آخرین زمان
آخرین زمان

یه آینه از لجن پر از چهرههای طاعونی
یه سبد چشای کنده شده تو دستایی خونی
بدن ها بی سر و گردن و هق هق فواره
شلاق داغ و چماق و بند و استفراغ خونی
یه ستاره آویزون به داره دوباره
یه خورشید که خاموش میشه با حکمی آسمونی
زنایی که آویزونن ازسینه هاشون به سقف
مردایی با بیضههایی بریده شده تو جوونی
بوی حشیش و شیره پخشه از حاشیه های شهر
صدای ضجه زنجیر آدمای زندونی
و رهبری که خطبه میخونه از دنیایی بهتر!!
و مردمی خیره به آسمون با صورتایی استخونی
کمرها خمیده، رنگ صورتاشون پریده
پدری گریونه، کی سینه ی دخترشو دریده؟!!
تموم محله های شهر جلجتا شدن
مسیح در نام پدر آدما رو به صلیب کشیده!!
میدون شهر پر از دست و پاهای بریده
حاکم هر چی اوباش و جانی و قاتل رو خریده!!!
نفسا حبسه تو سینه از ترس شقه شدن
کسی اینجا کسی رو جز جلاد آزاد ندیده!
ولی من خط بطلانم ببین زبون سرخ و
سرم سبز و مثل سرو و ببین تنم سفیده
ببین معجونی از کوه و عقاب و آهن و سنگم
این آخرین زمانه، زمان آخرم رسیده
توی شهر ما قلبا رو دارن
توی شهر ما خنجر می کارن!
تو وجودت نجس می کنه زمین و هوا رو
صورتت سیاه میکنه تموم آینه ها رو
بکشم وسط مثل تو بازم پای خدا رو؟!!
به گوه میکشی تو شعر و کلمه ها رو!!!
تو کوتاهی با قد خودت می سنجی آدما رو
با خط کش شکستت می گیری فاصله ها رو!
که از چاله به چاه میبری قافله ها رو
عفونت لزجی که میسوزونه لاپا رو
خشم حمق بی عمقی که داره میکنه ما رو
نماد موش و دم و سوراخ و دسته ی جارو
تو تو خلسه ای نشئه از قدرتی و می خندی
منم اونکه میخواد جر بده چرت قصه ها رو!
این یه سیله که آروم نمیشه چشاتو وا کن
ببین رد خط میلیونی خاشاک و خارو!!
بگیر و ببند و بزن، بپاش، بدر و بدزد
ببین میشه بازم پاک کنی حافظه ها رو
تنها رسم تو و تبار تو سهراب کشیه
زمین چطور از یاد ببره خون ندا رو
تا وقتی خون تو رگامونه نعرمون بلنده
تا کی میشه آخه خفه کنی حنجره ها رو
که از هر قطره خون یه زن و هر کلمه یه مرد
جاریه ساریه کاریه؛ بگو آقا رو،
که مملکت با کفر می مونه اما نه با ستم
این اول کاره، بشین بشمُر حادثه ها رو