Wordpress Themes

خزان من


دوباره مهر شد اول مهر !!!

شروع پاییز … بچه تر که بودم همیشه از اول مهر بدم میومد … تعطیلات که تموم می شد خستگی خاصی توی تنم می موند که شروع مدرسه اون رو تشدید می کرد .

کلاس بندی جدید و تلاش برای اول شدن سر صف و دعا خوندن با بلند گو !!! … کلاس ها چندان شیک نبود و کتاب هامون رو که می گرفتیم شب می بردیم جلد می کردیم . بوی کتاب ها رو دقیقاً یادمه . نارنگی تازه نوبر می شد صبح ها دو تا می انداختیم توی کیف کوله مون بوی نارنگی سبز وقتی زیپ کیف رو می کشیدم تموم کلاس رو پر می کرد . اولش روی هر میز ۳ نفره می شستیم . بعداً ۲ نفره شد . نباید با بغل دستی خودت حرف می زدی !!! … کلاس اول دبستان وحدت خانوم چیت ساز … دقیقاً یادمه !!! همین که وارد حیاط می شدیم کیفیمون رو پرت می کردیم یه گوشه دنبال هم می دویدیم !!! الکی فقط می دویدیم … بپر بپر می کردیم و می خوردیم زمین !!! ناظم ها که همیشه آدم های منفوری بودند با خط کش می زدند کف دست بچه ها ! صبح ها از جلو نظام ! … قلعه بازی می کردیم ! خر پلیس ! … همیشه باند درست می کردیم آخر مدرسه کتک کاری می کردیم !!! چه حالی می داد ! … همش می خندیدیم … به هر چیزی می خندیدیم … فقط وقتی کتک می خوردیم گریه می کردیم … حتی دعوا کردن هم گریه مون رو در نمیاورد … زمانی که مدرسه می رفتم جنگ بود … ساعت ۵ برنامه کودک بود … یه پسره هی راه می رفت از این ور به اون ور آخرش بپر بپر می کرد … !!! کافی بود کانال ۲ سرنتی پیتی بده تا خر کیف شیم !!! … یه نیکمت کوچولو کنار بخاری نفتی بود … می شستیم روش مشق می نوشتیم !!! مداد هامون هم نوکش باید تیز تیز می بود … دورانی بود … دورانی بود …

 

۱

 

۲

 

۴

 

۳

 

 

۵

 

 

۶

 

۷

 

۸

 

۹

 

۱۰

 

۱۱

 

۱۲

 

۱۳

 

۱۴

۱۵

۱۶

 

۱۷

 

۱۸

 

۱۹

۲۰

۲۱

۲۲

 

۲۳

 

۲۴

 

۲۵

 

۲۶

 

خزان من

 

 

بازهم فصل خزان می اید
راه پر خاطره مدرسه ام تو را به یادم آورد
ایستگاه پر از عابرها
تاریکی زود رس پنجره ها
لرزش و سوزوسرما
درگیری چشم تورا به یادم آورد
توقف ثانیه ها
سقوط برگ برگ زندگی ام
لبریز شدن از رنگ ها
وقت رسیدن تورابه یادم آورد
بعد از آن فرعی ها
بید مجنون شده و زردوبلند
کوچه بر جا مانده با خاطره ها
آدرس قدیمی تورا به یادم آورد
نیمکت پر از خط خطی عاطفه ها
هجم به یک باره واژه
لرزش حنجره ها
حرف های صمیمی تو را به یادم آورد
تر شدن و نم نم ها
جفت شدن زیر یه چتر
محو شدن توی تماس دستها
گرمی عشق تو را به یادم آورد
وحشت از فرداها
دست خالی
زیادی فاصله ها
هنگامه پر زدن تو را به یادم آورد
 

 

 

تشنج

تشنج …

 

تشنج

شب از خون است تو از مهتاب می گویی

شبی فاجعه مضمون است فقط از خواب می گویی

شب از زخم از فتنه از تهمت خورشید مجرم شد

به پشت مغرب فردا

درخت بید عاشق شد !!!

نخواهد دید دگر مشرق

خواب ناز دختر شرق را

قمر در عقرب عشق است

ابر و شب می برد درد را

گمان مب ور که سر عشق

شب بوها نگه دارند

دگر از باد دلگیر

 هر ابر در آسمان پاره شده قلبش

برای یک نسیم از یاس

دگر هر پرده پاگیر است

شبیه آب جاری شد

هر اشک از زخم یک باور

در این مهتاب چه می خواهی

از این شب پره ی پر پر

از این درد به هم ریخته

از این خونه از این آواره ی سوخته

از این مرد همیشه درد

از این یاغی که رگ دوخته

ببار ای ابر ببار دیر است

برای ریزش این سقف

ببار این قصه پیگیر است

شب رسوایی من در عذاب خاطره حسرت

شبیه مرگ تنها قوی ز تیر عقده و عادت

ببار بر پنجره بر پشت خواب سبز تنها گل  

بکوب احساس من مشت را … کلید سل !

کلید خانه ی گریه گم است در ساز تنهایی

کلید آشیان گم شد در این گم ها تو با مایی

در این گم گشدگی کوری و مجبوری

کجاست دورها که من دورم تو هم دوری ؟

دور جای توست ای دور ای مغرور

دور جای من نیست دگر هرگز نیست

گرچه خفته ام در گور

گرچه من رفتم

رفتم …

 رفتن رسیدن بود و من رفتم

رفتنم دیدن بود و من رفتم

رفتم تو گویی که من رفتم

درد گفتم هبچ نشنفتم و من رفتم

 

ببار ای ابر ببار شب شد

لب شب مرگی فردا

تنم  دوباره پر تب شد