سفر به سرزمین روسپیان- قسمت نهم آغاز
صبح شد !!! بلاخره روز آخر شد !!! ساعت ۸ صبح با صدای ALARM موبایل بیدار شدم . این اولین روزی بود در این یک هفته که در این ساعت بیدار شده بودم . چمدون ها رو بستم . می دونستم که باید تا ساعت ۵ بعد از ظهر فرودگاه باشم . می دونستم که امروز باید ته مانده ی تفریح رو انجام بدم و برگردم . در همین افکار چمدون هام رو می بستم . باطری دوربین رو گذاشتم شارژ شه و تا رفتم رستوران هتل صبحانه بخورم همه چیز آماده باشه تا هتل رو ترک کنم . از پذیرش هتل به من تماس گرفتن که ماشین ون توریستی اومده دنبالم … رفتم جلوی پذیرش … Watch out کردم . و البته هزینه ی یک شیشه آب معدنی اضافه که نوش جان شده بود !!! خلاصه سوار شدم و ماشین رفت به سمت هتل علی و احسان یعنی Grand hotel … علی و احسان در رستوران هتل تا سر حد مرگ داشتن می خوردند !!! وقتی رسیدم احسان با لپای ورم کرده گفت مصی عجب هتلیه اینجا هر چی بخوای می دن بخوری !!! سیب زمینی سرخ کرده با ماست و پنیر و آب پرتقال همراه مقدار زیادی سالاد و هندوونه و آناناس و موز و مرغ و سوسیس و کالباس بعلاوه ی ژله و کارامل !!! به احسان گفتم آخه این همه ریختی تو بشقاب چطور می تونی همه اش رو بخوری ؟ در ضمن ما وقت نداریم باید سریع سوار شیم بریم Safari وگرنه جا می مونیم . گفت مصی جون نگان نباش تا همراهانمون بیان من دلی از عزا در بیارم . با اجازتون من هم یک بشقاب سیب زمینی و با سس زدم !! … خلاصه همراهان ما شده بودند یک خانوم و آقای تازه عروس دوماد اصفهانی . یک آقای تاجر ایرونی با همسرشون با حجاب کامل اسلامی و دو نفر آقای میانسال ایرونی که برای نمایشگاه گوانجوی چین یک روزی در بانکوک اقامت گرفته بودند !!! … موقع رفتن تلفن علی زنگ زد !!! علی گوشیش رو داد به من !!! گفتم این کیه ؟ گفت بگو علی نیست … بگو علی نیست !!! گفتم کیه خوب ؟ گفت ساراست دهنم رو سرویس کرده بلند شده از پاتایا اومده اینجا دنبال من … بهش گفتم خوب گناه داره جوابش رو خودت درست بده ! گفت : حوصله اش رو ندارم می خواد بلند شه باهام بیاد ولش کن !!! … گوشی رو برداشتم و گفتم علی نیست ! صبح رفته بیرون و من ازش خبر ندارم … از نوع صحبت کردن سارا فهمیدم که می دونه دارم بهش دروغ می گم ! … سارا پیچیده شد !!! … با علی و احسان و همراهان دیگه راهی Safari world شدیم از بانکوک تا اونجا نیم ساعتی راه بود … در راه علی بهم گفت اشتباه کردم با زنم نیومدم !!! بهش گفتم با زنت ؟ مگه تو ازدواج کردی ؟ احسان گفت آره بابا داش علی مون یه بچه هم داره … بهش گفتم مگه چند سالته علی گفت ۲۸ سال و بچه ام ۸ سالشه !!! … تقریباً داشتیم می رسیدیم به SAFARI …
یک محوطه ی بسیار شلوغ … صفی طولانی که به سرعت جلو می رفت .. آدمایی که بدون هیچ دلیل ازت عکس می گرفتند … هوای گرم و لوله هایی که آب از سوراخ های بسیار ریزش بصورت پودر اسپری می شد . یه طرف طوطیان رنگارنگ نشسته بر روی یک تنه ی درخت و یک طرف یه نفر یه بچه ببر رو گرفته بود دستش برای عکاسی میدادش دست آدم و اون آدم .
یه نفر هم روی تمام سر و صورتش پرنده نشسته بود . دور ترها رو که نگاه می کردی می دیدی دسته های بزرگ پرندگان در حال پروازند . در یک محوطه چندیل کروکدیل تو خودشون پیچیده بودند . قیافه ی عجیب اون ها آدم رو وحشت زده می کرد دوتا آفتاب پرست . آکواریوم های بزرگ . قفس میمون ها . خرس قطبی . . . حیواناتی که حتی اسمش رو نمی دونستم … فکر کنم اگر عکس ها رو ببینید بهتر باشه …
بعد از دیدن حیوانات رفتیم برای نمایش اوران گوتان ها … میمون ها می رقصیدند … آهنگ می زدند … توی رینگ مشت زنی می کردند و وقتی داور به نفع می گرفت طرفداران اعتراض می کردند … چند تا میمون که کماندو شده بودند تفنگ داشتند و نظامی گری می کردند .
نمایش میمون ها خنده دار و شگرف برای دیدن استعداد نزدیک ترین موجود روی زمین به انسان بود .
بعد از اون نمایش فوک ها بود … فوک ها می رقصیدند … می پریدند … سر می خوردند … ژانگولر و رژه می رفتند … نجات غریق بودند و چرخ و فلک می زدند و دست می زدند .
نمایش دولفین ها و نهنگ ها بسیار شگرف بود . صحنه ی پرش دلفین ها برای زدن توپ . احترام به تماشاچیان . یا سوارشدن بر نهنگ ها . شادی و خنده و رقص و فراموشی هر چه تلخ در دنیا وجود داره . وقتی حیوانات شاد بودند وقتی شعور یک حیوان رو می دیدم . درک و آموزش و استعداد . رضایت هر حیوانی رو از زندگی اش در آن مجموعه می شد از نگاهش دید .
نمی دونم دارم درست تحلیل می کنم یا نه !!! من یاد اون قاطری افتادم که توی یکی از دهات شمال مگس ها روی اشکش نشسته بودند … رده های ترکه زخم های پوستی روی رانش ساخته بودند من سوزش زخم رو از لرزش عضلات پاهایش حس می کردم . صاحاب قاطر ۵۰۰۰ تومان می گرفت یارو با بچه ی ۳۰ کیلویی و خودش که ۹۰ کیلو وزنش بود روی کمر اون بد بخت می نشستند و با پاشنه ی پا می کوبیدند به شکم خالی اون زبون بسته !!! واقعاً در مملکت ما گذشته از آدماش تا بحال فکر کردید ما چه جنایاتی رو در حق حیوانات انجام می دهیم ؟… یاد باغ وحش پارک ارم خودمون افتادم … چشمای گرگ گرسنه ای که با حسرت به من نگاه می کرد !!! مردم هم می اومدند و به اون گرگه بد و بیراه می گفتند … گرگ ذاتش شکار و خوردن گوشته و برای تعادل طبیعت آفریده شده . وقتی که باغ وحش ارم خودمون می رفتم برای عکاسی بغض گلوم رو می فشرد . شیرهای نعشه . . . شتر های تشنه … عقاب هایی که سقف قفسشون از قفس لاشخور ها کوتاه تره … پرندگان دهانشون بازه و کف ازش بیرون اومده … میمون ها !!! سر یک ته سیگار تا سر حد مرگ همدیگه رو کتک می زنند . خرگوش هامون عقیمن !!! بچه روباه از یک سگ ماده داره شیر می خوره و نمی دونم چی بگم از حیات احشام در ایران !!! اگر بگم ممکنه بگین وطن پرست نیستی … ممکنه بگین خودت رو داری ارزون می فروشی … ممکنه بگین … ولی قفس من به عنوان اشرف مخلوقات در این وطن و این وبلاگ ساخته شد !!! وبلاگ فیلتر شد !!!
ادامه می دهم … نمایش وسترن و کابوی … انفجار و در گیری و مثلاً وحشیگری غرب .. نمایش اعدام نمایش انداختن یک آدم توی چاه که فقط برای باقی مردم جالب بود نه برای من ایرونی که هر روز انواع این ها رو می بینم و می شنوم !!! فقط ماکت این نمایش ستودنی بود بسیار زیبا و مناسب و اکتیو دقیقاً برای همچین نمایشی تدارک دیده شده بود . . .
بعد از تمام نمایش ها ناهار رو مهمان مجموعه بودیم . ناهار قابل خوردن بود … مرغ سرخ شده همراه برنج ! بعد از اون هم سوار ون توریستی شدیم تا وارد حیات وحش آزاد اون مجموعه شویم یعنی جائیکه :
زرافه ها براحتی و آزادانه می دویدند سکویی بود که بچه ها بهشون غذا می دادند … کرگدن با اون هیکل گندش رفته بود توی گل تا خنک بشه … بز ها دسته دسته همراه بزغاله ها بع بع کنان می رفتند و آهوان اومده بودند کنار ماشین ما و با چشمای ناز و براقشون به چشمای تار من نگاه می کردند . ببری در آب آرام آرام خودش رو استتار می کرد . مرغ ها توی دهان اسب های آبی مانده های غذا رو می خوردند …
بعد از تموم اون گشت و گذار راه افتادیم به سمت هتل . از علی و احسان خداحافظی کردم و برگشتم به سمت هتل خودم . نشستم توی لابی هتل منتظر برای ماشین Transport . یه ماشین اومد دم هتل من رو برد به فرودگاه . فرودگاه پر بود از آدمایی که از همه جای دنیا داشتن بر می گشتن به کشور خودشون . ایستادم توی صفی که ایرونیا بسته بودند . تقریباً صف شلوغی بود . چمدانم سنگین بود مجبور شدم یه کیسه ی اضافه بگیرم . با دو تا بار راه افتادم به سمت ورودی هواپیما . سوار هواپیما که شدم رعد و برقی زد و رگباری بارید . هواپیما خودش رو روی تن فرودگاه می کشید . و من از پنجره تمام منظره رو نظاره می کردم . جای پا مناسب نبود . تنگ و پاهام داشتن له می شدند توی هواپیما . چشمام رو بستن . ازروی بنگلادش ، خلیج بنگال ، هند، پاکستان و زاهدان وارد ایران شدم . . . یه سفر دیگه به پایان رسید توی فرودگاه امام وقتی پیاده شدم توی صف ایستادم تا پاسپورتم چک شه . دقیقاً در همان زمان دو تا هواپیمای دیگه یکی از لندن و دیگری از وین به زمین نشسته بود صف های چک پاسپورت خیلی شلوغ بود . به محض رسیدنم به پشت کامپیوتر کامپیوتر نیروی انتظامی خراب شد !!! به زمین و زمان لعنت دادم !!! پلیس گفت زود قضاوت نکنین !!! زود قضاوت نکردیم ولی نیم ساعت ایستاده گذشت . نیم ساعتی که برای من بیشتر از هفت روز طول کشید . . . وارد ایران شدم .














