Wordpress Themes

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت پنجم راز

دیوانه : کسی راز دو عالم شده است

این راز چه سر درگم و مُبهَم شده است

پیمان هماغوشی شیطان و خدا

این باعثِ پیدایش آدم شده است

شعر از ایرج زبر دست

 

img_8305.jpg

فردا شد !!! روز سوم !!! من خوشحال از اینکه جوانی کرده ام !!! خوشحال از اینکه از زندگی و از انرژی ام کمال استفاده را کرده ام ! از اتاقم زدم بیرون ! بعد از صبحانه … بعد از گفت و شنود و جک و خنده و خاطره … طبق پیشنهادی که آزاده بهمون داده بود ۴ نفری راهی باغ استوایی نونوچ شدیم ! آخه آزاده گفته بود این باغ مثل بهشت می مونه ما هم از جهنمی که شب گذشته توی Lucifer داشتیم برای دیدن طبیعت و باغ و گل راهی شدیم ! ۴ نفره یعنی من و علی و احسان و سارا . علی و سارا روی یه موتور سیکلت نشستند و من و احسان روی یک موتور سیکلت دیگه . راهی شدیم . طبیعت رو زیاد دیده بودم و نمایش فصول سازش باران و آرایش آسمان تمامش به چشمم خیره کننده می آمد . ۴۵ دقیقه با موتور رانندگی کردم . من که تا بحال سوار موتور سیکلت نشده بودم ! اونجا خیابوناش بر عکس بود و هوای شرجی و گرمای باد برگ درختان موز و نارگیل را به هم می مالید تا خرمن و دشت ها به هم احساس نزدیکی کنند و راز و نظم طبیعت را به رخ چشمان تار من بکشند .

 

kolbe

تا بحال هر چه نوشتم عیش و نوش و لهو و لعب و عقده و بغض بود که در این ۳ روز خالی شده بود .نوشتن احساس اینکه آدم هیچ بغض و عقده نداشته باشه و مثل بچه ها توی قلب سبزه ها و پشت خواب سبز گل ها و آبی شبنم ها بچگی کنه از عهده ی قلمم خارج هستش. همیشه تصور من از تایلند کشوری کثیف ، فقیر، و گرسنه بود که تمام پیکره اش را فقر و فحشا گرفته . ولی این بار موضوع فرق می کرد . رسیدن من با نونوچ پارک همراه بود با بالا رفتن یک شیشه ی آبجوی تگری و ته مستی و سر خوشی و تعریق و تحریک برای لذت بردن از زیبایی مناظر . قدم زدن در جنگل های استوایی و حاره ای و محو زیبایی ها شدن ! فقط می نویسم زیبایی … اما دوربین عکاسی من روایتگر تمام تماشای من از مناظر نبود . آکواریوم های بزرگ به همراه باغ پرندگان آبی که آنچنان خوشحال به نظر می آمدند که انگار نه انگار زنده هستند !!! به طور خلاصه بگم بچه شده بودم !!! عین بچه ها این ور و اون ور می رفتم تا از تصاویر عکاسی کنم . و چه خوب کردم که عکس گرفتم … چون احساس می کنم زیبایی ها لایق ثبت شدن هستند .

nonoch

از ساعت ۹ صبح تا ۱ ظهر فقط تابلوی مناظر سبز رو تماشا کردم طبیعت آهسته در گوشم شعر راز گونه ای می خواند و من احساس کردم بی جنبه بی صبر و عجولانه با ولع تمام نفس می کشیدم ! آخه گلهای اونجا در پخش شمیم سخاوتمندانه میهمانم کرده بودند .

nonoch

 

همچنان سر مست و خوش در باغ زیبایی ها سرگردان و گم و گیج تلو می خوردیم … تا به عمارتی رسیدیم به شکل معابد بودا ! در اوج زیبایی بر فراز آن باغ گل محل عبادت پیروان دارما بود . آدما دسته دسته می رفتند اون بالا وردی می خواندند شبیه دعا … در آن زیبایی محض که انسان به تفکر وادار می شود . خوب معلومه که اگر خدایی باشد اونجا باهات درد و دل می کنه ؟

خانومی داشت می رفت اون بالا . در حالیکه کفش خود جلوی معبد در آورده بود با حالتی بسیار گرفتار بالا می رفت . ازش پرسیدم از اون معبودت چی می خوای ؟ بهم گفت موفقیت در کار ! سلامتی ! شادی ! و رفت تا به معبودش احترام بگذارد !

temple

چیزی حالیم نشد ! به خودم گفتم عجب آدمای عجیبی ! چقدر با احساس از خدای خودش در خواست می کنه ؟ … ساعت ۱ شده بود و سارا بهمون گفت الان وقت نمایشه !

رفتیم توی یک جایگاه نشستیم ! مراسم شروع شد ! یه دسته آدم اومدن توی جایگاه ! یه دسته دیگه از یه طرف دیگه اومدن ! یه موزیک شرقی نواخته شد و اون دو تا دسته زانوهاشون رو نگه داشتند تا دسته ی سوم بره روش و تشکیل یک هرم انسانی رو بده ! …

 

pyramid

لباسهای شکیل به همراه نظم و آراستگی و همراهی موزیک سنتی شرقی و توانایی آدما در اجرای این برنامه ی فرهنگی مذهبی من رو به عنوان یک آدمکی که هیچ چیزی از اون مراسم نمی دونستم به وجد و تفکر واداشت ! چطور این همه برنامه ریزی و سرمایه گذاری ! این همه آدم رو جمع کردند هم باهاشون پول در میارن هم فرهنگ خودشون رو به نمایش مردمان دنیا در میارن و مردم دنیا هم برای این نظم و فرهنگ کف می زنن ؟!! همین الان که دارم می نویسم از بلند گوی مسجد سر کوچه صدای گوش و دلخراشی میاد !! از اون صدای نه چندان دلچسب من فقط گه گاهی می شنوم … سسسسسیییین ….. شهدا …. بابا …. آب …. و بعدش یه چیزی مثلاً توی حال گریه ( البته نه گریه ) یه سبکی مثل BLACK METAL های آمریکا که هیچ چیز رو نمی فهمی !

صدا درست تنظیم نشده و هیچ ملودی و صدای روح نوازی شنیده نمی شه ! عربده زنی ! عربده زنی ! تهدید و ارعاب ! … اینه مراسم مذهبی ما ! اینه ! …

colordance

صدای بلند گوی مسجد اونقدر زیاده که نمی گذاره من از آن رقص زیبای خاور دور بنویسم ! مردان در کنار زنان دوش به دوش هم می آمدند و نمایشی مثل کاشت و دروی گندم و برنج اجرا می کردند … دخترکان با لباس های فاخر و رنگارنگ دور خودشون می چرخیدند تا باز شدن لباس های محلی تمام صحنه رو رنگارنگ کنه !

color dance۲

پنجره رو می بندم … موزیک اندوه بار شرق رو زیاد می کنم تا اون مراسم به اصطلاح عزاداری روحم رو خراش نده ! … آن نمایش در مراحل مختلف اجرا می شد … مراسم جنگ مراسم مشت زنی به سبک Muai thai مراسم عبادت پیروان بودا به همراه رنگ های سراسر شاد . در مراسم جنگ و شمشیر زنی بارقه های تیغ مثل رعد از شمشیر ها بر می خواست و زنده بودن مراسم آدم رو به شک وا می داشت که مبادا اون شمشیر بخوره به صورت و سر نفر مقابل و اون رو از بدن جدا کنه ؟ وسط صحنه فیل ها بر می خواستند و لشگریان فیل سوار به مقابله با پهلوان سرخ پوش و دلاور بر می خواستند . پهلوان پیروز می شد و مردم شادی می کردند ! با خودم گفتم کاش پهلوانان قصه های ما ایرانیان از رستم گرفته تا بابک تا حتی پهلوانان مذهبی ما مثل عباس (ع)هیچ وقت شکست نمی خوردند ! با خودم گفتم این خرافات و مرده پرستی حتی پهلوانان ما رو هم با خودش کشته ! به خودم گفتم اگر برسم به خاک ایران داستانی می نویسم که در کمال درد و زجر قهرمانش پیروز بشه و برای ملت ایران فقط شادی و دلخوشی بیاره ! و به خودم گفتم در داستان من ساقی بالاخره آب میاره ساقی حتی شراب و عسل و شیر میاره تا بزنن مزه کنن حال کنن شب بوده تشنه بودن و آزاده بودن چی بهتر از اینکه ساقی خونش خود شراب بوده و حال کرد وقتی راه آسمون واسش باز شده :

rising

خوشم خوشم ! چه ناخوشم ! که غصه هامو می کشم ! همه ته ته سفر فقط منم که چاووشم !

 

در آخر هم نمایش فرهنگ تایلند بود و یک خانوم و آقا که سمبل شاه و شاه بانو ی شاهنشاهی تایلند بودند اومدند و با لبخندی به ما خوش آمد گفتند و برنامه به پایان رسید .

 

thai king

… مخم بوق آزاد می زد از بس که اون نمایش منظم و پر معنا حرف برای زدن داشت . طبق برنامه ای که سارا واسمون چیده بود وقت نمایش فیل ها شده بود ! یک اسطبل پر از فیل اونجا بود که فیل ها خوشحال و خندون با خرطومشون دسته دسته های موز رو با پوست و چوب می جویدند و انگار بهت لبخند می زدند .

laugh

رفتیم نشستیم روی یه نیمکت منتظر شروع نمایش شدیم ! فیل ها اومدند و روی یک بوم شروع کردند به نقاشی !!!

painting

فیل ها نقاشی کردند !!!

دارت پرتاب می کردند !!! فوتبال بازی می کردند !!!

 

soccer

بسکتبال بازی می کردند !!!

 

basketball

می رقصیدند !!!

dance

طناب می زدند !!! و از همه جالب تر اینکه ماساژ می دادند !!!

painting

ملت هم براشون دسته دسته موز می گرفتند می دادند تا فیل ها با صورتی خندان براشون شکلک در بیارن ! نمایش فیل ها به من ثابت کرد که حتی اگر فیل هم باشی می تونی خوشحال باشی و از استعداد هات استفاده کنی . بعد از نمایش جایی بود که ملت با حیوانات مختلف عکس می گرفتند و حیوانات هم راه کاسبی رو با فیگورهاشون خیلی خوب بلد بودند .

 

figure


. حیوانات زیادی اونجا بودند که می شد باهاشون عکس گرفت ! مثلاً اونجا ببری خوابیده بود که می شد روش افتاد و عکس یادگاری گرفت !

 

tiger

… راه افتادم و در مسیر خروج به محل عبادتی بر خوردم که دو بانوی زیبای شرقی به شکلی محترمانه نشسته بودند و تو می تونستی بینشون بشینی و برای آفرینش این همه زیبایی با خالق خوش خلق اون دیار گپی بزنی !

وقتی نشستم شروع کردم به گفتن تمام دردهایم بی هیچگونه ترس ! احساس می کردم به خالقی که آن چنان به مردمش احترام می گذاره باید ارج و قرب گذاشت . هر آنچه پیروان DHARMA به آن اعتقاد داشتند عبارت بود از ایجاد آرامش و تفکر و تعمق در راز هستی . منظم و مرتب بودن و احترام به تمام حقوق و کرامت انسانی . من به خدای بودا احترام می گذاشتم چون فرزند خودش رو به صلیب نیاویخت . فرستاده گانش رو در بیابان بی آب و علف تنها نگذاشت . خدای بودا زیبا بود و معصوم . می تونستی یه دونه بخری و برای خودت توی اتاق خودت داشته باشی بجای اینکه کلی خرج کنی بری حج هم به خودت توهین بشه هم به شعورت هم جیبت خالی شه ! خدای بودایی ها خاکی بود ! دقیقاً از بت ساخته شده بود ولی خیلی دوست داشتنی تر از بت های معنوی جامعه ی اسلامی ما بودند . خدای بودا خدای شادی ها آرامش ها و خدای درک و فهم بود . هرگز از کسی نخواسته که برای دفاع از خودش شهید بشه ! آواره بشه ! هرگز کسی به اسم خدای بودا به خودش بمب نبسته و توی اتوبوس زن و بچه خودش رو منفجر نکرده . خدایی که احترام خودش رو نگه داشته و در بالا ترین درجه ی اعتقادی اون کسایی هستش که واقعاً بهش ایمان دارن . بهش احترام گذاشتم ! به اینکه خدای اون آدمای مهمان نوازی شده کشوری سبز و پر رمز و راز رو برای دیدن و استفاده ی مردم دنیا آزاد گذاشته بود.

Temple

خسته شده بودیم . ساعت ۳ بعد از ظهر بود و ما هنوز نهار نخورده بودیم . سوار موتور ها شدیم و راه افتادیم به سمت هتل . تقریباً ۱ ساعت توی راه بودیم و ما ساعت ۴ بعد از ظهر رسیدیم هتل . همه گرسنه بودیم پس تصمیم گرفتیم جشنی بگیریم . به احسان گفتم : داش احسان خوراکی چی داری ؟ گفت کنسرو کله پاچه + لوبیا + عدس … تو چی داری ؟ گفتم تن ماهی … بزنیم داداش بزنیم … ۶ تا کنسرو دادیم به آشپزخونه ی هتل برامون گرم کنه و من و احسان و علی و سارا همه تو اتاق من جمع شدیم ! تو اوج خستگی یه آهنگ شاد گذاشتیم و با احسان دوتایی شروع کردیم به رقصیدن ! سارا از تعجب شاخ در آورده بود ! ما ایرونی ها توی یک اتاق اون هم دو تا آقا با هم برقصن ! شاید کمی هم ترسیده بود ! ولی وقتی فهمید رقصیدن توی فضای بسته ی اتاق و خونه و مدرسه یه چیز عادیه دیگه براش عادی شده بود . می دونی سارا به من گفت اینجا ملت یا به مناسبتی می رقصن یا می رن دیسکو با دوستشون برقصن ! خلاصه جشنی گرفتیم . هرگز فکر نمی کردم کنسرو لوبیا و عدس و تن ماهی با کله پاچه با ویسکی و کوکا کولا انقدر خوشمزه بشه ! خلاصه این هم سهم ما از خوشی ها دنیا شده بود دیگه . علی و سارا خوش و بش می کردند و من و احسان داشتیم عکس سفرهای گذشته را مرور می کردیم . موزیک می زد و ما گرم و خسته و شاد بیشتر غذاهایی که برای یک هفته آورده بودیم رو خوردیم و من با خودم گفتم از این به بعد باید خودم رو برای خوردن غذاهای اینجا آماده کنم ! فقط ۳ تا کنسرو برام مونده بود ۱- تن ماهی ۱- عدس ۱- لوبیا …. احسان و علی و سارا ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر از اتاقم رفتند . خسته افتادم توی رخت خواب تا چرتی بزنم قرار گذاشتیم همگی ساعت ۷ غروب بزنیم بیرون .

 

group

راستی یادم رفت بگم سوئیچ موتورم رو که گم کرده بودم رو یادتونه ؟ سارا از روی اون کارتی که به موتور چسبیده بود با کرایه دهنده ی موتور تماس گرفت تا از روی سوئیچ یدکی یه دونه کپی کنه .

ساعت ۷ غروب شد و ما از هتل زدیم بیرون ! من و احسان سوار یک موتور سیکلت و علی و سارا سوار موتور دیگر راه افتادیم به سمت خیابون کنار ساحل . نا گفته نماند که با هر موتور سیکلت ۲ تا کلاه ایمنی می دادند . احسان گفت : اه مردم بابا تو این گرما این دیگه چیه ؟ پدر ما رو در آورد .

بهش گفتم : احسان کلاهتو بزار روی سرت اینجا رانندگی خطرناکه .

احسان گفت : ول کن بابا کلمون آب پز شد از بس داغه این تو .

کلاهش رو در آورد گرفت دستش که یکدفعه یه موتور اومد بغل موتور ما و بهمون گفت بزن کنار !

بهش گفتم چی شده ؟ سریع سوییچ موتورم رو ور داشت و بهم گفت ترک موتورت کلاه نداره !

بخشکی شانس ! شروع کردم طبق عادت ایرونی سرو کله زدن ! افسر پلیس گفت ۴۰۰ بات جریمه می شین .

گفتم احسان ۴۰۰ بات پولی نیست بریم بدیم خلاص شیم . گفتش باشه بریم . جالب اینجاست که ما دقیقاً روبروی اداره ی پلیس جریمه شده بودیم ! موتور رو همون جا گذاشتیم و رفتیم توی اداره ی پلیس ! پلیس یه تابلو بهمون نشون داد و بهمون فهموند که باید ۸۰۰ بات جریمه بدیم . گفتم ولی اون افسر پلیس گفت ۴۰۰ بات ! هرکاری کردم قبول نکردن ! طبق عادت ایرونی خودمون شروع کردم به چک و چونه زدن و احسان هم شروع کرد به بوسیدن صورت اون افسر سیاه چرده . افسره بد تر ناراحت شد و بهمون گفت دیگه موتورمون رو پس نمی ده و ما رو توقیف کرد !!! داد زدم سر احسان گفتم بابا به حرف من گوش نکردی لااقل زود تر تا بدتر نشده پول رو بده شر رو بکن بره دیگه . احسان بیچاره هم ۸۰۰ بات یعنی ۲۴۰۰۰ تومان پرداخت کرد و پلیس سیاهه هم با هزار بدبختی راضی شد موتور رو به ما برگردونه . خلاصه شانس آوردیم توی راه خنده ام گرفت . مثل دیوونه ها می خندیدیم . احسان گفت ای تف به این شانس تخمی ما !!! اون از اون روز اول ۱۰۰ دلارمون رو بردن موبایلمون رو دزدیدن اون کوله پشتی دوستم رو هم که برای سفر ازش قرض گرفته بودم بردن . اینم از این ۲۴ هزار تومان ریدیم توش !!! داشتم روده بر می شدم از خنده !!! احسان کلافه بود !!! یه کلاه قرمز کوچولو روی ته برجستگی کله اش نشسته بود اخماش تو هم بود و به زمین و زمان فحش ناموس می داد و من هم که عینکم رو شکونده بودم با اون چشمای کورم دنبال جای پارک می گشتم . این بار گفتم احسان بیا از توی خیابون بغلی Walking street بریم تو . رفتیم توی خیابون بغلی … یه خیابون نسبتاً کثیف که توش رستوران های غذای دریایی … کباب خوک و دل و سنگدون غاز و …. وااااااای … اینا دیگه چی هستند ؟ چند تا مرد گنده ی آمریکایی ایستاده بودند جلوی بساط یه پیر مرد مثل تخمه آفتابگردون … کرم و سوسک و ملخ و عقرب می خوردند !!!

insect shop

یه نوع کرم هایی بود به رنگ نارنجی و پفکی از دهنش صدای چیپس خوردن و پفک می آمد .

 

worm

دو تا جوون آمریکایی بهم ملخ تعارف کردند !!! بهم گفتند بفرما مزه ی پاپ کورن می ده ! از اون بد تر اینکه یه پسره که تمام بدنش سوراخ سوراخ بود از سوراخ دماغش و گوشش و زبونش توش حلقه آویزون بود همراه یه دختره که کثافت از سر و صورتش میبارید و قیافه اش از بس صورتش رو نشسته بود سیاه بود اومدند جلوی من نیم کیلو مخلوط کرم و سوسک و عقرب خریدند … تازه کرم ها رو خودش سوا می کرد تا تازه و آبدار باشه !!! دختره عقرب رو می مالید زیر بغلش تا شور بشه !!! پسره دهنش تا خرخره کرم و کثافت شده بود …. رفتم پشت دخل پیرمرده بهش گفتم این سوسک و ملخ ها رو چطوری درست می کنی ؟ یه گاز پیکنیکی نشونم داد روش یه قابلمه بود در قابلمه رو بر داشت قابلمه تا نصفه نزدیک ۷۵۰ گرم روغن توش بود که توش از دم عقرب تا پاهای دنده دنده ی سوسک ها جا مونده بود !!! اون همه حشره همه رو توی یه قابلمه سرخ کرده بود !!!

 

INsects

از اون بدتر این بود که اون دختر پسره همون طور که کرم و کثافت می خوردند دهنشون رو چسبونده بودن به همدیگه از کرم و ملخ نشخوار شده ی همدیگه می خوردند … احسان گفت : ای خاک عالم تو سر لجنتون کنن ببین چطوری حال آدم رو بهم می زنن ؟ … گفتم احسان بیا یه عقرب بزنیم ! خیلی باحاله ! گفت بدبخت میوفتی می میری عقرب سم داره ! خلاصه اگر احسان دستم رو نکشیده بود اون ور افتخار خوردن یک عقرب ۸ سانتی متری سیاه نصیبم می شد ! و حالا شاید سرود مرگ رو خونده بودم !

از چه می نالیم ؟ از چه بیزاریم ؟ ما نطفه عقربکهاییم! از چه می ترسیم ؟ از چه می خوانیم ؟ ما گندیده ثانیه هاییم

 

scorpion


سفر به سرزمین روسپیان-قسمت چهارم آواز

رسیده بودیم جزیره مرجان . جزیره ای که بیشتر چینی ها اونجا می اومدند . یه رستوران بزرگ چینی اونجا بود که توش پر از آدمایی بود که توی کاسه داشتند با چوب تند و تند عضلات پای هشت پا و بدن سفید ماهی با سبزیجات و سیر و چیزیای دیگه که نمی دونستم چی هستند می خوردند !

 

جماعت توریست اونجا ورزش و تفریحات آبی انجام می دادند و اون دخترکان ایرونی هم برهنه زده بودند به آب شور دریا . اون پسرهای شمالی هم انگار نه انگار ! یادمه وقتی می رفتیم محمود آباد به محض اینکه چادر برزنتی حائل قسمت شنای زنان کنار می رفت همون بچه های بومی محمود آباد و نور و … لذت چشم چرونی رو به خودشون گوارا می کردند ولی اینجا از اون خبرها نبود . همه راحت بودند . برهنگی عادی بود . با خودم گفتم هیز بازی و کثافت کاری و مزاحم ناموس مردم شدن جزء ذات فرهنگ غنی و اسلامی ماست فرقی نداره چه به اسم ارشاد و امر به معروف با دختر مردم لاس بزنی چه مثل شارلاتان ها و هرزه ها . هنر اونجاست که اگر کسی به هر شکلی لباسی داشت یا نداشت تو خودت مسائل رو رعایت کنی . خوشحال بودم از اینکه همه آروم و راحت دارن زیر آفتاب گرم پوستشون رو برنزه می کردند . ومن هم به عکاسی نه از اندام های لخت مردم بلکه از گلها و گیاهان و پروانه های زیبای اونجا می پرداختم !

 

حسام هم طبق عادت رفت از اون رستوران چینی ۲ تا شیشه آبجو تگری خرید و من و حسام دوربین به دست رفتیم تا از رستوران ها و مغازه های مجسمه فروشی اونجا فیلم و عکس بگیریم .نارگیل های سبز در یخ مونده آماده برای رفع عطش میوه های شیرین و آبدار و مایو هایی بارنگ شاد و مجسمه های شیوا و بودا اجناسی بودند که در کنار رستوران ها فروخته می شدند. با حسام رفتیم سراغ آزاده ببینیم امشب کجان آزاده گفت امروز روز آخر ما توی تایلند هستش و ما فردا صبح زود عازم ایرانیم . بهش اصرار نکردم بهش گفتم هر طور راحتی شاید خیلی دلش می خواست بیشتر بهش اصرار و تعارف کنم ولی نکردم چون می دونستم اینجا جای تعارف و اصرار نیست هرکسی هر طور راحته باید لحظاتش رو بگذرونه !

 

به قسمت سبز جزیره که رسیدیم پروانه هایی رو دیدم که تابحال توی زندگیم ندیده بودم . همه رنگ پروانه و پرنده بودند و روی درختان جزیره پر بود از مرغ مینا !!! پروانه های رنگارنگی به اندازه ی کف دست !!! یکی گفت جلو تر نرو اینجا مارو عقرب زیاد داره بزنن دیگه مسافرت کوفتت می شه … من هم فقط از طبیعت زیبای اون جزیره عکاسی کردم …

 

بعد از ۳ ساعت اقامت در جزیره ساعت ۲ ظهر با یه شیشه آبجو در دست سوار قایق تند رو شدیم و با آواز هوار هوار … یارم میایه … دلدارم میایه … سرمست و شنگول برگشتیم به ساحل شهر …

در طول سفر هم علی آقا و سارا خانوم حسابی همدیگه رو پسند کردند .

 

وقتی به هتل برگشتیم داشتم از خستگی می مردم ! باز هم کنسروی رو باز کردم و با بقیه همون کوکاکولا و چند تا تکه نون لواش بیات خوردم و افتادم رو تخت ! بعد از ظهر که بیدار شدم کمی خستگی توی تنم مونده بود … پس سوار موتور شدم و از هتل زدم بیرون ببینم چه خبره … یه مغازه بود که چند تا خانوم از جلوش برام دست تکوک می دادند … توش چند نفر آروم لم داده بودند روی کاناپه ی بسیار نرم و چشماشون رو بسته بودند ! اونجا مغازه ی ماساژ بود … خیلی عضلاتم کوفته بود …یه خانومی که همش می خندید بهم گفت بذار برات فال بگیرم !!! و چند تا ورق چید جلوی من یه شمع روشن کرد و دست و پا شکسته شروع کرد به گفتن تقدیر من !!!

بعد بهم گفت بریم ماساژت بدم و من هم رفتم !!! یه اتاق با درب کرکره ای شرقی روش عکس این بادبزن ها و درخت های شرقی با نور قرمز و نارنجی بود که توش بوی اکالیپتوس میومد !!! لباسام رو کندم ! به شکم خوابیدم و اون خانوم تک تک استخوانها و رگ و ریشه هایم رو می چلوند ! اصلاً انگار با ماهیچه و عصب هایم صحبت می کرد ! دستش رو که گذاشت پشت یک استخون کمرم و فشار داد فریاد زدم !!!آ آ آ آ خ … گفت درد داری ؟ گفتم آره فکر نمی کردم انقدر درد داشته باشم ! اون خانوم با دقت شروع کرد به باز کردن این گره ی کور درد در کمرم : من هم آواز می خوندم … آه می کشیدم و می خوندم : من درد محبت را هرگز به تو نسپردم … این عقده ی دیرین را می دانی و می دانم و سوت می زدم ! … اون خانوم بهم گفت: این درد بخاطر اینه که یا سکس نداری ! یا زیاد داری ! یا سکس صحیح نداری ! من هم می گفتم : آآآآی … بعدش شروع کرد به ماساژ پاهام : یه نقطه هم اونجا پیدا شد … یکمی سیاه شده بود … با انگشت شستش شروع کرد به ماساژ و من آواز کردم … ناله زدم … بهم گفت زیاد پشت میز می شینی و صحیح نمی شینی … ورزش نمی کنی … بعدش که بالاترین نقطه ی ستون فقراتم از گردنم رو فشار داد و من آخرین آه رو کشیدم و دردم تخلیه شد ! بهم گفت : سرت زیاد پایین می گیری … پشت کامپیوتر ! … تمام اتصالات بدنم روغن کاری شد ! ماهیچه ها له و لول شده بودند ! من مثل یک بافتنی گره خورده که هیچ راه حلی برای باز شدن نداشتم از ابتدا شکافته شدم و بعد دوباره عضلاتم به هم بند شدند .

رفتم تا اون روغن رو زیر دوش از تنم پاک کنم ! دیگه من تبدیل به روح شده بودم … برای اولین بار بود که جسمم کاملاً مطیع خواسته ی من شده بود! ساعت ۸ شب شده بود و من بر گشتم هتل تا لباس عوض کنم . بزنم به خیابون !

 

 

دم غروب شده بود … ومن به همراه رفقا …علی … احسان و البته سارا که دیگه کاملاً با علی هماهنگ شده بودند راه افتادیم به سمت Walking street هوا شرجی و کمی گرم بود و ملت کماکان مثل شب پیش غرق خوشگذرونی و لذت و هرزگی بودند و …

در همین بین که نگاهم در هر نگاهی محو می شد به زنی بر خوردم که موهای قهوه ای .. چشمان مشکی و حالت خاورمیانه ای داشت … مثل دخترون ایرونی که دستش توی دست یه مرد مو بلوند بود !!!

رفتم جلو بهش گفتم

م: سلام

ن: سلام

م :ایرونی هستی ؟

ن : آره ،

م:اسمت چیه ؟

ن: نسرین

م: اینجا چکار می کنی ؟

ن: اومدم سفر بگردم …

م: اون آقا کیه که بهت چسبیده ؟

ن: همسرمه !!!!

م: همسرت ؟!!! این که خارجیه !!!

ن: آره اسمش جان هستش

بهش سلام کردم اون مرد هم در حالیکه گوشاش سرخ شده بود و غرق شادی بود بهم سلام کرد

ن: تنها اومدی ؟

م:آره ، البته نه تنهای تنها هم نیستم … دوستان هم هستن

ن: ببین من مجبور شدم بیام ، ببین من نمی خواستم بیام ، اگر نمیومدم همسرم خودش میومد

م : خوب همسرت حتماً دوستت داره ، خیلی می خوادت که تو رو با خودش حتی اینجا آورده

ن : آره ، شما چرا اومدین ، تو این سن خودتون رو آلوده کنین … اینجا جای جوون های ایرونی نیست !!!

م: پس کجا جای جوون های ایرونیه ؟ پشت میله های زندون ؟ جلوی توپ و تانک بیگانگان ؟!! پشت ترافیک ؟!!! صف کنکور ؟!!!

پس کجا جای جوون های ایرونیه ؟ توی ترافیک مسافرکشی ؟ بالای طناب خودکشی ؟ یا توی مرده شور خونه ؟

ن : منظورم اصلاً اینا نبود ، شان شما بیشتر از اینجاست !!!

م : من اومدم برقصم اومدم تفریح کنم ، اومدم هیجان داشته باشم اومدم اگر هم قراره بمیرم از خوشی بمیرم !!!

ن: ببین من ۱۵ ساله توی امریکا زندگی می کنم ، ۱۵ سال ، نه آمدم مذهبی هستم نه خیلی سخت گیر ، من ۱۵ سال پیش از ایرون اومدم بیرون رفتم سوئد درس بخونم ، ۴ سال با شوهرم دوست بودم ، عشق سفر به آمریکا رو داشتم ، خیلی دوست داشتم که توی کشور متمدن زندگی کنم ، توی ناز و نعمت … آخر با هم ازدواج کردیم ۲ سال توی آتلانتا بودم داشتم دیوونه می شدم … شوهرم رو مجبور کردم بریم لس آنجلس که ایرونی توش زیاده ….

م: تبریم می گم موفق شدی ….

شوهرش انگشت شصتش رو نشونم داد و گفت تبریک تبریک !!!

ن : نه اصلاً ، مردای آمریکایی اصلاٌ خوب نیستند ، خیلی بی احساسن ، نه دلشون واست تنگ می شه نه خانواده حالیشونه !!! آمریکا آدمای بی تربیتی داره ، امنیت نداره ،توی خیابون کتک کاری می شه ، تجاوز می شه ، قتل می شه … من دختر کوچکم رو فرستادم مدرسه ی مسلمونا !!! وقتی از ایرون میومدم با خودم یه قرآن آوردم … اصلاً باورم نمی شد به روزی انقدر بهش وابسته بشم !!! دلم تنگ شده واسه محرم ها … ماه رمضونا … وقتی می رم ایرون می خوام برگردم … مهمونی می گیرن … براشون مهم هستم … شوهرم همش می ره سفر … من هم باهاش دعوا می کنم … نمی خوام تنها بره … می خوام کنارش باشم … مردای ایرون واست تکیه گاهن … عاطفه دارن …

اشک تو چشام حلقه زد … بغضی ریخت توی گلوم بهش گفتم اتفاقاً زن های ایرونی خیلی بی عاطفه اند … همشون بوی پیاز داغ و کشک و بادمجون پوست پوست شده می دن !!! یه سری جنس مونث که نمی دونی کی عاشقن ! کی غمگینن ! کی شادن ! نگا کن اون ور رو همه مردای ایرونی هستن … همین مردا که خیلی هاشون زن و بچه دارن به بهانه کار و ماموریت از خونه شون فرار کردند !!! نگا کن !!! ببینم تو از امنیت چی می دونی ؟ امنیت یعنی امنیت تفکر ، عقیده ، بیان ، یعنی داشتن حریم خصوصی .می دونستی الان توی ایران به اسم همین امنیت آزادی زن ها و دخترای مردم رو می کنن تو زندون ؟ می دونستی امنیت قضایی و ارزش انسانی زن در ایران فراموش شده ؟ دختر عزیز ایران الان ۴ ساله حکومت نظامیه ! کدوم امنیت ؟ تو توی مملکتی زندگی می کنی که ارزش کار و انسان و شخصیت هر کسی توش تعریف شده ! می دونستی اگر الان توی ایران بودی چه وضعی داشتی ؟ امنیت یعنی امنیت اقتصادی ! یعنی امنیت اندیشه ! توی ایران ساعت ۱۲ شب همه محکوم به مرگن ! من نمی خوام مسلمون باشم پس باید بمیرم ! اینه بهای امنیت عزیز دلم برو قدر زندگی و آزادی خودت رو بدون ! همین که وقت می کنی دلت تنگ بشه ! همین که شوهرت باهات رو راسته ! همین که می ذاره راحت با من صحبت کنی ! برو عزیزم برو قدر زندگیت رو بدون !

شوهر نسرین که خنده هاش خشک شده بود با بهت به من نگاه می کرد … نسرین دستای همسرش رو محکم گرفت … به همسرش لبخندی زد و از من دور شد ….

 

 

نسرین رفت … من هم انگار داغ دلم تازه شده بود … حرف زیاد داشتم … خیلی حرف داشتم … ولی گوش شنوایی دیگه نبود … صدای قهقه های مدام از بار و پاب های ایرلندی ها و دخترک مو قرمزی که منتظر جلوی بار ایستاده بود … !

pub

احساس می کردم فرصت هایم داره از دست می ره ! الان وقت خوشگذرونیه … وقت بالا پایین پریدن … تنها بودم … خیلی هم تنها بودم … با علی تماس گرفتم … علی و سارا و احسان با هم بودند و من توی یکی از فرعی های بزرگترین روسپی کده ی شرق آسیا مست و لایعقل با تمام وجودم تنها بودم ! علی رو پیدا کردم ! سارا گفت بریم برقصیم … یکی رو هم برای مصطفی پیدا کنیم باهاش برقصه شاد شه … گفتم کجا برقصیم ؟ گفت LUCIFER ! از میان دیسکو ها یه دیسکو اونجا بود که دربون هاش شاخ سرخ رنگ داشتند ! شنل شیطانی پوشیده بودند ! یه دالان بود که سقفش مثل غارها بلندی و پستی داشت از دالان رد شدم … فضای شرجی … بوی تند الکل … موزیک بصورت وحشتناکی داغ بود … گارسون ها لباس شیاطین رو پوشیده بودند و SPY قرمزسرو می کردند … من و علی و احسان و سارا دست همدیگه رو گرفته بودیم تا همدیگه رو گم نکنیم ! سارا دخترکان رو به من معرفی می کرد برای رقص ! نه ! … قدش کوتاهه ! … نه ! سیاهه ! … نه ! زشته ! و اون رو که من پسند کردم که باهاش برقصم … دخترک گفت از من خوشش نمیاد !

lucifer

موزیک زنده بود یک جاز بسیار حرفه ای با یک نوازنده ی گیتار الکتریک که روی دستش خالکوبی مسیح به صلیب و خار آویخته شده بود و دور و برش شیاطین رقص و پایکوبی داشتند … بازوهاش اندازه ی کمرم بود با دستش تمام سیم های الکتریک رو به رعشه در میاورد … هر چند صباحی یک هندی اون ته تگری می زد ! من هنوز کسی رو پیدا نکرده بودم که باهاش برقصم ! … چراغا خاموش شد … فلش ها تند و تند با ریتم می لرزید و من عرق کرده بودم … تا اینکه احساس کردم توی اون تاریکی یه چیزی داره به ران پاهام می ماله !!!

lucifer۲

به پایین نگاه کردم … دیدم توی اون تاریکی دخترکی داره می رقصه و بدنش به بدنم می خوره !

ازم خواست که باهاش برقصم . من هم رقصیدم . با همه احساس با اون موزیک تند می رقصیدم ! در نظر اول اون دخترک کوتاه قد به نظر می رسید که اصلاً مهم نبود … دخترک موهاش رو می آشفت و رطوبت و بوی عطر هوا رو شرجی می کرد . ۵۰۰ نفر توی دیسکو تکون می خوردند … گرمم شده بود … دخترک رفت روی میز ! تازه فهمیدم سیاه هم هست ! ولی دیگه داغ داغ داغ شده بودم … مسئول بار ازم سفارش خواست توی اون تاریکی هیچی از لیست نمی فهمیدم … به اون دخترک گفتم من نمی بینم تو که اون بالایی سفارش بده ! دختره درحالیکه شکم خود را می چرخوند در حالیکه تو چشام زل زده بود خنده ی شیطنت انگیزی کرد و سفارشش رو داد !!! دود مصنوعی تمام دیسکو رو پوشونده بود و نور لیزر اندام رقاصای اونجا رو بصورت رندوم نمایش می داد !!! اونقدر داغ شده بودم که نمی دونستم داره چه اتفاقی می افته بعد از ۵ دقیقه بارچی ۲ تا استکان آورد که توی مایع فیروزه ای رنگی بود ! دیدم توی بار همه مثل من لیوان دستشونه ! دخترک دستاش رو توی دستام حلقه زد ! تازه فهمیدم که اون دخترک چقدر هم زشته ! تا اومدم اون مایع رو سر بکشم ! دیدم فندکی روی اون مایع جرقه زد ! سبیلام کز خورد ! تمام دیسکو پر آتیش شد ! دماغم داشت می سوخت و آب از چشمام جاری شده بود ! دخترک اون مایع مشتعل رو ریخت توی حلقم ! …………. انگار جهنم خوردم ! تا فیهاخالدون و کرام الکاتبین وجودم گر کرده بود ! مثل کتاب کهنه ای که جرقه بهش زدند در حال سوختن مچاله می شدم و موزیک تند تر شد !!! دخترک رو بقل کردم پرت کردم بالا ! تا می خواست برگرده در آغوشم بدنم خورد به میز لیوان ها و شراب ها و شیشه ها همه اش ریخت ! کف سالن پر شیشه خورده شد ! اومدم خم بشم عینکم افتاد ! همه اش شکست ! خورد شد ! تمام آنچه را که دیده بودم خاطره شده بودند ! دیگه قیافه ی زشت و سیاه و قد کوچک دخترک مهم نبود ! چون من دیگه عینک نداشتم ! می رقصیدم ! می رقصیدم ! و شده بودم محل توجه تمام آدمای توی دیسکو ! با تمام اون صدای شکستنی که داشتم ! من شکسته بودم ! و همه فهمیده بودند   Lucifer جایی شده بود برای من که فریاد می زدم ! همراه خواننده ی هارد راک اونجا نمی فهمیدم چی می خونم و می خوندم و می سوختم ! …

تا ساعت ۴ صبح رقصیدیم … خسته و خورد و داغون از دیسکو زدم بیرون … علی و احسان رو گم کرده بودم ! سوئیچ موتور رو هم گم کرده بودم ! چشمام تار و تور می دید … همه نقاط بلورین رنگی بودند … از اون روز به بعد همه چیز رو تار می دیدم ! … یه موتور کرایه ای گرفتم و گفتم من رو برسونه هتل … رسیدم هتل … ساعت ۵ رفتم توی وان و خوابیدم همون تو تا صبح شد !!!