سفر به سرزمین روسپیان- قسمت ششم احساس
احسان بهم گفت : مصطفی کف کردیم بابا ! این چند روزه همه دخترا زبون نفهم نه من می فهمم چی می گن نه اونا می فهمن ! حال نمی کنم اینطوری من که زبان انگلیسی خوب بلد نیستم ! خیلی بده که آدم زبون کسی رو که باهاش می رقصه همراهه و حتی همخواب می شن نفهمه و من از این موضوع زجر می کشم بهش گفتم اینجا دقیقاً بر عکس ایرونه !!! تو با دخترای ایرونی فقط حرف می زنی !!! نه هم رقص می تونی بشی نه همراه نه همخواب !!! همینطور که حرف می زدیم رسیدیم به یه جایی که بوی قلیون میومد ! گفتم داش احسان اینجا رو ببین قلیییون !!! تو تایلند !!! توی اون راسته خیابون همه رستوران و کافه ی لبنانی ها و عراقی ها و مصری ها و اردن و خلاصه پاتوق عرب ها بود …. !!! گفتم داش احسان از این یکی دیگه نمی شه گذشت اهل قلیون هستی ؟ احسان گفت یه پک می زنم ! رفتیم نشستیم روی یکی از اون تخت ها که من رو یاد دربند و فرحزاد می انداخت ! یه دوسیب سفارش دادم و نشستیم عین تهرون تخمه آفتابگردون و چایی و کشمش … ! داش احسان ما ایرونی ها رو جون به جون کنن اینطوری حال می کنیم . کمی اون طرف تر دو تا زن با سه تا مرد نشسته بودند . داشتن حرف می زدن . همین که توی حال و هوای خودم بودم دیدم زنه روشو به من و احسان کرده انگار داره با ما حرف می زنه ! نگاهی بهش کردم ! دیدم داره قربون صدقه من می ره ! به زبان شیرین فارسی !!! ” جگرم چه پسر خوبی شده بیا بشین پیش خودمان ” !!! سلام : اهل کجایی ؟ قندهار !
یعنی افغان هستی ؟
آره جگرم !
گفتم اینطوریش رو دیگه ندیده بودیم . اون یکی زنه که انگار تمام دنیا باهاش همخوابه بودن لبخندی تحویلم داد ! چندش آور ترین لبخند زندگیم حالتی از اون بود پستان های چروکیده اش کمابیش معلوم بود و گردنش نیمه کبود دود از لای دوتا دندون باز جلوش خروج می کرد و کشمش رو تند و تند بالا می انداخت ! گفتم داش احسان اینم هم کلام برو بشین حال کن ! گفت جون مصطفی کف کردم عجب پتیاره هایی ! گفتم احسان جون شما همین جا بشین من یه ساعت می خوام برم ماساژ خیلی خسته ام تموم بدنم خورده ! احسان گفت باشه داش مصی من قلیون می کشم و همین دور و ورا می چرخم تا تو بیایی ! در ضمن عمراً یک ثانیه این زنیکه رو نمی تونم قبول کنم !
رفتم در مغازه ی ماساژ طبق معمول دخترکان بهم لبخند زدند و من هم طبق معمول یک انتخاب سریع انجام دادم ! رفتم توی مغازه ی ماساژ موزیک ملایم نه چندان جدید بود ولی آروم می شدم . از اون خانوم خواستم فقط پاهام رو ماساژ بده ! حوله رو انداختم روی صورتم و پاهام رفت توی آب گرم ! با خودم فکر می کردم :
من همیشه فکر می کردم آدم سکسی هستم همیشه فکر می کردم انرژی بارورکردن تمام زنان اینجا رو دارم . ولی امروز زن زده شده ام ! تصور اینکه اون زن لکاته برای حتی ۱ دقیقه کنارم بشینه زجر آورترین حادثه ی عمرمه . به خودم گفتم سکس که شاید عامل مهم انتخاب ها بوده الان برای من بی ارزشه . این تابو ! این گره ی همیشه عقده ی سانسور الان به باز ترین و واضح ترین شکلش الان جلوی روم هستش . و چقدر یک آدم می تونه احمق باشه اگر فقط بخاطر ارضاء جنسی و جسمی خودش تن به ازدواج بده و اون رو با عشق و دلدادگی اشتباه بگیره . به خودم گفتم در ایران هر آنکه انرژی درونی و تمایلاتش فوران کرده در هر نگاه و تماس و مداینه و مکاتبه دم از عشق و وصال می زنه و آسمون به ریسمون بافته می شه ! بارون می زنه گریه می کنه و فقط و فقط تصویر یک زن یک معشوقه ست که باب ارضاء می شود . اما اینجا لازم نیست تو خیلی سریع به نتیجه می رسی ! و اگر اون قلیان احساساتت در کنار لکاته های خوش برخورد جامعه قل قل کنه اونوقته که احساس اشمئزاز و زدگی تمام وجودت رو پر می کنه .
با همین افکار افتادم توی خیابون … هرچی گشتم احسان رو پیدا نکردم . راه افتادم به سمت انتهای خیابون Walking street اما اینبار از فرعی ها اینبار هوشیار بودم . بارها و دیسکو ها طبق معمول هر شب می کوبیدند . آهنگ های عربی به گوشم خورد ! آهنگ سندی ! معین ! … حتی شادمهر ( حالا بیا اینجا … ) ! پاب ها و بارها بودند و دخترکان می رفتند بالا روی پیشخون بار ! یکباره چشمم به یک آقا افتاد که شبیه ایرونی ها بود و لباس عجیب و غریبی پوشیده بود !
سلام …
سلام …
ایرونی هستی ؟
نه ! کی گفته !
این چه لباسیه ؟
عروسیه !!!
هان ؟ عروسی ؟
خانوم اون آقا لبخندی بهم زد . اون آقا گفت آره عروسیه . گفتم : به به … مبارکه … خوشبخت بشین … اجازه هست ازتون عکس بگیرم ؟ خواهش می کنم …
اون عروس داماد لبخندی بهم زدند . شاد بودند . چشمان اون آقا داماد براق بود و عروس خانوم لبخند ملیحی زد . باورتون می شه ؟ عروسی توی جائیکه هیچ محدودیتی نباشه . اون آقا من رو وادار کرد بیشتر فکر کنم . ما مردای ایرونی . همیشه به چیزایی وابسته بودیم . خودمون دوست داشتیم . این هم نمونه اش . در جائیکه اون مرد می تونست تا هر زمانی و در هر مکانی هر کاری دوست داره با اون دخترک بکنه ترجیح می ده روابطش وجه قانونی و عاطفی بگیره . ترجیح می ده همسر انتخاب کنه بدور از باورهای غلط و سنت ها یه عروسی ۲ نفره و قدم زدن در خیابونی که هر طرفش یکی مشغول لذت و لاابالی گری هستش ! امیدوارم خوشبخت و آرام باشن . به نظرم این عروسی خیلی وصال باارزشیه . به نظرم فقط یک احساس مشترک و علاقه ی بسیار قوی می تونه باعث چنین کاری بشه ! تعهد در جائیکه می تونی بدون اون هم تمام لذت ها رو یکجا داشته باشی ! واقعاً برای اولین بار از اینکه یک ایرونی بودم لذت بردم .
از اون دو نفر جدا شدم و توی خیابون گشتم تا رسیدم به دیسکو Tony اونجا پر ایرونی بود !!! آهنگ های رقص ایرونی هم پخش می شد . که دیدم داش احسان خودمون از دیسکو اومد بیرون ! سلام مصی جون کجایی بابا ؟ گفتم : تو کجایی ؟ دوساعته دنبالتم … آقا نمی دونی یه دختره رو پیدا کردم مااااه … روس بود ولی فارسی بلد بود ؟ گفتم : مگه می شه ؟ گفت : آره .. خدا رو شکر که به دل ما جوون ها می رسی ! باهاش قرار گذاشتم ساعت ۱۰ بیاد جلوی Tony تازه گفت یه رفیق هم داره برای داش مصی خودمون !!! گفتم احسان جون دمت گرم خوب بریم یه چرخ بزنیم تا ۱۰ بشه !
ساعت ۱۰ شب جلوی Tony دیدم یه دختر مو مشکی که پوست سفیدی داشت و کمی تپل و قد بلند بود و قیافش به ایرونی ها می خورد اومد از دیسکو بیرون !
م :سلام
س : سلام
احسان : داش مصی معرفی می کنم سمیرا خانوم از بچه های باحال پاتایا !!!
بهش گفتم اهل کجایی ؟
گفت : تاجیکستان …
بهمون لبخند زد … گفت دوستم قراره تا یک ربع دیگه برسه صبر کنیم تا بیاد !!! با خودم گفتم بالاخره ما هم یه همزبون پیدا کردیم ! …
بعد از مدتی یه دختره سرو کله اش پیدا شد . سمیرا اون رو معرفی کرد و دخترک گفت که اسمش عایشه بود !
عایشه بسیار مغرور بود و قیافه ی خوبی هم نداشت . با خودم گفتم این دیگه نوبره والله فاحشه باشی و بخوای ناز تو بکشن . سمیرا خیلی تلاش کرد که احساسم رو بهش برگردونه ولی قبول نکردم ! شاید یه دلیل دیگه اش رقم بالای پیشنهادیش بود که من رو یاد مهریه ی سنگین لکاته های مملکت خودم می انداخت. خلاصه با احسان و سمیرا به طرف هتل راه افتادیم و علی آقا و سارا خانوم هم در هتل بودند ! چون داش احسان ما می خواست راحت باشه علی و سارا اومدند توی اتاق من خوابیدند .
صبح سر میز صبحانه احسان با من در مورد سمیرا صحبت کرد . دختری اهل دوشنبه ! گفت سمیرا در یک خانواده ی مسلمون بزرگ شده که پدری بسیار متعصب داشته . گفت بعد از یک نامزدی نافرجام دوشیزگی خودش رو از دست داده و از شرم و ترس به خانه برنگشته بوده . گفت برای خانواده اش ایمیل می زنه که توی روسیه کار می کنه و هر چند وقت یکبار پول کافی برای خانواده می فرسته . سمیرا می گفت فاحشگی سخت ترین کار دنیاست !!! ولی دوستش داره !!! ..
بعد از صبحونه از توی نقشه شهربازی پاتایا رو پیدا کردیم و با احسان دو نفری راهی شهربازی شدیم . یک شیشه ویسکی بعلاوه ی دوربین عکاسی بعلاوه ی پسته تمام اون چیزی بود که همراهم بود !!!
شهر بازی و پارک آبی پاتایا در یک مجموعه قرار دارند همین که لباسا رو کندیم و تنمون به آب خورد رعد و برقی زد و آنچنان بارونی شروع به باریدن کرد که مثل موش آبکشیده این ور و اون ور می دویدیم … صد رحمت به پارک آبی آزادگان خودمون به قدری پارک آبی شلوغ و کثیفی بود . زیر یک آلاچیق ایستادیم تا بارون بند بیاد . بعدش لباسامون رو پوشیدیم تا از اونجا خارج شیم . بیرون محوطه شهر بازی نسبتاً کوچک و بسیار خلوت بود . با احسان رفتیم سوار ترن شدیم ! و احساس ترس همراه اضطراب و … !!! خلاصه تخلیه شدیم ! بس که من داد زدم ! شاید این فریاد از ترس نبود ولی احساس می کردم دلم از خیلی چیز ها پره . همون فریادی که همیشه توی خودم سرکوب می کردم در مسیر سرازیری اون ترن به فریاد و فحش ناموس به تموم آدمایی تبدیل می شدند که مسبب اصلی سرکوبی احساسات جوون های هم سن و سال من توی مملکت منه !
از ترن پیاده شدیم و به سمت یه برج بسیار بلند که ازش کابل به سمت پایین می رفت راهی شدیم .
با مبلغی حدود ۲۰۰ بات یه بلیط می خریدی با آسانسور می رفتی بالا طبقه ۵۶ ام یه نوشیدنی میل می کردی و می رفتی پشت بوم اون برج یه کاغذ رو امضاء می کردی که توش نوشته بود ( اگه از اون بالا افتادم مردم این مجموعه هیچ مسئولیتی در قبال جان من نخواهد داشت ) !!! کاغذ رو امضاء کردم !!! چند تا کش و طناب و تسمه به من بستند و رفتم اون بالا !!! حسی که همیشه ازش می ترسیدم … خودکشی … ترس از ارتفاع … رفتم دیگه !!! زیر پام خالی شد … ولی اصلاً دلم خالی نشد … آروم آروم رسیدم پایین و پاهام خاک رو لمس کرد … احسان هم پشت سرم میومد . سردم شده بود . بارون نم نم می زد . بعضی وقتا بشدت تند می شد و صدایی مثل ترکیدن کپسول گاز می اومد . نوری می زد و مجدداً رعد و برق بود که تکرار می شد . ساعت ۵ غروب بود و داشتیم از گشنگی می مردیم ! با احسان سوار موتور سیکلت شدیم و راه افتادیم به سمت هتل ! وقتی رسیدیم رفتم دوشی گرفتم و لباسام رو عوض کردم … به احسان گفتم بریم غذا رو بیرون بزنیم ! راه افتادیم به سمت رستوران غذای دریایی … یه رستوران بود که سقف کاذب روش بود و وقتی بارون می زد قطرات بارون از ناودونیش شر شر می ریختن پایین … خرچنگ های زنده می افتادند روی ذغال و روشون رو ادویه و سبزیجات می گرفت … لیست غذا رو گرفتیم و دو تا بشقاب میگوی مخصوص با آبجو سفارش دادیم … نشستیم و خسته و گشنه سس ریختیم روی میگوهای تازه و خوردیم . مزه شون تقریباً به شیرینی می زد ولی گشنگی دیگه طبع نمی شناسه . هوا گرفته بود و دود کباب ماهی بر خلاف جهت بارون به آسمون می رفت و اشتهای ما رو تحریک می کرد !!! تمام اون دو تا بشقاب میگو و آبجو کلاً شد ۱۲ هزار تومان !!! بیشتر از اونکه با غذاش حال کنم با قیمتش حال کردم !!!
از اون رستوران که اومدیم بیرون احسان گفت بریم دنبال علی . نمی دونم چکار می کنه . زنگ زدیم علی و سارا رو پیدا کردیم . سارا به احسان پیشنهاد داد به بزرگترین مرکز ماساژ پاتایا ببرتش تا یه ماساژ حسابی به اندامش داده بشه . با هم رفتیم جلوی یک عمارت چند طبقه ی مجهز با اتاق های فراوون . احسان رفت توی یکی از اون اتاق ها . من از احسان و علی و سارا جدا شدم بهشون گفتم ساعت ۱۰ در محله ی عربها می بینمشون . سوار موتور شدم رفتم تو محله ی عربا ! یه هتل بود که جلوش کلی جوون عرب دستشون تو دست دخترای تایلندی بود . تو اون بین من رو هم با عربها اشتباه گرفتند و دخترای تایلندی به عربی شروع به لاس زدن با من توی خیابون می کردند !!! خیلی کلافه بودم !!! موهام خیلی بلند بود و توی اون شرجی کلافه ام کرده بود از طرفی عینکم هم شکسته شده بود و چشمام وضوح نداشتند !!! رفتم در یک آرایشگاه و از خانومی که اونجا بود پرسیدم قیمت اصلاح مو چنده ؟ جواب داد ۲۰۰ بات (۶۰۰۰) تومان با خوشحالی پریدم روی صندلی ! خانوم آرایشگر که خنده ی بانمکی داشت پیشبند اصلاح رو انداخت دور گردنم و شروع به اصلاح سرم کرد . خانوم دورگه چینی و تایلندی بود که بسیار با محبت بود . بهم میوه ی استوایی داد موهای صورتم رو با موچین برداشت سرم رو شست و با دقت صورتم رو ماساژ داد . وقتی داشت موهام رو می زد در مورد همه چیز با هم صحبت کردیم . بهم گفت در دانشگاه رشته ی آرایشگری خونده اون اطلاعات خوبی از ایران داشت و حتی می دونست ایران ۸ سال با عراق جنگیده . بهم گفت موهام جنسش خوبه و کلی از زبری موهای عربا شکوه کرد . در ضمن می گفت اغلب آقایون ایرونی که میان اینجا بر خلاف هندی ها و بنگلادشی ها و عرب ها بهداشت رو رعایت می کنند . آخرش هم چند تا آلوی استوایی خوردیم و با هم عکس گرفتیم .
از ایشون خداحافظی کردم و راه افتادم تا احسان رو پیدا کنم احساس خوش تیپی می کردم …
راه افتادم توی خیابون … امشب شب آخر اقامت من توی پاتایا بود و می خواستم تمام آنچه اتفاق می افته رو در ذهنم برای همیشه ثبت کنم . شاید دیگه برگشتی در کار نباشه . یه آقایی توی گیلاس های شراب آب ریخته بود و با حرکت انگشتانش روی گیلاس ها موزیک می زد !!! موزیک با لیوان آب !!! برام خیلی جالب بود …

کمی جلوتر توی خیابون خلوتی بعد از Walking street چند تا دختر پسر روس جمع شده بودند و می خندیدند . دو تا جوون گیتار بدست موزیک روسی می زدند و دخترکان مست دست در دست اون پسرهای قد بلند و خوش اندام روسی می رقصیدند . شیفته ی اونا شدم رفتم جلوتر نگاه کنم . تصور کنید وسط خیابون دوتا گیتاریست گیتار بزنن و ۲ تا پسر روس با ۳ تا خانوم غرق در شادی برقصند و رهگذران از کنارشون رد بشن ! رفتم جلوتر … به گرمی من رو بپذیرفتند … یکی از اون دخترکان بهم گفت به گیتاریست پول بدم … اسکناسی انداختم توی پارچه ی روبروش … بهشون گفتم کجایی هستید ؟

گفتند :
RUSSIA … RUSSIA IS BEAUTIFUL COUNTRY دو تا جوون تایلندی داشتند گیتار می زدند و فضا بد جوری به دلم نشسته بود و داشت خبر از خاطره ای خوش در ذهنم می داشت . اون جوون تایلندی که دید من هم به جمع اضافه شدم … شروع کرد به زدن یک ملودی آشنا … یک ملودی که باعث شد تموم بچه های ایرون دور جمع بشن و با هم یکصدا بخونن : … اگه یه روز بری سفر … بری ز پیشم بی خبر … ایرونی ها جمع شدند روس ها هم هم صدا شده بودند … اون دو تا گیتاریست هم بد جوری گرم بودند … دخترکان با آهنگ اگه یه روز می رقصیدند من هم چشمام رو بسته بودم می خوندم تا اینکه دیدم یکی دستش رو از پشت گذاشته روی شونه هام …






