چشمان کاملاً باز
چشمان کاملاً باز
بسان پر رسیده ی قوی سپیدی به وقت پرواز
قصه ی گنگی شده ام قصه ای که حتی نگشته آغاز
بر موج رها گشته بی آزار ترین سرگردان و آواره ی بر آبم
شعرنمی گویم از بی قافیه گی بی بارانی بی عشقی بی خاطره گی آزادم
سطح آغوش من هم ارتفاع اقیانوس اما قلبم منزل مرجان هاست
وقتی مشت کنم فریادم را اندازه ی دلهای انسانهاست
سخاوت را از باران آموزم و با نی نوش پروانه آمیزم
تا که بر آغوش هر گلی که تجربه ی مرگ چشد اشک ریزم
خاک را دیدی که مرگ خرید زندگانی را با گلی هدیه ی شبنم می داد
و پروانه را می دیدی که از گذشته ی کرم وارش چه بی غل و غش روایت می داد
کاج ماده را دیدی که میوه اش را به سختی زمستان عادت می داد
سبزه را اما در برف روایت می داد
پیله را خوابیدی ؟ از تار زن بیوه ی * باغ انگور ترسیدی ؟
دیدی که مجازات همخوابگی با ماه چیست ؟ راستی دیدی ؟
دیدی که برگه ی تقویم بغض کارنامه ی ماهانه ی ماست
دیدی که از آن دور دست هنوز سایه ی مردی پیداست ؟
دیدی عاشق از بس در خیال خامش بود جواب سلامت را فراموش کرد
دیدی دختر همسایه حجله ی عشق کوچه ی خاطره را خاموش کرد!!!
کاه را دیدی همرنگ دفتر من … چه ارزان بود
اما خورا ک بره ها اعدامی فهمیده تر از انسان بود
بیوه ی سیاه . سمی ترین عنکبوت دنیا به شعر بیوه ی سیاه از نصرت رحمانی نگاه کنید

۱۲ فروردین ۸۹ @ ۱۲:۰۱ ب.ظ
مدت ها بود در خاک تو شعری اینگونه نخوانده بودم .. یاد خاطرات کهنه پر پر افتادم . سایه من هم پیداست؟
۱۷ فروردین ۸۹ @ ۹:۳۳ ب.ظ
مصطفی عزیز خوشحالم که دوباره خاکت را پیدا کردم
شعرت را خواندم بسیار زیبا بود با زبان شعری خاص خودت…
گل مصنوعی! هنوزم بی بویی!!! هنوزم بی حرفی!!! هنوزم بی روحی!!!
های گل مصنوعی! من با این شعرت زندگی کردم…
۱۸ فروردین ۸۹ @ ۱۱:۳۷ ب.ظ
سلام دوست من:
اولین بار به سفارش چوبیم میام اینجا اما با خوندن شعر زیبا و پر از احساستون مسخ شدم…راستی قلمتون سحر انگیزه و بهتون تبریک میگم برای این سرشاری احساس.
۱۹ فروردین ۸۹ @ ۹:۲۷ ب.ظ
چی بگم ؟؟
تعریف کنم ؟؟
بگم ” به به ” ؟؟
نقد کنم ؟ بگم ” اه اه ” ؟؟
سال کار مضاعفه … مضاعف بنویس ….
مردم موزی ایران …
۲۰ فروردین ۸۹ @ ۴:۵۷ ب.ظ
dellam kheli gereft !!! ageh man boodam khodamoo dargireh in hameh ehssass nemikardam …