Wordpress Themes

سفر به سرزمین روسپیان- قسمت هفتم ساز


احسان بود خیلی خوشحال شدم که دوست خوب این چند روز الان در این لحظه ی لذت همراه منه …

آهنگ سفر بود و کلی ایرونی دور هم جمع شده بودند و دخترکان خوش اندام روس رقص خاصی می کردند … به باد می گم تا صبح بخونه … به دل می گم کاریش نباشه … وسط خیابون … مست و شنگول و بی خیال … وسط خیابون !!! آهنگ عوض شد … هتل کالیفرنیا … من رو یاد بهشت می اندازه . هتل کالیفرنیا !!! با خودم گفتم مگه من چه کردم که این همه بهم خوش گذشته ؟ با خودم گفتم همراه خوب … دوستان خوب … موزیک خوب و بی غل و غش بودن … من خواستم برقصم خواستم رها و مست و لایعقل خوش باشم … وگرنه اگر الان تو ایران بودم در غم فردا خواب بودم … یا شب عروسیم بود !!! … یا در پرسه های شبانه خاطرات خوشم رو مرور می کردم … ولی دلم رنگ و آهنگ گرفته بود … هیچ لذتی رو با لاتر از این نمی دونستم … برقصم و دوست پیدا کنم ندونم کجام … ندونم کیم … ندونم چه بر من گذشته … فضا فضای دیسکو و کاباره و مدل مو و عطر و چسان فسان و فخر فروشی اسم و رسم و اعتبار و قدرت نبود … فضا فضای خاکسپاری و جدایی و یاد آوری و زجر و تشنج نبود … نمی دونم شما هم مثل من فکر می کنید یا نه !!! نمی دونم شما از چی تو زندگیتون لذت می برین ؟ اینکه دختر آرزوهاتون بهتون جواب مثبت بده ؟ اینکه برین مهمونی ؟ اینکه ماشین خوب سوار شین ؟ اینکه خونه ی بزرگ و مجلل داشته باشین ؟ اینکه کار خیر بکنین ؟ اینکه پدر بشین ؟ اینکه تو اجتماع معروف و مشهور شین ؟ اینکه برین سفر شمال بساط جوجه راه بندازین ؟ … می خوام بهتون بگم … پس هنوز لذت هیچ کس نبودن رو نچشیدین … هنوز لذت اینکه بی هویت باشین توی خیابون فقط واسه دلتون بخونین … هیچکس شما رو نشناسه فقط بخاطر اینکه خوشین کنار هم می رقصین … خوشین … آهنگ هتل کالیفرنیا … و یه آهنگ روسی که تابحال نشنیده بودم … من با اون آهنگ روس می رقصیدم !!!! … تموم شد …

با احسان راه افتادیم تا برگردیم شبمون رو تموم کنیم …

دانلود safar

خیلی شنگول بودیم … راه افتادیم به سمت موتور سیکلت هامون تا برگردیم هتل آماده بشیم برای فردا توی راه دقتم بیشتر بود می خواستم تک تک صحنه هایی که می بینم به عنوان خاطره بیاد بیاورم . خنده ی مرد میانسالی که طفلی در آغوش را شیر می داد و بساط انداخته بود و بنجول می فروخت .

feed the baby

دختر بچه ای که تمام توانش رو خرج می کرد تا حلقه ای را دور کمرش نگه داره.

circle dance

 

کبابی دورگرد که بال مرغ و روده ی خوک کباب رو روی کره می مالید و با چوبش می داد دستت تا گاز بزنی .

kebab

روده های آویزون سگ ! که برای آب پز شدن تازه ی تازه کشتار اون روز بودن .

dog bodies

رستوران ایرونی کامی که هیچ وقت نرفتم توش !!!

kami

جماعت عرب و ایرونی که افتاده بودند روی تخت ها دخترکان رو توی بغل داشتند و قلیان می زدند .

nargila

احسان زد رو دوشم گفت مصی رفیقت اون بالاست !!! بالا رو نگاه کردم دیدم EMMA توی ویترین داره می رقصه . من رو که از اون بالا دید برام دست تکون داد ! دستم رو گذاشتم روی لبم و بوسه ای رو همراه دود و شرجی به طرفش پرواز دادم …

emma

خیابان همچنان همهمه ای بود نزدیک به ۲۰۰۰ نفر هر شب می مدند و می رفتند تقریباً با خیلی هاشون آشنا شده بودم . و همون کوچه ی پر سرو صدایی که به دیسکوی اعراب ختم می شد و من شب اول توش به شدت احساس تنهایی کرده بودم … برگشتم و به موتورم رسیدم . برگشتم هتل فیلم رقص خودم رو تماشا کردم . شاد بودم . موزیک ملایمی گذاشتم و خوابیدم تا صبح روز بعد یک ون توریستی ما رو برسونه بانکوک …

فرداش ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه همراه احسان و سارا راهی شدم تا موتور سیکلتی که برای ۵ روز اجاره کرده بودم رو پس بدم ! اجاره ی این موتور برای ۵ روز ۱۰۰۰ بات بود یعنی ۳۰۰۰۰ تومان یعنی موتور سیکلت روزی ۶ هزار تومان اجاره اش بود که رقم معقولی بنظر می اومد . اول من موتور سیکلتم رو پس دادم و پشت موتور احسان نشستم تا بریم و موتور احسان رو که از جایی دیگه گرفته بود پس بدیم . احسان شروع کرد به خنده و ویراژ که همون پلیسی که ۴ شب پیش جریمه اش کرده بود بهش گفت بزنه کنار !!! احسان گفت بابا من که کلاه ایمنی داشتم پلیس بیمه موتور رو نگاه کرد و گفت این موتور بیمه اش منقضی شده و داش احسان ما باید جریمه بده !!! یه چیزی حدود ۲۴ هزار تومان !!! احسان کفرش در اومده بود … راهی نبود و ما باید پول رو می دادیم … موتور رو آزاد می کردیم و تحویل می دادیم و بر می گشتیم ! … وقتی موتور رو به صاحبش تحویل دادیم فرصت برای شکایت از کرایه دهنده ی موتور نداشتیم پس فقط موتور رو تحویل دادیم و سریع برگشتیم هتل سوار ون توریستی شدیم و بعد از سوار کردن همون همسفران شمالی خودمون و دو نفر دیگه راهی بانکوک شدیم … سفر اون چند روز برای من خاطره ای عجیب بود . پاتایا شهری که هیچ محدودیتی توش نبود ! شاید اولین تجربه ی آزادی مطلق من بود . هیچ کدوم از سفرهای پیشین من از داخلی تا خارجی به این اندازه عجیب و غریب و لذت بخش نبود . پاتایا شهری کوچک و نه چندان مدرن بود که با وجود اینکه توریست های مختلف از تمام دنیا اون رو می دیدند هرگز کسی به دیگری تعدی نمی کرد ! نمی تونم بگم امنیت کامل ولی آزادی واقعاً کامل بود و امنیت در مقابل آزادی عالی بود . جالب اینکه مردمی که سوسک می خوردند در شهری زندگی می کردند که حتی یک ذره آشغال توش نمی دیدی . مردم شهر رو بسیار تمیز نگه می داشتند . . . در مسیر بانکوک دیگه درختان موز و نارگیل و ویلاهای زیبا و آسمان آبی و ابرها برام جذابیت نداشت . آنچه جالب بود این بود که شهری به این کوچکی چقدر توریست داره و چقدر پول از بابت این مردم در میاره و توریست ها از تمام این هزینه ای که می کنند کاملاً راضی هستند . شاید من بدون آنکه فهمیده باشم دسترنج یکسالم رو براحتی خرج کردم و اصلاً ناراحت نبودم … من به اندازه ی آنچه خرج کردم لذت بردم و خاطره خریدم … خیلی گشنه بودم … کنسرو هام تمام شده بودند و ما هنوز در مسیر در حال گذر بین دو شهر بودیم … از پاتایا به بانکوک …

bankok

 

بانکوک شهری بزرگ با جمعیت نزدیک ۱۲ میلیون نفر ، شهری بسیار شلوغ با ترافیک زیاد البته نه بیشتر از تهران بود . هتل محل اقامت من راچادا در خیابان اصلی شهر بانکوک بود . احسان و علی در هتلی بنام گراند هتل اقامت کردند . وقتی رسیدم بارونی گرفته بود . هتلدار اتاق رو به من تحویل داد . گرسنه و خسته در حال و هوای عصرهای گذشته از پشت پنجره مردمی رو تماشا کردم که گرم زندگی روزمره به سبک شرق آسیا بودند . مردمی که هرگز با نگاه در چشمانشان لبخند رو فراموش نمی کردند . همواره چهره ای شاد داشتند و لبخندشان هیچ گاه ترک نمی شد . بعد از اندکی استراحت و دوش گرفتن و تعویض البسه راهی شهر شدم . برای میل عصرانه ای که حکم ناهار هم داشت . بوی سرخ کردنی خواصی در تمام شهر می آمد در هر رستورانی تعدادی از افراد نشسته بودند و مشغول میل غذا بودند ! از قیافه ی حیوانات می شد فهمید غذا چیه ! صورت خوک ! پای مرغ سرخ شده ! جگر غاز ! خرچنگ … ماهی … در تمام شهر پر بود از رستوران و دستفروشان که از سوسیس زغالی تا استیک بخارپز شده را بهت می دادند . هیچکدام از آن غذا ها اشتها رو تحریک نمی کرد ولی مردم به ولع در هر رستورانی غذای تایلندی می خوردند . از یک نفر آدرس مک دونالد رو پرسیدم تا همبرگر میل کنم . گفت فروشگاه BIG C مرکز رستوران های شیک و تمیز بانکوک بهترین جا برای من هستش که بتونم غذای بین المللی بخورم ! رفتم به فروشگاه BIG C فروشگاهی بسیار بزرگ در چندین طبقه که در طبقه یک نوع محصول به فروش می رسید . طبقه ی اول : البسه … طبقه ی دوم : مواد غذایی … طبقه ی سوم : الکترونیکس … طبقه ی چهارم : رستوران ها . در فضای بسیار وسیعی تعداد زیادی رستوران قرار داشتند که هر غذایی رو از روی عکسش می شد سفارش داد .

 

یک عکس بود که روش رشته هایی شبیه ماکارونی همراه تکه های گوشت و سس چشمک می زد . از گارسون خواستم تا برام اون غذا رو بیاره ! غذا سریع حاضر شد . رشته هایی شبیه نودت به همراه تکه تکه های گوشت همراه سس . یک کاسه سوپ هم همراهش بود که شبیه آب کله پاچه بود و توش چند تکه پیازچه افتاده بود . غذا رو خوردم !!!!

شیرین … شیرین !!! حالم داشت از شیرینی غذاش بهم می خورد !!! سوپ رو خوردم بوی جوب فاضلاب می داد !!! به ناچار گفتم گوشتش رو بخورم ! تکه ای گوشت را با چنگال گاز زدم … گوشت سفت و شیرین بود ! به گاروسون گفتم این گوشت چیه ؟ گفت DOC گفتم پس چرا شیرینه ؟ گفت بابت طبخشه ! خلاصه از بس گشنه بودم اون ماکارونی و گوشت رو با فلفل و نمک و کوکاکولا تا خرخره خوردم ! بعد که رفتم حساب کنم ! بهش گفتم من اصلاً سینه ی اردک ( DOC ) دوست ندارم . ترجیحاً ران رو سرخ کنید . اون صندوقدار که زبان انگلیسی قویتری داشت بهم گفت ما اینجا اردک سرخ شده نداریم !!! من بهش گفتم ولی من NODET WITH DOC خوردم !!! گارسون گفت … NO NO NODET WITH DOG !!! … راه افتادم طرف توالت !!!

همه کار تو زندگیمون کرده بودیم فقط خوردن گوشت سگ مونده بود !!! باورم نمی شد تکه تکه های سگ رو گاز زدم خوردم !!! … رفتم و با تمام وجود به خودم فشار آوردم تا هرآنچه شیرین بود از بدنم دفع کنم !!!

حال خوبی نبود … افتادم توی خیابون … دنبال یک تاکسی می گشتم تا برگردم هتل … از روی یک رودخونه رد شدم که قایقی در آن بود … گلدون های مختلف توی قایق بود و صدای موسیقی به گوش می رسید . یه تاکسی سوار شدم . اسم هتل رو بهش گفتم ولی آدرس رو نمی دونستم . بانکوک یه چیزی مثل تهران با تموم اون ترافیک و شلوغی . بوی سرخ کردنی ها مختلف از همه جا به مشام می رسد . جمعیت ۱۲ میلیون نفری . برج های بلند و مارکت های مختلف نمایندگی اکثر مارک های معتبر دنیا .. فروشگاههای TESCO ، ROBINSON ، BIG C و انواع فروشگاههای سرشار از اجناس مختلف از سراسر دنیا . رنگ تاکسی ها صورتی و بنفش و چهره ی مردم خندان . راننده تاکسی بهم گفت هتلت اینجاست ؟ گفتم نه ! گفت هتل راچادا همینه !!! گفتم که هتل من که این نبود !!! تازه فهمیدم که گم شدم !

… بعد از یک ساعت و نیم چرخ خوردن توی این شهر بزرگ … بعد از کلنجار رفتن با زن و مرد و پیر و جوون که هیچ کس نمی تونست مسلط به انگلیسی صحبت کنه … رسیدم هتل اصلی خودم !!! با موبایل زنگ زدم احسان و علی که در هتل دیگری مستقر بودند و برای فردای اون روز قرار گذاشتیم تا بریم به مرکز اصلی خرید PATHUNAM .

pathunam