خزان من
بازم پاییز شد … پاییز همیشه فصل تجربه های نو بوده … دوستان تازه … معلمین جدید … نگاه های نودرگیرهمدیگه و شیطنت های دوران مدرسه اصلاً یادم نمی ره .
خیلی دلم سفر می خواد .. اگر جای خوبی باشه که برم …

بازهم فصل خزان می آید
راه پر خاطره مدرسه ام تو را به یادم آورد
ایستگاه پر از عابرها
تاریکی زود رس پنجره ها
لرزش و سوزوسرما
درگیری چشم تورا به یادم آورد
توقف ثانیه ها
سقوط برگ برگ زندگی ام
لبریز شدن از رنگ ها
وقت رسیدن تورابه یادم آورد
بعد از آن فرعی ها
بید مجنون شده و زردوبلند
کوچه بر جا مانده با خاطره ها
آدرس قدیمی تورا به یادم آورد
نیمکت پر از خط خطی عاطفه ها
هجم به یک باره واژه
لرزش حنجره ها
حرف های صمیمی تو را به یادم آورد
تر شدن و نم نم ها
جفت شدن زیر یه چتر
محو شدن توی تماس دستها
گرمی عشق تو را به یادم آورد
وحشت از فرداها
دست خالی
زیادی فاصله ها
هنگامه ی پر زدن تو را بیادم آورد
