خوردم

به اینکه به شمعدانی ها حتی بعد از خاموشی وفادار ماندم

به شب بخیر هر شب من پیش از خواب به رنگ مهتاب

من وفادار آیینه ها مانده ام حتی بعد از آنکه مات شدند

و هرگز ندانستم چیست مفهوم واقعی باکره گی

درک نکردم نجابت را در رحم اندوهم

من به آنها گفتم

قبل از وصالم با دوشیزه ی خاک

بوسه ی شیشه ی تبخیر وداع را تجربه کرده بودم

من اسم و نام و نشان ها دارم بر نیمکت فراموشی خویش

من نمی توانم داماد سنت ها و دل شکستن ها و از یاد رفتن ها باشم

گرچه نام نهادند تنهایی را نجابت بی کسی ها را حیا

موقع دل دادن من با اشک چشمی در باد

در همان لحظه ی ریزش صبر و رهایی تا فوران فریاد

گفتم هرگز .. هرگز … هرگز … نخواهم گذاشت محجوب مرا خوانند

تا تو را فراموش کنم … تا که ببرم تو را ای بهترین لرزش دل لحظه ای حتی از یاد ……………………