سفر به سرزمین روسپیان-قسمت دوم
سلام
من برگشتم … باید بگم شاید این مطلبی که توی نت سرچ کرده بودم از نگاه من فقط ۱۰ درصد درست بود … تصمیم دارم خاطرات این سفر رو در ۹ فصل بنویسم … سفر پاتایا – بانکوک برای من خاطره انگیز ترین سفری بود که تا بحال انجام داده بودم .. نمی دونم نوشتن موضوعات و خاطرات باعث فیلتر شده این سایت می شه یا نه !!! ولی تلاش می کنم مثل یک دوربین فیلمبرداری تمام وقایع رو نگارش کنم احساس می کنم موضوعات زیادی برای گفتن دارم … اصلاً تصمیم ندارم داستان سکسی – عشقی – فکاهی – رمان یا شعر بنویسم … این موضوعات عین همون چیزیه که در ۷ روز برای من اتفاق افتاد پس بدون هیچ کم و کاستی می نویسم :
ساعت ۹ شب به وقت تهران هواپیما به مقصد بانکوک پرواز کرد … ۶ ساعت و نیم توی هواپیما بودیم … ساعت ۶ صبح به وقت محلی رسیدیم فرودگاه SUVARNABHUMI در شهر بانکوک . لیدر تور توی فرودگاه منتظرم بود … ۱۰۰ دلار چنج کردم که تقریباً می شد سه هزار و چهار صد بات به قوطی آبجو خریدم … سوار ون شدیم و راه افتادیم به سمت شهر پاتایا ..بجز من دو نفر دیگه هم همراه من شدند به نامهای علی و احسان … توی اتوبوس گفتگو کردیم ..
احسان : این رفیقمون خیلی حالش خوبه تنهایی اومده سفر …
من : من همیشه تنها می رم سفر … دوستان همراه نیستند … همه جا تنها رفتم اونجا رفیق پیدا می کنم کلی جاها که تا به حال رفتم با بچه های اونجا رفیق شدم و رفاقت ها هم موندگار …
احسان : دمت گرم … کدوم هتلی ؟
من : گلف سیام …
احسان : ا پس با هم تو یه هتل هستیم …
و ماشین داشت می رفت یه آهنگ تایلندی باحال گذاشته بود … کنار جاده پر بود از درختان موز و نارگیل …
با علی و احسان گرم گفتگو شدیم و قصه ی رفاقت ما شکل گرفت … از فرودگاه بانکوک تا پاتایا ۱ ساعت راهه … رسیدیم هتل خیلی زیبا بود کنار درش دوتا گلدون که توش پر آب بود روش چند تا نیلوفر آبی گل کرده بودند و توش ماهی های گوپی رنگارنگ می چرخیدند …

رفتم یه دوش گرفتم … چمدون ها رو باز کردم … لباسم رو عوض کردم … رفتم فروشگاه تا نوشابه بخرم … یه کفش کتانی با یک شیشه کوکاکولا خریدم … اومدم تو هتل دیدم علی تو لابی هتل نشسته .. گفتم اینجا چی کار می کنی چرا نمی ری تو ؟ .. گفت احسان مشغوله … گفتم یعنی چی ؟ … گفت یعنی رو کار یه باباییه ؟… گفتم از کجا آوردین ؟ گفت هیچی رفتم کنار ساحل دیدم یکی داره راه می ره ورش داشتم آوردمش هتل
گفت : ترکوندیم ۷ بار من رفتم …
گفتم خوش باشی … رفتم تو اتاقم در یه کنسرو رو باز کردم نشستم پشت شیشه و شروع کردم به خوردن کنسرو …
به ذهنم رسید که روسپیگری در این مملکت جزء فضایل اخلاقی هستش … مردمش قبول کردند و زنانش از اون بعنوان یک شغل محترمانه یاد می کنند … من هم تشنه هستم … خسته هستم از زخم هایی که توی خاک من خوردم … برم بدنی بمالم … زنی در آغوش کشم … شهوتی خالی شه … شاید آروم تر بشم … در ضمن می دونم هم که چطور می شه بیمار نشد …
راه افتادم طرف ساحل … آدرس رو پرسیدم و مردها و زن ها با سخاوت محل بار ها و کاباره ها و روسپی کده ها رو به من می دادند … چند برگ ورق جلوگیری خریدم و رفتم تا انتخاب کنم !!!
واااااااای … اینجا کجاست ؟!!! … دختران و زنانی که تا سرحد مرگ آرایش کرده بودند … روی بدنشون انواع نقش و نگار ها تاتو شده بود از هر سوراخی سرک می کشیدند … داد می زدند هی … هی !! اینجا … من رو ببر … من رو … حالم داشت بهم می خورد … هرگز فکر نمی کردم زن ها مرد بخوان … توشون تا می تونستی چشم چرونی کن … هرجای بدنشون نقطه ی شهوت ناکی بود که تاول قلبت رو متلاشی می کرد و چرک مردانگی رو با عرق از روی پیشونی ت و صورتت فوران می زد … دختری رو انتخاب کردم !!!
عذرخواهی کرد و گفت ببخشید آقا من تو عادت زنانگی هستم !!!
دیگه داشتم متلاشی می شدم !!! نمی دونم حال کردن بود یا حال بهم خوردن !!!

رفتم توی یکی از اون بارها ! دیدم یه آقا و خانوم لب های هم رو دارند می جوند … صورتشون فرو رفته بود توی هم زبان هم رو داشتند قورت می دادند … ۴۰۰ بات دادم یه گیلاس “جک دانیل” گرفتم و توی حرارت ساعت ۴ ظهر توی بار مشغول تماشای دخترکان شدم … یکیشون اومد پیشم نشست … براش یه گیلاس “چی واز ریگال“ خریدم چسبید بهم و شروع کرد به نوازش … کمی داغ شده بودم … یک ساعتی گذشته بود … زدم از بار بیرون … برگشتم هتل و دیدم علی با حالی گرفته تو لابی نشسته … گفتم بیا تو اتاقم یه چیزی با هم بخوریم …
اومد … بهش گفتم هنوز هیچی نشده ۲۱ هزار تومان پیاده شدم … گفت کجا بودی ؟
گفتم تو بار نفهمیدم چطوری واردش شدم … گفت خوش بحالت تو پول دادی و حال کردی ما که هم پولمون رفت هم حالمون گرفته شد … گفتم چرا ؟ گفت تا الان تو اداره ی پلیس بودیم … من و احسان … از خودش بپرس چکار کرده بوده …
احسان گفت :
رفتیم فروشگاه خرید کنیم . توی راه دخترکی بهمون گفت بریم جائیکه ماساژتون بدیم . علی خیلی اصرار کرد که بریم . ۳ نفره نشستیم روی موتور سیکلت رفتیم یه خرابه ای دور و پرت . خوک دونی و سگ دونی . اتاقی بود کثیف و توش دو تا تخت بود . لباسامون رو برای ماساژ در آوردیم دراز کشیدیم . علی گفت ۱۰۰ دلار توی جیب من بود ۳۰ دلار توی کیف احسان . وسط ماساژ یکدفعه چراغ ها خاموش شد . ظرف ۵ ثانیه دوباره روشن شد . نمی دونیم که چی شد . بهمون گفتن بریم جائیکه تمیز تر باشه . تا دخترکان رو بیارم ببینید .
دو تا موتور شدند . احسان روی یک موتور و علی روی موتوری دیگر . از کوچه های فرعی ما رو رفتند . من رو پیاده کردند و منتظر رسیدن علی شدم . ۴۵ دقیقه منتظر موندم علی رو گم کرده بودم . تازه فهمیدم که رو دست خوردیم . کیف کوله پشتی من روی اون موتور بود . بعد از ۴۵ دقیقه علی رو پیدا کردم و تازه فهمیدم که عجب کلاهبرداری بوده .. کوله پشتی من و عینک و ۱۳۰ دلار و موبایل من رو بردند … و تازه فهمیدم بدشانسی آوردیم … تازه فهمیدم ما ایرونی جماعت هر جای دنیا باشیم بدبختیم … تازه فهمیدم که اونقدر عقده و گره توی وجودمونه که همینکه جایی سبز و آزاد و ارزون باشه این خودمونیم که خودمون رو خراب می کنیم …
احسان گفت همینکه دیدم قضیه چی شده از روی عادت با مشت کوبیدم به دیوار … دیوار خراب شد … و دیدم پشت اون دیوار یه خانوار زندگی می کردند … پشت همون دیواری که با پشت خشم و اضطراب و عصبانیت من ریخت … ظرف ۵ دقیقه ۱۰۰ نفر دورمون جمع شدند … من و علی رو گرفتند و بردند اداره پلیس . . .
و من بهش گفتم خدا بدادمون برسه تا آخر این سفر …
احسان گفت : ما رو گرفتند بردند اداره ی پلیس ، اونجا یه پلیس انگلیسی ازم بازجویی کرد یه پلیس بین المللی آمریکایی هم اونجا ایستاده بود . بعد از اینکه ماجرا رو براش گفتم از ته دل خندیدند !!! به کار احمقانه ی ما خندیدند . به عقده های ما خندیدند . به اینکه همینکه پامون رو از مرز می ذاریم بیرون فکر می کنیم از قفس آزاد شدیم و حالا وقت تخلیه فشارهای روحی و روانی مون هست خندیدند و به اینکه چقدر بچه گانه و ناشیانه بدنمون که با ارزش ترین سرمایه مون هستش رو براحتی به دست لجنزار سپردیم خندیدند . همون بعد هم این ما بودیم که باید عذر خواهی می کردیم . بخاطر اینکه نمی تونیم به خودمون مسلط باشیم . بخاطر احساساتی بودنمون .
احسان گفت : با هزار بدبختی و با خواهش و تمنا و گریه زاری اون خانواده رضایت دادند . و بالاخره تونستم از اداره ی پلیس خلاص شم و جالب این بود که اون پلیس انگلیسی تمام آدرس ما رو توی ایران ازمون گرفت تا اگر کیف مون رو پیدا کردند برامون بفرستند .
و من فهمیدم که در این کشور هر چیزی جایی داره !!! توی همین خراب شده اگر سکس بخوای باید بری تو محل خودش . مشروبش رو توی بار می خورن . هتل جای خواب و آرامشه و خیابونش فقط جای گذره نه جای پیدا کردن همسر !!

مردمش در کارشون وارد هستند.ار روسپی ها تا هتل دارها تا پلیس ها . دزدای اینجا ماساژت می دن پولت رو می دزدن !!! دزدای مملکت خودمون کتکت می زنن !!!


