Wordpress Themes

خسته ام


بین هر ۳ فصل یک فصل شعر و استراحت داریم … یعنی ۹ فصل سفرنامه سه فصل شعر و استراحت

 

conceptual

 

 

خیلی خسته ام، خیلی !

 

الان حدود ۱ سال است که خیلی خسته ام و این هفته آخر هم که دیگه دارم از پا می افتم. چرا ؟ همیشه فکر می کردم کمی تنبل ام اما حالا دقیقا حساب

 

کرده ام و متوجه شده ام که خیلی کار می کنم. ببینید ما توی ایران ۷۲ میلیون جمعیت داریم که ۱۳ میلیون اونها بازنشسته هستند. پس می مونه ۵۹ میلیون

 

نفر. از این تعداد، ۲۴ میلیون دانش آموز و دانشجو هستند یعنی برای انجام کارها فقط ۳۵ میلیون نفر باقی می مونند. توی کشور ۱۰ میلیون نفر هم توی

 

ادارات دولتی شاغل هستند که خب عملا کاری انجام نمی دن. پس برای پیش بردن کارها تنها ۲۵ میلیون نفر باقی می مونند. از این ۲۵ میلیون نفر هم تقریبا

 

4 میلیون نفر نماینده مجلس و سایر وابستگان حکومت هستند پس فقط ۲۱ میلیون باقی می مونن و اگر بدونیم که تقریبا ۱۷ میلیون آدم جویای کار داریم،

 

معنیش این خواهد بود که کل کارهای مملکت رو ۴ میلیون نفر دارن انجام می دن. اما حدود ۲ میلیون نفر هم نیروهای مسلح داریم و این یعنی فقط ۲

 

میلیون نفر نیروی کار باقی می مونن. از بین این دو میلیون نفر، ۶۴۶٫۹۰۰ عضو پلیس هستند پس کلا می مونه ۱٫۳۵۳٫۱۰۰٫ حالا این وسط ۶۴۹٫۸۷۶ نفر

 

بیمار داریم که قدرت کار ندارند. پس بار کارهای کشور افتاده روی دوش ۸۰۶٫۲۰۰ نفر از جمعیت. فراموش کردم بگم که ما حدود ۸۰۶٫۱۸۶ نفر هم

 

ممنوع القلم، ممنوع التصویر، ممنوع الصدا و … داریم پس کل کارهای کشور افتاده روی دوش ۱۴ نفر! از این چهار ده نفر ۱۲ تاشون عضو شورای نگهبان

 

هستند و پس متوجه می شیم که کل کارهای کشور افتاده روی دوش دو نفر: من و تو ! و تو هم که داری weblog  می خونی …

 

با تشکر از خانوم سمندرعلی بخاطر ایمیلشون

 

مغزم پاد ساعتگرد می چرخد
در توده ای از سیم های به هم پیچیده در بند است
همانطور که تنم در چهار چوب دنیا زنجیر است
مغزم
زمان را می خورد و عقربکهای ساعتم را می جود
تشنه اس
نبضم ساعتگرد می چرخد
آنقدر سریع می چرخد که خون از رگهایم بیرون می جهد
و باد درنده در فضا
گلبولهایش را می درد .
سوار بر جاده زندگی
ترانه اندوه همسفرم
در گوشه خلوت پیاده رو
لاشه ای از سر فقر مرده است
دخترکی از سر شهوت منتظر است
تن من از شدت زخم زنده است
روح من از قدرت خسته است
مغزم پاد ساعتگرد می چرخد
خلاف قانون زندگی
جریمه اش را هم باید بپردازد
یک درد همیشگی
در تکاپوی ذره ذره گلبولهای تنم
به انتهای قانون زندگی رسیده ام
به جرم شهوتی شبانه
به حکم خالقی دیوانه
درد را
درد را
باید حمل کنم
درد
درد

 

از شروین صفایی

سفر به سرزمین روسپیان-قسمت سوم پرواز

غروب شده بود … طبق تحقیقی که قبل از سفر کرده بودم توی این شهرخیابونی هست به اسم Walking street رفتم کنار ساحل برای ۵ روز موتور سیکلت اجاره کردم . یه موتور سیکلت فول اتومات YAMAHA با دوستان راه افتادیم به سمت Walking street ….

Walking street۱

خیابونی در قسمت جنوب شرقی شهر پاتایا … Wooooow … از سر در خیابون تا تهش تمام دیسکو ، کلاب ، تریا و بارهای رنگارنگ مشروب و گوشت های لخم آویزون و بوی کباب و انواع و اقسام دخترکان رنگارنگ که فقط کافی بود اراده می کردی و کمی پول داشتی تا یکی شون هر کاری برات انجام بده !!!

Walking street۴

کنار خیابون مارکت های

SEVEN ELEVEN و داروخانه و تیشرت های جیغ با طراحی های پورنو انواع و اقسام موزیک های دنیا نور پردازی ها و دود مصنوعی و لیزر و بوی شرجی و بدن چرب خوک که روی ذغال سرخ و برشته شده بود . وسط خیابون از روپایی زدن توپ فوتبال بود تا رقص تکنو و تبلیغ کاباره های رقص پورنو و انواع و اقسام شو های سکس و لختی . اصلاً توی خیابون بهت لیست می دادن مثل رستوران که نوع غذاهاش رو تبلیغ می کرد توانایی های خاص با نقاط سکس بدنشون !!! نمی خوام دروغ بنویسم !!! نمی خوام بشینم قصه ی فقر و فحشا یا Eye wide shut بکنم .

Walking street۳

نفهمیدم … رفتم یه شیشه گرفتم که روش عکس دو تا اژدها در حال جفتگیری بودند … از اون بساط کبابی یه سیخ از اون خوشبوها خریدم و مثل یک ماهی که بدنش از بی آبی خشک شده و در لحظه ی آخر زندگیش می اندازنش توی آب … وارد Walking street شدم … تمام بدنم عرق و گرمای آسفالت خیابون بود که انعکاس شراب در دستم رو در روحم چندین برابر می کرد . خرچنگ ها و هشت پاهای زنده منتظر خورده شدن خیره به قرمزی زغال ها و اندام های آن دخترکان از تایلندی تا چینی و روسی و تاجیک و افغانی و ترک و مجار و فیلیپینی و سنگارپور و استرالیا . از همه جای دنیا زن ریخته بود اونجا خیره به اختیار رهگذران دستها و کمر ها و باسن ها و لب ها و اندامهای پایین و بالا همه می جنبیدند و حکایت از لذت بی وقفه و اوج لذت و خوشگذرانی و هرزگی و لاابالی گری بودن داشتن .

Walking street۵

یه مغازه بود که از در طبقه ی دومش دخترکی طنازی می کرد و من خیره به قد بلند و بدن خوش تراش و بوی دلپذیری شدم که از آن بار که در طبقه ی دوم قرار داشت شدم … افسون شده بودم و مست تمام آن زخم هایی که در یادم الکل می خوردن و می سوختن . کباب رو گاز محکمی زدم چوبش رو پرت کردم آخرین قطره از اون ۳۰۰ CC نطفه ی اژدها رو سر کشیدم و آماده بودم تا آهی بکشم که از حرارتش آخرین بازمانده از پوشش ضعیف مانده بر عروت آن دخترکان روس آب بشه … سر راه همه خوش آمد گفتن و من مثل بزرگترین میهمان جشن بزرگ هرزگی راهی ورودی درب Only Europeans Girl شدم … عینکم عرق کرده بود نمی دیدم … ته سالن دود بود … دود سیگار … بوی سیب ترش می اومد … یکی یه لوله ی دراز دستش بود بوی خاصی می زد سرم گیج رفت یه آدم سیاه و گنده ته سالن نشسته بود و مدام دلار می گذاشت بین مرز زنانگی رقصنده های سالن … توی اون فضا اندامهایی بود که بر روی میله ها لیز می خوردند و راست می شدند و بر عکس تمام دنیا رو بر عکس من انگار با پوتین زدن پشت سرم دو تا اندام سپید نشستن کنارم و مدام ازم درخواست می کردند که براشون مشروب بخرم … ته عقلم اجازه نمی داد به راحتی خر بشم … من سابقه ی خوبی در نجابت داشتم … حمال عوضی اینجا که مجلس خواستگاری نیست … اهل روسیه بود ۲۰ کیلومتری مسکو … هوای اونجا برفی بود و بوی ترش همراه و لطافتی به روحم رخنه کرده بود انگار یک دشت پر از یاس های وحشی داشت صورتم رو نوازش می کرد … وقتی فهمید من آدمی نیستم که به راحتی برای چند قطره شراب داغ روسی ۶۰۰ دلارم رو آتیش بزنم … رفت و من تنها در تاریکی تنها در دود تنها در همهمه ی لذت و شهوت و درد و بی دردی و مستی سرم رو به سمت سقف بالا بردم تا نفسی دور از عطر ماریجوانا و کوک به وجودم راه پیدا کنه آب بینی ام راه افتاده بود و خون دماغ شدم …. وقتی فشارم بر گشت از ته سالن دو تا نقطه ی سرخ دیدم که به سمت من می اومد ….

Walking street۲

دو مردمک چشم که دریچه ای رو به جهنم اندام یک دختر بی نهایت زیبا با قدی کشیده قامت رعنای خویش رو به جلوی صورت من رساند و کنار من نشست !!! با حروفی بسیار شمرده شروع کرد به صحبت کردن … از دهانش بوی خوش شیرین و تلخ تمام هوای من رو تحت تاثیر قرار داد و من انگار زبان مادری خود به انگلیسی شروع به صحبت کردیم :م: اسمت چیه ؟ا: EMMAم : اهل کجایی ؟ا: روسیه … شهری به اسم ترولا در نزدیکی لهستان و اوکراین م: چند وقته اینجایی ؟ا: یک ماه … تو اهل کجایی ؟ م : حدس بزن شبیه اهالی کجا هستم ؟ا: بیشتر به عرب ها می مانی … اهل دوبی هستی ؟و من چون می دونستم ما ایرونی ها به واسطه ی سیاست بین المللی هیچ جای دنیا اعتبار نداریم گفتم بله … من یک عرب اهل دوبی هستم که بسیار ثروتمند هم هستم . چشمان Emma برق زد . خوش رو بهم نزدیک تر کرد و چشمانش رو در چشمانم قفل کرد . احساس کردم از درون دارم ذوب می شوم نفس هایم به شماره افتاد و Emma مانند گربه ی ماده آماده ی جفت یابی من رو مسحور و افسون خود کرد رقص نور رنگ قرمز خود رو بر روی شانه های Emma انداخت و از پوست سپید و یکدست و نرم اون نور بازتابیده می شد من خوب می دونستم این کلاب یک جای گرون هستش و دخترانی که اینجا میارن توسط سخت گیر ترین باندهای قاچاق زنان و دختران انتخاب می شوند . تمام کمالات و وقار و لطافت در Emma خلاصه می شد . بهم گفت ما روسپی نیستیم و با هیچ قیمتی اجازه ی سکس با مشتری ها نداریم ما Showgirl هستیم و روزی چندین ساعت ورزش می کنیم و آداب معاشرت می آموزیم . وقتی Emma حرف می زد تمام فضای اطرافم من رو وادار می کرد که برده ی او باشم . به جرات می تونم بگم Emma تنها دختری در زندگیم بود که نگاه رنگ عسل چشمانش و بوی نفس هایش و اندام و قد متناسب همراه با روح آرامی که داشت کثافات روحی من رو با سرنگ از خون و روحم بیرون می کشید و من رو خالص می کرد و من احمق احساس عاشق بودن کردم !Emma گفت دوست داری بریم Private room ؟ گفتم اونجا دیگه کجاست ؟ گفت اتاقی که با هم تنها باشیم ولی نمی تونیم رابطه داشته باشیم و من فقط می رقصم و تو تماشا می کنی !!! و من بی اختیار قبول کردم که به ازای رقص ۱۰۰۰ بات که می شه ۳۰ هزار تومان پرداخت کنم و فکر می کنم این بهترین پولی هستش که برای لذت خودم خرج کردم !!!تا همینجا که نوشتم همش فضای زن و جنس مونث بود . من تنها در یک اتاق نشستم که توش سیستم KARAOKE نصب شده بود طوری که موزیک تا مغز استخونت نفوذ کنه … emma اومد توی اتاق با لباسی سرخ و توی که تمام اندامش سپیدی یکدست قطب شمال رو به یادم میاورد ادکلنش بوی خیار و هندوانه بود که چندان خنک و دلچسب رایحه ی خوشبوی دهانش تا شیار حاصل از ترک و خط خوردگی اندامها نگاه من رو مانند رودی زلال از روی چشمانش به پایین آب می کرد .یک CD توی دستگاه پخش موسیقی گذاشت و شروع به پخش کرد !!! باورم نمی شد !!! باورم نمی شد !!! این چه آهنگیه لعنتی ؟…If I smile and don’t believe

 

Soon I know I’ll wake from this dream

 

Don’t try to fix me I’m not broken

 

Hello, I’m the lie living for you so you can hide

 

Don’t cryگریه ام گرفت !! و چشمانم بلوری می دید … Emma صورتش رو به صورت من چسباند و روی من نشست روی کاناپه و کمرش را مانند امواج مغناطیس مرتعش می کرد و خبر خوب لذت رو به نعش من می داد و انگار که مرده ای را با شوک الکتریک بخواهند برگردانند با هر حرکت مواج بدنش قلبم رو به رعشه وادار می کرد و من زمزمه می کردم :شهوت از دل پاشید بر دیوار جای لبانش مانده بر گیلاس شراب بگو ای خواب خوش پاییزی از عشق چه خبر ؟

عاشقی ارضاء شده است معشوقه افتاده در کنج اتاق !!!

Walking street۶

وقتی موزیک تموم شد بلند شدم … رو به درب خروجی … Emma بهم گفت اگر خواستی من می تونم فردا باهات بیام گردش . گفتم چقدر می شه گفت ۱۶۰۰ دلار و من هم قبول کردم ! می دونستم که من هرگز به اونجا بر نخواهم گشت و این بار اول و آخری بود که او را می بینم ولی Emma با علاقه ی خواصی توی چشام نگاه می کرد و من رو متقاعد می کرد که اون رو برای گردش بیرون ببرم !من به Emma دروغ گفتم و وعده ی دروغ دادم چون از او خوشم اومده بود !!! چون نمی خواستم او را از دست بدهم ! با خودم گفتم هر نگاه براقی که پشتش طپش و حرارت و لذت باشه با دروغ شروع می شه و با دروغ تموم می شه ! و موندگار می شه … با خودم فکر کردم من دیگه کم کم دارم مثل یک مرد با تجربه می شوم . دیگه خوب می تونم احساسات یک دختر رو بر انگیخته کنم و تمام هوش و حواسش رو متمرکز خودم ! کم کم دارم از اون خامی و بی تجربگی خارج می شوم . و ادامه دادم به قدم زدن در خیابون ولی اینبار آروم شده بودم حرص نمی زدم ! معقول شده بودم ! از Emma خوشم اومده بود نه بخاطر اینکه تحصیل کرده خانواده دار و نجیب بود هرگز ! Emma به من دروغ نگفت . عاشقم نشد . برام شعر ننوشت . اون قیمت داشت و با گفتن قیمت معقول طنازی می کرد ! فکر نمی کنم دیگر در زندگیم زنی ببینم که مرتب تر و شکیل تر از رفتار و اندام اون داشته باشه ! خوش بودم ! به اینکه بالاخره توانستم دختری رو پیدا کنم که آن چیزی که من دوست دارم بهم بده ! خوش بودم به اینکه جرات دروغ گفتن پیدا کردم ! و به این خوش بودم که هنوز در این شهر هستم … ساعت ۱۲ شب بود و من علی و احسان رو در خیابون دیدم ! احسان گفت : کجایی بابا ۳ ساعته دنبالتیم من زبون انگلیسی بلد نیستم … اون یارو ازم یه سوال کرد منم گفتم YES YES یهو دست من رو گرفت برد تو یه کوچه آخر کوچه یه خونه بود توش همه رو هم بودند !!! یه مشروب هم مجانی می دن !!! حال کردما !!بهش گفتم : من هم رفتم ببینم اون بالا چه خبره ۴۰ تومن پیاده شدم ! عشق کردم ! احسان گفت : مدیر تور زنگ زد گفت فردا میاین تور جزیره مرجان ؟ من و علی گفتیم آره … تو کجایی ؟

بهش گفتم : نمی دونم الان رو نمی دونم کجام چه برسه به فردا من هم احتمالاً باهاتون بیام از تنهایی خسته شدم … بریم داداش بریم …

Marjan

بعدش باز هم با هم خندیدیم !!! به احسان گفتم همه خیال می کنن من عرب هستم ! زد زیر خنده گفت حتماً زیاد تحویلت می گیرن جیگر !! علی گفت : مردای اینجا همه گوشواره می اندازن حالم بد شد ! من گفتم : بوی روس گرفتم سرزمین ایران بار دیگر مستعمره روس ها شد ! احسان گفت : ریدم به خاکت ایران زیبا … علی گفت : حاجی فردا لابستر بزنیم … و من تا اومدم حرف بزنم سرفه زدم پشت سر هم … خنده و سرفه و خنده و سرفه و صورت بنفش و وقتی چشمم رو باز کردم زنی رو دیدم که با تموم وجودش داره کنار خیابون گریه می کنه !!! زنی که آرایشی نداشت !!! … از کنارش گذشتم … تو راه برگشت چند بار نزدیک بود به شدت تصادف کنم . خیابونای تایلند مثل انگلیس بر عکسه !! میدون هاش بر عکس دور می زنه و من چند بار اشتباه نزدیک بود له بشم ! ساعت ۳ شب رسیدیم هتل و من مثل جنازه افتادم توی رخت خواب تا فردا بریم جزیره مرجان !

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی عشق می کنی دوباره گمراهم

درد ها من جوانی را به سر کردم

تنها از دیار خود سفر کردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دم به دم مرا تو آزردی

دریا سرنوشتم را بیاد آور

دنیا سرگذشتم را نکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

 

فردا صبح ساعت ۹ بیدار شدم .. رفتم با احسان و علی صبحونه بزنیم … یه صبحونه آمریکایی شامل تخم مرغ .قهوه ، نان تست ، آب پرتقال ، هندوانه ، آناناس ، سوسیس و کالباس . فضای خاصی بود . منتظر رسیدن ماشین تور شدیم تا ما رو ببره جزیره مرجان . تازه متوجه شدیم که ۳ تا دختر خانوم ایرونی همسفرمون هستند اتاقشون کنار اتاق احسان و علی هستش و امروز روز آخر حضورشون تو پاتایاست و فردا صبح بر می گردن

وقتی ماشین رسید ۳ تا جوون ایرونی تو ماشین بودند. لهجه ی شمالی داشتند و خودشون گفتند بچه های محمود آباد شمال هستند . من و احسان و علی و اون ۳ تا خانوم ایرونی (آزاده ، آرزو ، نگین ) جمعاً ۹ نفر بعلاوه لیدرهای تور که یک آقای تایلندی بود که خوب انگلیسی صحبت می کرد و من رو یاد دوست ماداگاسکاری الاصل خودم ژآن ژاک روانسون می انداخت اسمش تد بود . یک خانوم لیدر تایلندی هم بود به نام کوری سارا . سوار ماشین شدیم و رفتیم کنار آب تا با قایق بزنیم به دریا . تو راه همه خودمون رو معرفی کردیم و اون دخترکان ایرونی هم که تنها اومده بودند گفتند برای گردش و خرید اومدند تایلند ! از من خواستند ازشون عکس و فیلم نگیرم و من هم نگرفتم . همه سوار قایقی تند رو شدیم و به سمت اسکله تفریحات دریایی حرکت کردیم . اونجا اسکله تفریحات دریایی مرحله به مرحله بود و اولینش پرواز با چتر یا Parachute بود . من رفتم !!! چتری به پشت بستم و برای اولین بار در عمرم پرواز بدون هواپیما و هلی کوپتر رو تجربه کردم …

Parachute

تا ارتفاع ۱۵ متر از روی آب بلند شدم و جریان باد در خلاف حرکت من استرس و لذتی بی وقفه را شامل حالم می کرد که قابل وصف نبود . بچه ها همه یکصدا می خوندند … از اون بالا کفتر میایه !!! یک دانه دختر میایه !!! و دخترکان ایرونی یکی بعد از دیگری از آسمون می ریختند پایین !!! من هم دریا زده شده بودم !!! دهنم مزه ی شور گرفته بود چون قبل از پرواز پرت شده بودم توی آب !!!

shur

توی راه به دو اسکله دیگه رسیدیم که یکی توش غواصی بود !!! اصلاً دلم نمی خواست دل به دریا بزنم و خیس و شور بشم پس غواصی رو بی خیال !!! اسکله بعدی جت اسکی بود که من با توجه به اینکه تابحال تجربه و آموزش جت اسکی رو نداشتم از ترس حادثه بی خیال شدم ! تا اینکه بعد از یک ساعت رسیدیم به جزیره مرجان !